uk
Feedback
SevenHells

SevenHells

Відкрити в Telegram

زندگی کوتاهه ولی نه به‌اندازهٔ کافی.

Показати більше
468
Підписники
-124 години
-27 днів
-630 днів
Архів дописів
تازه از تنور. شکار روز.
تازه از تنور. شکار روز.

مردی می‌گه برام فلان کار رو می‌کنی؟ بیشترش رو کردم. می‌گم آره، وقت نداری؟ می‌گه نه کار چرتیه حوصله‌شو ندارم. محشر. ممنون. 🙏

تو توییتر کلا چهارتا توییت زدم، هر چهارتاش دارم می‌گم ضدآفتاب بزنید، آفتاب بده، بابابزرگم از سرطان پوست مرده، ضد آفتاب خوبه. یعنی از میون این همه موضوع برای صحبت، فقط همین یکی ارزش گوهرپراکنی‌های من رو داشته. پس دشمن اصلی بنده: خورشید

photo content

لوبیاشاه اصلا بغلی نیست و نمی‌ذاره بغلش کنم. من هم تصمیم گرفتم دیگه به‌زور بغلش نکنم تا خودش بخواد. حالا جدیدا، به‌طور رندوم، می‌آد کمرشو می‌چسبونه به دهنم که بوسش کنم و همین‌طور که داره بوس‌بارون می‌شه، آروم‌آروم از صحنه خارج می‌شه. :))))) «You can kiss me on my terms and my terms only.»

photo content

This you?
This you?

خیلی جالبه که معمولا پدرها سعی می‌کنن پسرشون کپی خودشون بشه ولی مادرها معمولا دارن به دخترشون می‌گن تو بهتر از من انتخاب کن، تو بهتر از من باش، تو بهتر از من زندگی کن. حس می‌کنم یه بخشی از این male loneliness epidemic هم از همین می‌آد. زن‌ها سعی کردن بهتر بشن و شدن، و مردها هم ناراحتن که دیگه نمی‌تونن مثل پدرشون از مزایای مردبودن استفاده کنن؛ بهترشدن هم براشون افت داره، چون بابا (و دوستاشون) گفتن مردی که فلان‌جور باشه مرد نیست.

بالاخره امروز با این حقیقت کنار اومدم که احتمالا تا آخر عمرم، حداقل ماهی یک‌بار رو باید برم دکتر/آزمایشگاه/دندون‌پزشکی/بیمارستان. حالم بهتره. یه مدل کناراومدن جالبه. از اینا که مثلا، بالاخره یک روز با این مسئله کنار می‌آی که بچگی خوبی نداشتی و دیگه نخواهی داشت؛ یا یه روز می‌رسه که به خودت می‌گی اشکال نداره اگه هرگز بابام بهم نگه دوستم داره. رها می‌شی ولی جاش درد می‌کنه. کبود شده انگار. یه مدت هم طول می‌کشه کبودیه برطرف شه و درد نکنه. بعدش دیگه رهایی در سیل غم. امروز کبود شدم بالاخره. هی سعی می‌کردم این پای لامصب به گوشهٔ میز نخوره ولی خب واقعیت این بود که راه فراری نداشتم. :)

ساعت دو شب برق رو قطع می‌کنن که ما نفهمیم مثلا؟ خب بیدار بودیم که! 🧌

photo content

مادر دوستم لوپوس داره. اون یکی آشنامون، همسرش رماتیسم داره. خواهر یکی دیگه از آشناهامون ام‌اس داره. خواهر دامادمون ام‌اس داره. رانندهٔ اسنپ گفت ما هم اینجا که شما می‌رین می‌ریم دکتر؛ خانومم رماتیسم داره. یه روز دیگه، یه رانندهٔ دیگه بهم گفت همسرش لوپوس داره. واقعا بیماری خودایمنی همین‌جوری ریخته! آدم تا خودش درگیر نشه این چیزا رو نمی‌بینه انگار. عامل تریگرکنندهٔ اکثرش هم استرس و اضطرابه و بیشترشون هم زنن. نه فقط اطرافیان من‌ها! آمارش اینجوریه. ناراحت‌کننده و سخت. :(

واکنش من به واکنش دکترم

واکنش دکترم به سوالم.

خدا من رو از رو زمین برداره دیگه. یه سوال ساده پرسیدم که دل خودم قرص بشه، دکترم گفت برا جوابش باید برم سعادت‌آباد، اون سر دنیا، پیش یه دکتری که فلوشیپ ام‌اس داره. ای انسان کم‌عقلللللللللللللللللل 🤡🤡🤡🤡🤡🤡🤡🤡🤡🤡🤡🤡🤡🤡🤡🤡🤡🤡🤡🤡🤡🤡🤡🤡🤡🤡🤡🤡🤡🤡🤡🤡🤡🤡🤡🤡🤡

photo content