3 350
Підписники
Немає даних24 години
-87 днів
-3030 днів
Архів дописів
3 349
.
آنهایی که کمتر تو را میشناسند میگویند خوش به حالت.
فکر میکنند آرامش تو و شادی ات نتیجه ی بی خیالی هاست...
فکر میکنند تو بلدی دنیا را ندیده بگیری.
به خیالشان میرسد بدی هارا حس نمیکنی.
آنها فکر میکنند دیوار شادی تو،
به اندازه ی صدای خنده هایت بلند است.
اما کسانی هستند که بیشتر میشناسندت.
بیشتر در کنار تو بوده اند و یا تو را عمیقتر دیده اند.
آنها میفهمند و میدانند که بدی های دنیا را خوب دیده ای.
می بینند ناراحتی هایی را که روی دلت سنگینی میکند را،
بلدی با چند تا خنده های بلند از سرزمین قلبت بیرون کنی.
آنهایی که تو را بیشتر بشناسند،
حساب نفس های سنگین شده ات را دارند،
و میبینند گاهی با ته مانده ی امید،
تاری چشم هایت را پاک میکنی.
آنهایی که تو را بهتر میشناسند خوب میدانند،
همیشه قاعده ها برعکس است.
آدمهایی که زیاد میخندند، زیاد نمیخندند!
آنهایی که دوست زیاد دارند، دوست های کمی پیدا میکنند.
و آنهایی که میخواهند غمگین به نظر برسند غم های کوچکتری دارند.
قدر شادی را کسانی می دانند که قلب سنگین تری دارند...
@gitmit
3 349
اولین ماجرای عشقیای که در این جهان
باید آنرا به کمال برسانیم،
رابطه با خودمان است.
تنها پس از موفقیت در این رابطه است،
که میتوانیم به دیگران عشق بورزیم...
@gitmit
3 349
خدا یه کاری بکن بال پرنده نشکنه
بیا یه کاری بکن قایق من بی مقصده...
بی مرامن آدما، دور میشن ازت چرا
نمیدونم...
@gitmit
3 349
.
آذر،
ای غمگین ترین دختر پائیز، غمت را می فهمم...
غم پایان پاییز بودنت، غم دیده نشدنت را...!
تو نه مهری،
که آغازِ دوست داشتن های، خیابان های زرد و نارنجی باشی،
و نه آبانی،
که هوایت پر از عطر خاک باران خورده باشد.
تو سردی و تنها...! تو ماهِ پایانی...!
پایان های نافرجام و ناگهانی...!
انتهای پاییز،
همه خسته اند و در انتظار زمستان...
کسی آذر را نمی بیند...
کسی آذر را نمی فهمد...
آذر ای دخترِ ته تغاری سردِ فصل،
عاشقانه های درختانِ عریان خیابان ها،
تو چقدر شبیه منی...!
@gitmit
3 349
آذر، زنی است،
که گریه هایش را کرده،
غصه هایش را خورده،
حالا چشمهایش هم از اشک خالیست،
عوضش قلبش پر از سردیست...
آنقدر که هرکس که،
نزدیکش شود هم یخ میزند...
کدام آدمی را دیدی قلبش یخ زده باشد،
و آتش عشقش تو را گرم کند؟
@gitmit
