Ardalan.amin.javaheri
Відкрити в Telegram
PhD in human Psychology from UCLA class of 2023 | Human Behavior Researcher | Author ارتباط مستقیم : @ardalan8j آدرس صفحه ی اینستاگرام: https://instagram.com/ardalan.amin.javaheri?igshid=MzNlNGNkZWQ4Mg==
Показати більше1 862
Підписники
Немає даних24 години
-127 днів
-6030 день
Архів дописів
گذشته آدم ها را میشود به سگی گرسنه تشبیه کرد که هر ساعت دنبالت می دود تا تو را بگیرد، همیشه هم موفق میشود، حالا در یک خواب نیمروزی، یا در مکالمه ای عادی، یا حتی یک ثانیه قبل از مرگ، بالاخره تو را شکار میکند، با دندان هایش تو را می درد و بخاطر کارهای بدی که کرده بودی از تو متنفر میشود..!
ولی اگر فقط در گوشه ای از گذشته ات به این سگ، خوبی کرده باشی او به تو وفادار میماند.
از دست گذشته نمیشود فرار کرد، او بالاخره ما را شکار خواهد کرد.
ولی چون بسیار عادل است، بعد از اینکه تو را ببوید خوبی هایت را نیز یادش می آید و به خاطر یک خوبی کوچک تمام بدی های بزرگ ات بخشیده میشود...
متن از داستان: #فرار_به_آلاسکا
نویسنده: #اردلان_امین_جواهری
https://t.me/ardalanjavaheri
عذر میخوام که ...
و
عذر میخوام اگر ...
تفاوت شخصیت درست و غلط آدمهاست .
https://t.me/ardalanjavaheri
"شجاعت یک امر مسری است، اما نه از فردی به فرد دیگر بلکه از عملی به عمل بعدی..."
متن از داستان: #به_زودی
نویسنده: #اردلان_امین_جواهری
https://t.me/ardalanjavaheri
من تو را از سلیقه ات دور کردم و تو بعد از این همه سال، باز هم به سلیقه ی من نزدیک نشدی.
انگار تمام سال هایی که گذشت فقط به بی سلیقگی ما دامن زد تا نه تو شبیه من شوی، نه من را شبیه من بشناسی!
برای همین ما باهم، بی هم ماندیم ،
و بی هم نیز
بی سليقه هایی بی خودیم ،
که هیچ چیز از خودمان نداریم...
متن از داستان: #به_زودی
نویسنده: #اردلان_امین_جواهری
https://t.me/ardalanjavaheri
پدرم راننده تاکسی بود.
از آن مردهایی هم بود که به نظافت خیلی اهمیت می داد ، اتومبیلش همیشه خوشبو بود ، پیراهن هایش اتو خورده و خودش نیز همیشه مرتب بود، حتی بدنه اتومبیلش همیشه تمیز و بدون خاک بود .
یک شب بعد از کار که من را برای خوردن بستنی بیرون برد ، وقتی کنارش نشستم تمام پنجره ها را پایین کشید، من کمی سردم بود، سریع سرم را به طرف پدرم چرخاندم ،
با نگاه من او گفت:
مسافرها گاهی خوب هستند و گاهی بد ، گاهی وقتی در خودرو می نشینند بوی عرق بدی میدهند ، و بعضاً اینقدر ادکلن زده اند که هوای خودرو را خوش بود میکنند.
اوایل سعی میکردم ، با پایین نکشیدن شیشه ها بوی مطبوع افرادی که ادکلن میزنند را حفظ کنم، فکر میکردم میشود قسمتی از کسی را بعد از رفتنش نگه داشت!
اما دیدم وقتی مسافر بعد در خودرو مینشست نه تنها از بوی نفر قبل چیزی درک نمیکرد بلکه اگر بوی این دو در فضای کوچک ماشین درهم قاطی میشد بوی بدی ایجاد میکرد .
خلاصه دخترم ، حالا هر کسی که سوار خودرو شود وقتی پیاده شد من پنجره ها را کامل باز میکنم ، تا یادم باشد آنها فقط مسافر هستند و نباید چیزی از مسافرها باقی بماند. اگر مسافرم بوی بدی میداد باید با رفتنش هوا جریان یابد و اگر او گران ترین ادکلن پاریس را زده بود نیز باید با رفتنش هوا جریان یابد…
چون نباید بگذاری از آنها که دیگر نیستند هیچ ردپایی در دنیای کوچک تو به جا بماند ، رد پاها کسی را بر نمیگردانند بلکه حال تو را از نفرات بعدی هم بهم خواهند زد .
بعد دستم را گرفت و همان طور که شیشه ها را بالا میبرد گفت :
زندگی تو نیز همین اتاق کوچک است ،
یادت باشد اینجا همه مسافر هستند ،
نگذار بوی کسی در زندگی ات بماند….
متن از داستان: #فرار_به_آلاسکا
نویسنده: #اردلان_امین_جواهری
https://t.me/ardalanjavaheri
یک عکس هایی هم هست که میبرد آدم را، میبرد به قدیم، شاید کوچک شوی و بروی در آغوش پدرت و باز به دوربین قدیمی، در دست مادر نگاه کنی و بخندی، بعد همزمان با بیست و اندی سال بعدِ زندگیت، بروی با پسر خاله جان بازی کنی و هیچ ندانی قرار است چطور در آینده خوشی های واقعی را گم کنی. بعضی جزئیات هم هستند که هیچ کس نمیبیند شان، مثلاً یک دمپایی جفت شده توی حیاط که بوی نم خاک میدهد و حوضی کوچک که آب درونش تکان میخورد و صدای مادر بزرگ،که هوا را پر کرده و میگوید آرام تر بازی کنید، انگار صحنه ها روبروی چشم آدم تکان میخورند و نمیدانم چرا،.. اما کودک از وقتی محو دمپایی شد، تا امروز را سریع میبیند، و آنجا نه تو بودی و نه عشقت، اما زندگی زیبا بود، جریان داشت، و دل من تنگ میشد، اما فقط برای بازی کردن ها، برای آغوش پدر و سادگی پسر خاله ی کوچکم... یک روزهایی هم هستند که سالها طول میکشند و شاید هرگز، تمام نشوند مثل آن روزهایی که آدم هایش نیستند، خانه اش نیست، خاک و درخت و حتی دوربین قدیمی اش هم گم میشوند، ولی من هنوز در همان حیاط با همان تازگی، بعد از خنده در دوربین، به دمپایی خیره میشوم و می دوم، تا ادامه ی خودم را بازی کنم...
#اردلان_امین_جواهری
https://t.me/ardalanjavaheri
مردها بعضاً به دنبال یادگیری واژه های زیبا در سخن وری میروند تا گوش زن ها را تسخیر کنند، واقعیت این است که تمام اینها در زندگی درست و واقعی است اما چیزی که هرگز نمیتوان با این کارهای غیر واقعی پیدا کرد، قلب یک زن است...
در واقع شاید قسمتی از جسم یک زن همیشه در تلاطم باشد، شاید قسمتی از درون اش همیشه به دنبال پیدا شدن توسط واژه های زیبا باشد، اما هرگز قلب یک زن را نمیشود با هیچ ترفندی بدست آورد...
قلب یک زن فقط توسط عشق،
خود اش را نشان میدهد...
متن از داستان : #به_زودی
نویسنده: #اردلان_امین_جواهری
https://t.me/ardalanjavaheri
حالم خراب شد یکهو دیدم شاید نمی شود، اصلا شاید از اول هم من مال این کار نبودم، همیشه انگار یک چیز داشتم و یک چیز نداشتم، آن که داشتم خاص تر بود، ولی معنیش رویش هست دیگر، آن چیزی که خاص بود یعنی کمتر است، پس آن چیز که نداشتم مشتری بیشتری داشت.
این داستان امروز و دیروزم نبود، خلاصه ای از کل عمرم بود که همیشه هم بود هم نبود. همیشه انگار آن چیز که دیگران داشتند بهتر بود..
کاش همان خاص تره را هم نداشتم، شاید حالم بهتر میشد!
ولو شدم روی تختم که ولش کنم مثل همه یمان که یک جایی ول کردیم، پاروی چوبی را انداختیم توی آب و گفتیم هرچه پارو بزنیم نمیرسیم.
انگار از اول وسط سه جزیره ولمان کردند. پارو میزنیم به سمت این، بعد بیخیال می شویم و میرویم سراغ آن، این بار خسته می شویم، فکر میکنیم آنجا هم جای ما نیست میزنیم سمت آن یکی، و باز هم فکر میکنیم از آن یکی هم دوریم و ول میکنیم..
رو به خرافات میبریم، که اگر پارویمان طلایی بود حتماً میرسیدیم، مشکل پاروی کهنه ی چوبی است انگار!
بعد پارویمان را میرنجانیم، پرتش میکنیم توی آب، میخورد توی سر ماهی کوچکی که هاج و واج به آشفتگی ما نگاه میکند، بعد دلمان برای پاروی چوبی خودمان تنگ میشود،
"آن پارو بیچاره ی من بود، مثل من که بیچاره ی این مسیر شده بودم"..
خم میشویم، پاروی خیس چوبی را دست میگیریم و باز به آب میزنیم، ماهی هنوز برنامه ی مارا نمیداند خودمان هم نمیدانیم.
همین میشود که وسط یکی از همان راه ها مثلاً همان جا که شروع کردیم وقتمان تمام میشود و گیم اور میشویم.
ماهی خنده ای به تمام خود درگیری های ما میکند و از مسیر کنار میرود تا پس مانده یمان طعمه ی کوسه ای شود و کامل تمام شویم.
من الآن در مسیر جزیره ی دوم خسته شده ام، ولو میشوم و به ماهی کوچک چشمکی میزنم تا بداند، در جریان قصه ام هستم...
#اردلان_امین_جواهری
https://t.me/ardalanjavaheri
طعم تنهایی را بین ساعت هایی از زندگی درک میکنم..
وقتی حالت هایی برایم پیش میآید که توان بازگو کردنش را ندارم.
مثل موسیقی که هیچکس جز من ، آنرا نمیشنود..
و حالا منی که هیچ سازی بلد نیستم ،
چطور میتوانم برای دیگران بگویم چه موسیقی پخش میشود ؟!...
متن از کتاب : #نامه_های_نا_تمام
نویسنده: #اردلان_امین_جواهری
https://t.me/ardalanjavaheri
گاهی بهترین تصمیم برای همه
این است،
که بهترین تصمیم
را برای خودت ات بگیری. "
متن از داستان: #دختر_اوکراینی
نویسنده: #اردلان_امین_جواهری
"و در نهایت بزرگسال ما باید برای نجات کودک ما برگردد..."
متن از داستان #به_زودی
نویسنده: #اردلان_امین_جواهری
https://t.me/ardalanjavaheri
سلام دوستان
اگر فکر می کنید سوالی هست که شاید جوابش بتونه به شما و بقیه کمک کنه برام بفرستید .
امروز جواب میدم
من عشق بیقید شرط را تجربه نکرده ام
اما کسانی را در زندگی داشتم که من را خیلی دوست داشتند .
امیدوارم فرق این دو را بدانید
کسی که شما را خیلی دوست دارد، وقتی می بیند شما در مردابی در حال غرق شدن هستید، به آنجا نزدیک میشود و دستش را برای نجات شما به مدت طولانی نگه میدارد .
اما کسی که شما را بی قید و شرط دوست دارد ، خودش را برای شما به آب می اندازد…
متن از داستان: #به_زودی
نویسنده: #اردلان_امین_جواهری
https://t.me/ardalanjavaheri
