.....کلبه شعر.....
Відкрити в Telegram
به کانال کلبه شعر خوش آمدید خواهم که به سینه ات نهم سینه خود را تا دل به تو گوید غم دیرینه خود را .............. @N50019 ............ لینک کانال رو به دوستان خود معرفی کنید ؛ @hamnafasane1
Показати більше599
Підписники
Немає даних24 години
Немає даних7 днів
Немає даних30 днів
Архів дописів
تو مردمک چشم من مهجوری،
زان با همه نزدیکیت از من دوری،
نی نی غلطم تو جان شیرین منی،
زان با منی و ز چشم من مستوری ...
#قاآنی
@hamnafasane1
اے دریغ از تو ،
اگر چون گل نرقصے با نسیم
اے دریغ از من
اگر مستم نسازد آفتاب
اے دریغ از ما ،
اگر کامے نگیریم از بهاااااار ...
#فریدون_مشیری
@hamnafasane1
هر چه زیبایی و خوبی
که دلم تشنه ے اوست
مثل گل ،صحبت دوست
مثل پرواز کبوتر
می و موسیقی و مهتاب و کتاب
کوه ،دریا ، جنگل ،
یاس، سحر،
این همه یک سو ،
یک سوے دگر
چهره ے همچو
گل تازه ے تو !
دوست دارم همه عالم را لیک
هیچ کس را
نه به اندازه تو
#فریدون_مشیرے
@hamnafasane1
نه دسترسی به یار دارم
نه طاقت انتظار دارم
هر جور که از تو بر من آید
از گردش روزگار دارم
#سعدی
@hamnafasane1
ای مانده بیجواب سؤالِ جداییات
سردرگمم به قصهی بیردپاییات
با اینکه جنسِ جاذبهی هردومان یکیست
پس میزند مرا دلِ آهنرباییات
ما را به سرزمینِ دلت جای دِه، تو که
پهناور است نقشهی جغرافیاییات
بازیچهی مدار نشو، پیش من بمان
مهتاب من! بس است دگر جابهجاییات
یک شب بیا وفا کن و یک سر به ما بزن
بلکه ز یادمان برود بیوفاییات...
#علی_ارجمند
@hamnafasane1
پرسید ز من کسی که معشوق تو کیست
گفتم که فلان کسست مقصود تو چیست؟
بنشست و به هایهای بر من بگریست
کز دست چنان کسی تو چون خواهی زیست
#ابوسعید_ابوالخیر
@hamnafasane1
تويي تويي به خدا، اين دگر خيال تو نيست
خيال نيست به اين روشني و زيبايي
تويي كه آمدهاي تا كنار بستر من
براي اينكه نميرم ز درد تنهايي
#فریدون_مشیری
@hamnafasane1
ای که چشمان غزلخوان و مورّب داری !
بیشتر از غزلِ « سایه » مخاطب داری
چشم تو مستیِ صد جامِ پیاپی دارد
تو که لبهایی از انگور، لبالب داری !
چشمِ تو، شرح جهانهای موازی ست مرا
بیشتر از کُتُبِ فلسفه مطلب داری
پیش زیبایی ناب تو معذّب هستم
بس که چشمانِ پراز شرم و مودّب داری
چشم های تو جهانی ست که بی پایان است
تورِ دیدار ازاین منظره، هر شب داری!
چهره ات در اثَرِ شرم چه گلگون شده است
نکند ای بُتِ دریازده ام، تب داری...؟!
@hamnafasane1
بـــودنش را هر دم آغـوشـم ؛ تمنا می کنــد
خواهش عشق است ؛ اماعقل حاشا میکند
باغبان عـشق دارد ؛ در دلـش صدها نــگاه
می نـشیند غنچه هایش را؛ تماشا می کند
بـارهـــا راز دلـــم ؛ بر او هویـدا کـــرده ام
دائـــما اندر جواب ؛ امـروز وفردا می کند
از غــم هـجران او ؛ عالم برایـم تـیره شــد
این دلم ؛ با غصه های من ؛ مدارا می کنـد
دل بداند دلبرش ؛ درحـسرت دیدار اوست
مجـلس بزمی ؛ ز شــوق یار بر پا می کند
شعله ی عشقش فتاده ؛ در میان جان ودل
واژه ها از شوق او ؛ اینگونه غوغا می کند
آن نـگاری که مرا ؛ در دام عشـق انـداخـته
نیک میداند مرا ؛ هـرلحظه رسـوا می کـند
@hamnafasane1
افتاده همیشه پای من در چاله
قلبم شده یک دشت پُر از آلاله
تنها تو فقط حال مرا میپرسی
ای درد! رفیق خوبِ چندینساله...
#وحید_اشجع
@hamnafasane1
هر جا نفسی هست زهستی گله دارد
دیوانه و هشیار همین سلسله دارد
بر وحشت ما خرده مگیرید که عاشق
چون اشک همین یک دل بی حوصله دارد....!!
#بیدل_دهلوی
@hamnafasane1
فلک! زاین کجرویهایت نمیگویم که برگردی
شب وصل است، خواهم اندکی آهستهتر گردی
ز مهتابِ رُخش، ویرانهی من روشن است امشب
اگر وقت طلوعت آید ای خورشید، برگردی؟!
پس از عمریست امشب کوکبِ اقبال من طالع
تو را ایشب نمیخواهم به وقت خود سحر گردی
تو ای اخترشناس! امشب توانی گفت گردون را
که بهر خاطرم برعکسِ شبهای دگر گردی؟!
مها! امشب به جانان درد دل دارم، میا بیرون
که میترسم خدنگِ آهِ «فیضی» را سپر گردی...
#فیضی_دکنی
@hamnafasane1
در قافلهی شوق، چو بانگِ جرس افتم
در مرحلهی عشق ز راه هوس افتم
از خون دل و دیده به دامان تمنا
صد رشکِ چمن دارم و گر در قفس افتم
بس داغ ز هجر تو نهادم به رگ و پی
ترسم که شوم آتش و در مشتِ خس افتم
بیروی تو گر جانب گلشن گذر افتد
چندان که قدم پیش نهم، بازپس افتم
«مخفی!» به تمنا و هوس، چند در این راه
در پای خس و خار، چو بانگ جرس افتم...؟
#زیبالنساء_بیگم
@hamnafasane1
در نگاهِ خلق، از دیوانگان کم نیستم!
فکرِ زخمی دیگرم، دنبال مرهم نیستم
ظاهرم چون بید مجنون است و باطن مثل سرو
از تواضع سر به زیر انداختم؛ خم نیستم
لطفِ خورشید است اگر از ماه نوری میرسد
آنچه فهمیدی غلط بود؛ آنچه هستم، نیستم!
شیشهای نازکدلم؛ اما بدان ای سنگدل
خُرد شد هرکس که میپنداشت محکم نیستم
جام زهرت را بیاور، من برای زندگی
بیش از این چیزی که میبینی مصمم نیستم...!
#حسین_دهلوی
@hamnafasane1
یلداتون مبارک
لحظه هاتون سرشااااار از سلامتی و شادکامی
🌹🌹🌹❤️❤️🌹🌹🌹
@hamnafasane1
یاد روزی که لبی از لب هم تر کردیم
عشق را در دل و جان دیده و باور کردیم
حاصل عمر من و تو به گمانم ای دوست
لحظه هایی ست که در خلوت هم سر کردیم
نه فقط مست شدیم از نفس باد بهار
فصلها را همه با عشق معطر کردیم
چشممان شعله به آرامش یکدیگر زد
در بپا ساختن غائله محشر کردیم
شرط بستیم که بازنده ی این بازی کیست
هر دو بردیم که در باخت برابر کردیم
هر کسی چاره کند نوعی و ما شاعرها
دلمان تنگ که شد روی به دفتر کردیم ...
@hamnafasane1
#شبتون_سرشااااار_از_آرامش
تو غریبیّ و من انگاااار غریبانهترم ...
بیتو، در شهر تو من از همه بیگانهترم
از چه مینالم و از دردِ چه؟ رسوایم کن
که بفهمند چرا بیتو ز پیمانه ، تَرَم
آنقدَر بیخودم از خویش که دارد کمکم
باورم میشود از چشم تو دیوااااااانهترم!
چارهای نیست، دچارم کن و بر بادم دِه
که من از باد هم انگااار که بیخانهترم
هر شب اینگونه به ناچار غزل میگویم
ورنه از مرزِ غزلهای تو پرچااانهترم ...
#نجمه_زارع
@hamnafasane1
بلبلِ داغم، گلستانِ سحر گم کردهام
تا قفس دیدم، ز شادی بال و پر گم کردهام
پای تا سر، چشمم از شوقِ تماشایت ولی
بس که در حُسنِ تو حیرانم، بصر گم کردهام
غرقه در خون دل، آن صیدم که از بیحاصلی
آشیان در جستوجوی بال و پر گم کردهام ...
#حیران_قاینی
@hamnafasane1
رازی است در آن چشم سیاهت، بنمایش ...
شعری نسروده ست نگاهت، بسرایش
خوش میچرد آهوی لبت، غافل ازین لب
-این لب که پلنگانه کمین کرده برایش-
سیبی است زنخدان بهشتیت که ناچار
پرهیز مرا میشکند وسوسه هایش
گستردگی سینه ات آفاق فلق هاست
مرغی است لبم، پر زده اکنون به هوایش
آغوش تو ای دوست! در باغ بهشت است
یک شب بدر آی از خود و بر من بگشایش
هر دیده که بینم به تو میسنجم و زشت است
چشمی که تو را دید، جزین نیست سزایش
دل بیمش ازین نیست که در بند تو افتاد
ترسد که کنی روزی ازین بند رهایش
وصل تو، خود جان و همه جان جوان است
غم نیست اگر جان بستانی به بهایش
بانوی من! اندیشه مکن، عشق نمرده ست
در شعر من اینسان که بلند است صدایش
#حسین_منزوی
@hamnafasane1
رازی است در آن چشم سیاهت، بنمایش ...
شعری نسروده ست نگاهت، بسرایش
خوش میچرد آهوی لبت، غافل ازین لب
-این لب که پلنگانه کمین کرده برایش-
سیبی است زنخدان بهشتیت که ناچار
پرهیز مرا میشکند وسوسه هایش
گستردگی سینه ات آفاق فلق هاست
مرغی است لبم، پر زده اکنون به هوایش
آغوش تو ای دوست! در باغ بهشت است
یک شب بدر آی از خود و بر من بگشایش
هر دیده که بینم به تو میسنجم و زشت است
چشمی که تو را دید، جزین نیست سزایش
دل بیمش ازین نیست که در بند تو افتاد
ترسد که کنی روزی ازین بند رهایش
وصل تو، خود جان و همه جان جوان است
غم نیست اگر جان بستانی به بهایش
بانوی من! اندیشه مکن، عشق نمرده ست
در شعر من اینسان که بلند است صدایش
#حسین_منزوی
@hamnafasane1
