uk
Feedback
3imar سیمار

3imar سیمار

Відкрити в Telegram

...

Показати більше
547
Підписники
Немає даних24 години
+27 днів
Немає даних30 день
Архів дописів
تو میتونی شهرام شبپره @simar50 #ریمیکس

javad_yasari_mehrab 128.mp3

🦋

photo content
+1

دختر ایرونی سهراب پاکزاد @simar50 #اجرای_زنده #آهنگ_شاد♥︎

سهراب پاکزاد دختر ایرونی @simar50 #آهنگ

برگ‌ برنده مسعود صادقلو @simar50 #آهنگ

‌‌... ناصر دهنی بچه که بودیم، یک روز، توی شلوغی بازار شب عید، پدرم دوست قدیمی‌اش را آن‌طرف خیابان دید. اول شک کرد: "اون ناصره؟" بعد چهره‌اش باز شد و گفت: "اون ناصره!" و داد زد: "ناصر." مرد قدبلند و لاغری که آن‌طرف خیابان بود نشنید. پدرم بلندتر داد زد: "ناصر." مرد داشت می‌نشست ترک یکی از موتوری‌های مسافرکش و باز نشنید. پدرم نگران شد، هرلحظه ممکن بود ناصر جاگیر شود و موتور راه بیفتد. همان‌طور که منتظر بود اتوبوسی که جلویش بود بگذرد تا بتواند بدود آن طرف خیابان، داد زد: "ناصر دهنی!" مادرم گفت: "وا!" پدرم آدم بددهنی نبود، اما دوباره داد زد: "ناصر دهنی"و اتوبوس که گذشت،  مرد را دیدیم که گیج‌ومات دارد اطراف را می‌گردد پیِ صاحب صدا... ما از این طرف خیابان دیدیم که پدرم رسید به ناصر، بغلش کرد، روی شانه‌اش زد و همان‌طور که دستش را توی دست گرفته بود چند کلمه‌ای حرف زد، بعد برگشت طرف ما. قرار گذاشته بودند ناصر فردا شب بیاید خانه ما. رفاقتی که یک سوراخ بیست‌ساله وسطش افتاده بود دوباره داشت شکل می‌گرفت. تا فردا شب بشود پدرم کلی از ناصر حرف زد. از اینکه سازدهنی می‌زده و بچه‌های محل با شنیدن صدای سازش، بی‌که خودشان بفهمند انگار ماری باشند پی صدای نی، از خانه‌ها می‌آمده‌اند بیرون و جمع می‌شده‌اند دورش. اصلا به خاطر همین اسمش شده بوده ناصر دهنی. اوایل صدایش می‌کرده‌اند ناصر سازدهنی و بعد شیطنت و شوخی چاشنی‌اش شده و "ناصر سازدهنی" شده بود "ناصر دهنی". اما با همه‌ی اینها پسر نوجوانی که قدوبالای قشنگی داشت و خوش‌چهره بود و سازدهنی می‌زد و فیلم‌های سینمایی را برای آنها که ندیده بودند طوری تعریف می‌کرد از خود فیلم باحال‌تر و هیجان‌انگیزتر، و توی شطرنج رودست نداشت و شعر هم می‌گفت، احترامی داشت بین بچه‌های محل، جدا و بالاتر از بقیه‌ی اهالی. فردا شب ناصر آمد، با پیراهن گشاد سفید که سرشانه‌های زیادی لاغرش را لاغرتر نشان می‌داد و شلوار جین زانواَنداخته. نشست، ساکت، محجوب، سربه‌زیر. در همان چند کلمه‌ای که وقت سلام و تعارف گفت زبانش می‌گرفت و وقتی در جواب مادرم که گفت: "تعریف شما رو زیاد شنیدیم" گفت "بله" همه به بابا نگاه کردیم که یعنی "این بود؟ این بود همان ناصرِ خوش‌صحبتی که خودمان را آماده کرده بودیم بنشینیم پای ماجراهایش، همان‌طور که اهل ونیز می‌نشستند پای سرگذشت مارکوپولو؟!" و پدر گیج مانده بود که چه بلایی سر ناصری که میشناخت آمده. آن شب ناصر بی‌صدا نشست، بی صدا شام خورد بی‌صدا تلویزیون نگاه کرد و در جواب بابا که پرسید "هنوز هم ساز دهنی میزنی؟" بی‌صدا لبخند زد. آن شب ناصر فقط یک جمله درست و درمان گفت؛ دوبار؛ یکبار وقتی سر شام بودیم و یکبار وقتی داشتیم بدرقه‌اش میکردیم هربار بی‌هوا بی‌مقدمه رو کرد به بابا و گفت راستی، بهت گفتم افسانه گذاشت رفت؟" و ما به افسانه‌ای فکر کردیم که رفته و انگار وقت رفتنش سازدهنی‌ها را شور زندگی ،را جوانی ،را دلربایی را، مهره‌ی شاه شطرنج را و شعرها را برده. قرار بعدی شد سیزده به در پارک شلوغ محل، ناصر در همان سکوت مزمن رسید و گوشه ی زیرانداز خانوادگی ما نشست. پدر روبه رویش روی زانو نشست و از جیب پیراهنش یک ساز دهنی درآورد: "بزن "ناصر" ناصر با چشمهایی که برق اشک و ناکامی را با هم داشت، خیره شد به سازدهنی، انگار که پدری باشد در حبس، خیره به عکس بچه‌اش و بعد سازدهنی را گذاشت بین لبهایش... اندوه ریشه‌داری که از دمیدن در سازدهنی میریخت بیرون مردم را جمع کرد دور بساط خاطره‌بازی ما ... مایی که ناصر را کمی بیشتر دیده و شناخته بودیم در هر نت سازش یک سوال تکرارشونده‌ی پرشرنگ را بارها و بارها می‌شنیدیم راستی بهت گفتم افسانه گذاشت رفت؟ #سودابه_فرضی‌پور @simar50 #داستانک