uk
Feedback

Не попадись на ботовода! Telemetrio знаходить і позначає такі канали мітками 👉 Хочеш бачити мітку, оформляй підписку

Book_tips

Book_tips

Відкрити в Telegram

ارتباط با ادمین: @Zarnegar503 ❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️ 26, March, 2016

Показати більше

📈 Аналітичний огляд Telegram-каналу Book_tips

Канал Book_tips (@book_tips) у мовному сегменті Фарсі є активним учасником. На даний момент спільнота об'єднує 22 118 підписників, посідаючи 1 569 місце в категорії Книги та 15 800 місце у регіоні Іран.

📊 Показники аудиторії та динаміка

З моменту свого створення невідомо, проект продемонстрував стрімке зростання, зібравши аудиторію у 22 118 підписників.

За останніми даними від 22 жовтня, 2026, канал демонструє стабільну активність. Хоча за останні 30 днів спостерігається зміна кількості учасників на 182, а за останні 24 години на 63, загальне охоплення залишається високим.

  • Статус верифікації: Не верифікований
  • Рівень залученості (ER): Середній показник залученості аудиторії становить 3.84%. Протягом перших 24 годин після публікації контент зазвичай збирає 2.00% реакцій від загальної кількості підписників.
  • Охоплення публікацій: В середньому кожен допис отримує 849 переглядів. Протягом першої доби публікація в середньому набирає 442 переглядів.
  • Реакції та взаємодія: Аудиторія активно підтримує контент: середня кількість реакцій на один пост – 17.
  • Тематичні інтереси: Контент зосереджений навколо ключових тем, таких як کتابخانه, کتاب, کانال, روانشناسی, شعر.

📝 Опис та контентна політика

Автор описує ресурс як майданчик для висловлення суб'єктивної думки:
“ارتباط با ادمین: @Zarnegar503 ❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️ 26, March, 2016”

Завдяки високій частоті оновлень (останні дані отримано 23 жовтня, 2026), канал підтримує актуальність та високий рівень охоплення публікацій. Аналітика показує, що аудиторія активно взаємодіє з контентом, що робить його важливою точкою впливу в категорії Книги.

22 118
Підписники
+6324 години
+607 днів
+18230 днів
Архів дописів
Book_tips
22 106
🍃🌺🍃 سوره يونس آیه 25 : وَ اللَّهُ يَدْعُو إِلَىٰ دَارِ السَّلَامِ وَ يَهْدِي مَنْ يَشَاءُ إِلَىٰ صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ ترجمه : و خداوند به سرای صلح و سلامت دعوت می‌کند؛ و هر کس را بخواهد (و شایسته و لایق ببیند)، به راه راست هدایت می‌نماید. ترجمه انگلیسی: And Allah invites to the abode of peace and guides whom He wills to a straight path. پ.ن مراد از «دار السلام»، بهشت است. این نامگذاری از آن رو است که در بهشت، هیچ‌گونه جنگ و نزاع، ظلم و ستم، و فقر و بیماری وجود ندارد. همه چیز در آرامش و صلح است. مراد از «صراط مستقیم»، راه راستی است که انسان را به سعادت و رستگاری می‌رساند. این راه، همان راه اسلام است که خداوند متعال آن را برای هدایت انسان‌ها فرستاده است. #کلام_پروردگار @book_tips 🐞

Book_tips
22 106
sticker.webp0.32 KB

Book_tips
22 106
🍃🌺🍃 #داستان_کوتاه #ورطه (۹) دوری از درس و دانشگاه نزدیکی بیشتر به مادر و برادرانم را در پی‌داشت. من فرزندی نزاده بودم ولی سه فرزند داشتم. اولی مادری که حالا برایش مادری می‌کردم و برادران همخونی که چون کودکان نوپا می‌بایست مراقبشان می‌بودم. شده بودم کدبانوی خانه، مدیر خانه وگاه رئیس خانه. در غیاب پدری که سایه‌اش آرامش‌بخش باشد من بر آن جمع کوچک پدری و حتی حکومت می‌کردم. گاه می‌شد که از برادران برای دیر آمدن به خانه  و سر به هوا بودن بازخواست می‌کردم و گاه بر سرشان فریاد می‌کشیدم و سعی در مهارشان داشتم. نمی‌دانم که جدیت و سرسختی من بود یا صداهای  بلند و گاه جیغ‌هایی که از سر استیصال می‌کشیدم که برادران نقش من به عنوان سکاندار  کشتی خانواده که رها در امواج خروشان زندگی به پیش می‌رفت را پذیرفتند. به هر زحمتی بود درس را تمام کردند و تکه کاغذی به پاس تلاش‌های کرده و نکرده‌شان دریافت کردند. تلفتی با پدر صحبت کردم تا کاری برایشان پیدا کند، گفت که بیایند کنار دست خودش در کار ساختمان؛ وردست می‌خواست ،یک جور پادو. می‌دانستم با آن روحیه‌ای که دارد از این دو پسر نیز چیزی چون خود خواهد ساخت؛طماع و حریص بر جمع پول فاسد و بی‌مسوولیت. برادران هم استقبالی نکردند؛ رفتند سربازی. بد نشد، زمانی خریده شد برای فردایی که به سرعت به ما نزدیک می‌شد. مشکل من مادر بود. مدام بدتر می‌شد و کار چندانی از داروهای وطنی و خارجی بر نمی‌آمد. رفته رفته ضعف بر او چیره شد تا جایی که دیگر بستر را ترک نکرد. اندام‌های حرکتی او در سکون بود و لبانش در سکوت. بسیار کم سخن می‌گفت و بیشتر نگاه می‌کرد. یک بار  همانند کودکی که به وقت شیر خوردن از پستان مادر تسلیم و رضایتمند بر او می‌نگرد به من خیره مانده بود. نتوانستم تحمل کنم .انفجاری در درونم صورت گرفت و به صدای بلند گریه کردم. مادر هم بی‌صدا و همراه با من گریست. زن جفا دیده از مکر روزگار و غداری شوهر بی‌وفا آماده ترک جهانی می‌شد؛ دنیایی که کمتر بر روی او لبخند زده بود. چند هفته بعد حال مادر بدتر شد و حتی غذا خوردن برای او نوعی شکنجه شده بود . از آن زن زیبای بلند قامت و موزون اندام تنها تکه‌های استخوان‌های بیرون زده‌ای که بر روی ان پوستی کشیده شده بود، برجای ماند .از دست پزشکان کار چندانی بر نمی‌آمد و یکی از آن‌ها به من گفت : "اذیتش نکنید ".معنای سخنش معلوم بود. پرچم تسلیم در مقابل گام‌های محکم و پر‌قدرت مرگ که به مادر نزدیک‌تر می‌شد ،بلند شده بود. شب آخر در بیمارستان از پرستاری تقاضا کردم که اجازه دهد کنار مادرم بمانم. دلش سوخت و من به آخرین نفس‌هایی که از سینه زن سوخته دل بیرون می‌آمد گوش می دادم. نمی‌دانم چه شد که رقتم بر او زیادتر شد .می‌دانستم که ساعت یا ساعاتی دیگر هر آن چه را که دنیا به او داده پس خواهد گرفت و جز جسدی بی‌جان از او بر جای نخواهد ماند. ارام و همراه با بغض و درد آلود با او حرف زدم و برایش زمزمه کردم. اول ماندم که چه بخوانم .چیزی در درونم گفت : "تو الان مادری و او طفل تو؛ برایش مادری کن ". دریافتم برای آن که اخرین خواب مادر شیرین و گوارا باشد باید برایش لالایی بخوانم  . مادر کودک بود و من دایه ، تخت بیمارستان گهواره نرم و شب سخت پایانی او شب مهتابی زیبا.خواندم ،همان‌گونه که او برایم خوانده  بود ....لالا لالاگل پونه ....تویی دُردانه خونه.....لالالالا گل نرگس ...نری از خاطرم هرگز. میان اشک‌هایم به او نگاه می‌کردم، همان طور که او سال‌ها پیش با چهره شاداب جوانش آرامم می‌ساخت. مادر در سحر آن شب تار از دنیا رفت؛ بار سفر بست و راه مقصد طول و دراز ابدیت  در پیش گرفت .نوعی ابتهاج روحی در خود احساس می‌کردم ، او آسوده شده بود از ان همه رنج و عذابی که بر جسم نحیف و روح مجروحش وارد می شد...... (ادامه دارد) #دکتر_علی_رادان #حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان #نشر_سایه_سخن @book_tips 🐞

Book_tips
22 106
نوجوانی ، بهترین دوره از زندگیست که در وهم و خیال میگذرد..میان کودکی و بزرگسالی و در افکار و شرایطی برزخی گیر کرده ای.. نمیدا
نوجوانی ، بهترین دوره از زندگیست که در وهم و خیال میگذرد..میان کودکی و بزرگسالی  و در افکار و شرایطی برزخی گیر کرده ای.. نمیدانی که هستی و چه خواهی شد؟ ولی شادی  آن دوران، موجب می‌شود تافکر کنی زمان و تو ، تا ابدالدهر همینطور و همین شکل باقی خواهید ماند.. جذب شادی های کوچک ، انگیزه ایست برای تکامل و تداوم تو.. مشکلات چون موج به سوی تو روانه میشوند ولی تو با پاروی خوش باوری و بی خیالی ان ها را پس میزنی  و بالاخره به ساحلی که نامش آینده است قدم میگذاری.. #گیتی_حسینی @book_tips 🐞

Book_tips
22 106
🌿🦋🌿🕊📚🕊🌿🦋🌿                           📌#یادآوری_مطالعه_گروهی بیست ویکمین روز مطالعه 🗓 امروز بیست و پنجم دی ماه 📕 #کشتن_مرغ_مینا ✍ #هارپر_لی  🔁  #فخرالدین_میررمضانی #تعداد_صفحات_کتاب :  ۴۰۵ سهم مطالعه روزانه کتاب : ۱۷صفحه شروع: ۱۴۰۲/۱۰/۰۵ پایان: ۱۴۰۲/۱۰/۳۰ 🗒 صفحات  ۳۶۵ تا ۳۸۱ ▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️ ✅ مطالعه در وقت اضافه 📗#تصرف_عدوانی ✍️ #لنا_آندرشون 🔁 #سعید_مقدم #تعداد_صفحات_کتاب:  ۱۵۶ (طاقچه) 🗒 صفحات  ۱۴۹ تا ۱۵۶ (طاقچه)(پایان کتاب) 🕊🌿🦋🌿📚🌿🦋🌿🕊

Book_tips
22 106
  شب بود و نسیم بود و باغ و مهتاب      من بودم و جویبار و بیداری آب وین جمله مرا به خامُوشی می گفتند کاین لحظه ی نابِ زندگی را دریاب #شفیعی‌_کدکنی @book_tips 🐞

Book_tips
22 106
🍃🌺🍃 سوره الممتحنة آیه 5 : رَبَّنَا لَا تَجْعَلْنَا فِتْنَةً لِلَّذِينَ كَفَرُوا وَاغْفِرْ لَنَا رَبَّنَا ۖ إِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ ترجمه : پروردگارا! ما را مایه گمراهی کافران قرار مده، و ما را ببخش، ای پروردگار ما که تو عزیز و حکیمی!» #کلام_پروردگار @book_tips 🐞

Book_tips
22 106
sticker.webp0.67 KB

Book_tips
22 106
در میان تمام لذت‌های زندگی، موسیقی فقط در برابر عشق عقب می‌نشیند. ولی عشق هم چیزی جز یک نغمه نیست. #الکساندر_پوشکین @book_tips 🐞🎶

Book_tips
22 106
🍃🌺🍃 #داستان_کوتاه #ورطه (۸) علت بیماری مادر اعصاب ویران شده  بود. او زنی بود که با لباس سفید عروس به خانه پدر وارد شده بود و قصد ترک آن جا را جز با قدری پارچه سفید نداشت. او به نسلی تعلق داشت که داستان خیانت شوهر را بر سر کوچه و خیابان جار نمی‌زد و اندوه غمی بزرگ را در درون خود پنهان می‌ساخت. پدر با بیماری زن اول سرد برخورد کرد. پول دارو و درمان را داد و وظیفه خود را خاتمه یافته تلقی کرد. بی‌آن که بداند ریشه بیماری همسرش جفایی بود که وی  بر آن زن نگون بخت کرده بود. محبتی  که مادر  طالب آن بود، از وی  دريغ شده بود و هیچ داروی گران قیمتی نمی‌توانست جای اکسیر محبت را برای بیمار منزل ما پر کند.  درد من تنها بیماری مادر رنجور نبود. مشکل من تنها مادری که روز به روز طعم ناتوانی رابیشتر می‌چشید نبود، برادرانم هم هوایی شده و دیگر  سر براه نبودند. نمی‌دانستم چه کنم؟ برای مادر تیمارداری و برای برادران مادری می‌کردم و همزمان باید نقش دانشجویی ساعی و درسخوان را هم بازی می‌کردم. روزگار سختی را می‌گذراندم و گاهی عرصه را چنان  بر خود تنگ می‌دیدم که طاقت از کف داده   در تنهایی بر آن چه بر من و خانواده ام می‌رفت اشک حسرت می‌ریختم. پدر در این سال‌ها روزگاری  دیگر را تجربه می‌کرد؛ دنیایی که در آن غم از او گریخته و محنت و رنج سراغی از او نمی‌گرفت. پدر چندان سراغی از ما نمی‌گرفت و ما فراموش‌شدگان نیمه اول زندگی او بودیم. هر وقت هم  که  پیدایش می‌شد، آمدنش آشوبی در خانه ایجاد می‌کرد.  جنگ لفظی او و مادر تمامی نداشت و زن بیمار که آتش درون خانه خود را از چشم زن شهر آشوب می‌دید میترا و پدر را علنی نفرین می‌کرد و ناسزا می‌گفت و پدر هم با عصبانیت و تلخکامی خانه را ترک می‌گفت. این چنین سایه پدر از سرما کم شد. او بود و نبود. بود، چون بدون کمک‌های مالی او ما  راه به هیچ جا نداشتیم و نبود، چون عشق شوهری و مهر پدری از آن خانه رخت بربسته بود. برادران سرکشی می‌کردند، درس نمی‌خواندند و میل به آزاد زیستن در آن ها شعله می‌کشید. من چند سالی از آن‌ها بزرگتر بودم و گاه با نصیحت و گاه با نهیب سعی در مهار آن دو اسب نو بالغ چموش داشتم . حکایت من داستان راننده‌ای را می‌مانست که بر ماشین معیوبی در حال حرکتی سوار بود و با بیم و امید تلاش داشت تا از سقوط آن مرکب آهنین در ورطه مرگ و تباهی جلوگیری کند. پدر در پرداخت‌هایش خست نداشت و این تنها نقطه روشن زندگی او و مایه  قوت ما بود. روزگار سخت گرانی بود و  اسباب معاش  اسان تحصیل نمی‌شد. روزها به هفته‌ها بدل می‌شد و از گذشتن هفته‌ها، ماه نو طلوع می‌کرد و بعد سروکله سال جدید پیدا  می‌شد؛سالی که در آن مادر بیمارتر و برادران جسورتر می شدند .کمر درس را شکسته بودم و می رفتم تا پشت آن حریف سرسخت را با خاک آشنا کنم که مریضی مادر شدت گرفت. پزشک معالج هشدار داده بود که سیستم دفاعی بدن وی تاب مقاومت از دست داده و ماه‌های پیش رو برای وی بدتر خواهد بود .باید چه می‌کردم؟ به پدر پناه بردم و او تنها مستمری ما را دوچندان کرد. او چاره همه چیز رادر عطیه‌ای به نام پول جستجو می‌کرد. خدمتکار نیمه وقتی که سال‌ها به ما خدمت کرده بود خود شکسته‌تر از آن بود که بتواند مادر را که دیگر نای بلندشدن از بستر را نداشت، تیمار نماید. تصمیم خود را گرفتم. سالی از تحصیل در دانشگاه مرخصی خواستم و به جد وجهد خدمتگزار مادر درمانده شدم. این فرصتی بود که بیشتر مراقب برادرانم باشم و سکان کشتی خانواده را در دستان خود بگیرم؛ دستانی ظریف که مردانه نبود ولی اراده‌ای جازم آن را به حرکت در می‌آورد .من زن بودم  ولی جبر روزگار از من کاری مردانه خواسته بود.  امتحانی که امیدوار بودم  سربلند بیرون آیم.... (ادامه دارد) #دکتر_علی_رادان #حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان #نشر_سایه_سخن @book_tips 🐞

Book_tips
22 106
🍃🌺🍃 به قدری واژه ها گنگ اند من از چشم تو می فهمم در این دنیا ، پر از زشتی پر از نفرت پر از کینه هوای عشق پوشالی و سرما می زند بر استخوان مهربانی ها و کز کرده محبت کنج تنهایی در این دنیا من از چشم تو می فهمم فقط کافیست به لب لبخند و دستانی پر از پیوند اگر همراهمان گردد خدا در این حوالی هاست... #محسن_شفیعی_فریاد @faryadcafe @book_tips 🐞

Book_tips
22 106
🌿🦋🌿🕊📚🕊🌿🦋🌿                           📌#یادآوری_مطالعه_گروهی بیستمین روز مطالعه 🗓 امروز بیست و چهارم دی ماه 📕 #کشتن_مرغ_مینا ✍ #هارپر_لی  🔁  #فخرالدین_میررمضانی #تعداد_صفحات_کتاب :  ۴۰۵ سهم مطالعه روزانه کتاب : ۱۷صفحه شروع: ۱۴۰۲/۱۰/۰۵ پایان: ۱۴۰۲/۱۰/۳۰ 🗒 صفحات  ۳۴۸ تا ۳۶۴ ▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️ ✅ مطالعه در وقت اضافه 📗#تصرف_عدوانی ✍️ #لنا_آندرشون 🔁 #سعید_مقدم #تعداد_صفحات_کتاب:  ۱۵۶ (طاقچه) 🗒 صفحات  ۱۴۱ تا ۱۴۸ (طاقچه) 🕊🌿🦋🌿📚🌿🦋🌿🕊

Book_tips
22 106
فرو رفت شب، روز روشن رسید شباهنگ را صبح صادق دمید دگرباره بختم سبک خیز شد نشاط دلم بر سخن تیز شد #نظامی @book_tips 🐞
فرو رفت شب، روز روشن رسید شباهنگ را صبح صادق دمید دگرباره بختم سبک خیز شد نشاط دلم بر سخن تیز شد #نظامی @book_tips 🐞

Book_tips
22 106
🍃🌺🍃 سوره الرعد آیه 11 : ... إِنَّ اللَّهَ لَا يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّىٰ يُغَيِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ... ترجمه : خداوند سرنوشت هیچ قوم (و ملّتی) را تغییر نمی‌دهد مگر آنکه آنان آنچه را در خودشان است تغییر دهند پ.ن این آیه بر نقش انسان در سرنوشت خود تأکید می‌کند. خداوند در این آیه می‌فرماید که او سرنوشت هیچ قومی را تغییر نمی‌دهد، مگر آنکه آن قوم خود را تغییر دهند. هر فرد می‌تواند با تغییر افکار، اخلاق و رفتار خود، سرنوشت خود را تغییر دهد. اگر فردی به سوی کارهای خیر و نیک روی آورد، خداوند نیز او را در این راه یاری خواهد کرد و به او نعمت‌های بیشتری عطا خواهد کرد. اما اگر فردی به سوی کارهای بد و گناه روی آورد، خداوند نیز او را از رحمت خود دور خواهد کرد... #کلام_پروردگار @book_tips 🐞🤲

Book_tips
22 106
sticker.webp0.51 KB

Book_tips
22 106
🍃🌺🍃 #داستان_کوتاه #ورطه ۷ میترا پدر را با خود بُرد؛ ارام ارام و بی‌سر و صدا پدر ظرف چند سال از صفحه زندگی ما پاک شد به طوری که ما دیگر رد پای او را تنها در آلبوم عکس‌های روزگار پیشین جستجو می‌کردیم. جاذبه زنانه بود یا شور و شر یک زن پر سر و صدا که پدر از زندگی با ما دست شست تا  هیجان یک زندگی جدید را تجربه کند. میترا به پدر چیزهایی داد که قبلا ان‌ها را تجربه نکرده بود و البته او هم از آن چه پدر در اختیارش می‌گذاشت بی‌بهره نماند؛ یک بازی سودآور برای  دو طرف. مادر ساکت و رام بود چون بره‌ای که برای پروار شدن مدام در چرا بود. پرواری مادر اسایش فرزندان بود  و آرامش زندگی ما. مادر از خود گذشته بود و زنده به زندگانی آنانی که در بطن خود پروریده بود و همسری که سری غوغایی داشت. میترا نقطه مقابل زن بی‌ادعایی چون مادرم بود. خانواده‌اش چندان بهره‌ای از ثروت نداشتند  ولی او به لطف روی خوش و موی دلکش و اطوار اغواگر خود زود راه غرق شدن در پول و خوشی را یافت. او چون زنبوری به سراغ گل‌‌های پیرامونش رفت .دو گل اولی را بویید و چون از آنان خاصیتی نیافت، بر روی گلی بزرگ و شامه‌نواز نشست؛ پدر. این یکی هر آن چه را میترا می‌خواست به او داد. خانه‌ای نو بر سر خانه‌ای کهنه ساخته شد و دلهایی شکست تا دلی بلورین در کارگاه لاابالیگری پرداخته شود. پدر پول را سرازیر قدوم میترا کرد؛ خانه، اتومبیل، مسافرت‌های وقت و بی وقت خارجی و خلاصه زندگی به کام و شادخواری تمام. مادر چند سالی ساخت و دم برنیآورد ؛ آه کشید و دم تفتیده از جگر سوخته روانه آسمان کرد تا بماند در نزد داور حسابگر. پدر سفره ما را بی‌نان نگذاشت؛ نان می‌رسید ولی روح ما گرسنه محبت پدری بود و ماند. پدر خوب جلو می‌رفت. در ساخت دومین برج بلند تنها یک شریک داشت و سرمست از همه کامیابی‌ها نقشه‌هایش برای آینده پایانی نداشت. به ادبیات علاقمند بودم ؛ وادی سبز شعر و رویا ، عشق و معنا. درسم خوب بود، دوستانم و حتی مادرم مرا تشویق می‌کردند که در یک رشته نان و آبدار درس بخوانم ولی از نوجوانی سخت جذب‌ ادب فارسی شدم؛ شاید چون طبیعت ظریف من مناسب فضای معقولاتی چون رشته  حقوق و حسابداری نبود. تازه دانشگاه رفته بودم که بیماری مادر شروع شد. اولش چیزی نبود؛ دستش کرخت می‌شد و ضعف داشت. آزمایشات چیزی نشان نمی‌داد و چند ماه بعد یک پزشک حاذق احتمال بیماری‌ ام اس را تایید کرد .مادر اولین قربانی جاه طلبی پدر شده بود. روح و روان درهم ریخته و آشفته او جسمش را رنجور ساخت و سالی بر او نگذشت که ملازم دائمی بستر شد..... (ادامه دارد) #دکتر_علی_رادان #حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان #نشر_سایه_سخن @book_tips 🐞

Book_tips
22 106
🌿🦋🌿🕊📚🕊🌿🦋🌿                           📌#یادآوری_مطالعه_گروهی نوزدهمین روز مطالعه 🗓 امروز بیست و سوم دی ماه 📕 #کشتن_مرغ_مینا ✍ #هارپر_لی  🔁  #فخرالدین_میررمضانی #تعداد_صفحات_کتاب :  ۴۰۵ سهم مطالعه روزانه کتاب : ۱۷صفحه شروع: ۱۴۰۲/۱۰/۰۵ پایان: ۱۴۰۲/۱۰/۳۰ 🗒 صفحات  ۳۳۰ تا ۳۴۷ ▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️ ✅ مطالعه در وقت اضافه 📗#تصرف_عدوانی ✍️ #لنا_آندرشون 🔁 #سعید_مقدم #تعداد_صفحات_کتاب:  ۱۵۶ (طاقچه) 🗒 صفحات  ۱۳۳ تا ۱۴۰ (طاقچه) 🕊🌿🦋🌿📚🌿🦋🌿🕊

Book_tips
22 106
اگر کسی بتواند به هر نحوی، اشتباهاتم را به من نشان بدهد، من با کمال میل تغییر خواهم کرد. من به دنبال حقیقت‌ام که هیچ‌گاه آسیب
اگر کسی بتواند به هر نحوی، اشتباهاتم را به من نشان بدهد، من با کمال میل تغییر خواهم کرد. من به دنبال حقیقت‌ام که هیچ‌گاه آسیبی به کسی نرسانده است. آسیب اصلی در خودفریبی و ناآگاهی است. # تأملات #مارکوس_اورلیوس @book_tips 🐞

Book_tips
22 106
🍃🌺🍃 سوره يوسف آیه 92 : قَالَ لَا تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ ۖ يَغْفِرُ اللَّهُ لَكُمْ ۖ وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ ترجمه : (یوسف) گفت: «امروز ملامت و توبیخی بر شما نیست! خداوند شما را می‌بخشد؛ و او مهربانترین مهربانان است! #کلام_پروردگار @book_tips 🐞

Book_tips
22 106
sticker.webp0.70 KB