575
Підписники
Немає даних24 години
-17 днів
-230 днів
Архів дописів
575
در بعضی نقاط پس از خواندن دعای پایان جلسه اعضا می گویند "بازهم به جلسات برگردید" و در بعضی نقاط دیگر می گویند " بروید و به دیگران کمک کنید" هر دو این اصطلاحات از این درک سر چشمه میگیرند که وقتی میبخشیم و زمانی که اجازه میدهید دیگران ببخشند در واقع با نیرویی برتر از خودمان ارتباط برقرار می کنیم و به او وصل میشویم.
( پاک زیستن ص ۲۸۳)
https://t.me/+eLC-k8T4RZZlNDY0
575
🌱 بعضی آدم ها چه دل بزرگی دارند ..
(فهمید حساب مشتری موجودی نداره، ولی هیچ به روی خودش نیاورد!)
T.me/bishuoori
575
خدایا…
گاهی آنقدر دلم از این دنیا میگیرد
که حس میکنم همهچیز از دستم رفته،
حتی وقتی هنوز نفس میکشم.
نمیدانم تقدیرت چیست،
نمیدانم چه چیزهایی را از من خواهی گرفت،
اما یک خواهش دارم…
خواهشی از تهِ دلِ خستهام:
خودت را از من نگیر.
بگذار اگر قرار است بشکنم،
در آغوش تو بشکنم.
اگر قرار است تنها بمانم،
بدانم که تو هنوز کنارمی
😌
575
درخواستی از جنس مهربانی
همنفسان من،
همراهان این مسیر پرپیچوخم…
میدانم که روزی تو نیز ـ مثل من ـ در تاریکی دستهایت را به هر سو بردی و کسی نبود که بگیرد.
میدانم که روزی تو نیز ـ مثل من ـ فکر کردی تنها تویی که این بار را به دوش میکشی.
و میدانم که روزی، با تردید، پایت را به این جمع گذاشتی و کمکم فهمیدی: تنهایی، دروغی بیش نبود.
اینجا، ما یاد گرفتیم که زخمهای مشترک، مرهم مشترک هم دارند.
اینجا، ما فهمیدیم که "همدرد" کسی نیست که حرف ما را تأیید کند،
کسی است که بیآنکه قضاوت کند، کنارمان مینشیند و میگوید: «میفهمم».
---
و حالا، از تو خواهشی دارم:
تو که طعم این پناهگاه را چشیدهای،
تو که دستی تو را گرفته و از باتلاق تنهایی بیرون کشیده،
تو که دلت یک گوش شنوا پیدا کرده و سبکتر شده…
آیا کسی را میشناسی که هنوز در حسرت همین یک گوش شنوا میسوزد؟
پدری که دخترش را به اعتیاد باخته و شبها در سکوت، عکس کودکی او را قاب میبوسد؟
مادری که از خستگیِ مراقبت از همسر بیمارش، فراموش کرده خودش هم نیاز به مراقبت دارد؟
همسری که در طوفان خیانت، اعتمادش غرق شده و نمیداند چگونه دوباره به ساحل برسد؟
دوستی که شرمِ اشتباهش آنقدر سنگین است که فکر میکند بخشیدهشدنی نیست؟
شاید آنها هم مثل ما، فقط منتظر یک نشانه باشند.
شاید آنها هم مثل ما، نیاز داشته باشند کسی بهشان بگوید:
«تو لیاقت التیام را داری.»
---
ما اینجا، چراغ کوچکی روشن کردهایم.
نه آنقدر پرنور که خیره کند،
نه آنقدر کمفروغ که گم شود.
به اندازه کافی روشن برای دیدن دست هم.
تو میتوانی این چراغ را به خانههای خاموش دیگران هم ببری.
فقط کافی است نام این گروه را به گوش کسی برسانی که میشناسی.
فقط کافی است پیام دعوت را برایش بفرستی.
فقط کافی است بگویی: «جایی هست که میفهمند. بیا.»
---
ما قول نمیدهیم که همه دردها را درمان کنیم.
ما قول نمیدهیم که راه، کوتاه و آسان باشد.
ما حتی قول نمیدهیم که همیشه پاسخها را بدانیم.
اما قول میدهیم که در این راه، تنها نخواهی بود.
قول میدهیم که قضاوتت نکنیم.
قول میدهیم که با تمام وجود، صدایت را بشنویم.
و قول میدهیم که دستت را رها نکنیم،
حتی اگر خودت گاهی بخواهی رها کنی.
---
بیا و بیاور.
بیا و بگو.
بیا و بشنو.
بیا و شفا پیدا کن.
بیا و شفای دیگری باش.
این حلقه، با تو کاملتر میشود.
و تو، با آوردن دیگری،
نه فقط به او،
که به خودت نیز التیام دوباره میبخشی.
زیرا عشق، وقتی بخشیده شود، دو برابر میشود.
و همدردی، وقتی به دیگری هدیه شود،
در عمق جان خودت ریشه میدواند.
---
امشب،
پیش از آنکه بخوابی،
یک لحظه فکر کن:
اگر منِ دیروز، امروز را نمیشناخت،
حتماً کسی امروز هست که منِ دیروز را گم کرده.
دستش را بگیر.
به خانهات دعوتش کن.
به این خانه.
اینجا، چراغی برای همه هست.
فقط باید آدرس را بلد باشی.
با عشق و امید بیپایان
به نمایندگی از همه اعضای این خانه
💙
https://t.me/+eLC-k8T4RZZlNDY0
575
سایههای گذشته بر آینه حال
آرش (۲۹ ساله) و ترانه (۲۷ ساله) حدود دو سال است که در یک رابطه عاشقانه جدی هستند. آرش قبلاً رابطهای پنجساله داشته که به دلایل غیرمنتظره و دردناک به پایان رسید.
ترانه، با وجود آگاهی از این گذشته، همواره احساس میکرد سایه آن رابطه مثل یک همسفر ناخوانده در زندگی عاطفی آنها حاضر است.
جرقه رنجش:
در یک مهمانی مشترک، دوستی قدیمی ناخواسته گفت: «آرش، یادته با سارا (دوستدختر سابق) چقدر این آهنگ رو دوست داشتید؟ همیشه میرقصیدید!»
آرش با خندهای خجالتآمیز پاسخ داد:
«آره، خاطرات خوبی بود.»
ترانه همان شب سکوت کرد. یک ماه بعد، در روز تولد ترانه، آرش دستهگلی خرید که ترکیب گلهای آن شبیه دستهگلی بود که قبلاً در یک عکس با سارا دیده بود. ترانه کنترلش را از دست داد و فریاد زد: «من نمیخواهم جایگزین کسی باشم! حتی در انتخاب گل!»
---
قدم چهارم:
پذیرش مسئولیت و کاوش در ریشههای رنجش (از سوی آرش)
آرش ابتدا دفاعی برخورد کرد: «این چه حرفی است؟ من تو را به خاطر خودت دوست دارم.» اما نگاه زخمخورده ترانه او را متوقف کرد. او سه روز به خود فرصت داد تا عمیقاً بررسی کند:
۱. بازنگری صادقانه در رفتارهای ناخودآگاه:
· آرش دفتر خاطرات قدیمی را باز کرد و دید که در دو سال گذشته، حداقل پنج بار به طور غیرعمد مقایسههای کوچکی کرده: «سارا این غذا رو اینجوری درست میکرد...» (و بلافاصله عذرخواهی کرده بود).
· فهمید که گاهی از گفتن خاطرات خاص با ترانه اجتناب میکرد چون «با سارا تجربهاش کرده بود» و نمیخواد دردناک باشد.
· پذیرفت که انتخاب آن گل، اگرچه ناخودآگاه، از یک الگوی ذهنی عمیقتر خبر میداد.
۲. گوش دادن برای درک ابعاد رنج ترانه:
· آرش بدون دفاع، کنار ترانه نشست و گفت: «میتوانی دقیقاً بگویی چه حسی داری؟ میخواهم عمقش را بفهمم.»
· ترانه با اشک گفت: «من احساس میکنم با یک شبح رقابت میکنم. احساس میکنم تو هنوز درگیر گذشتهای و من هرگز نمیتوانم "اولین" انتخاب واقعی تو باشم. حتی هدیههایت را هم به یاد او میگیری. من "خودم" برای تو کافی نیستم؟»
· آرش پاسخ داد: «حالا میفهمم. این فقط حسادت نیست؛ احساس بیهویتی و بودن در سایه دیگری است. این باید وحشتناک باشد.»
۳. بیان مسئولیت بدون بهانه:
· آرش جملاتش را با دقت انتخاب کرد: «من مسئولیت کامل این رنجش را میپذیرم. رفتارهای غیرعمد من—چه مقایسههای کوچک، چه اجتناب از خاطرهسازی جدید—به تو این حس را داده که جایگزین هستی. من مرزهای عاطفیام با گذشته را به اندازه کافی محکم نکرده بودم و تو آسیب دیدهای. اشتباه من بود.»
۴. شناسایی ریشه عمیقتر:
· آرش به ترانه اعتراف کرد: «ترس من از دست دادن دوباره، باعث شد ناخودآگاه به گذشته چنگ بزنم. درحالی که با این کار، در حال از دست دادن حال هستم.»
---
قدم پنجم:
جبران عملی و ایجاد امنیت عاطفی
آرش فهمید که باید «حال» را به طور ملموس بر «گذشته» ترجیح دهد.
۱. جبران نمادین و عینی:
· آرش یک «جعبه زمان حال» درست کرد: یک جعبه چوبی که رویش حک شده بود «از اولین روز تو». داخلش تمام بلیتهای فیلم، پوستر کنسرتها و عکسهای لحظات خاصشان در دو سال گذشته را گذاشت.
· یک دستهگل کاملاً جدید و متفاوت—ترکیبی که ترانه خودش دوست داشت—خرید و گفت: «این گلها فقط مال تو هستند. چون رنگهای مورد علاقهات را دارند.»
· یک «سفر به یاد ماندنی» برنامهریزی کرد به مکانی که هیچ خاطرهای از گذشته نداشت و گفت: «میخواهیم اولین خاطره مشترکمان را در اینجا بسازیم.»
۲. ایجاد مرزهای مشخص با گذشته:
· آرش پیشنهاد داد که با هم عکسها و یادگاریهای قدیمی را از فضای مجازی و موبایلش به یک هارد اکسترنال منتقل کند. نه برای نابودی خاطرات، بلکه برای تعیین مرز.
· یک قانون وضع کرد: «اگر خاطرهای از گذشته به ذهنم آمد که مربوط به ما میشد، بلافاصله با تو در میان میگذارم و از تو میپرسم: "چه کاری میتوانیم انجام دهیم که خاطره خودمان را از این موقعیت بسازیم؟"»
۳. شفافیت و پاسخگویی:
· وقتی دوست قدیمی مجدداً در جمع خاطرهای از گذشته را پیش کشید، آرش مودبانه اما قاطع گفت: «آن خاطرات مربوط به فصل دیگری از زندگیام بوده. الآن من با ترانه خاطرات زیبای جدیدی میسازم.» این برخورد، برای ترانه مانند یک اعلان عمومی وفاداری بود.
· رمز موبایلش را به ترانه داد (بدون اینکه ترانه درخواست کند) و گفت: «میخواهم بدانی هیچ چیزی پنهان نیست. اما احترامت را هم نگه دار و هرگز نیاز به بررسی احساس نکنی.»
۴. صبوری و درک نیاز به زمان:
ادامه در 👇
https://t.me/+eLC-k8T4RZZlNDY0
575
پروردگارِ روشناییِ بیکران،
ای که نامت آرامشِ جان است،
امروز،
با دستانی لرزان اما قلبی پرامید،
کشتی شکستهی وجودم را
به امواجِ بیپایانِ مهربانی تو میسپارم.
مسیر را تو انتخاب کن،
بادبان را تو بگستران،
و مقصد را تو تعیین کن.
تنها یک خواهش دارم:
خودت قبلهنما شو،
خودت بادِ موافق شو،
و خودت لنگرِ امنِ ساحلِ آرامت باش.
من دیگر نقشه نمیکشم.
فقط نگاه میکنم به آسمانِ ارادهات
و به امواجِ زندگی تسلیم میشوم
با این یقین که تو هر موج را
به ساحلِ خیری میکشانی.
از من ساز آن چیز را
که زبانِ عشقِ تو میطلبد،
حتی اگر امروز معنایش را نفهمم.
فقط بمان...
و هرگز دستانم را تنها نگذار.
آمین
https://t.me/+eLC-k8T4RZZlNDY0
575
مشارڪت تـــــجربه شخصی
دوست بهبودی مان فــــراز
درمـــورد رابطــــه و قدم ها
. لطفا کانال هوشیاری را به دوستان❤️ خوبتان معرفی کنید🙏
╭┅────────┅╮
🆔 @sobriety2 ☯
╰┅────────┅╯
