احســاس💕 زیبـــا 🎵
Відкрити в Telegram
« ازدل شعـرتاعمق نغمه، احسـاس زیـبا جاری است.» تو بیش کنی کم را، از دل ببری غم را 🍂 مولانا
Показати більше714
Підписники
Немає даних24 години
-37 днів
-430 днів
Архів дописів
اوقات خوش آن بود که با دوست به سر شد
باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود
خوش بود لب آب و گل و سبزه و نسرین
افسوس که آن گنج روان رهگذری بود
خود را بکش ای بلبل از این رشک که گل را
با باد صبا وقت سحر جلوه گری بود...
🍂حافظ
ای صبا گر بگذری بر زلف مشک افشان او
همچو من شو گرد یک یک حلقه سرگردان او
گاه از چوگان زلفش حلقهٔ مشکین ربای
گاه خود را گوی گردان در خم چوگان او
🍂عطار نیشابوری
دیگر چه فرقی میکند
در خوان یک یا خوان هفت
از عشق میترسید و گفت
از عشق میترسی و رفت
سوزاندن است تا سوختن
پایانشان اما یکیست
نفتی بر آتش ریختن یا
آتشی روی نفت
🍂افشین یداللهی
تا نسوزد برنیاید بوی عود
پخته داند کاین سخن با خام نیست
هر کسی را نام معشوقی که هست
میبرد، معشوق ما را نام نیست
🍂سعدی
ای که می پرسی نشان عشق چیست ؟
عشق چیزی جز ظهور مهر نیست.
عشق یعنی مشکلی اسان کنی
دردی از در مانده ای درمان کنی.
در میان این همه غوغا و شر
عشق یعنی کاهش رنج بشر
عشق یعنی گل به جای خار باش
پل به جای این همه دیوار باش
عشق یعنی تشنه ای خود نیز اگر
واگذاری اب را ، بر تشنه تر
عشق یعنی دشت گل کاری شده
در کویری چشمه ای جاری شده
عشق یعنی ترش را شیرین کنی
عشق یعنی نیش را نوشین کنی
هر کجا عشق اید و ساکن شود
هر چه نا ممکن بود ، ممکن شود
🍂مولانا
ای بهار ای همیشه خاطرت عزیز! عاقبت کجا؟ کدام دل؟ کدام دست؟ آشتی دهد من و تو را؟ تو به هر کرانه گرم رستخیز من خزان جاودانه پشت میز یک جهان ترانهام شکسته در گلو شعر بیجوانهام نشسته روبهرو پشت این دریچههای بسته میزنم هوار ای بهار، ای بهار، ای بهار… 🍂فریدون_مشیری
ای که می پرسی نشان عشق چیست ؟
عشق چیزی جز ظهور مهر نیست.
عشق یعنی مشکلی اسان کنی
دردی از در مانده ای درمان کنی.
در میان این همه غوغا و شر
عشق یعنی کاهش رنج بشر
عشق یعنی گل به جای خار باش
پل به جای این همه دیوار باش
عشق یعنی تشنه ای خود نیز اگر
واگذاری اب را ، بر تشنه تر
عشق یعنی دشت گل کاری شده
در کویری چشمه ای جاری شده
عشق یعنی ترش را شیرین کنی
عشق یعنی نیش را نوشین کنی
هر کجا عشق اید و ساکن شود
هر چه نا ممکن بود ، ممکن شود
🍂مولانا
زلف شب عنبر فشان از نکهت گیسوی کیست؟
چهره روز آفتابی از فروغ روی کیست؟
آن که از رخسار آتشناک و خال عنبرین
داغ دارد عالمی را لاله خودروی کیست؟
🍂صائب_تبریزی
هنگام بهارست و جهان چون بت فرخار
خیز ای بت فرخار، بیار آن گل بیخار
آن گل که مر او را بتوان خورد به خوشی
وز خوردن آن روی شود چون گل بربار
🍂منوچهری
توفیق عشق روی تو گنجی است تا که یافت باز اتفاق وصل تو گویی است تا که برد جز چشم تو که فتنه قتال عالمست صد شیخ و زاهد از سر راه خدا که برد 🍂سعدی
تو بندگی چو گدایان به شرطِ مزد مکن
که دوست خود روشِ بندهپروری داند
غلامِ همّتِ آن رندِ عافیتسوزم
که در گداصفتی کیمیاگری داند
🍂حافظ
ارغوان
بیرق گلگون بهار
تو برافراشته باش
شعر خون بار منی
یاد رنگین رفیقانم را
بر زبان داشته باش
تو بخوان نغمه ناخوانده من
ارغوان
شاخه هم خون جدا مانده من
🍂هوشنگ ابتهاج
نه هر که چهره برافروخت دلبری داند نه هر که آینه سازد سِکندری داند نه هر که طَرْفِ کُلَه کج نهاد و تُند نشست کلاهداری و آیینِ سروری داند 🍂حافظ
چه گویم نامِ توو شایسته ات باد
غزل گویم گُهر گویم ، چه گویم ؟
توو جانانی توو درمانی تو جااانی
به خود مجنون به تو لیلی ، چه گویم ؟
🍂راحم تبریزی
روزی خواهم آمد
و پیامی خواهم آورد...
خواهم آمد گل یاسی به گدا خواهم داد
زن زیبای جذامی را گوشواری دیگر خواهم بخشید
کور را خواهم گفتم : چه تماشا دارد باغ ...
هر چه دشنام از لب خواهم برچید
هر چه دیوار از جا خواهم برکند
رهزنان را خواهم گفت : کاروانی آمد بارش لبخند
ابر را پاره خواهم کرد
من گره خواهم زد چشمان را با خورشید ، دل ها را با عشق ،سایه ها را با آب ،شاخه ها را با باد
و به هم خواهم پیوست،خواب کودک را با زمزمه زنجره ها
بادبادک ها به هوا خواهم برد
گلدان ها آب خواهم داد ...
خواهم آمد ،سر هر دیواری میخکی خواهم کاشت
پای هر پنجره ای شعری خواهم خواند
هر کلاغی را کاجی خواهم داد
مار را خواهم گفت : چه شکوهی دارد غوک
آشتی خواهم داد
آشنا خواهم کرد
راه خواهم رفت
نور خواهم خورد
دوست خواهم داشت
🍂سهراب_سپهرى
