.....کلبه شعر.....
Відкрити в Telegram
به کانال کلبه شعر خوش آمدید خواهم که به سینه ات نهم سینه خود را تا دل به تو گوید غم دیرینه خود را .............. @N50019 ............ لینک کانال رو به دوستان خود معرفی کنید ؛ @hamnafasane1
Показати більше600
Підписники
Немає даних24 години
+27 днів
+230 днів
Архів дописів
..مثل توفان که نفهمیده غم کشتی را
گردن آینه ، انداخته ام زشتی را
فکر کردم که فقط حوصله ام سر-رفته
ظاهرا برکت این خانه ، از آن در رفته
بغض هجران تو در حنجره ام مشت شده
تنم آتشکده ی حضرت زرتشت شده
آن قدر شوق تو دارم که زمین ، باران را
یا تهی-سفرگی شام فقیران ، نان را
نه فقط در شریانم ، هیجان می ریزی
لحظه ی اول نوروزی و شورانگیزی
ای نفس های تو صبحانه ی سکر-آور باد
مستی عطر تو کم نیست ، زیاد است ، زیاد
بر لبت شور شریری است که زنبور عسل
قبله را کرده عوض ، حی علی خیر عمل
همچنانی که قدم های تو آهنگین است
نیستی ؛ پتک زمان بر سر من سنگین است
سیروس_عبدی
@hamnafasane1
..من هنوزم عاشقم اما تو عاشق نيستى
سينه خشك مرا حتى شقايق نيستى
آنقَدَرخواندى به گوشم تا كه ليلايت شوم
حال كه ليلا شدم مجنون سابق نيستى
هر طرف فانوس عشقت بود من چرخيده ام
زورق عشق مرا باد موافق نيستى
مدتى در قلب من بودى و حالا در سرم
ظاهرا رويايى و روح حقايق نيستی !!!!
@hamnafasane1
..شکست عهد من و گفت هر چه بود گذشت
به گریه گفتمش آری ولی چه زود گذشت...
بهار بود و تو بودی و عشق بود و امید
بهار رفت و تو رفتی و هرچه بود گذشت...
شبی به عمر گرم خوش گذشت آن شب بود
که در کنار تو با نغمه و سرود گذشت
چه خاطرات خوشی در دلم به جای گذاشت
شبی که با تو مرا در کنار رود گذشت
گشود بس گره آن شب ز کار بستهء ما
صبا چو از بر آن زلف مشک سود گذشت
مراست عکس تو یادآور سفر آری
چه سان توانم ازین طرفه یادبود گذشت
غمین مباش و میندیش ازین سفر که تو را
اگر چه بر دل نازک غمی فزود گذشت...
#ایرج_دهقان
@hamnafasane1
..بی تو مهتاب شبی کوچه مرا آآآآآه کشید
روی دیواره ی دل، عکس تورا ماه کشید
شانه بر شانه ی تو برد مرا سمت غزل
کوچه تا آخر شب در غزلم آه کشید
کوچه که سنگ صبور دل ناسور من است
ماه من ناز تو را در دل این چاه کشید
قصه ی مهر و وفا گفتم و گفتی که نگو
دست تقدیر مرا تا تو، به اکراه کشید
دور از زخم زبان باد، گل با نمکم
رفت و کبریت در انبار پر از کاه کشید
خاطرم بارور از عشق سترون شده است
بی سبب نیست تو را این همه دلخواه کشید
#محمد_علی_ساکی
@hamnafasane1
..باتوامشب ماه من ! مهتاب را حس میکنم
لذت جان بخش لحن آب را حس میکنم
می تراود از تنت عطرلطیف یاسها
نرمی نور تن مهتاب را حس میکنم
خانه ام رنگین کمان تابش آئینه هاست
با تو رؤیای خیال و خواب راحس میکنم
بعد از آن خاموشی زندان بی احساس دوست
شور جاری گشتن مرداب را حس میکنم
میزند ساز دلم را چشم تو با ناز و عشق
طعم خوب لحظه های ناب را حس میکنم
هست مفهومی که معنای کتاب زندگیست
با لبانت من لب الالباب را حس میکنم
رقص با چشمان مست و گیسوان تابدار
با تو امشب حسن پیچ و تاب را حس میکنم...
@hamnafasane1
..شوق دریا شدن و.. قطره ی شبنم بودن
غیر اندوه چه دارد دلِ آدم بودن
دست تقدیر تورا کاش به من پس بدهد
تاکه باقی ست کمی فرصت با هم بودن
سعی دارم به گناهی متوسّل بشوم
قسمتم نیست به لبهای تو محرم بودن
بی تو ای میوه ی ممنوعه چه فرقی دارد
اهل فردوس برین یا که جهنّم بودن
جز تماشای جگرگوشه ی خود روی صلیب
چه گلی زد به سرش پاکیِ مریم بودن
خار بودن به همه زخم زدن آسان است
ای خوشا زخم کسی را گل مرهم بودن
@hamnafasane1
ای زلف تو مسکن دل شیدائی
وی روی تو مجموع همه زیبائی
از حسرت آن لبم بلب آمد جان
از فکرت آن دهان شدم شیدائی
بیمار شدم ز آرزوی چشمت ...
گشتم ز خیال خال تو سودائی
#فیض_کاشانی
@hamnafasane1
چون درد عاشقی به جهان هیچ درد نیست
تا درد عاشقی نچشد مرد ، مرد نیست
آغاز عشق یک نظرش با حلاوت است
انجام عشق جز غم و جز آه سرد نیست ...
#سنایی
@hamnafasane1
بعدها تاریخ میگوید که چشمانت چه کرد
با من تنهاتر از ستارخان بی سپاه ...
موی من مانند یال اسب مغرورم ، سپید
روزگار من شبیه کتری چوپان ، سیاه !
#حامد_عسکری
@hamnafasane1
لبش میبوسم و در میکشم مِی
به آب زندگانی برده ام پی
نه رازش را توانم گفت با کس
نه کس را میتوانم دید با وی ...
#حافظ
@hamnafasane1
پیشانیام را بوسه زد در خواب هندویی
شاید ازآنساعت طلسمم کرده جادویی
شاید ازآنپس بود که احساس میکردم
در سینهام پر میزند شبها پرستویی
شاید ازآنپس بود که با حسرت از دستم
هرروز سیبی سرخ میافتاد در جویی
از کودکی دیوانه بودم، مادرم میگفت:
از شانهام هرروز میچیدهست شببویی
نام تو را میکَند روی میزها هروقت
در دست آن دیوانه میافتاد چاقویی
بیچاره آهویی که صید پنجهی شیریست
بیچارهتر شیری که صید چشم آهویی
اکنون ز تو با ناامیدی چشم میپوشم
اکنون ز من با بیوفایی دست میشویی
آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد ...
من مایهی رنج تو هستم، راست میگویی ...
#فاضل_نظری
@hamnafasane1
تُرا دانم که هیچ از ما خبر نیست
وگرنه بیوفاییت این قدر نیست
بپرس از ماه و اختر تا بدانی
شبی نبود که مارا چشم تر نیست
دگر با ما وفا کن، ای فرشته
که بیش از این تحمل در بشر نیست
بیا جانا، وفای حسن از عشق
اگر کمتر نباشد بیشتر نیست
ببین کز رفتگان در دست تاریخ
ز رسم دهرخطی جز خبر نیست
الا دریاب فرصت، را که زود است
در این آفاق، کز ماهم اثر نیست
چرا از سرنوشت شوم نرگس
تُرا ای شوخ چشم، آخر حذر نیست
همه بازیچهٔ بادیم یکسر
کسی جاوید در این رهگذر نیست
"امید" این نالهٔ جانسوز بس کن
شب ما تیرهبختان را سحر نیست
#مهدی_اخوان_ثالث
@hamnafasane1
از دوری هم،
هر دو چه بیمار و خرابیم
اندازه ی این عشق که معنا شدنی نیست
پایان کلامم ،
من و تو ،
آخر این شعر ...
با وصله و اصرار و دعا ،
ماشدنی نیست ...
#محمدعلی_بهمنی
@hamnafasane1
اینجا چرا میتابی ای مهتاب؟
برگرد!
این کهنه گورستان غمگین
دیدنی نیست
جنبیدن خلقی که خشنودند و خرسند
در دام یک زنجیر زرین دیدنی نیست . . .
میخندی اما
گریه دارد حال این شهر . . .
#مهدی_اخوان_ثالث
@hamnafasane1
زمستان نیز رفت اما بهارانی نمیبینم
بر این تکرار در تکرار پایانی نمیبینم
به دنبال خودم چون گردبادی خسته میگردم
ولی از خویشتن جز گردی به دامانی نمیبینم
چه بر ما رفته است ای عمر؟ ای یاقوت بی قیمت!
که غیر از مرگ گردنبند ارزانی نمیبینم
زمین از دلبران خالیست یا من چشم و دل سیرم؟
که میگردم ولی زلف پریشانی نمیبینم ...
خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ میخواهد
که من میمیرم از این درد و درمانی نمیبینم
#فاضل_نظری
@hamnafasane1
..خویش را گم کردهام بعد از تو در آوار خویش
رحم کن! میترسم از تنهایی بسیار خویش
شمعِ جانم را مسوزان بیش از این، دیگر مگو
"اشک میریزد برای گرمی بازار خویش"
آنچنان سرگرم رویای تو هستم، بارها
دیدهام خواب تو را با دیدهی بیدار خویش
صورتی دارم که پنهان در نقاب کهنهایست
خیره در آیینهام با حسرت دیدار خویش
باشد ای خورشیدِ پنهان! در حجابِ خویش باش
باز هم خو میکنم با سایهی دیوار خویش...
@hamnafasane1
..در حسرت اینم که کنارم بِنِشینی
با چشم خریدار مرا خوب ببینی
آنقدر به من خیره شوی تا بپذیرم...
میلی به مَنَت هست و هوایی تر از اینی
یک سینه عطش فوت کنی گوشه ی لبهام
هَی شوق بر انگیزی و هَی بوسه بچینی
آنقدر به هم عشق بورزیم که فردا...
کافر شده باشیم، نه ایمان و نه دینی!
اقرار کنم پیش تو خوشحال ترینم
اقرار کنی پیش من آرام ترینی
ای کاش بیایی و دلِ سر به هوا را
زنجیر کنی باز به یک عشقِ زمین
@hamnafasane1
..حالا که نهادی لب شیرین به لبانم
"مانند دهل می زند ای گل، ضربانم"
تا با توام و پیش تو، بی تاب چو موجم
گم کردۀ من بی تو دمادم نگرانم
تا بیتوام ایگل بخدارماتم ومبهوت
چون نزد توام دیدنی است این هیجانم
هر بوسۀ تو می بردم در دل مستی
ای آتش لبهای تو افتاده به جانم
با شور غزل آمده ام نزد تو امشب
ای آنکه بود نام تو جاری به زبانم
با بوسه خرابم بکن ای شورش مستی
ای آنکه تویی باعث این سوز نهانم
@hamnafasane1
..زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست
پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست
نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان
نیـم شب دوش بـه بالین مـن آمد بنشست
سـر فـرا گوش مـن آورد به آواز حـزین
گفـت ای عاشـق دیرینه من خوابت هست
عـاشقـی را که چنیـن بـاده شبگیـر دهند
کـافــر عشـق بود گر نشود بـاده پرست
بـرو ای زاهد و بر دردکشان خـرده مگیر
کـه ندادند جز این تحفه به مـا روز الست
آن چـه او ریخـت به پیمـانه مـا نوشیدیم
اگر از خمـر بهشت است وگر بـاده مست
خنـده جـام مـی و زلف گـره گیـر نگـار
ای بسـا توبه که چون توبه حافظ بشکست
#حافظ
@hamnafasane1
