Ardalan.amin.javaheri
Відкрити в Telegram
PhD in human Psychology from UCLA class of 2023 | Human Behavior Researcher | Author ارتباط مستقیم : @ardalan8j آدرس صفحه ی اینستاگرام: https://instagram.com/ardalan.amin.javaheri?igshid=MzNlNGNkZWQ4Mg==
Показати більше1 862
Підписники
Немає даних24 години
-127 днів
-6030 день
Архів дописів
بگذار واقعیت قلبت نشان داده شود تا عشق تو را پیدا کند ...
متن از داستان: #یازده_شب_قبل_از_تو
نویسنده: #اردلان_امین_جواهری
عزیزم دستانم خیلی میلرزند ، یعنی اگر اینقدر نمیلرزیدند حتما از مناظری که میبینم عکس های قشنگی میگرفتم. اما دستانم خیلی میلرزند ، اینقدر که خودم تعجب میکنم که چطور دستان آدمی میتواند اینقدر بی قرار باشد ، بعضی میگویند از اعصاب است ، بعضی هم میگویند بخاطر ضربه هایی ایست که به سرم خورده است ، دکتر میگفت شاید هم نشانه های اولیه پارکینسون باشد ، راستش دلیلش اصلا برای من مهم نیست ، فقط میدانم نمیتوانم از چیزهایی که میبینم برایت عکسی بگیرم ، این از همه بیشتر من را آزار میدهد وگرنه دلیل هیچ چیز مهم نیست ، نمیخواهم ادای آدمهای پوچ گرا را در بیاورم فقط میخواهم واقع بینانه نگاه کنم و در این شفاف نگری فقط میتوانم بگویم اصلا مهم نیست چرا چه اتفاقی نمیافتد، گاهی مهم فقط این است که اتفاقی که دوست داشتم نیفتاده است و جایش اتفاق بی دلیل دیگری میافتد که شاید فقط اتفاق بیفتد بی آنکه هیچ دلیلی داشته باشد ، یا حتی اگر دلیلی هم دارد، دیگر تفاوتی برای من ایجاد نکند ....
امروز میخواستم از قندیل های یخ بسته ای که از شیروانی خانه ای آجری آویزان بود، برایت عکس بگیرم اما بخاطر لرزش دستانم نتوانستم و تا دلیلی برای این اتفاق پیدا شود، تمام قندیل ها آب شده اند ....
#اردلان_امین_جواهری
آدمها وقتی چیزی را نمیشناسند بیشتر آن را دوست دارند ، در حالی که باید برعکس باشد ...
#دختر_اوکراینی
دستی در موهایش کشید ، موها کوتاه بودند و شرابی ، در هوای گرم کمی چرب و زبر شده بودند . آینه کوچک را از کیف در آورد و شروع کرد به ترمیم آرایش پاک شده، کمی ماتیک زد و لب هایش را در هم مالید ، بعد کمی ریمل زد، گرچه چشم هایش هنوز ریز بودند اما وقتی خودش را در آینه کوچک نگاه کرد حالش بهتر شد. به این فکر کرد که شاید همه ی اینکارها را میکند تا شبیه همیشه اش باشد ، شاید همه اش بخاطر این است که به این مقدار آرایش، به همین سبک مو، به همین لبخندِ کم عادت دارد، دیگر کاری برای زیباتر شدن نمیکرد بلکه فقط میخواست همه چیز آنگونه باشد که همیشه بود ، با اینکه میدانست همه چیز عوض شده اما اینگونه احساس امنیت بیشتری میکرد . همانگونه مینشست ، همانگونه بلند میشد ، کم میخندید ، با احترام حرف میزد ، کلمه ها را از دایره قدیمی لغات انتخاب میکرد ، شلوار مشکی میپوشید ، به موسیقی های قدیمی گوش میداد ، و اینگونه در خیالش زمان را نگه میداشت.. غافل از اینکه همه چیز در قطاری که او سالها پیش از آن جا مانده بود ، خاک زندگی اش را ترک کرده بود و حالا فقط، موهای شرابی کوتاه ، موسیقی های قدیمی ، رنگ تکراری مشکی ، آینه ی خجالت زده جیبی، چشم های ریز منتظر و فکری از لحظه جا مانده ، در خاک تنهایی هایش باقی مانده بود ...
#اردلان_امین_جواهری
در زندگی یاد گرفتم برای اینکه به اصل مطلب برسم باید کلی حاشیه درست کنم. اگر یک جمله در کتابم ارزش خواندن داشت، یک فصل برایش توضیح و داستان مينويسم تا برسم به آن جمله...
وقتی به کسی زنگ میزنم، اگر بخواهم با او بیرون بروم از حالش می پرسم، از چیزهایی که در آخرین مکالمه بینمان گفته شد بود سوال میکنم، اگر تمام اینها خوب پیش رفتند، حتما حال کسی که دوستش دارد را میپرسم و با اشتیاق، سلامم را به او میرسانم.
سخت ترین این کار در عشق است، اگر از کسی خوشم بیاید، یا حتی با کسی باشم که دوستش دارم، ساعت ها باید فضا را آماده کنم تا یک لحظه نافذ پیدا شود تا دو دستم را روی یک دست اش بگذارم و به چشمان اش خیره شوم که از تمام فکر ها، خنده ها، و گریه هایی که دارد دیس کانت اش کرده باشم، بعد آرام دستم را ببرم ته قلبم و یک جمله که سال ها است آماده کرده ام را به او هدیه دهم.
آن را باید جوری به نگاه اش برسانم که از ته قلب من به ته قلب او برسد و شبیه به این چند سالی که اینجا پنهان ماند حالا آنجا جاودانه شود.
شاید این سخت ترین کاری است که در دنیا کرده ام. همین که هرچیزی باید به وقت اش و به روش خودش انجام شود تا جواب دهد.
حالا میخواهم از خدا درخواست کمک کنم.
نمیدانم راحش چیست تا صدایم را درست بشنود.
نمیخوام مثل ترم اولی ها تا از یکی خوشم آمد مسخره اش کنم، بعد بگویم بیا فلان بشویم چون من قصدم ازدواج است...!
دلم میخواهد جنتلمن باشم، با او دوست شوم، لباس های خوب بپوشم، او را بیرون در یک رستوران یا کافه با منظره ای عالی دعوت کنم و آنجا دو دستم را روی یک دست اش بگذارم...
حالا خدا چه روشی از من دوست دارد تا حرفم را گوش بدهد؟!
اینکه مثل مسلمانان، نماز بخوانم یا شبیه مسيحی ها بعد از دعای ربانی روی زانو بنشینم و شمع روشن کنم؟!
باید بودایی شوم یا زرتشتی خوش اخلاقی باشم؟
مثل شیعه ها سینه زنی کنم یا مثل سنی ها روزه بگیرم؟!
من میخواهم برایش یک نامه بنویسم
شبیه به هیچکدام هم نمیشود.
مثل بچگی هایم که نامه میفرستادم به خیابان الوند، بعد ده سال باقی را زل میزدم به تلویزیون تا اسمم خوانده شود.
به نام خدا
کمکم کن.
تمام نامه من همین بود!
اگر بتواند درونش را ببیند تمام سه هزار صفحه ی باقی مانده را میخواند.
میفرستم ته خیابانی که خدا آنجاست
و از فردا منتظر میمانم تا اسمم خوانده شود...
متن از کتاب : #نامه_های_ناتمام
نویسنده: #اردلان_امین_جواهری
دوست داشت پدرش تمام دختر اش را ببیند نه فقط قسمتی ترسیده از او را ...
#دختر_اوکراینی
برای من ترمیم کردن خیلی مشکل بود ، گرچه این مهارتی ایست که برای بقا باید یاد میگرفتم اما من دوست داشتم همیشه نیمه ی نورانی وجودم سایه اش را بر زندگی کسانی که دوستشان داشتم بیاندازد و هر زمان دنیا به گونه ای میچرخید که آدمها نیمه ی تاریک من را میدیدند دوست داشتم همه چیز را رها کنم و دوباره از اول در نقطه ای قرار بگیرم که نیمه ی نورانی من دیده شود.
اوایل فکر میکردم نورِ درونم میتواند تاریکی وجودم را درمان کند، اما بعد تر فهمیدم ، تاریکی هرگز به دنبال درمان نمیگردد ، فقط میخواست پذیرفته شود...
متن از داستان : #به_زودی
نویسنده: #اردلان_امین_جواهری
ولی آخر عزیز من ، مگر بین نوجوانی تا میانسالی چه بر سر آدم می آید که اینقدر عوض میشود ؟
متن از داستان: #یازده_شب_قبل_از_تو
نویسنده: #اردلان_امین_جواهری
شروع کردم به خیال پردازی کردن ، اما آیا خیالی جز واقعیت در زمان دیگر وجود دارد ؟؟
نه !
هرگز نمیشود تمام یک داستان را خیال کرد فقط باید جایش را عوض کرد.
متن از داستان: #یازده_شب_قبل_از_تو
نویسنده: #اردلان_امین_جواهری
فکر میکنی مرد ها برای چه چیزی به خط مقدم میروند و میجنگند؟
برای خودشان؟ برای پول؟ نه!
برای اینکه زن ها و بچه ها در آرامش باشند.
خلاصه اگر فرض کنیم من حالا در جنگ هستم، از اینکه تو اینجا زیر این تیر بار گلوله نیستی خیلی خوشحالم و همانقدر هم دل تنگ تو میشوم. راستش وقتی گلوله ها از زمین و آسمان روی سر ما ریخته میشوند چشمانم را میبندم و به چمن های بهاری فکر میکنم که من و تو در آنجا کنار هم هستیم و تو هنوز سعی میکنی در مسابقه مچ اندازی مچ من را به خاک بمالی...
البته باید بگویم که در این رویا تو برنده نمیشوی.
راستش نباید هم برنده شوی ، حتی اگر زورش را داشته باشی...!
برایت میگویم چرا :
در شهر مردان زیادی زندگی میکنند، ولی همه ی آن ها حاضر نیستند در جنگ شرکت کنند، فقط دو دسته مرد هست که به قلب دشمن میزند، یکی کسانی که از همه جا بریده اند و یکی کسانی که هنوز فکر میکنند میتوانند تغییری در جهان ایجاد کنند.
در کل فقط مردانی میجنگند که یا چیزی برای از دست دادن ندارند و یا هنوز چیزی برای از دست دادن دارند. مابقی مردم بین این دو دسته شناور هستند و هرگز نه میجنگند و نه در زندگی شخصی که دارند ریسک میکنند.
ولی جنگ چه با توپ و تفنگ باشد چه بر سر یک لقمه نان، فقط برای آن هایی است که هنوز در خودشان قدرتی میبینند که با آن میتوانند کار بزرگی انجام دهند.
آن ها همان کسانی هستند که در مسابقه مچ اندازی میتوانند مچ معشوقه هاشان را به خاک بزنند...
چون از آن ها قوی تر هستند؟؟
آه نه اصلا اینطور نیست..
چون هیچ مردی نیست که از زن خودش قوی تر باشد.
بلکه این زنانی هستند که میگذارند مرد خردسالشان پیروز شود و این پیروزی حسی در آن ها ایجاد کند که باعث شود فکر کنند میتوانند دنیا را تغییر دهند، این مردها از زندگی ناامید نشده اند.
و من میدانم هرکسی کنار تو باشد هیچوقت از زندگی نا امید نمیشود.
عزیز من تو یک قهرمان هستی چون همیشه اجازه دادی من مچ ات را به زمین بزنم با اینکه همیشه برنده اصلی تو بودی...
از اینکه نیستی خوشحالم، امروز حالم خوب نبود، مثل دیروز و روز قبل از آن ولی پیش خودم فکر میکنم تو شاید امروز به ضیافتی بروی که در آنجا دوستانت باشند، امیدوارم لباس های گرم بپوشی چون شاید در این فصل باران ببارد و سردت شود.
در تصورم احتمال می دهم آنجا که برسی روی نوک پاهایت چند گام ریز بر میداری تا همه باز قربان صدقه ی تو بروند و بعد داستان گرفتن شکلات از خواهرت را برای همه تعریف میکنی تا همه خوشحال شوند.
آه من خیلی خوشحالم که فکر میکنم امشب حالت خوب است..
احتمالا آتشی روشن میکنید و همه دور آن خواهید نشست و باهم به همه چیز خواهید خندید...
میدانی قشنگِ من، زندگی فقط همین خنده های زودگذر است که همه ی ما در دل سختی و رنج هایمان میکنیم...
و باز احتمال میدهم در دل خنده هایت، یک لحظه به نقطه ای خیره بمانی و جای من را کنارت خالی ببینی..
آن لحظه دلت برایم تنگ میشود..
دوست دارم بدانی،
دقیقا همانجا
در همان لحظه،
تو در خیال من هستی،
در حالی که روی چمن های بهاری باهم مسابقه مچ اندازی میدهیم و تو میگذاری من، مچ ات را به خاک بزنم...
متن از کتاب: #نامه_های_ناتمام
#اردلان_امین_جواهری
برای من فرقی نداشت ، نه در تاریکی نه در نور هیچکس شبیه تو نبود ...
متن از داستان : #یازده_شب_قبل_از_تو
نویسنده: #اردلان_امین_جواهری
خواب چیز عجیبی است، یک مرگ کوتاه مدت است که میتواند تمام غم ها را برای چند ساعت خاموش کند..
متن از داستان : #دختر_اوکراینی
نویسنده: #اردلان_امین_جواهری
زمانی که چشمانش را دیدم به هیچ چیز فکر نکردم ..
و فقط وقتی انسان به چیزی فکر نکند میتواند به زندگی ادامه دهد. فکر زیاد آدم را از بین میبرد، فرقی هم ندارد به چه چیزی باشد.
زندگی یعنی همان لحظاتی که میتوانیم فکر نکنیم و در واقع در لحظه باشیم، حالا سوال اینجاست که چه چیزی میتواند باعث شود به هیچ چیز فکر نکنیم ؟! برای من ، چشم های او همان معجزهای بود که باعث میشد با فکر کردن خودم را از بین نبرم...
متن از داستان: #به_زودی
نویسنده: #اردلان_امین_جواهری
در کتاب آسمانی خداوند در آیه بیست و هفت به صراحت میفرماید :
"خدا انسان را به صورت خود آفرید"
این یعنی قسمتی از وجود خدا در ما وجود دارد.
برای همین هم این انتظار در بشر بوجود آمده است که حتما باید به تکامل الهی برسد.
اما از کجا معلوم که خداوند در ما نه فقط از خوبی خود بلکه از نقض هایش نیز دمیده باشد...
میدانم یک مسیحی واقعی باید الان صلیب بکشد و بگوید خداوند هیچ نقصی ندارد اما سوال من اینجاست که اگر تکامل در پی نقص نهفته باشد چه؟
اگر لذت تکامل با گناهی غیر ارادی آلوده باشد باز هم خداوند نقص ندارد؟
البته که من فکر میکنم خداوند نه فقط از عشق و شجاعت اش بلکه از ترس هایش نیز در ما دمیده است،
خب شاید او نیز دقیقا مثل ما باشد ...!
ببینید منظورم این است که به جای اینکه ما خودمان را به دروغ کامل و شبیه خدا فرض کنیم ، بهتر است به این پندار برسیم که شاید خداوند هم درست مثل ما به خودش شک داشته باشد، درست شبیه ما گاهی از همه چیز خسته شود و از کارهایی که در عصبانیت و یا موقعیت های مختلف کرده است پشیمان باشد!
اصلا شاید او نیز علارغم تمام قدرتی که دارد گاهی بی اعتماد به نفس شود و شبیه خود من از پس آسان ترین کارها نیز بر نیاید.
شاید او نیز خود بزرگ بین باشد و تمام کتاب های مقدسی که در مدح کامل بودن خودش نوشته است از اختلال خودشیفتگی اش آمده باشد! ...
از کجا معلوم او نیز عاشق ما نباشد و درست عین ما که عشق هایمان را فدای خودخواهی های خودمان میکنیم ما را فدای خودش نکرده باشد ؟
متن از داستان: #به_زودی
نویسنده: #اردلان_امین_جواهری
به شما قول میدهم انسان ها می توانند آنقدر خودشان را گول بزنند که حتی پیش خداوند هم قبول نکنند که چقدر در تصمیم های اشتباه یکدیگر مقصر هستند .
متن از داستان: #به_زودی
نویسنده: #اردلان_امین_جواهری
اما میدانید به نظر من، پدر آن دختر نیز بیشتر از بدی های خوداش آگاه بود برای همین سعی میکرد در لایه های اعتقاد به انجیل خوداش را پنهان کند، او در واقع با دستان نامرئی خودش دخترش را از پنجره به بیرون پرت کرده بود.
او کاری کرده بود که دخترک از ترس بمیرد و از کسی که میخواست با نام خدا او را بترساند به خود خدا پناه ببرد...
و اینگونه مردی با صلیب در گردنش مسیح را در نطفه کشت تا جهان مريم را از دست بدهد...
متن از داستان: #به_زودی
نویسنده: #اردلان_امین_جواهری
وقتی هجده ساله بود در والنسیا دختری چهارده ساله خودش را کشته بود، او از طبقه پنجم یک ساختمان خودش را پرت کرده بود، پدرش یکی از فعالان و معتقدین سرسخت کلیسا بود با پخش این خبر قرار شد با پدر برای دعای مرگ آنجا برویم. وقتی ملافه را کنار زدند و جنازه اش را دیدم، دختری سپید رو با صورتی چاق دیدم که نیمه ای از سرش مثل توپ های کم باد به سمت داخل انحنا پیدا کرده بود و خون نصف صورتش را گرفته بود در حالی که میتوانستید به نیمه ی دیگر صورتش بوسه بزنید...
همانجا با خودم گفتم دختری به این زیبایی چطور از رحمت خداوند نا امید شد و خودش را کشت؟!...
بعد از آن دیگر همیشه به او فکر میکردم، راستش در هر قدم که در زندگی میرفتم یاد جنازه اش میافتم و باز با خودم فکر میکردم اگر او زنده مانده بود الان چند سال داشت و از خودم میپرسیدم که داشت چه کار میکرد...
پدرش میگفت قرار بود یک راهبه شود، هر سال که در کلیسا بودم او را تصور میکردم که در بیست سالگی رو سری سر کرده و دعا میخواند فکر میکردم شاید عاشق میشد شاید با خودش درگیر میشد و یکجایی از کلیسا فرار میکرد شاید هم همیشه آنجا میماند...
چند سال بعد شایعه ای شنیدیم که دخترک وقت مرگ حامله بوده است...!
این خبر که پخش شد کلیسا تصمیم گرفت هیچ واکنشی نسبت به آن نداشته باشد، پدر فردیناند گفت ما نمیتوانیم کسی را قضاوت کنیم، گفت نباید گناه او را پخش کنیم...
من هیچوقت در مورد این اتفاق حرفی نزدم اما حتی پدر با پخش نکردن این خبر داشت به روح دختر لطمه میزد، زیرا داشت میگفت اگر این اتفاق افتاده باشد گناه خیلی بدی است پس ما میگویم چیزی نبوده و یا در حالت صفر راجبش اصلا حرفی نمیزنیم...
ولی به نظر من این اصلا اتفاق بدی نبود
چه کسی میداند وقتی دخترک در آغوش کسی بود چه حالی داشت؟
چه کسی میداند شاید او از ته دلش لذت برده بود
شاید مسیح جدیدی قرار بود به دنیا بیاید تا اینبار نه از پرهیز بلکه دینی از جرات بیاورد!
چه کسی میداند شاید آتش بوسه های چهارده سالگی گرم تر از تن شیطان باشد...!
دختر بدون شک دنیایش را تمام شده دید، بدون شک اینقدر بی پروا شد که خوداش را کشت.
ولی کسی به این دقت نمیکند که قبل از اینکه دختر از طبقه پنجم به زمین برسد، قبل از اینکه سرش شبیه به توپ کم بادی بترکد، این زندگی اش بود که مرده بود...!
نگاه کنید این اتفاق تمام گذشته ای دختر را میکشد و چون در این سرنوشت گذشته قرار است آینده را بسازد تمام چیزهایی که او فکر میکرد قرار است اتفاق بیفتند نیز از بین رفته بودند.
اگر او خودش را نکشته بود باز هم مرده ای بود که فقط نفس میکشید...
چطور ممکن بود پدرش با این اتفاق کنار بیاید؟
میدانید قرار بود او چه حقارتی را احساس کند؟
میدانید چقدر از خودش متنفر میشد؟
میدانید او هرگز نمیتوانست راهبه باشد؟
دخترک با یک اتفاق مُرد و در یک رشادت خودش را کُشت..!
او بخاطر بوسه های آتشینی که زده بود جان عزیزش را نگرفت، او بخاطر فرزندی که شاید قرار بود مسیحی جدید باشد دست به عملیات انتحاری نزد..
بلکه فقط بخاطر این که از آن لحظه به بعد هیچ چیز،
هیچ چیز مثل سابق نمیشد تصمیم گرفت به آسمان پرواز کند...!
اگر زنده مانده بود قرار بود عشق پدرش را از دست بدهد..
قراربود توسط ما انسان های به ظاهر خوب از درب خانه ی خدا رانده شود ،قرار بود مادرش همیشه با اشک به او نگاه کند
اگر حتی با نیرنگ این اتفاق را مخفی میکرد، در نهایت قرار بود با دستان خودش مسیح کوچک اش را در دایره زیبای تنش به صلیب بکشد...!
اگر حتی اینکارا میکرد مجبور میشد باقی عمرش را با یک دروغ بزرگ زندگی کند و به شما قول میدهم هیچ شبی نمیشد که وقتی با روسری حریر اش پایه دعای ربانی مینشست، خود اش را پاک و یا نزدیک به خدا ببیند...!
فرض را بر این بگذاریم که فرار میکرد، باز هم شاید در آخر فاحشه ای با قلب پاک میشد که نمیتوانست از گناهش دست بکشد...
آه...
میبینید چقدر همه چیز زشت و آلوده است...؟!
همه اش هم بخاطر این است که ما این اتفاق را گناه و یا چه میدانم بد تصور کرده بودیم...
آقای عزیز، امیدوارم این را درک کنید که هرچقدر هم من به این حرف هایی که میزنم اعتقاد داشته باشم باز نمیتوانم در این دنیا تنها زندگی کنم،
هرچقدر هم بخواهم خدا را در قلبم پیدا کنم باز هم نمیتوانم صدای او را بی صدای بلند آدم ها تشخیص دهم..!
آدمهایی مثل من فقط میتوانند بمیرند و یا زشت زندگی کنند، چون از رحمت خداوند در روح اکثر مردم چیزی یافت نمیشود ...
چون انسان ها خودشان را محق قضاوت میبینند، حتی بهترین آنها...
و دلیل اصلی این قضاوت ها تعیین چهارچوبی بین خوبی و بدی است...
با خودم گفتم ، این چند روز باقی مانده از زندگی ام را با تو زندگی کنم ، یعنی هر روز تو را کنار خودم درست همانطور که دوست دارم تصور کنم ، مثلا عصر جمعه زنگ بزنم و همانطور که بعد از ناهار روی کاناپه دراز کشیده ام صورت تو را نیز تماشا کنم که با هیجان از دیشب برایم تعریف میکند ...
و یا صبح شنبه ، گوشی را که روشن کردم پیام "دوستت دارم" دیشب ات را روی صفحه ببینم و آن را بی جواب بگذارم...یا مثلاً قرار بگذارم تا چند هفته ی دیگر پیش تو باشم ، بعد نزدیک پروازم بگویم کارهایم نمیگذارند بیایم باید چند هفته بیشتر بمانم ، بعد غم در صورت زیبای تو جمع شود و در حالی که زیر لب میگویی " دوست داشتم زودتر بیایی" بلیط ام را جلو بندازم، اما بگویم "خب کار دارم نمیشود ..."
دوست دارم فکر کنم وقتی پروازم نشست به دوستت زنگ میزنم تا بپرسم کجا هستی و زمانی که درست پشت سرت بودم ، پیام بدهم که پشت سرت را نگاه کن تو که بر میگردی تمام ات را به آغوش میکشم و همزمان با لمس لاغری کمر ات که نوید بهشت روی زمین را به من میدهد جوری جلوه میدهم که انگار این من بودم که با زودتر آمدنم تورا خوشحال کرده است ...
دوست دارم آنجا به تمام نگرانی هایت گوش کنم و درست زمانی که میگویی "ازدواج اصلا مهم نیست ما میتوانیم اینجا باهم زندگی کنیم" روی زانو هایم بنشینم و از تو خواستگاری کنم تا باز هم طوری نشان دهم که این مثلا من هستم که با آمدنم همه چیز را برایت آسان کرده بود....
این فکرها اینقدر زیبا هستند که حالا دیگر سرما را نیز احساس نمیکنم ، فقط دوست دارم زودتر بروم ، دوست دارم چشمهایم را ببندم و امیدوار باشم که شاید اینبار بین دستان تو به دنیا بازگردم...
#اردلان_امین_جواهری
