کانال کتاب و کتابخوانی
Відкрити в Telegram
📖✏ این کانال بمنظور توسعه فرهنگ کتاب و کتابخوانی ایجادشده و تلاش دارد قشرهای مختلف جامعه را ترغیب به کتابخوانی نماید.
Показати більше412
Підписники
Немає даних24 години
+57 днів
+330 днів
Архів дописів
آدم های خوبِ زندگی من
رنگشان صورتی است...
هر صبح میشود کنارشان
با دلِ گرم چای دارچین نوشید؛
لبخند از صورتشان نمی رود و
از جنس آرامش مطلقند...
آدم های خوبِ زندگی من مثل
ساعتِ ده صبحِ روز آفتابی اند
همانقدر دلنواز و پرانرژی...
تُن صدایشان با صداقت آمیخته شده...
آدم های خوبِ زندگی من
ساده و مهربانند .
مثل پیراهن گل دار مادربزرگم
انگار هستند برای خوب کردن حال من
در روزهای پر از سختی و استرس...
همان هایی که برعکس خیلی از
مهمانی های اجباری
و از چند وقت پیش هماهنگ شده ؛
هر وقت دلت تنگ بود خودت را
پشت در چوبی خانه شان ببینی...
دیروز و فردا
با هم دست به یکی کردهاند
دیروز با خاطراتش مرا فریب داد
و فردا با وعدههایش مرا خواب کرد
وقتی چشم گشودم
امروز گذشته بود....
#آلبر_کامو
پروردگارا ، تویی که حتی در نهایت انکار هم آخرین امید و امنترین تکیهگاهی، تویی که قادر مطلقی و خودت گفتی برای ما بسی... بس باش خدا جان! نگذار بیش از اینها ناامید شویم و شادی را گم کنیم.
دوست دارم ببینم تعادل و سلامت و آرامش، در همه جا برقرار است و هیچکس چشمش به دستهای هیچکس نیست، که اوضاع همه خوب است و میشود از تماشای خوشیهای کوچک زندگی لذت برد و لبخند زد.
دلم تنگ شده برایت خدای خوبم، انگار که پدرانه آغوشت را باز کردهای و بیهوا ما را به سمت خودت میکشی، مایی که در پیچ و تاب زندگی گم شده و از تو و مهربانیات دور ماندهایم این روزها. بوی آغوشت را حس میکنم، انگار داری لبخند میزنی و با مهربانیِ تمام، آمادهای که تمام کوتاهی ما را ببخشی و حال مان را بهتر کنی.
دلم برایت تنگ شده، برای اینکه از نزدیک حست کنم، خودم را توی آغوش امنت بیندازم و آنقدر اشک بریزم و هق هق کنم تا آرام بگیرم و خوابم ببرد.
خدای خوبم، من دوستت دارم، خیلی دوستت دارم...
انسانهای بزرگ دو دل دارند
دلی که درد میکشد و پنهان است
و دلی که میخندد و آشکار است
#پرفسور محمود حسابی
داستانی زیبا از کتاب سوپ جوجه، از جک کنفیلد
......داستانی زیبا از کتاب سوپ جوجه که با بیش از ۳۴۵میلیون لایک رکوردار در دنیای مجازی در سال ۲۰۱۵ بوده و ادامه دارد...
ما یکی از نخستین خانوادههایی در شهرمان بودیم که صاحب تلفن شدیم. آن موقع من ۸ - ۹ ساله بودم. یادم میآید که قاب برّاقی داشت و به دیوار نصب شده بود و گوشیاش به پهلوی قاب آویزان بود. من قداّم به تلفن نمیرسید اما همیشه وقتی مادرم با تلفن صحبت میکرد با شیفتگی به حرفهایش گوش میکردم.
بعد من پی بردم که یک جایی در داخل آن دستگاه، یک آدم شگفتانگیزی زندگی میکند به نام «اطلاعات لطفاً» که همه چیز را در مورد همهکس میداند. او شماره تلفن و نشانی همه را بلد بود.
نخستین تجربۀ شخصی من با «اطلاعات لطفاً» روزی بود که مادرم به خانۀ همسایهمان رفته بود.
من در زیرزمین خانه با ابزارهای جعبه ابزارمان بازی میکردم که ناگهان با چکش بر روی انگشتم زدم. درد وحشتناکی داشت اما گریه فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که با من همدردی کند.
انگشتم را در دهانم میمکیدم و دور خانه راه میرفتم که ناگهان چشمم به تلفن افتاد.
به سرعت یک چهارپایه از آشپزخانه آوردم و زیر تلفن گذاشتم و روی آن رفتم و گوشی را برداشتم و نزدیک گوشم بردم.
و توی گوشی گفتم «اطلاعات لطفاً» چند ثانیه بعد صدایی در گوشم پیچید:
«اطلاعات بفرمائید»
من در حالی که اشک از چشمانم میآمد گفتم «انگشتم درد میکند»
«مادرت خانه نیست؟»
«هیچکس بجز من خانه نیست»
«آیا خونریزی داری؟»
«نه، با چکش روی انگشتم زدم و خیلی درد میکند»
«آیا میتوانی درِ جایخیِ یخچال را باز کنی؟»
«بله، میتوانم»
«پس از آنجا کمی یخ بردار و روی انگشتت نگهدار»
بعد از آن روز، من برای هر کاری به «اطلاعات لطفاً» مراجعه میکردم ...
مثلاً موقع امتحانات در درسهای جغرافی و ریاضی به من کمک میکرد.
یکروز که قناریمان مرد و من خیلی ناراحت بودم دوباره سراغ «اطلاعات لطفاً» رفتم و ماجرا را برایش تعریف کردم.
او به حرفهایم گوش داد و با من همدردی کرد. به او گفتم: «چرا پرندهای که چنین زیبا میخواند و همۀ اهل خانه را شاد میکند باید گوشۀ قفس بیفتد و بمیرد؟»
او به من گفت «همیشه یادت باشد که دنیای دیگری هم برای آواز خواندن هست»
من کمی تسکین یافتم.
یک روز دیگر به او تلفن کردم و پرسیدم کلمۀ fix را چطور هجّی میکنند.
یکسال بعد از شهر کوچکمان (پاسیفیک نورث وست) به بوستن نقل مکان کردیم و من خیلی دلم برای دوستم تنگ شد.
«اطلاعات لطفاً» متعلّق به همان تلفن دیواری قدیمی بود و من هیچگاه با تلفن جدیدی که روی میز خانهمان در بوستن بود تجربۀ مشابهی نداشتم.
من کمکم به سن نوجوانی رسیدم اما هرگز خاطرات آن مکالمات را فراموش نکردم.
غالباً در لحظات تردید و سرگشتگی به یاد حس امنیت و آرامشی که از وجود دوست تلفنی داشتم میافتادم. راستی چقدر مهربان و صبور بود و برای یک پسربچه چقدر وقت میگذاشت.
چند سال بعد, بر سر راه رفتن به دانشگاه، هواپیمایم در سیاتل برای نیم ساعت توقف کرد.
من ۱۵ دقیقه با خواهرم که در آن شهر زندگی میکرد تلفنی حرف زدم و بعد از آن بدون آن که فکر کنم چکار دارم میکنم، تلفن اپراتور شهر کوچک دوران کودکی را گرفتم و گفتم «اطلاعات لطفاً».
به طرز معجزهآسایی همان صدای آشنا جواب داد.
«اطلاعات بفرمائید»
من بدون آن که از قبل فکرش را کرده باشم پرسیدم «کلمۀ fix را چطور هجّی میکنند؟»
مدتی سکوت برقرار شد و سپس او گفت «فکر میکنم انگشتت دیگر خوب شده باشد.»
من خیلی خندیدم و گفتم «خودت هستی؟» و ادامه دادم «نمیدانم میدانی که در آن دوران چقدر برایم با ارزش بودی یا نه؟»
او گفت «تو هم میدانی که تلفنهایت چقدر برایم با ارزش بودند؟»
من به او گفتم که در تمام این سالها بارها به یادش بودهام و از او اجازه خواستم که بار بعد که به ملاقات خواهرم آمدم دوباره با او تماس بگیرم.
او گفت «حتماً این کار را بکن. اسم من شارون است»
سه ماه بعد به سیاتل برگشتم. تلفن کردم اما صدای دیگری پاسخ داد.
«اطلاعات بفرمائید»
«میتوام با شارون صحبت کنم؟»
«آیا دوستش هستید؟»
«بله، دوست قدیمی»
«متأسفم که این مطلب را به شما میگویم. شارون این چند سال آخر به صورت نیمهوقت کار میکرد زیرا بیمار بود. او ۵ هفته پیش درگذشت»
قبل از این که تلفن را قطع کنم گفت «شما گفتید دوست قدیمیاش هستید. آیا همان کسی هستید که با چکش روی انگشتتان زده بودید؟»
با تعجب گفتم «بله»
«شارون برای شما یک پیغام گذاشته است. او به من گفت اگر شما زنگ زدید آن را برایتان بخوانم»
سپس چند لحظه طول کشید تا درِ پاکتی را باز کرد و گفت:
«نوشته به او بگو دنیای دیگری هم برای آواز خواندن هست. خودش منظورم را میفهمد»
من از او تشکر کردم و گوشی را گذاشتم.
هرگز تأثیری که ممکن است بر دیگران بگذارید را دست کم نگیرید.
تقديم به همهی ادمهاي تاثير گذار زندگیِ
گاه گاهی که دلم میگیرد
به خودم می گویم:
در دیاری که پر از دیوار است
به کجا باید رفت؟
به که باید پیوست؟
به که باید دل بست؟
حس تنهای درونم می گوید:
بشکن دیواری که درونت داری!
چه سوالی داری؟
تو خدا را داری ...
و خدا...
اول و آخر با توست .
و خداوند عشق است...
#سهراب سپهرى
باید خیلی جنس وجودت ناب باشد
که دیگران را تحسین کنی و از تماشای موفقیت و خوشبختیِ آنان لذت ببری.
باید خیلی اصیل باشی
که رنجهای دیگران تو را غمگین کند
و شادیهای آنان تو را خوشحال...
باید خیلی از عقدهها و کمبودها به دور باشی و از انسانیت، سرشار! و آنقدر قوی که شکستها و ناکامیها، از تو یک انسانِ سَرخورده و حقیر نساختهباشند، انسانی بیمنطق، که علیه دستاوردها و داشتههای دیگران جبهه میگیرد!
باید خیلی شخصیت محکمی داشتهباشی
که با وجود چیزهایی که بر تو گذشته، همچنان از اینکه آدمهایی هستند که اراده میکنند، تلاش میکنند و موفق میشوند، احساس خوبی داشتهباشی.
باید آنقدر اصالت داشتهباشی
که برای دیگران هم آرزوهای خوب کنی،
برای دیگران هم خوشحال باشی
و برای دیگران هم خوب بخواهی.
باید خودت را زیاد دوست داشتهباشی و با خودت کاملا کنار آمدهباشی.
و چقدر کماند آنان که خودشان را دوست دارند و با خودشان و با جهانشان کنار آمدهاند... و چه انگشتشمارند، آنان که به شادیِ کسانی به جز خودشان هم فکر میکنند...
#نرگس صرافیان طوفان
کاش آدمی
عشقش را بردارد
برود یک گوشهی دنج
زیر آفتاب
روی مهتاب
لابلای خواب!
به صدای پای اینهمه عابر، بیتفاوت شود
فقط برای یک صدای پا
دلش هُـــــری بریزد
کاش عشــــــق
مثل خواب معصومانهات
ساده باشد...
#عباس_معروفى
گفتم: میدونی؟ کاش زندگی عین یه نوار کاست بود
گفت: نوار کاست؟ چطور مگه؟
گفتم: چون اگه هر جاشو دوس داشتی، میشد با یه خودکار برش گردونی عقب.
گفت: آخه مشکل اونجاست اگه این کاستو برگردونیش عقب، فقط قسمتای قشنگش نمیاد که، همه چیش برمیگرده عقب
دوباره باید بشینی ببینی برای لبخندی که الان میزنی، قبلش چقد گریه کردی
ﭘﺪﺭ ﻫﺎ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﻫﺎ
ﻣﺜﻞ ﻗﻨﺪ ﻣﯽﻣﺎﻧﻨﺪ...
ﭼﺎﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽﺍﺕ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﺑﮑﻨﻨﺪ،
ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﯽﺷﻮﻧﺪ.
هر چقدر بگوییم:
مردها فلان...
زنها فلان...
تنهایی خوب است...
دنیا زشت است...
آخرش روزی قلبت برای کسی تندتر میزند!
#چارلز بوکوفسکی
دعای جوشن کبیر به صورت شعر
خود را به خدا بسپار، وقتی که دلت تنگ است
وقتی که صداقتها ، آلوده به صد رنگ است
خود را به خدا بسپار، چون اوست که بی رنگ است
چون وادی عشق است او، چون دور ز نیرنگ است
خود را به خدا بسپار ، آن لحظه که تنهایی
آن لحظه که دل دارد ،از تو طلب یاری
خود را به خدا بسپار ، همراه سراسر اوست
دیگر تو چه میخواهی ؟! بهر طلبت از دوست
خود را به خدا بسپار، آن لحظه که گریانی
آن لحظه که از غمها ، بی تابی و حیرانی
خود را به خدا بسپار، چون اوست نوازشگر
چون ناز تو میخواهد ، او را ز درون بنگر
خود را به خدا بسپار
مثل دیوانگان از زندگیتان لذت ببرید
زندگی مثلِ یک رویا میگذرد !
#ساشا_گیتری
فیلم در جبهه غرب خبری نیست دوبله فارسی
فیلمی واقعی و دیدنی
All Quiet on the Western Front 2022
https://www.aparat.com/v/C2ewd
به نام پروردگار
این کانال بمنظور توسعه فرهنگ کتاب
و کتابخوانی ایجاد شده و تلاش دارد قشر های مختلف جامعه را ترغیب به کتابخوانی نماید
در این راستا موارد مهم ذیل مد نظر میباشند:
-آگاهي دادن در ارتباط با اهمیت کتابخوانی به مردم
- ایجاد انگیزه و علاقه به کتاب
- آموزش راههای کتابخوانی
- انتخاب کتاب به تناسب مخاطب و ارایه مشاوره
- حمایت مادی و معنوی
از اعضا ی محترم تقاضا داریم ، با معرفی این کانال و کانال های مرتبط دیگر به توسعه فرهنگ کتاب خوانی در جامعه کمک کنند،
با احترام :
#ع_دباغ
لذت و رنج چنان به هم وابستهاند که که اگر کسی قصد حداکثر بهرهمندی از لذت را داشته باشد ناگزیر است بیشترین مقدار ممکن از رنج را بچشد.
#آلن_دوباتن
📗 تسلی بخشی های فلسفه
