uk
Feedback
.....کلبه شعر.....

.....کلبه شعر.....

Відкрити в Telegram

به کانال کلبه شعر خوش آمدید خواهم که به سینه ات نهم سینه خود را تا دل به تو گوید غم دیرینه خود را .............. @N50019 ............ لینک کانال رو به دوستان خود معرفی کنید ؛ @hamnafasane1

Показати більше
740
Підписники
Немає даних24 години
-17 днів
-1030 днів
Архів дописів
.....رنگ چشمانت به شعرم خودنمایی می کند چون عسل دارد، غزل را هم هوایی می کند مثل یک قایق شدم بر روی امواجِ غزل چشم  زیبایت  برایم  ناخدایی  می کند می رود قلبم به هر سویی نگاهت می رود لامروت  هر  زمانی  دلربایی  می کند گاه ، با آرامش و گاهی چنان وحشی و تند شورشی دارد نگو،، کشور گشایی می کند هرکسی تا دیده  چشمانت دلش بلوا شده بس که لاکردارِ بی دین بی حیایی می کند کشورِ قلبم کنون دربست،، تحتِ امر اوست شه نشینی دارد و هی کدخدایی می کند تا بخواهم لحظه ای غافل شوم با یک غزل رنگِ چشمانت به شعرم خودنمایی می کند #مهدی_شهسواری

.....روے دستم خاطراتے خیس و تر جاماندہ است یڪ خیابان ڪوچہ ے بے رهگذر جاماندہ است ریشہ دارم درغمے دیرینہ از افڪار او بر تن غمدیدہ ام زخم تبر جاماندہ است میرسد پاییز و من در بهت یڪ احساس شوم از وجودم شاخہ اے بے برگ و بر جا ماندہ است نیست دیگر مهربان آنڪس ڪہ روزے عشق بود قاصدڪ هم در هوایش بے خبر جاماندہ است هرچہ میگوید بہ من تنها دروغے بیش نیست در صدایش اضطراب یڪ خطر جاماندہ است میروم آسودہ باشد با خیال پوچ خویش چون تمام حس و حالش در سفر جاماندہ است هرچہ گفتم باورم ڪن در دلش سودے نداشت نالہ هایم،اشڪهایم، بے اثر جاماندہ اشت #فریـــــــــاد_فیروزے ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌

.....گفتم ڪه دلتنگم بیا اےآنڪه درمان منے گفتےڪنارم هستےوهمواره درجان منے گفتم نمانده در دلم شورےدگر ازعاشقے گفتےاگر لیلےشوم،مجنون و حیران منے گفتم مرا با بوسه اےاز عشق مهمانم نما گفتےهمیشه یڪ بغل ازبوسه مهمان منے گفتم ڪه دیگربعد تو نورےنداردمحفلم گفتےڪه شمع روشن هرجمع پنهان منے گفتم بمان بارفتنت مشڪن توپیوندمرا گفتےڪه درعشق وجنون هم عهدوپیمان منے گفتم ڪه عڪست مانده در چشمان خیسم تا ابد گفتےڪه هرشب تاسحر دراشڪ چشمان منے گفتم برایت یک غزل شاید غزلخوانم شوے گفتےڪه خود درشاعرےتڪ بیت دیوان منے

.....تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست از تو تا ما سخن عشق همان است كه رفت كه در این وصف زبان دگری گویا نیست بعد تو قول و غزل هاست جهان را اما غزل توست كه در قولی از آن ما نیست تو چه رازی كه بهر شیوه تو را می جویم تازه می یابم و بازت اثری پیدا نیست شب كه آرام تر از پلك تو را می بندم در دلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست این كه پیوست به هر رود كه دریا باشد از تو گر موج نگیرد به خدا دریا نیست من نه آنم كه به توصیف خطا بنشینم این تو هستی كه سزاوار تو باز اینها نیست

.....پروانه شدم ، بال زدم ، سوخت دو بالم ديوانه شدم ، داد زدم ، واي به حالم بيخود شدم از خويش و از اين گردش ايام نوميد و سر افكنده از اين طالع و فرجام مستانه شدم ، باده زدم گاه به گاهي دل خسته ز مي ، باز شدم غرق تباهي خنديدم و گفتم شود از باده حذر كرد! از كوچه مستان به چنين حال گذر كرد! حال اين منم و حال من و سوخته بالي ديوانه و بيخود شده اي ، رو به زوالي نوميدي و مستي ، به چنين درد دچاري! دل خسته اي و خنده كنان ، باز خماري! اينبار بسازم به همين بي پر و بالي عاشق شوم و عشق رسانم به كمالي.

.....دوستت دارم و دیوانه ی چشمان توام مثل یک کلبه ی ویران شده ویران توام دوستت دارم و از گفته ی خود خوشحالم گفته ام عاشقم و واله و حیران توام دوستت دارم و عاشق به دو ابروی توام مثل جسمی تویی و من به مثل جان توام دوستت دارم و رسوای جهانم ز رخت تو شهنشاهی و من حاجب و دربان توام دوستت دارم و مهرت به دلم جا کرده تو چو ابری و خودم بارش باران توام ‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍

#شعر_و_دکلمه از مدیر کانال و گروه کلبه شعر #نعمت 👇🌹🌹❤️❤️🌹🌹👇 @hamnafasane1 تقدیم به تک تک دوستان و همراهان عزیز

.....گفته بودی که چرا محو تماشای منی؟ آن چنان مات که یک‌دم مژه برهم نزنی! مژه برهم نزنم تاکه زدستم نرود ناز چشم تو به قدر مژه برهم زدنی! می خواهم و می خواستمت تا نفسم بود می سوختم از حسرت و عشقِ تو بَسَم بود عشق تو بَسَم بود که این شعله بیدار روشنگرِ شبهای بلندِ قفسم بود مژه برهم نزنم تاکه زدستم نرود ناز چشم تو به قدر مژه برهم زدنی! بالله که بجز یادِ تو ، گر هیچ کسم هست حاشا که به جز عشق تو گر هیچ کسم بود سیمای مسیحایی‌ اندوه تو، ای عشق در غربت این مهلکه فریادرسم بود عشق تو بَسَم بود که این شعله بیدار روشنگرِ شبهای بلندِ قفسم بود مژه برهم نزنم تاکه زدستم نرود ناز چشم تو به قدر مژه برهم زدنی؛ #فریدون_مشیری

.....چه کسی خواسته تا کار به اینجا برسد عشق و دیوانگی ما به مدارا برسد قسمت دشمن انسان نشود روزی که دوستت دارمِ معشوق به "اما" برسد سد بر این رود کشیدند به دریا نرسیم قزل‌آلا که نمی‌خواست به دریا برسد !! "عشق آتش به همه عالم و آدم زد" و رفت غم کمین کرد که در روز مبادا برسد به‌خدا با زدن حرف دل انصاف نبود تاج به یوسف و ماتم به زلیخا برسد بین جمعی که نشستند قضاوت بکنند کاش می‌شد که کمی هم به خدا جا برسد #علی_صفری

.....من چه تنهایم، چه دلگیرم، چه غمگین رهگذر سیر گشتم از جَهان، دریاب ما را رهگذر کو بهارم؟ کو نگارم؟ کو رفیقی بابِ میل چار فصلم شد خَزان، دریاب ما را رهگذر بس که در اطرافِ خود دیدم سَگِ انسان نما می روم هر سو دَوان، دریاب ما را رهگذر حیفِ خوبی های من که مانده حالا بی جواب گشته ایم ما از بَدان، دریاب ما را رهگذر دستهایم رو به سوی آسمان باشد دراز در سَحَر وَقتِ اَذان، دریاب ما را رهگذر ظاهرا چون نارفیقان میزنی خنجر زِ پشت لحظه ی آخِر اَمان، دریاب ما را رهگذر #مهدی_صابری

. .....عڪس زیباے تو را بر در و دیوار زدم یادڪَـارم  شدے و بر همه ڪس جار زدم نام زیباے تو چون حڪـ شده بر این دل من دل  دریایی خود  تڪیه به هنجار زدم.. تو به تن پوش قشنڪَـی ڪه معطر ڪردے ناز معصومیتت پنجه به ڪَـیتار زدم.... یاد آن روز  ڪه  چشمان پر از حادثه ات ڪَـرمی ؏شـق شد و  یڪسره من تار زدم هر غزل از تو شنیدم همه تڪرا من است نام زیباے تو را در غزلم یار زدم....... من  به یمن قدم مهر تو اے ڪوڪب دل.. آسمان دل خود  وصله  به دلدار زدم...

.....در میڪدہ ام ساغر و پیمانہ توو هستے ، شعر و غزل و دلبر و جانانہ تووهستے ، در هر نگہ ات منظر صد راز جهان است ، یاقوت تویے ، گوهر و دردانہ تووهستے ، صد بار اگر سینہ ے ما را بدرانے .... غم نیست مرا صاحب این خانہ تووهستے پیدا و نهان ان بت عیّار تویے توو ، دِیر و حرم و مسجدوبتخانہ توو هستے ، یڪ سینہ سخن لیڪ بہ وصفت چہ نگارم ؟ مقصود تویے قصہ و افسانہ توو هستے ، بنگر بہ تن خستہ ے من روح بگیرم ، خورشید و قمر ، نور بہ ڪاشانہ توو هستے ‌، زان ساغر خندان چہ بگویم چہ نویسم ؟ جام دگرے ، بادہ و میخانہ توو هستے ، حسنت همہ جا شهرہ و آوازہ ے دلهاست ، در محفل دل آتش و پروانہ توو هستے ، راحم تو چہ دانے ز پس پردہ ے اسرار ، بے پردہ بگو عاشق و دیوانہ توو هستے ، #پیمان_نظرے

.....دلم با خلوت مستانه ات ، افسانه ای دارد و با فانوس عشقت ره سوی میخانه ای دارد وجودم از تو لبریز است اما بی تو تنهایم کجایی تا بگویم موی من هم شانه ای دارد تو می آیی و انگاری نسیم باد در گوشت مناجات پر از شوری ، دل فرزانه ای دارد کبوتر وار می آیم به سوی آسمان با تو و می بینم در آن جا هر دلی ویرانه ای دارد در این ویرانه با چشمان شبگردت تماشا کن که هر کس در مسیر عاشقی ، پیمانه ای دارد درون خانه می جویم پرِ پروانه ی خود را و می بینم دلم با خلوتت افسانه ی دارد #لیلا_سادات_کباری

از عشق ندانم که کیم یا به که مانم شوریده تنم عاشق و سرمست و جوانم از بهر طلب کردن آن یار جفا جوی دل سوخته پوینده شب و روز دوانم با کس نتوانم که بگویم غم عشقش نه نیز کسی داند این راز نهانم ده سال فزونست که من فتنه‌ی اویم عمری سپری گشت من اندوه خورانم از بس که همی جویم دیدار فلان را ترسم که بدانند که من یار فلانم از ناله که می‌نالم ماننده‌ی نالم وز مویه که می‌مویم چون موی نوانم ای وای من ار من ز غم عشق بمیرم وی وای من ار من به چنین حال بمان #سنایی_غزنوی ‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

آهنگ : بگو جانم باصدای : شهرام_ شکوهی بامن گوش کن😘👆 #تقدیم_ب_دوستان_کانال_کلبه_شعر ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌

....."یڪ شب که نگاهم به نگاهت گره اے خورد شد قرعه ے این سینه ے پر عشق به نامت" تا دل بِبَرے از من دیوانه، تو گفتی شیرین شده دنیاے تو و هست به ڪامت تا غرق تو شد ساحل آرام دلِ من با موج غمت یڪ شبه بردیش به غرامت پا پس تو کشیدے زمن و هیچ ندیدے اندر پی هر خاطره ات خم شده قامت من ماندم و این عشق به سامان نرسیده عمرے دل خود را زده ام چوب ملامت یڪ شب تو از این پنجره ے عشق پریدے شد وعده ے دیدار من و تو به قیامت #مهنازنجفی ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌

.....شانه هایم مال تو شب گریه هایت مال من نغمه ی زیبا و طناز صدایت مال من شور و احساس غزل هایم همیشه مال تو چشم های تا همیشه آشنایت مال من قیمت ناز نگاهت چند باشد می خرم برق افسون نگاهت ، چشم هایت مال من واژه ها را فرش راهت کرده ام در این غزل آن قدم های پر از نازو ادایت مال من شادی و شور و صفا و عافیت تقدیم تو ای تمنای دلم ، درد و بلایت مال من

.....نیمه ی دیگر من بود و دلش را زده ام عاشقش بودم و می گفت که من جا زده ام مثل یک شاعر مردی که جنونش بزند آن قدر غم به سرم زد که به دریا زده ام خب بگویید به دریا زدنم اغراق است قید این زندگی ام را که سراپا زده ام قید این زندگی ام، زندگی ام، زندگی ام قید این زندگی ام، زندگی ام را زده ام " میله های قفسم را نشمارم چه کنم ..." من که عمری سر خود را به قفس ها زده ام چه بگویم که تو باور بکنی حرفم را ؟ پای عشقت دو، سه باری رگ خود را زده ام ‌