uk
Feedback
دکتر فریبا بشر دوست

دکتر فریبا بشر دوست

Відкрити в Telegram

تهران پارس خ 111 (ملکی)پ22 تلفن 02177889129

Показати більше
1 067
Підписники
+124 години
Немає даних7 днів
-1130 днів
Архів дописів
داروهایی که روانشناسان باید انها را بشناسند....
داروهایی که روانشناسان باید انها را بشناسند....

داروهایی که روانشناسان باید انها را بشناسند....
داروهایی که روانشناسان باید انها را بشناسند....

داروهایی که روانشناسان باید انها را بشناسند....
داروهایی که روانشناسان باید انها را بشناسند....

داروهایی که روانشناسان باید انها را بشناسند....
داروهایی که روانشناسان باید انها را بشناسند....

❤️طرحواره استحقاق....

🌙 برگی از خاطره یک معلم دختری نابینا در کلاس داشتم... آرام، مؤدب، با لبخندی که همیشه ته دلش پنهان بود. هر روز یکی از اعضای خانواده‌اش دنبال او می‌آمد؛ و غیبت می خورد یک روز پدر، روزی مادر، روزی برادر. روزی از او پرسیدم: «عزیزم، چرا هر بار یکی از اعضای خانواده دنبالت میاد؟» با صدایی آهسته گفت: «بابام تصادف کرده... منو می‌بره کلانتری تا بگه دختر نابینام همراهش بوده و خسارت بگیره. مامانم منو می‌بره خرید تا دل فروشنده بسوزه و تخفیف بگیره. برادرم دادگاه داره، منو می‌بره تا دلشون براش بسوزه ...» چشم‌هاش پر از اشک شد و ادامه داد: «خانم... من از تاریکی نمی‌ترسم، از نوری می‌ترسم که باهاش دروغ می‌گن... احساس می‌کنم سنگینی نگاه مردم روی من نیست، روی دروغ اون‌هاست.» اون روز فهمیدم نابینایی فقط در چشم نیست... وقتی پدر و مادری یاد می‌گیرن از درد فرزندشون نردبان بسازن، دل اون بچه می‌میره، حتی اگه هنوز نفس بکشه... او بعدها گوشه‌گیر شد، لبخندش خاموش. هر بار صدای در مدرسه می‌اومد، بی‌اختیار سرش را پایین می‌انداخت. دیگه نمی‌خواست کسی بیاد دنبالش... دیگه از کسی کمک نمی‌خواست... رفتار پدر و مادرش، فقط دلش را نشکست — به او یاد داد برای دیده شدن، باید از رنجش خرج کند... که جلب ترحم می‌تواند راهی برای رسیدن باشد. و این، دردناک‌ترین درسی بود که در آینده یاد می گرفت. 💔 https://t.me/DrBashardoost

❗️تاثیر قدرتمند موسیقی بر روی سرنوشت ما... موسیقی فقط یک سرگرمی یا پلی لیست گوشی شما نیست بلکه بر روی ذهن و ذهن ناخودآگاه شما تاثیر قدرتمندی میگذارد و میتواند شما را به سرنوشتی تلخ یا دلچسب برساند. هر آهنگی که بخش میکنید یا به گوشتان میرسد و کلماتی که در آن گفته میشود بر روی شما تاثیر میگذارد و اگر شما ندانید این آگاهی را بسیار برایتان گران تمام میشود. اگر به موسیقی های امروزی توجه کنید میبینید که همش از ترس، خشم، دراگ، نگرانی، اخبار منفی صحبت میکنند و این باعث تضعیف شدن انرژی و فرکانس شما میشود. باید حواستان باشد که به چه آهنگ هایی گوش میدهید! این مسئله شاید برای خیلی ها شوخی به نظر برسد اما همین پله های کوچک و قدم های کوچک سرنوشت شما را رقم میزند. @dr.bashardooost

کتاب "گاهی از نه شنیدن می‌ترسیم!" آلن دوباتن رو به تازگی تموم کردم. + یه جا صفحه ۸۰ کتاب به زیبایی نوشته بود؛ ”آدم سالم نیازی به آزار دیگران ندارد. تا وقتی کسی از درون در عذاب نباشد، برای بی‌رحمی‌کردن در حق دیگران انگیزهٔ کافی ندارد“. عمیقا تایید کردم. صفحه ۵۳ نوشته بود؛ ”اولین گناه کسانی که باعث شدند دچار حس شرمساری شویم کشف خطاهای‌مان نبود؛ فراموش‌کردن بدیِ خودشان بود و بعد، اینکه به خود جرئت دادند ما را به خاطر بدی‌مان سرزنش کنند“. ناخواسته سر تکون دادم. صفحه ۳۳ کتاب نوشته بود؛ ”شاید زندگی با فرد نامناسب تقریباً تحمل‌پذیر به‌نظر برسد، ولی با گذشت زمان این فرد به سنگ‌ریزه‌ای در کفش شما تبدیل خواهد شد و این «خطای ناچیز» هیچ فرقی با گیرافتادن در وضعیتی «کاملاً وحشتناک» نخواهد داشت“. عمیقا تصدیق کردم. صفحه ۱۱ کتاب نوشته بود؛ ”برای اینکه بتوانیم از خودمان در برابر دشمن بیرونی دفاع کنیم، ابتدا باید طرف خودمان باشیم“. بارشی از حق بود. صفحه ۵۶ کتاب نوشته بود؛ ”وقتی غمگینیم، واقعاً به لباس یا مدل موی جدید نیاز نداریم؛ فقط نیاز داریم کسی از روی محبت به ما نگاه کند تا نگاه سخاوتمندانه‌اش ما را از آثار مخرب تنفرمان از خودمان نجات دهد“. عمیق بود. صفحه ۶ کتاب نوشته بود؛ ”اگر به کسی که از خود متنفر است و در این وضع گیر افتاده بگویید «یه کم بخند» یا «خودت رو بیشتر دوست داشته باش» همان‌قدر ناراحت می‌شود که به یک انگلیسی‌زبان بگویید «بلغاری حرف بزن دیگه»“. حقیقتی غیرقابل انکار… صفحه ۴۸ کتاب نوشته بود؛ ”ما زشت نیستیم؛ فقط از افرادی که می‌توانند زیبایی ما را تشخیص دهند دوریم“. و یادم افتاد که؛ زیبایی در نگاه توست... صفحه ۵ کتاب نوشته بود؛ ”از خودمان متنفریم چون جایی در گذشته آن‌چنان‌که باید به ما محبت نشده است. در گذشته چیزی به گوش‌مان خورده («تو به‌دردنخوری»، «بی‌لیاقت»، «گم شو»...) و آن را باور کرده‌ایم“. از خودمان متنفریم چون جایی در گذشته آن‌چنان که باید به ما محبت نشده است. صفحه ۸ کتاب نوشته بود؛ مرگ چندان هم مسئله بزرگی نیست؛ صرفاً بازگشتی است ناگزیر به توده‌ای از ذرات که زندگی‌مان از آن‌ها آغاز شده بود، زندگی‌ای که در این پهنه نیستی، تنها وقفه‌ای کوتاه و بعید بوده است. وقفه‌ای کوتاه!، چه تاامل‌برانگیز... و در نهایت صفحه ۷۵ کتاب نوشته بود؛ ”اگر کسی واقعاً دانا و معقول و پخته باشد، هیچ‌وقت نمی‌خواهد کس دیگری را از درون نابود کند. میل به آزارِ یک غریبه تنها نشان می‌دهد که چنین فردی سابقهٔ پرمشکلی دارد“. https://t.me/DrBashardoost

❤️ محرومیت هیجانی....

سیستم عصبی زنی که روزی «دختر عصبانی» نامیده شد... او در حقیقت عصبانی نبود. او نادیده گرفته شده بود. وقتی کودک بود و احساساتش را بیان می‌کرد، با بی‌اعتنایی، تحقیر یا انکار روبه‌رو می‌شد. سال‌ها زندگی در چنین محیطی، به او یاد داد که احساساتش ارزش ندارند. که رنج‌هایش زیادی‌اند. که صدایش شنیده نمی‌شود. اما حقیقت این است: احساسات او همیشه واقعی بودند. او فقط داشت به محیطش واکنش طبیعی نشان می‌داد. «عصبانیت» او در واقع فریاد سیستم عصبی‌اش بود برای دیده شدن، برای امنیت، برای ارتباط. پدر و مادرش خشم و ناکامی‌های خود را روی او خالی می‌کردند، و او به مرور یاد گرفت «فرزند مسئول‌دار» خانواده است. سال‌ها بی‌صدا بار احساساتی را به دوش کشید که هیچ‌کس در خانه جرات نگاه کردن به آن‌ها را نداشت. هر بار که گریه می‌کرد، حرف می‌زد یا مخالفتی نشان می‌داد، به او برچسب می‌زدند: «زیادی حساسی»، «نمایشی»، «سخت و مشکل‌ساز». وقتی مرزها و دیدگاه‌هایش بارها نادیده گرفته شد، تنها سلاحی که برای دفاع از خودش باقی ماند، خشم بود. خشم، سپری شد برای زنده ماندن. وقتی برچسب «فرزند مسئول‌دار» بر پیشانی‌اش زده شد، در حالی‌که تنها چیزی که می‌خواست عشق و حمایت عاطفی بود، سیستم عصبی‌اش آموخت: آسیب‌پذیری عاطفی = ناامنی. در عمق وجودش اما، انسانی حساس و همدل است. فقط هیچ‌وقت فضایی امن نداشت تا یاد بگیرد چگونه احساساتش را سالم بیان کند. آنچه واقعاً درونش جریان دارد، نه خشم، که اندوه است. نه سختی، که تنهایی. نه مشکل‌سازی، که اشتیاقی عمیق برای شنیده شدن، فهمیده شدن، و پذیرفته شدن. سیستم عصبی‌اش سال‌ها در حالت جنگ یا گریز گیر کرده است. مدام در حال رصد کردن بی‌عدالتی‌ها، زخم‌ها، و لحظاتی که شاید مجبور شود از خودش دفاع کند. این بیدار بودن همیشگی، همان چیزی‌ست که بدنش آن را «ایمنی» می‌نامد، هرچند حقیقتاً فرسودگی‌ست. در بزرگسالی، ظاهراً آرام، متین و حتی «خیلی ریلکس» به نظر می‌رسد. اما درونش هنوز ظریف و حساس است. آنچه در اعماق می‌خواهد، قوی بودن همیشگی نیست؛ بلکه دیده شدن واقعی است. پذیرفته شدن بی‌قید و شرط. آغوشی که بگوید: می‌توانی آسیب‌پذیر باشی، و هنوز هم امن بمانی. حتی حالا که از محیط کودکی‌اش بیرون آمده و زندگی‌اش رنگ بیشتری از شادی گرفته، سیستم عصبی‌اش هنوز الگوی قدیمی را در خود نگه داشته: انقباض، سرکوب، نقاب زدن، و پایش مداوم خودش. و چون سال‌ها احساساتش نادیده گرفته شدند، هنوز دسترسی کامل به دنیای عاطفی‌اش ندارد. درون او انباشته‌ای از اندوه‌های فروخورده، سوگ‌های قدیمی و تنهایی‌های طولانی، که هنوز به دنبال راهی برای جاری شدن هستند. https://t.me/DrBashardoost

❤️ تبعیت.....

❤️ روانشناس سلامت چه میکند؟