uk
Feedback
.....کلبه شعر.....

.....کلبه شعر.....

Відкрити в Telegram

به کانال کلبه شعر خوش آمدید خواهم که به سینه ات نهم سینه خود را تا دل به تو گوید غم دیرینه خود را .............. @N50019 ............ لینک کانال رو به دوستان خود معرفی کنید ؛ @hamnafasane1

Показати більше
740
Підписники
Немає даних24 години
-17 днів
-1030 днів
Архів дописів
امشب اگر کسی سراااغم را گرفت بگویید از خجالت دستهای پیاده رو ها را گرفته بود ! بگویید عجیییب معلق مانده بود ! اگر باااز هم سراغم را گرفت بگویید رفت دریا بگویید در دلش ، طوفانی بود . بگویید در نگاهش نسیم نگاااهی جا مانده بود! اگر بااااز هم سراغم را گرفت خیییلی کوتاه خیییلی مختصر بگویید ؛ رفت ... که دیگر باااااز نگردد ... #امید_آذر دعوتید به کانال و گروه کلبه شعر 🥀

خودم را در بغل جا می کنم، شاید تو هم روزی و با درد و غمت تا می کنم، شاید تو هم روزی   میانِ کوچه هایِ عاشقی گم می شوم، در را _ برایِ دیدنت وا می کنم، شاید تو هم روزی   اگر چه نیستی اما تو را هر صبح جایِ خود در آئینه تماشا می کنم، شاید تو هم روزی   مرا از تو توقع نیست یادم آوری هر چند به یادت چشم، دریا می کنم، شاید تو هم روزی   پرنده می شوم رویِ درختانِ خیابانت خودم را وقف آنجا می کنم، شاید تو هم روزی ... #علی_کیانلویی دعوتید به کانال و گروه کلبه شعر 🥀

منم آن فصل خزان ، قصه ی پائیزم من بخدا ازغم دل کاسه ی سرریزم من به چه کس روبزنم مرهم دردم باشد پیِ درمان دل و نسخه ی تجویزم من هرچه سنگ است به رهِ هر قدم لنگان است مثل یک منطقه ی جنگی بلاخیزم من   کمرم خم شده از قصه هجران چه کنم چِقَدَرخسته ازاین ناله ی لبریزم من همه شب تا سحراز شعله غم میسوزم چو قلندر شده ام ، یاورِ شب خیزم من زدل خسته ی خود من به غزل دل بستم که بدانند همه از نسلی غم انگیزم من ... #سیداکبرطباطبایی #دعوتید به کانال و گروه کلبه شعر 🥀

دیده‌ام خورشید را در خواب تعبیرش تویی خواب دریا و شب مهتاب تعبیرش تویی زان لب شیرین حوالت کن برایم بوسه‌ای ای که رویای شراب ناب تعبیرش تویی گیسوانت را به گرد گردن من حلقه کن اوست! ای که خواب پیچ و تاب، تعبیرش تویی از معبّرها نمی‌پرسم که خواب صبح وصل عشق من! بی رمل و اصطرلاب تعبیرش تویی #حسین_منزوی دعوتید به کانال و گروه کلبه شعر 🥀

خوب من ! بی بهانه باور کن بی تو اینجا بهار خوبی نیست من بمانم تو رفتنی باشی؟ این که اصلا قرار خوبی نیست!   عید امسال تنگ می چسبم به تن مهربان تنهایی بی تو تکرار می کنم با خود : دل سیاستمدار خوبی نیست!   تو بخند و بخند و باز بخند، جای این اشک ها که می ریزم خوب شد که تو زود فهمیدی گریه راه فرار خوبی نیست   قبر این مردگان خاک آلود التماسی ست از سر اجبار که خدا هفت بار فرمودند : مرگ، گشت و گذار خوبی نیست!   دست کم روزهای آخر را اندکی عاشقانه تر طی کن تا توانی دلی بدست آور، دل شکستن که کار خوبی نیست!    #سیما_نوذری دعوتید به کانال و گروه کلبه شعر 🥀

مجنون نه ! من باید خودم جای خودم باشم باید خودم بی واژه لیلای خودم باشم   عمری مرا دور تو گردیدم دمی بگذار گرداب نا آرام دریای خودم باشم   شیدایی شبهای بی لیلا به من آموخت باید به فکر روح تنهای خودم باشم   بیهوده بودم هرچه از دیروز تا دیروز باید از امشب فکر فردای خودم باشم   بگذار من هم رنگ بی دردی این مردم در گیرودار دین و دنیای خودم باشم   اما نه…! من آتش به جان، شعله ام، داغم نگذار یک پروانه هم جای خودم باشم   حیف است تو خاتون خواب هر شبم باشی اما خودم تعبیر رویای خودم باشم   من مرغ عشقی خسته ام، کنج قفس تا کی آیینه دار بی کسی های خودم باشم   باید تو در آیینه ام باشی تو می فهمی؟ حیف است من غرق تماشای خودم باشم   حیف است تو خورشید عالمتاب من باشی من سایه ای افتاده در پای خودم باشم   باید ردیف شعر را لـَ-ـختی بگردانم تا آخرین حرف الفبای خودم باشی   هر جمعه را مشتاق تر خواب تو می بینم تا هفت روز هفته لیلای خودم باشی ...   #محمد_حسین_بهرامیان  دعوتید به کانال و گروه کلبه شعر 🥀

دریغا که درمانده از جستجوها نشستیم بر گور بس آرزوها ننوشیده جامی ز مینای هستی فشردندمان پنجه‌ها بر گلوها سپردیم نالان و سرگشته عمری ز آهودلی با پلنگینه‌خوها شگفت آید از جان بیدار خویشم که شد مست افسون آن رنگ و بوها گران‌مایه هنگام شور و توان را به سر برد در خیل هنگامه‌جوها نه بگرفت پندی ز پاکیزه‌دل‌ها نه برداشت کامی ز پاکیزه‌روها کنون شامگاه است و بر دشت هستی سیاهی شتابد ز سوها به سوها گریزنده‌ خورشید تابنده هر دم فروتر کشد همچو غلتنده‌ گوها نه جامی که جانی رساند به لب‌ها نه یاری که تاری گشاید ز موها بپاشیده با مرگ رندان طرب‌ها درافتاده بر گور مستان سبوها در این دشت خونین من آن خسته‌جانم که وامانده از پشت آن گرم‌پوها فراپیش چشمم خروشنده‌ آبی که گرداب مرگ است و پایان جوها هوس در دلم شعله‌ور تا که جان را فروغی دگر بخشم از شستشوها شگفتا به اندیشه چون دیده بندم نیوشم ز دریاچه آواز قوها ... #فریدون_توللی دعوتید به کانال و گروه کلبه شعر 🥀

چرا پنهان کنم؟ عشق است و پیداست در این آشفته اندوه نگاهم تو را میخواهم ای چشم فسون بار که می‌سوزی نهان از دیرگاهم چه میخواهی از این خاموشی سرد؟ زبان بگشا که می‌لرزد امیدم نگاه بی قرارم بر لب توست که می‌بخشی به شادی‌ها نویدم دلم تنگ است و چشم حسرتم باز چراغی در شب تارم برافروز به جان آمد دل از ناز نگاهت فرو ریز این سکوت آشناسوز #هوشنگ_ابتهاج دعوتید به کانال و گروه کلبه شعر 🥀

طاق بستان دلم خشکید  ، پُر آبش کنید قلب من را پیش دلبر باز احضارش کنید چون سفر رفتم نیامد کاروانی در پی ام ساربان چون تشنه می آید سیرابش کنید باغ گل در انتظار باد و باران خفته است ابر و باران بر سرش ناگفته رگبارش کنید گر نشسته بی کس و تنها درون کنج دل نام عشقش  برملا؛ با بوسه اقرارش کنید #ثریا_شجاعی_اصل‌ دعوتید به کانال و گروه کلبه شعر 🥀 ‌

ز مستی فاش میگویم تو را بوسیده ام اما کسی باور ندارد حرف مست لاابالی را من آن خاکم که روزی بستر رودی خروشان بود کنار چشمه بشکن بغض این ظرف سفالی را #فاضل_نظری دعوتید به کانال و گروه کلبه شعر 🥀

درد دارم، درد میدانی عزیزم درد چیست؟ درد بر دنیای من فرمان روایی میکند دست هایت دست هایم را نمی‌گیرد ولی چشم هایت چشم هایم را هوایی میکند سالها غير از خدا در قلب من چيزى نبود حاليا اما پرى رويى خدايى مى كند ... #سید_تقی_سیدی دعوتید به کانال و گروه کلبه شعر 🥀

کجـــای خیــابـان ببــینـــم ت‍ــــــو را در این شهر ویـران غریبم غریب چه ناآشنا با من این کـوچــه ها من دیده گریان مـن بی شکیب نگفتی که من بی تو گم‌ می شوم‌؟ خودم را کجا بی تو پیدا کنم و تا روز دیداااار تو تا به کی غریبانه امروز و فردا کنم ... عزیزم چه بی صبر و تابم بیاااا خـــراب خـــراب خـــرابـــم بـیــا شده غرق خون چشم در انتظار نــده بیش از اینــها عــذابم بیاااا نمی خواهم این درد باورشود بدون تو حتی شبی سر شــود نمی خواهم احوال این پنجره از این حـال بًد بااااز بـدتـر شــود ... #تقی_شیرین_زاده دعوتید به کانال و گروه کلبه شعر 🥀

عشوه‌ای از لب شیرین تو دل خواست به جان به شکرخنده لبت گفت مزادی طلبیم چون غمت را نتوان یافت مگر در دل شاد ما به امید غمت ، خااااطر شادی طلبیم ... #حافظ دعوتید به کانال و گروه کلبه شعر 🥀

تا بود بار غمت بر دل بی‌هوش مرا سوز عشقت ننشاند ز جگر جوش مرا شربتی تلختر از زهر فراقت باید تا کند لذت وصل تو فراموش مرا بی دهان تو اگر صد قدح نوش دهند به دهان تو که زهر آید از آن نوش مرا #سـعـدی دعوتید به کانال و گروه کلبه شعر 🥀

در دفتر تاریخ نوشتند که هستیم هستیم ولی دل به که بستیم شکستیم از کهنه شرابی که درآن بود چشیدیم مستیم وبه ظاهر، همه پیمانه پرستیم دیوانه بگوئیدبه ما ، هیچ مهم نیست از عقل بریدیم واز آن غائله رستیم ... #سیمین_صائمی دعوتید به کانال و گروه کلبه شعر 🥀

اے نفس صبحدم    ڪَر نهی آنجا قدم        خسته دلم را بجو،           درشِڪنِ موے دوست... جان بِفِشانم زِشوق،      در ره بـــاد صبـــا          ڪَر برساند به ما،             صبح دمی بوے دوست... #امیرخسرودهلوے دعوتید به کانال و گروه کلبه شعر 🥀

.....محاله من بی تو تو بی من محاله از تو دست کشیدن تو اونی که بی تو نمیشه یه عاشق عشقش❤️ زندگیشه .... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

. ....مثلا شب بشود تا تو بیایی به برم الکی چشم ببندم تو بشی همنفسم! الکی فکر کنی خوابمو و من غرق توام! زیر چشمی بشوم خیره و من دم نزنم! واقعی چشم کنم باز و شوی دربه درم! بشوی ذوق زده؛ خنده کنان در بروم! بزنی پشت سرم بابت این شیطنتم.! الکی بغض کنم ، تا تو بیایی بغلم! دست اخر همه چی رو شود و ذوق کنم! تو بگی نفس من ، عاشقتم تاج سرم

....دلبری کردنت ای یار دل آزار کم است   دوستت دارم و این جمله چه بسیار کم است !   نعره از عمق دل و جان بزند آهویی که شود یک شبه در دام گرفتار کم است   کشته ی عشق زیاد است ولی اینگونه جان به جان دادن ما پیش تو یکبار کم است   تیغ بر دست ودل ما زدنت نیست ، غمی که در این دوره زمانه گل بی خار کم است .   از دل چاه مکش یوسف ما را بیرون گرگ در شهر زیاد است و خریدار کم است   فکر کن پنجره ای رو به هوایی تازه دردل تیره وبی رونق انبار کم است   زندگی رنگ غبار است و فراموشی ، گر قاب عکس من و تو سینه ی دیوار کم است  

....جان من می‌رقصد از شادی، مگر یار آمده‌ست می‌جهد چشمم همانا وقت دیدار آمده‌ست جان بیمارم به استقبال آمد، تا به لب قوتی از نو مگر، در جان بیمار آمده‌ست می‌رود اشکم که بوسد، خاک راهش را به چشم بر لبم، جان نیز پنداری بدین کار آمده‌ست زان دهان می‌خواهد از بهر امان، انگشتری جان زار من که زیر لب، به زنهار آمده‌ست تا بدیدم روی خوبت را، ندیدم روز نیک از فراقت روز برمن، چون شب تار آمده‌ست بی‌تو گرمی خورده‌ام، در سینه‌ام خون بسته است بی تو گر گل چیده‌ام، در دیده‌ام خار آمده‌ست گر نسیمی زان طرف، بر من گذاری کرده ست همچو چنگ از هر رگم، صد ناله زار آمده‌ست روز بر چشمم، سیه گردیده است از غم، چو شب در خیالم، آن زمان کان زلف رخسار، آمده‌ست گر بلا بسیار شد، سلمان برو، مردانه باش بر سر مردان، بلای عشق بسیار آمده‌ست