uk
Feedback
.....کلبه شعر.....

.....کلبه شعر.....

Відкрити в Telegram

به کانال کلبه شعر خوش آمدید خواهم که به سینه ات نهم سینه خود را تا دل به تو گوید غم دیرینه خود را .............. @N50019 ............ لینک کانال رو به دوستان خود معرفی کنید ؛ @hamnafasane1

Показати більше
740
Підписники
Немає даних24 години
-17 днів
-1030 днів
Архів дописів
گرفت دست مرا طعم بوسه در نفسش بود هزار کاکلی بی‌قرار در قفسش بود عطش عطش هیجان می‌چکید از کلماتش چقدر حجب و حیا در نگاه ملتمسش بود منی که از دل #شهریور آمدم به جهانش انار سرخ لبانم لواشک ملسش بود مرا فشرد و از انگورها شراب در آمد شراب کهنه و ... این تازه اول هوسش بود به غیر غرق شدن گاه نیست راه فراری خزید در بغل من که راه پیش و پسش بود هوای قله کشاندش به سمت دامنه اما برای دفعه‌ی اول همین حدود بسش بود #کبری_موسوی‌قهفرخی 🥀

امشب که خون از بیت بیتِ شعر من جاری ست لبخندهای مضحکم از روی ناچاری ست😂 سرما که آمد، عشق همدستِ کلاغان شد کارِ مترسک در زمستان، «آدم آزاری»ست! دهقان عاشق! کوه اگر این بار ریزش کرد پیراهنت را در نیاور، قصّه تکراری ست بگذار تا در هم بریزد خاطرات ما! این بار مفهوم سکوتِ تو فداکاری ست ریل و قطار از هم جدا باشند می پوسند دور از دل هم سهم هردو گریه و زاری ست دیشب تو گفتی مرگ هم یک جور خوشبختی ست پایان هر خوابی که می بینیم بیداری ست من هم قطاری خارج از ریلم؛خیالی نیست بگذار و بگذر تا بمیرم، زخم من کاری ست #امید_صباغ‌نو 🥀

گفتم صنما ، لاله رخا ، دلدارا در خواب نمای چهره ، باری ، یارا گفتا که روی به خواب بی ما ، وانگه خواهی که دگر ، به خوااااب بینی ما را #ابوسعید_ابوالخیر 🥀

عشق را چگونه می‌شود نوشت در گذر این لحظات پرشتاب شبانه که به غفلت آن سوال بی‌جواب گذشت دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است وگرنه چشمانم را می‌بستم و به آوازی گوش می‌دادم که در آن دلی میخواند من تو را او را کسی را دوست می‌دارم ... #حسین_پناهی 🥀

به پیری آنچه مرا مانده لذت یاد است دلم به دولت یاد است اگر دمی شاد است به همنشین جوانی پیام باد عشق تو را اگر که فراموش شد مرا یاد است به بیستون همه نقشی زبان شیرینی‌ست چرا که بر لبشان داستان فرهاد است درون سینه ی من نیز ناشناسی هست که من خموشم و او در فغان و فریاد است #شهریار 🥀

هر کسی یک امید، یک عُصیان، یک از دست دادن، یک درد، یک تنهایی، یک اندوه، در خود دارد. زیرا از درونِ هر کس یک نفر رفته است، و هر کاری که می‌کند نمی‌تواند او را بدرقه کند. گوشه‌ی قلب تمام آدم‌ها یک صندلی خالیست! و باد همیشه از همان سمت آدم‌ها را می‌برد. سمتی که کسی باید باشد و نیست. #فاتح_پالا 🥀

مثل آئـــــینه مشو محو جمال دگران از دل و دیده فرو شوی خیال دگران آتش از ناله مرغان حرم گیر و بسوز آشـــــیانی که نــهادی به نهال دگران در جهان بال و پر خویش گشودن آموز که پــــریدن نتوان با پر و بال دگران مـــرد آزادم و آن گونه غیورم که مرا می توان کشت بیک جام زلال دگران ای که نزدیک تر از جانی و پنهان ز نگه هجر تو خوشترم آید ز وصــال دگران #محمد_اقبال_لاهوری 🥀

از مشت غبار ما صد ناله بر انگیزی نزدیک تر از جانی با خوی کم آمیزی در موج صبا پنهان دزدیده بباغ آئی در بوی گل آمیزی با غنچه در آویزی مغرب ز تو بیگانه مشرق همه افسانه وقت است که در عالم نقش دگر انگیزی آنکس که بسر دارد سودای جهانگیری تسکین جنونش کن با نشتر چنگیزی من بنده بی قیدم شاید که گریزم باز این طـــره پیچان را در گردنم آویزی جز ناله نمی دانم گویند غزل خوانم این چیست که چون شبنم بر سینهٔ من ریزی #محمد_اقبال_لاهوری 🥀

جدايي زهر خود را اندک اندک مي کند ظاهر که گردد تلخ در مينا گلاب آهسته آهسته سرايي را که صاحب نيست ويراني است معمارش دل بي عشق مي گردد خراب آهسته آهسته #صائب_تبریزی دعوتید به کانال و گروه کلبه شعر 🥀

تـا ثانیه ها داد زدند  دیـر شدن را ازآینـه فهمیـد دلـم  پیـــر شدن را ازکوچـه ی معشوق غریبـانه گذشتم حس کرده ام آنروز که تحقیرشدن را برحال دلم فرق ندارد که شب و روز آمـوخته بـا خاطره درگیر شدن را جای گله از هیچکسی نیست دلـم خواست با عشق پـُر از دلهره زنجیـر شدن را در شهر دلـم هیچ نشانی ز وفا نیست با بیـکسی آموخته تفسیـر شدن را این درد کمی نیست ولی یاد گرفتم با خوردن غمهای خودم سیر شدن را با کودک احساس چه ها کرده ای ای عشق؟ اینگونـه  فراموش کند شیـرشدن را «بی سنگ صبور است دل سنگ صبورم » ازبغض بپـرسید زمین گیـر شدن را ... #جواد_الماسی 🥀

آسوده‌دلا حال دل زار چه دانی؟ خونخواریِ عشّاق جگرخوار چه دانی؟ شب تا به سحر خفته به خلوتگه نازی بیخوابیِ این دیدهٔ بیدار چه دانی؟ هرگز نخلیده به کف پای تو خاری آزردگیِ سینهٔ افگار چه دانی؟ ای فاخته! پروازکنان بر سرِ سروی درد دل مرغان گرفتار چه دانی؟ کار دلِ رندان بلادیده بوَد عشق ای زاهد مغرور تو این کار چه دانی؟ نادیده ز خاک ره او کُحلِ بصیرت با بی‌بصری لذّت دیدار چه دانی؟ «جامی» تو و جام می و بیهوشی و مستی راه و روش مردم هشیار چه دانی؟ #عبدالرحمن_جامی 🥀

گويند که خو ز عشق واکن ليلی طلبی ز دل رها کن يارب تو مرا به روی ليلی هر لحظه بده زياده ميلی از عمر من آنچه هست بر جای بستان و به عمر ليلی افزای گرچه شده‌ام چو مويش از غم يک موی نخواهم از سرش کم از حلقه او به گوشمالی گوش ادبم مباد خالی بی باده او مباد جامم بی سکه او مباد نامم #نظامی_گنجوی 🥀

سَرِ بی سرور ما را ز چه سامانی نیست؟ #شب بی اختر ما را ز چه پایانی نیست؟ ترسم آن روز به بالین من آرند طبیب که من و درد مرا فرصت درمانی نیست دانم ای پرتو خورشید، بتابی بر من روزگاری که مرا گوشهٔ ویرانی نیست گر بگویم که به جان آمدم از دوری ِ دوست خود محال است، که بی دوست مرا جانی نیست... #سیمین_بهبهانی 🥀

نفسم عطر خوش موی تو را می خواهد باد هم  پیچش گیسوی تو را می خواهد کشتی خسته و بی لنگر دریای جنون ساحل امن شب کوی تو را می خواهد کاش می شد که فقط از تو بگویم جانا قلمم  رخصت  ابروی تو را می خواهد مگذارید  تهی دست  ازین  باغ  روم تاج بختم گل شب بوی تو را می خواهد لشکر  فتنه ی  دوران  منشیند از پای فتح این قائله بازوی تو را می خواهد با ریاضت به دل کس نتوان جای گرفت عشق  تأیید  گل  روی تو را می خواهد دل برید است ز درمان طبیبان #واسع بی قراریست که داروی تو را می خواهد #سید_علی_کهنگی #واسع 🥀

دقایقی در زندگی هست که دلت برای کسی آنقدر تنگ می‌شود که می‌خواهی او را از رویایت بیرون بکشی ‏و در دنیای واقعی بغلش کنی ... 🥀

با لبت بازی نڪُن     رقصش خزان سازد مرا دیده بر لب چون نهم        خوابم گران سازد مرا رقص گیسویت ڪنار لب       مرا دیوانه ڪرد رقص لب با رقص گیسو             لب گزان سازد مرا #مولانا 🥀

غزلم چشمه تصویر و صدا بود, نبود ؟ جوشش قلب من سر به هوا بود, نبود ؟ دفتر شعرمن از دید شما مشتریان ویترین همه ی خاطره ها بود, نبود ؟ من به این عشق پراز فاصله مشکوک شدم شک امروز من آن روز خطا بود , نبود؟ کفن زندگیم ماحصل کوچ شماست بود من در گرو بود شما بود, نبود ؟ ملتمس بود نگاهم پی چشمان شما! چشمتان وقت سفر ناشنوا بود, نبود ؟ یادتان رفت، نرفت! آمده مهمان من است این همان عهد میان من و ما بود, نبود ؟ واژه های غزل کهنه شهادت بدهید شب پرواز لبم غرق دعا بود, نبووود ...؟ #فاضل_نظری 🥀

از دوری هم، هر دو چه بیمار و خرابیم اندازه ی این عشق که معنا شدنی نیست پایان کلامم، من و تو، آخر این شعر، با وصله و اصرار و دعا... ماشدنی نیست #مرتضی_مهرعلیزاده 🥀

آسان‌گريز من که ز دامم رهيد و رفت از اين دلِ شکسته ندانم چه ديد و رفت پيچيدمش به پای، تن خسته را چو خار چون سيل کَند خار و به صحرا دويد و رفت گشتم چو آبگينه حبابی به روی آب بادی شد و وزيد و دلم را دريد و رفت او مرغ بال‌بسته‌ٔ من بود و ای‌دريغ با بالِ بسته از لب بامم پريد و رفت بر دامنش سرشک و به لب، بوسه ريختم خنديد و گريه کرد و چو آهو رميد و رفت شعرش به ره نهادم و گفتم که شعر دام رقصيد روی دامم و دامن کشيد و رفت بويم نکرد و يک‌طرف افکند و دور شد ای باغبان نخواست مرا، از چه چيد و رفت؟ آری شهاب دلکش شب‌های جاودان يک‌دم به شام تيره‌ٔ نصرت دميد و رفت #نصرت_رحمانی 🥀

برگشته بودی بشکنی من را، شکستی! این زخـم ها جـز بانمک درمـان نمیشد ممـکن نبـــود اصــلا مــرا از نــو بســــازی تــا ایـن خــرابه کامــلا ویـــران نمیـــشد!   کارش‌به‌طغیان میکشد‌رودی‌که‌یک‌سد راه وصــالــش را به دریــا بسـتــه باشــد امــا اگـــر دریــا نــخــواهــد رود خـــود را امــا اگــر رود از دویــدن خســــته باشد   می ترسم و اصلا برای تو مهم نیست لعنت به این دلــشوره های دختـرانه! حالا کجــایی بــا تعصب پـس بگیـــری بغض مرا از دیـگران شانه به شانه؟!   دیگر حواس پرت من پیش خودم نیست یادم نمــی مانــد تمــام حــرف هـا را مادر نمی داند که دلتنگ تو هستم وقتی نشسته می گذارم ظرف ها را   ازخانه بیرون می زنم در کوچه ها هم دنــبـــال ردپـــای تــو دربـــــرف هــست‍ــــم گم می شوم دربین عابرهای این شهر این روزها یک دختــر کم حـرف هستم   هر بــار بــادی آمــد از شــهر تـو گفـتم شاید همین از بین موهایش گذشته تــو مـثل دنیــای منــی، هــرچنــد دنـیا این روزهــا از خــیر رویایش گــذشــته   شاعر شدم تا درخیابان های این شهـر با ایــن جــنون لعنـتـــی درگیـــر بــاشــــم آهو همیشه در پی یک تکیه گاه است تـــرجیـــح دادم درنبـــودت شـیــر باشـم! #رویا_باقری 🥀