داستان یه ستاره دریایی
Відкрити в Telegram
من درمورد چیزهایی که دوستشون دارم زیاد حرف نمیزنم؛ تو استثنایی. https://telegram.me/BChatBot?start=sc-772818-NsmmYin Ronac.blogfa.com
Показати більше643
Підписники
Немає даних24 години
-37 днів
-2230 днів
Архів дописів
Repost from آن؛
«غمگينت خواهند كرد
بسيار هم غمگين
آن زمان است كه مرا بهخاطر خواهی آورد...»
- جمال ثریا؛ فارسیِ فرید فرخزاد.
@monadchannel
زمستون نود و هشته. سنندج. برف شدیدی میاد و همهجا سفیده. گوشی آنتن نمیده و چندین ساعته که منتظرتم. پنجره رو باز میکنم، تو تاریکی و سرمای بیرون فقط صدای قدمهات روی برفها شنیده میشه. زیر پنجره وایمیسی، سرت رو که به سمتم میگیری نور به صورتت میتابه و میتونم ببینمت، میخندی و میگی میبینی کاراتو؟ گم شدم، کجاست اینجا اومدی؟ میخندم و فکر میکنم که گم شدی اما بالاخره من رو پیدا کردی.
خیلی دورم. تو یه سیاره دیگه تنهایی نشستهم و به زمین نگاه میکنم. انگار همه رفتن، همه چراغها و تلفنها خاموشن و صدای من هیچوقت به هیچکس نمیرسه.
بگذار فراموش شوی. چون فراموشی مرهم است. مرا ببخش و اجازه بده فراموشت کنم.
@raymonism
کاش تواناییش رو داشتم و منتظر میموندم، چند روز؛ فقط چند روز تو سکوت به لبهات خیره میموندم و وقتی کلماتی که منتظرشون بودم رو نمیشنیدم برای همیشه کنارت میذاشتم.
امروز دوباره و بعد از مدتها خیلی پایینم، خیلی تاریکم؛ اینبار اما تو اگه بخوای میتونی نجاتم بدی. هرچند بعید میدونم که بخوای.
شاید بهتر باشه شخصیتای مختلفی که درونم هست رو قربانی اون شخصیتی که فکر میکنم برای اطرافیانم محبوبتره نکنم.
روزهای بعد رو نمیدونم اما برای امروز؟ امروز کاش میتونستم بخزم توی بغلت و همونجا بمیرم.
تا اینجای کار در مسیر «پذیرفتن خودم همینجوری که هست» حدودا فکر کنم سیصد لیتر گریه کردم.
Repost from داستان یه ستاره دریایی
من اینجا به تو فکر میکنم. کاش حرکت انگشتهام رو روی پوستت حس میکردی و صدام رو که ازت میپرسم چرا کنارم نیستی؟ میدونستی مژههای بلندی داری؟ چرا اونقدر نزدیکم نیستی که بتونم مژههای بلند و کمرنگت رو ببوسم؟ و گوشه لبهات. اون لبهایی که اسمم رو صدا نزدن و هیچ کلمهای خطاب به من نگفتن. خواننده داره میخونه ″وقتی که نیستی نه شب هست نه روز نه ماه و نه حتی یهدونه ستاره″ چرا نیستی؟ ″وقتی نیستی همهجا تاریک و سوت و کوره، چیزی نمیبینم.″ چرا ازم دوری؟ صدام رو بشنو، اونقدر نزدیک که بتونی نفسهام رو کنار گردنت حس کنی، درست مثل خوابی که امروز صبح دیدم، واضح و شفاف. چرا کنارم نیستی؟
