کانال کتاب و کتابخوانی
Відкрити в Telegram
📖✏ این کانال بمنظور توسعه فرهنگ کتاب و کتابخوانی ایجادشده و تلاش دارد قشرهای مختلف جامعه را ترغیب به کتابخوانی نماید.
Показати більше405
Підписники
Немає даних24 години
-17 днів
-230 днів
Архів дописів
آنهایی که با نداشتههای بزرگی کنار آمدهاند، معمولا همانهایی هستند که در سختترین تجربهها طاقت آوردهاند و جلو رفتهاند.
#پونه_مقیمی
کاش میشد خاطرات خوب را
در گلدانی کاشت...!
و روی میز جلوی چشمان گذاشت
تا گـــــل کُنــــــد
تا عطرش بپیچد در لحظه ها
چشم دارم
به فنجان قهوهی تو
چشم دارم
به آن تلخی آرام که در دهان تو منتشر میشود
چشم دارم
به رنگ چشمهایت که در کرانهی پلکها مهآلود است
چشم دارم به فالی
که دستت را خوانده
تا در آنچه تو زیر لب میخوانی
پدیدار شود.
#یاور_مهدیپور
دختر آمد
و هیچ کس ندانست دختر
دختر غم خوار مادراست
اولين خمیدگی کمر پدر به چشم دخترش می ايد...
دختر چین و چروک های اطراف چشم مادر را از بر کرده
مادر امروز يک چين بر گوشه ی چشمان
معصومت اضافه شده است...
ترس از جدایی از پدر,دوری از مادر
وجود يک دختر را هزاران بار ميلرزاند...
دختر بودن کار دشواريست
همه ميدانستند که
تحمل اين همه غصه برای تو
کمی بزرگ است...
دختر بودن کار سختیست.
مثل باز باران
با ترانه..
تمام خطوطت را هنوز از حفظم
از دیگری هم خواهی خواست
تو را همین گونه بخواند
همچون کتابی
که جاهای مهمش را خط کشیده ام!
#مجتبی_رجبی
به هیچکس نمیمانی از آنگاه که دوستت میدارم.
بگذار تو را بگسترم میان گلتاجهای زرد.
که نام تو را با حروفی از دود مینویسد
میان ستارگان جنوب؟
آه بگذار تو را
آنگونه بهیاد آرم
که چون وجود نداشتی بودی.
ناگهان باد میخروشد و میکوبد بر پنجرهی بستهی من.
آسمان توریست لبریز ماهیانی از سایه.
بادها همه دارند میآیند اینجا، همهشان.
جامه میکند باران.
پرندگان، به گریز، میگذرند.
باد. باد.
من فقط برابر نیروی آدمان ستیز توانم کرد.
برگهای تیره را توفان میچرخاند
و بند میگشاید از زورقها
که دیشب همه در مهار آسمان بودند.
اینجایی تو. نمیگریزی، آه.
تو پاسخی به آخرین فریاد من خواهی داد.
به من آویز، چنانکه گوئیا ترسانی.
هرچند که سایهیی غریب، یک زمان، از میان چشمان تو میدود.
حالا، حالا هم، دخترکم، گل پیچک برای من میآری،
و پستانهایت هم بوی پیچک میدهد.
هنگامیکه باد غمناک میتازد
به کشتن پروانهها،
دوستت دارم و شادیام
گوجهی دهان تو را گاز میزند.
چه رنجی کشیدهای از عادتت به من،
به روح تنها و وحشیم،
و به نامم که میرماند همه را.
بارها دیدهام ستارهی صبح
میسوزد و بر چشمهای ما بوسه میزند،
و بالا سرمان باز میشوند شفقها
بهگونهی بادزنهایی چرخان.
کلمههای من
نوازشگرانه بر تو میبارید
دیرزمانی صدف آفتابی اندام تو را دوست داشتهام.
تا به آنجا که بینگارم دارندۀ دنیایی.
از کوهها برای تو گلهای شاد میآرم.
سنبل آبی، فندق تاری،
و سبدهای وحشی بوسه.
میخواهم با تو آن کنم
که بهار میکند با همۀ گیلاسبُنان.
پابلو نرودا
بیست شعر عاشقانه و یک سرود نومیدی
برگردان: بیژن الهی
راه ساده برای آشنایی با یک شهر این است که انسان بداند: مردم آن چگونه کار میکنند، چگونه عشق میورزند و چگونه میمیرند.
#آلبر_کامو
احساسم شبیه کسی بود که وسطِ گشتن پیِ چیزی، فهمیده یادش رفته دنبال چی بوده.
#هاروکی موراکامی
نگرانی مثل همان
قطره، قطره، قطره آب عمل میکند
و قطره، قطره، قطره انسان را
به دیوانگی میکشاند.
نگرانی قویترین آدمها را
هم از پای درمیآورد.
ترس، نگرانی، نفرت، خودخواهی و ناتوانی در سازش با جهان اطراف و واقعیت
علل اصلی بیماریها
و زخمهای گوارشی هستند.
پس: به خدا ایمان داشته باش،
یاد بگیر که خوب بخوابی،
عاشق موسیقی باش،
جنبه مضحک زندگی را ببین
و بدان که سلامتی و شادمانی
برای تو خواهند بود...
پیرزنی هر صبح، پیش از طلوع آفتاب، به بانک ملی میرفت.
نه حسابی داشت، نه پولی برای برداشت. او روی یکی از صندلیهای سالن انتظار مینشست، ساعتها به در ورودی خیره میشد و عصر آرام به خانه برمیگشت.
کارمندان بانک سالها او را میدیدند، اما کسی علت آمدنش را نمیدانست.
تا اینکه یک روز، کارمند جوانی کنارش نشست و با مهربانی پرسید:
«مادرجان، اگر کاری دارید، بفرمایید تا انجام دهیم.»
پیرزن لبخند زد و گفت:
«من کاری با بانک ندارم.»
کارمند با تعجب پرسید:«پس هر روز برای چه اینجا میآیید؟»
پیرزن آهی کشید و گفت:
«سی سال پیش، شوهرم کارگر سادهای بود. یک روز حقوقش را از همین بانک گرفت و به خانه برنگشت.»
کارمند نگران شد.
- «یعنی چه شد؟»
پیرزن آرام گفت:
«در راه خانه، تصادف کرد و همان روز از دنیا رفت.»
چشمانش پر از اشک شد.
_ «آخرین جایی که او را سالم دیدم، همین درِ بانک بود. از آن روز، هر وقت دلم خیلی برایش تنگ میشود، به اینجا میآیم. انگار هنوز صدایش را میشنوم که میگوید: “منتظرم باش، زود برمیگردم.”»
کارمند چیزی برای گفتن نداشت.
فقط سکوت کرد.
چند روز بعد، وقتی پیرزن دوباره آمد، یکی از کارمندان برایش چای آورد.
دیگری صندلی راحتتری گذاشت.
کمکم همه کارکنان بانک او را مثل مادر خودشان دوست داشتند.
اگر یک روز نمیآمد، نگرانش میشدند.
تا اینکه یک صبح، نیامد.
روز دوم هم نیامد.
روز سوم، کارمند جوان نشانی خانهاش را پیدا کرد و به دیدنش رفت.
در خانه نیمهباز بود.
همسایه گفت:
«دیشب، آرام از دنیا رفت.»
کارمند بغضش را فرو خورد.
همسایه پاکتی را به او داد و گفت:
«قبل از رفتنش گفت اگر بچههای بانک سراغم را گرفتند، این نامه را به آنها بده.»
کارمند نامه را باز کرد.
روی کاغذ، با دستخطی لرزان نوشته شده بود:
«فرزندان عزیزم
شاید فکر میکردید من برای گذشته زندگی میکنم.
اما حقیقت این است که شما، آخرین سالهای تنهایی مرا به زیباترین روزهای عمرم تبدیل کردید.
هر سلام شما، برایم مثل سلام پسر و دخترهایی بود که هرگز نداشتم.
اگر روزی پیرمرد یا پیرزنی را دیدید که بیدلیل جایی مینشیند، او را قضاوت نکنید.
شاید او منتظر کسی نباشد. شاید فقط آمده تا خاطراتش را دوباره نفس بکشد.خاطره، آخرین خانهای است که هیچکس نمیتواند آن را از انسان بگیرد.»
تمام کارمندان بانک اشک میریختند.
روز بعد، همان صندلی را خالی گذاشتند. روی آن، یک شاخه گل سفید قرار دادند و تابلویی کوچک نصب کردند که رویش نوشته بود:
«این صندلی، یادآور زنی است که به ما آموخت گاهی انسانها برای انجام کاری به جایی نمیآیند؛
بلکه برای زنده نگه داشتن عشقشان میآیند.»
سالها بعد، هر کارمند تازهای که وارد آن بانک میشد، داستان پیرزن را میشنید.
و از آن روز به بعد، هیچ سالمندی در آن بانک، احساس غریبه بودن نکرد.
گاهی بزرگترین هدیهای که میتوانیم به یک انسان بدهیم، نه پول است و نه کمک…
فقط چند دقیقه گوش دادن، یک لبخند و این احساس که هنوز برای کسی مهم است.
این دختر خانم نازنین
اسمش مریم صالح است ؛
شیرازیه بالهجه قشنگ شیرازی هم صحبت میکنه، سنش ۳۷ ساله، خیلی اهل کتاب و کتابخوانیه، گرافیست،کوهنورد، دره نورد، سازهای موسیقی هم میسازه، یک دوچرخه داره و یه اتاقک کتابخانه، که پشت دوچرخه یدک شده، باهاش تمام شیراز را میچرخه که کتاب بفروشه، یا قرض بده، عشقش همینه، هم شغلشه هم ترویج فرهنگ و فرهنگ سازی میکنه،خیلی قشنگ...!!
چه تحلیل زیبا از حافظ و سعدی و خیام میکند...
