uk
Feedback
SevenHells

SevenHells

Відкрити в Telegram

زندگی کوتاهه ولی نه به‌اندازهٔ کافی.

Показати більше
484
Підписники
Немає даних24 години
-37 днів
-1330 день
Архів дописів
این مرکزنشینا عجب بچه‌های لوس ننری بار می‌آرن. نصف اداهای اینو من درمی‌آوردم مامانم سرم داد می‌زد می‌گفت عه مثل بچهٔ آدم بگو چی می‌خوای دیگه چقد سر و صدا می‌کنی! یا مثلا این یکی بچهٔ دیگه! همه‌ش داد می‌زنه و وسط حرف بقیه می‌پره. با اینکه دیگه بزرگ شده و مدرسه می‌ره هنوز نفهمیده اینجوری ادا درنیاره. نصف اداهای این بچهٔ دیگه رو اگه درمی‌آوردم فورا از اتاق بیرون کشیده می‌شدم و بهم می‌گفتن عواقب کارم اینه که دفعهٔ بعد اصلا منو نمی‌آرن مهمونی. چیه این لوس بازیا! بچه باید بچگی کنه قبول ولی دیگه نمی‌خواد دهن‌دریدگی و بی‌تربیتیش رو هم بذاری پای بچگیش. وای چه روز پر نفرتی است اسماعیل.

امروز از اون روزاست که از زمین و زمان متنفرم. از توله سگ همسایه بیشتر از همه متنفرم.

خب رفتم، نرسیدم و برگشتم 😂😂🤝 با فاصلهٔ یک ربع حرکت، مسیری که چهل دقیقه‌ای تموم می‌شد تبدیل شد به یک مسیر یک ساعت و بیست و پنج دقیقه‌ای. هرچییی هم گاز دادیم بازم ده دقیقه دیر رسیدم. خوب شد نخوندم وگرنه الان داشتم آتیش می‌گرفتم.🚶

امروز کنکور دارم و بجز زبان عمومی، تقریبا هیچی نخوندم. حتی امید چندانی هم به قبولی ندارم ولی از استرس پرم. چیه این انسان؟ :))

نکتهٔ بعدی که بهش خیلی فکر می‌کنم اینه که جامعهٔ مردسالار، حتی اگر انتظارات رو فاکتور بگیریم، شدیدا در تقسیم وظایف می‌لنگه. اولین فرضیهٔ چنین ایدئولوژی‌ای اینه که مردها خیلی خوب و قوی و نَشْکَن و همه‌چی تموم هستن و فرضیهٔ دومش اینه که زن‌ها مرد نیستن. حالا چرا مرد نیستن؟ هر شاخهٔ مردسالاری یک توجیه ابلهانه ارائه می‌ده: - یکی می‌گه زن پست‌تر و بی‌ارزش‌تره، ضعیفه‌ست و هر کی زورش بیشتر همون بهتر. این یکی متحجره ولی ما دستشو می‌بوسیم چون تکلیفش مشخصه و ما هم از همون اول نخواستیم سمتش نمی‌ریم. - یکی می‌گه زن جزء مایملک مردهاست و موجودیت زن رو با هر شیء کوچیک و بزرگی مقایسه می‌کنه، از ماشین نو بگیر تا آبنبات و طلا و جواهر. این مدل، چون دقیقا زن بدبخت رو شیء و گوشت لخم می‌دونه، براش دزد هم قائل می‌شه. یک جوری می‌گه زن باید در پستوی خانه باشه که انگار داره می‌گه حاجی این طلاهاتو نیار بیرون، می‌دزدنش! انگار اینجا طلا خودش نمی‌تونه بگه نه! این دسته، در توجیه این حرکت هم چند دلیل می‌آرن. بعضی‌ها می‌خوان نایس نشون داده بشن، می‌گن آخه تو گل منی، تو ظریفی، تو ملیحی، تو احتیاج به مراقبت داری. بعضی دیگه اقلا اینقدر برای اون زن احترام قائل هستن که راستشو بگن و بهش می‌گن من بهت اعتماد ندارم. بعضی دیگه که از همهٔ تفاله‌های جهان، تفاله‌ترند می‌گن عزیزم مننن مردا رو می‌شناسم، تو نمی‌دونی. این برات بهتره! - یکی دیگه هست که می‌گه زن برای زاییدن و پرورش خلق شده. زن لطیفه. اگر بالای سر بچه نباشه، بچه جنایتکار و روانی می‌شه و فلان. این دسته، موذی‌ترین (بخونید کسکش‌ترین) نوع موجود در بازارند. خودشون دوست ندارن پدر باشن و دوست ندارن با بچه درست برخورد کنن (چون برای این کار لازمه یه تکونی به خودشون بدن). برای همین هم تمام این مسئولیت رو می‌ندازن روی دوش زن، خودش و بچه رو می‌ندازن گوشهٔ خونه و خیال خودشون رو راحت می‌کنن که ظرف بیست سال آینده، لازم نیست حتی یه شست پاشونو تکون بدن. - یکی دیگه هست که می‌گه آقا زن و مرد، متفاوتند و با ارزش‌های متفاوتی آفریده شده‌ن و با هدف‌های متفاوتی و هر کسی بره پی وظایف خودش تا قطار راه بیفته. ما برابری نمی‌خوایم، ما عدالت می‌خوایم. ای مارمولکای بلا! فکر می‌کنن ما نمی‌فهمیم این حرفا رو می‌زنن تا بهانهٔ سرکوفت به زن‌هایی که علایق متفاوت و از نظر سنتی مردونه‌ای دارن، جور بشه. این دسته، حتی اگر مزاحمت مستقیم و خشونت مستقیم و دخالت مستقیم نکنن، مدام زن رو برای زن تعریف می‌کنن. خودشون زن نیستن ولی از دنیای زنانگی می‌گن، از اینکه چه حسی داره که زنی، چه حسی باید داشته باشی حالا که زنی، چه علایقی باید داشته باشی، به چه اصولی باید پایبند باشی و، و، و... تا رنگ موردعلاقه‌ت هم پیش می‌رن! انگار من بیام به یک اقتصاددان بگم قیمت دلار رو باید چطور محاسبه کنه! همینقدر احمقانه. همینقدر کوته‌بین. حالا این تعریف‌ها، چرا تقسیم وظایف رو ناعادلانه می‌کنه؟ مخصوصاً آخری که تاکیدش روی عدالته؟ چون این سیستم عادلانه نیست عزیزم، اسمش عادلانه‌ست. بله، در کشورهایی که کمترین بایاس جنسیتی وجود داره، عمدهٔ زنان باز هم به سمت نقش‌های سنتی زنانه می‌رن و مردان هم به همین ترتیب. ولی قربونت بشم اون چند درصدی که دوست ندارن اون سمتی برن، توی جامعهٔ مردسالار سلاخی می‌شن. علایقشون ازشون گرفته می‌شه، مسخره می‌شن، و هزارتا مانع می‌آد جلوشون. این باعث می‌شه که ما یه دانشمند، یه مهندس، یه مکانیک، یه سیاستمدار بالقوه رو از دست بدیم، چون بدبخت نمی‌رسه که بیاد اون جای خالی که لازمه رو پر کنه. ما هم مجبوریم جاش رو با یکی پر کنیم که همون صلاحیت‌ها رو داره ولی دنیای زنانگی رو نمی‌فهمه. یا حتی یکی با صلاحیت‌های کمتر که دنیای زنان رو نمی‌فهمه. نتیجهٔ این کار توی مقام‌های تصمیم‌گیرنده خیلی پررنگ می‌شه، چون ناخودآگاه بخشی از نیازهای زنان نادیده گرفته می‌شه و تمرکز بر حل مشکلات مردمحور می‌ره (نیاید بگید مشکلات مردمحور همون مشکلات مشترکه که می‌زنم دهنتون. اگر خواستید بگید چرا می‌زنی دهنمون؟ تا توضیح بدم). فکر نمی‌کردم اینقد حرف داشته باشم! :)) بقیه‌شو باز بعدتر می‌گم.

از دست همسایهٔ احمقمون آخرش سکته می‌کنم. شب بچه رو ول کرده تنها تو خونه، معلوم نیست خودش رفته کدوم جهنمی چه کونی بده. بچه یهو پا شده پونزده دقیقه داره جیغ می‌زنه. یهو صداش از تو راهرو میاد که وای یادم رفت چراغو روشن کنم بچه ترسیده. وای وای وای. یعنی بچهٔ چهار ساله رو تنها ول کردی خونه هیچ، چراغم روشن نکردی! بعدم رفته تو خونه به بچهٔ هیستریک می‌گه چیزی نشده که دخترم. گه خوردی که چیزی نشده! اون بچه سکته کرد از ترس بی‌شعور. من خرس گنده هم جای اون بچه سکته کردم. چی چی چیزی نشده! تو سرشون گاو تاپاله می‌رید بازم پدر مادر بهتری می‌شدن. معلوم نیست تو کله‌شون چیه که از تاپاله هم بدتره!

خب بیاید یه بخشش رو بگم. بزرگ‌ترین نکته‌ای که بهش رسیدم اینه که خود مردها قبل از هرکس دیگه قربانی سیستم مردسالار مسخره می‌شن! سیستم مردسالار یک‌سری انتظارات رو مستقیما می‌ذاره روی مرد بدبخت و بهش می‌گه: «مردونگی یعنی این. یعنی قدت برسه تا آسمون. یعنی کل خونه رو تعمیر کنی. یعنی اگه بلد نباشی تعمیر کنی مرد نیستی. اگه به حرف زنت گوش بدی مرد نیستی. اگه بهش زور نگی مرد نیستی. اگه بچه‌ت ازت نترسه مرد نیستی. اگه دلت نخواد اولین نفر تو جنگ بمیری مرد نیستی. اگه اسم همهٔ قطعات ماشینو بلد نباشی مرد نیستی» و اینقدر این انتظارات رو ریز و دقیق می‌کنه که دیگه می‌رسیم به چیزایی مثل «مردی که سالاد می‌خوره مرد نیست». شاید بگید خب یک مرد می‌تونه به این انتظارات اهمیت نده. حق با شماست ولی برای یک مرد در جامعهٔ مردسالار، این کار سخت‌تر از یک زنه. می‌رسیم به نکتهٔ دوم! تو جامعهٔ مردسالار، مرد از اول بچگی برای مرد بودنش تحسین می‌شه. اول که می‌شه پسر شجاع مامان، که مثل مرد تحمل می‌کنه و گریه نمی‌کنه. بعدا می‌شه پسر خوب بابا که مثل مرد فوتبال بازی می‌کنه نه پینگ‌پونگ. بعدا می‌شه دوس‌پسر خفن یه نفر که مثل مرد خودشو به آب و آتیش می‌زنه تا ولنتاین، کادوی خفن بخره. خب، اگر همه نه، اکثر کسایی که اینجوری به دنیا میان و بزرگ می‌شن، اولین مولفهٔ هویتی‌شون، مرد بودنشونه؛ در صورتی که زن در این جامعه، چون جنس دومه، مدام می‌گرده تا خودش رو جور بهتری تعریف کنه و هویتش رو حول محور «زن بودن» نچینه. اون همیشه زن هست، ولی اولین مولفهٔ هویتی‌ش رو خودش می‌سازه. همین می‌شه که یک زن وقتی که از انتظارات اجتماع از خودش دور می‌شه، به‌اندازهٔ مرد دچار بحران هویتی و فردی نمی‌شه. مخصوصا اگر عزت نفس داشته باشه. البته فشار اجتماعی روی زن سنگین‌تره و برای آزادی فردیش اهمیت کمتری قائلن ولی همون زن می‌تونه با خودش بگه: «خب این اجتماع همینجوریش برای موجودیت من به عنوان یک موجود مستقل، ارزش قائل نیست. جهنم که ناراضیه. می‌خوام صد سال سیاه راضی نباشه» و برای خودش یک راه فرار و آرامش ذهنی بخره. ولی در مقابل کل این‌ها، یک مرد که اولین مولفهٔ هویتی‌ش مرد بودنه، مرد باارزش، چطور می‌تونه اینقدر راحت این انتظارات رو زیر پا بذاره؟ اون بیشتر ارزش خودش رو و هویتش رو به همین تعریف‌ها گره زده! بدون شک دور شدن از چنین چیزی، که مدت‌ها منبع عزت نفسش بوده، به این سادگی‌ها نیست. درسته، مرد در جامعهٔ مردسالار آزادی فردی بیشتری داره ولی روی این آزادی فردی اینقدر انتظارات سوار شده که عملا با جبر و اجبار، فاصله‌ای نداره. To be continued.

چندتا نتیجهٔ جدید در مورد مردسالاری و نقص سیستماتیکش گرفتم ولی هرجور تایپش می‌کنم به دلم نمی‌شینه. فعلا بدونید که «بهتر دونستن یه جنسیت» خر است تا فردا فکرامو خوب جمع کنم.

چند ماهه هر دو ساعت دچار بحران وجودی می‌شم. همه‌ش می‌گم خب که چی؟ اینقد زحمت بکشی مترجم بشی تهش چی می‌شه؟ بهترین کتاب دنیا رو با بهترین ترجمه ارائه بدی هم خب که چی؟ تهش می‌میری، اینایی که خوندنش هم می‌میرن دیگه. اصلا سرطان درمان کنی که چی؟ تهش همه‌مون می‌میریم دیگه. بعد به تنهایی آدم فکر می‌کنم. مدام تصویر یک آدمو می‌بینم که تنهاست، توی اتاقش، توی کوچه، توی مغازه، حتی توی مترو، وقتی یکی تو حلقشه هم تنهاست. کم‌کم دارم به این نتیجه می‌رسم این اگزیستانسیالیسم و خلق معنا و این چیزا جواب نمی‌ده. باید برم سمت ابزوردیسم، زندگی کنم که کرده باشم. بی‌معنا بودن زندگی رو بغل کنم که زندگی کرده باشم. به جایی برسم که بگم خب زنده‌ام دیگه، همین ما را بس.

هرچی می‌گذره بیشتر با خودم آشتی می‌کنم. با صورت کج و کوله و دندونای گرگیم. با خال‌های روی پام. با رد چاقی. با رد لاغری. با سوختگی. با ابروهام، با مژه‌هام، با جوشای کثافت آشغالم. انگار اولین باره که پوستم شده پوست خودم. می‌دونی چی می‌گم؟

یک کتاب باید بنویسم به اسم آدم‌های رقت‌انگیز و دونه‌دونه آدم‌هایی که خودشونو به خاک می‌کشن رو لیست کنم تا دور هم از این حجم از حماقت انسان رنج بکشیم. تنهایی سخته!

دوست جدید پیدا کردم. یه جوری کیف می‌ده انگار گنج قارون پیدا کردم. :)

منم همین‌طور فئودورجان. منم همین‌طور.
منم همین‌طور فئودورجان. منم همین‌طور.

دیگه طاقت ندارم. همین الان با من بدو و با من بخند. همین الان با من فرار کن، به دنیایی که نمی‌شناسیمش. همین الان عزیزم. همین الان منو نجات بده...

از این آهنگا که وسطش یهو به اوج می‌رسه و خواننده داد می‌زنه و از هوا خون می‌چکه و سونامی می‌آد و احساساتتو می‌ندازن تو رخت‌شویی، دوست دارم.

چیزی سر جایش نیست. نمی‌دانم چه چیزی. زمان می‌گذرد و من گیر افتاده‌ام؛ توی چاهی که زندگی‌ام شده است. نه آسمان رنگ قبلی‌اش را دارد نه زمین. درخت‌های بی‌رنگ مرده هم بی‌رنگ‌تر شده‌اند. چه رویاها که نداشتم! چه کودکی پر از رنگ و احساسی. چه امیدها و آرزوهایی. چه شد؟ یک چیزی از جایش تکان خورد. آنقدر ساکت و آرام که خودم هم نفهمیدم. هر روز کمی مریض‌تر از قبل شدم. از خانه زده شدم. فرار کردم و از خانه کَندم. به خوابگاه هم نچسبیدم. شاید هم خوابگاه به من نچسبید. به چند تا دوست و رفیق چسبیدم و دنیا ما را از هم کَند. آن چیز هنوز برنگشته بود جای خودش. وارد خانهٔ خودم شدم، دور دور. توی شهر رویاهای کودکی. باز هم چیزی نشد. نه به رویایی رسیدم، نه امید و آرزوهایم زنده شدند، نه آسمان رنگ قدیمی‌اش را پیدا کرد. درخت‌ها دیگر با من حرف نزدند، بره‌ای نبود، بزغاله‌ای نبود، گربه‌ها دوست‌تر نبودند. البته، همه‌اش که بد نبوده. روزهای خوب زیادند، ولی خب روزهای بد هم! چه می‌شود کرد عزیز من؟ وقتی یک چیزی کم است، که نمی‌دانی چیست چه می‌شود کرد؟ کاشکی می‌شد راه بیفتم توی پهنهٔ این کوه‌پایه، گدایی کنم. گدایی یک‌چیزی. یقهٔ آدم‌ها را بچسبم و بگویم: «تو را به خدا یک‌چیزی بده.» توی عطاری‌ها بروم و بگویم: «یک‌چیزی هم دارید؟» توی نانوایی‌ها کف زمین را بگردم دنبال یک‌چیزی. توی ترافیک کنار بچه‌های کار باشم، آن‌ها کاری کنند و من بگردم دنبال یک‌چیزی...

از بس به بابام گفتم دوستت دارم، محبت زبانیش داره راه می‌افته. زنگ می‌زنه می‌گه دلم برات تنگ شده. و همین برای من کافیه.

سر کلاس ترجمه‌م استادم گفت ما محمد قاضی و سروش حبیبی نمی‌تونیم بشیم و من غمگین شدم. از ته دلم دوست دارم محمد قاضی و سروش حبیبی بشم :(