uk
Feedback
Book_tips

Book_tips

Відкрити в Telegram

ارتباط با ادمین: @Zarnegar503 ❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️ 26, March, 2016

Показати більше

📈 Аналітичний огляд Telegram-каналу Book_tips

Канал Book_tips (@book_tips) у мовному сегменті Фарсі є активним учасником. На даний момент спільнота об'єднує 21 379 підписників, посідаючи 1 585 місце в категорії Книги та 15 699 місце у регіоні Іран.

📊 Показники аудиторії та динаміка

З моменту свого створення невідомо, проект продемонстрував стрімке зростання, зібравши аудиторію у 21 379 підписників.

За останніми даними від 30 червня, 2026, канал демонструє стабільну активність. Хоча за останні 30 днів спостерігається зміна кількості учасників на 82, а за останні 24 години на 24, загальне охоплення залишається високим.

  • Статус верифікації: Не верифікований
  • Рівень залученості (ER): Середній показник залученості аудиторії становить 4.28%. Протягом перших 24 годин після публікації контент зазвичай збирає 2.22% реакцій від загальної кількості підписників.
  • Охоплення публікацій: В середньому кожен допис отримує 915 переглядів. Протягом першої доби публікація в середньому набирає 476 переглядів.
  • Реакції та взаємодія: Аудиторія активно підтримує контент: середня кількість реакцій на один пост – 13.
  • Тематичні інтереси: Контент зосереджений навколо ключових тем, таких як کتابخانه, کتاب, کانال, روانشناسی, شعر.

📝 Опис та контентна політика

Автор описує ресурс як майданчик для висловлення суб'єктивної думки:
ارتباط با ادمین: @Zarnegar503 ❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️ 26, March, 2016

Завдяки високій частоті оновлень (останні дані отримано 01 липня, 2026), канал підтримує актуальність та високий рівень охоплення публікацій. Аналітика показує, що аудиторія активно взаємодіє з контентом, що робить його важливою точкою впливу в категорії Книги.

21 379
Підписники
+2424 години
-77 днів
+8230 день
Архів дописів
Book_tips
21 379
🍃🌺🍃 #داستان_کوتاه #ورطه (۲۳) پریدم وسط حرف موکل تا بیش از این جو جلسه ملتهب نشود: "خانم! ما نیامده‌ایم این جا تا باب گله‌گذاری‌های گذشته را بگشاییم. شماچه بخواهید یا نخواهید اعضای یک خانواده هستید. یک خون در رگ‌های شما و این رویا خانم که معصومانه نشسته و به این داد و بیدادها گوش می‌دهد جاری است. پس چرا ...". موکل تحمل نکرد و عاصی و برافروخته گفت: "من و مادرم  بیش از بیست سال طعم تلخ نامردی را چشیدیم و آن زن بیچاره داغ این خیانت را در خودش ریخت و به گور بُرد...". بغض کرد و آهنگ صدایش را حزن و اندوهی که آشکار بود عوض کرد: "چه کسی می‌خواهد جواب مادر بیچاره مرا بدهد. اون تاوان چه گناهی را پس داد؛ جز گناه دیگران؟ جز این که شوهرش به ناز و کرشمه یک زن جوونتر و تو دل بروتر گرفتار شد و همه چیزش را فدای هوس‌هاش کرد. من اگر امروز درد دلم را نگویم، باید شکوه و ناله‌ام را ببرم تو اون دنیا و خفه بشم؛ مثل مادرم". اشکی که در حلقه چشم موکل جمع شده بود پایین ریخت و او دیگر نتوانست انقلاب درونی خود را پنهان کند. میترا با چابکی برخاست. رنگ صورتش ارغوانی شده بود و هیجان بر او مستولی شده بود : "پس بفرمایید این جلسه محاکمه من است. فرصتی گیر آوردید تا همه کاسه و کوزه‌ها را سر من بشکنید. نه؛ نه مریم خانم؛ دنبال مقصر نگرد. همه مقصریم، حتی تو. شماها باباتون را ترک کردید، طرد کردید. اون دیگه برای شما بابا نبود، یک صندوق جیره و مواجب ماهیانه بود. پول آخر ماه بود، قسط لباس و خوراک و تحصیل بود. چرا هیچ وقت در خانه‌ای که زندگی می‌کرد به سراغش نیامدید؟ چرا مثل جذامی از او فرار می‌کردید؟ آن دو شازده که حالا تو خارج دارند می‌گردند و یکیشون حتی نیامد در مراسم پدرش شرکت کنه، با پول کی رفتند؟ محمود شاید به  مادرتون بد کرد، من نمی‌دونم و هیچ نظری نمیدم ولی برای شماها که سنگ تموم گذاشت. مریم خانم اینقدر نمک‌نشناسی نکن و لگد به قبر بابات نزن. خدا مادرت را بیامرزه، من چه دشمنی با اون داشتم؟ اون شاید یک مادر خوب بود ولی در مورد این که بتونه نقش یک زن را تو خونه بازی کنه موفق نبود...". موکل برخاست و من به ناچار صدایم را بالا بردم: "بسه! تو را خدا به این جر و بحث خاتمه دهید. آب آمده تو کشتی زندگیتان و چیزی نمانده که همگی با هم غرق شوید، آن وقت باز مشغول نزاع با هم هستید؟ کسی‌که هر دو طرف بهش حمله می‌کنید زنده نیست که جواب بدهد و مقصر معرفی کردنش هم بی‌فایده است. به فکر چاره باشيد و پای مرده‌ها را از این دعوی بیرون بکشید". رویا بلند شده بود و مادرش را آرام می‌کرد و توانست او را روی صندلی بنشاند. میترا قدری خیره خیره به سقف نگاه کرد، لختی درنگ کرد و بعد قطره‌ای اشک از گونه‌اش سرازیر شد. در زیر سقف دفتر وکالت، زنی که من او را بخشی از مشکل یک خانواده می‌دیدم، قرار از دست داده و منقلب شده بود. نمی‌دانم که چه چیزی او را که زنی سرسخت به نظر می‌رسید شکست و از پای درآورد. حالا چشم‌های دو زن که با هم نبردی کلامی و پایان‌ناپذیر را شروع کرده بودند، اشک‌آلود بود و من متأثر از آن چه شنیده بودم، ساکت به این صحنه می‌نگریستم. مردی که این دو زن را چنین آشفته خیال و متخاصم قرار داده بود، به جبر زمان و قهر دوران در گور رخ خفته بود. اگر او زنده بود و یا میان حق زن و فرزندانش عدالت رفتار کرده بود، شاید چشم‌های این دو زن به اشک نمی‌نشست و چنین تيغ کلام را بر روی هم نمی‌کشیدند. آتش فتنه در زمان حیات او روشن شده بود و بعد از مرگش، این لهیب پُر دود آن آتش‌ بود که روح و روان زن و فرزندانش را می‌گداخت و نابود می‌کرد. آن دو دیگر تمایلی به ماندن نداشتند. تحمل حضور با دیگری در آن مجلس برایشان سخت بود اما چون عقده‌های دل گشوده بودند و دیگر تقریبا چیزی برای گفتن نداشتند، بازداشتن آنان از رفتن ممکن بود. موکل بلند شد که برود، بهانه آورد که بچه کوچکش قدری مریض است، او نمی‌تواند بیش از آن بماند. گفتم: "این‌ها که شما و زن‌پدرتان گفتید همه مقدمه بود. حالا که رسيده‌ایم به اصل ماجرا که نمی‌شود ترک صحنه کنید". شوخی کردم تا فضا مقداری تلطیف شود: "این‌ها که به خورد من وکیل دادید سالاد کاهو و خیار  بود حالا که نوبت آن است که غذای اصلی را بیاوریم می‌خواهید بروید؟ و مگر من می‌گذارم". موکل با نارضایتی بر جای نشست. ادامه دادم: "می‌خواهیم به یک صلح برسیم. شما؛ منظورم همه‌تان هستید، بین آرواره‌های تمساح، گیر‌ کرده‌اید. از یک طرف بانک‌ها و از سوی دیگر طلبکاران که بیشترشان نزول‌خوار هستند، آماده بلعیدن بقایای اموال موروثی همگی هستند. پس تا بلعیده نشده‌اید باید فکری بکنید". ادامه دارد... #دکتر_علی_رادان #حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان #نشر_سایه_سخن @book_tips 🐞

Book_tips
21 379
پدربزرگ من، چیز زیادی ازش یادم نمیاد جز اینکه شطرنج بازی کردن رو بهم یاد داد. هر بار که بازیمون تموم میشد و مهره ها رو توی جعبه اش میذاشتیم، یه چیز بهم میگفت، هنوز صدای آرومش تو گوشمه: " میبینی کرول! زندگی مثل شطرنجه، وقتی بازی تموم میشه همه مهره ها، پیاده ها، شاه ها و وزیرها‌ همه به یک جعبه برمیگردن." دروغگویی روی مبل اروین د یالوم ‌‌ ‌‌ @book_tips 🐞

Book_tips
21 379
شوپنهاور می‌نویسد: «امیالش نامحدود هستند و خواسته‌هایش تمام‌نشدنی، و هر میل به یک میل تازه فرصت ظهور می‌دهد. هیچ رضایت موجودی در جهان نمی‌تواند عطش شدیدش را سیراب کند، مقصدی نهایی برای خواسته‌هایش باشد و حفره‌ی بی‌انتهای قلبش را پر کند.» قطار فلسفه اریک واینر

Book_tips
21 379
سوره غافر (آیه ۵۵) فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَاسْتَغْفِرْ لِذَنْبِكَ وَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ بِالْعَشِيِّ وَالْإِبْكَارِ (٥٥) صبر و شكیبایی پیشه كن كه وعده خدا حقّ است، و برای گناهت استغفار كن، و هر صبح و شام تسبیح و حمد پروردگارت را بجا آور! @godqurantips 🤲

Book_tips
21 379
[🟩] ‌‏≣ رویای سپیدار °✦• پرتو ِ حقّ 👇👇👇 🍏 https://t.me/sepedari  https://t.me/sepedari  ⩥⩥ آداب‌معاشرت•اعتماد‌به‌نفس•Body langueg ‏⨳ @BUSINESSTRICK چشم سوّم چیست؟ چگونه آن را فعال کنیم؟ ‏⨳ @Cheshm3kaenat روح پس از - مرگ - چه میشود!! ‏⨳ @PasAz_Marg شکرگزار خدا باش ‏⨳ @khodaya_asheghtam دکتر جو دیسپنزا * کمال ذهن * ‏⨳ @joe_diispenza سابلیمینال | کد جذب ‏⨳ @mossbatt_andishan متافیزیک عرفان《رهایی ازگذشته》 ‏⨳ @Roohe_bartar شعرهای که تا حالا نخواندید ‏⨳ @koye_rendan طرزِ + فڪرتو + عوض ڪن! ‏⨳ @MossbatAndishann شبی ده دقیقه کتاب بخوانیم ‏⨳ @book_tips من یک زنم《درڪم ڪن》 ‏⨳ @zanan_khoshbakhti تفسیر  آیه به ایه قران ‏⨳ @Pious114 دیدنی‌های زیبای ایران و جهان ‏⨳ @gashtogozardarjahan شعر و •  شراب و • اندیشه ‏⨳ @shabhaye_niloofari قدرت درون توست ☆لوییز هی☆ ‏⨳ @Louise_Haychanel بیداری معنوی ♡ فرکانس درمانی ‏⨳ @payamibarayesolh غزل" غزل " غزل " غزل "غزل" ‏⨳ @ghaz2020 با《خدا》باش پادشاهی کن! ‏⨳ @kh0daShEnaSi آرامش ذهن ، روح ، جسم ‏⨳ @gognus_kimiagar اسرار متافیزیک/چاکرا درمانی ‏⨳ @meta_ajna زندگی با "عشق " چه زیباست •• ‏⨳ @Zenndegiiii اناالحق ‏⨳ @Analhaghhoo فرانسه رو قورت بده ‏⨳ @FrenchAvecMoi ارتباط با ♡ خالق هستی ♡ ‏⨳ @RohShokrgozari مولانا مولانا مولانا مولانا ‏⨳ @MouLanayjan دنیای درون / شناخت روح برتر ‏⨳ @dunyaye_daroon سکوت ذهن ‏⨳ @royal_silencemind سرزمین آریایی ‏⨳ @royayemehr سرزمین •• موسیقی •• ‏⨳ @musiicLand_ir کنترل ذهن و ضمیرناخودآگاه ‏⨳ @asrarkontoLzehn بشنو از  نی ‏⨳ @vasledoost شناخت سایه های " درون " ‏⨳ @ramzkodbavre آموزش مدیتیشن وپاکسازی چاکرا ‏⨳ @meditatio1 تنهایی و " آرامش " ‏⨳ @Tannhaaiii دلبــری هـای حضرت مــولانا ‏⨳ @molavi_molavi چگونه کاریزماتیک♡جذااب باشیم؟؟ ‏⨳ @zehnearam اعتماد به‌نفس وعزت نفستو بازسازی کن ‏⨳ @Etemadbenafse_fogholade جملاتی‌که افکار شما را《تغییر می‌دهد》 ‏⨳ @ghalbeziba معجزه ی زندگی با یوگا ‏⨳ @shaidaizadi کتابهای ☆ نایاب ☆  ‏⨳ @Doneaekatad2 عاشقان ِ《کتاب》 ‏⨳ @B00kLifeMe انگلیسی را اصولی و آسون بیاموز ‏⨳ @novinenglish_new اسرار ••• موفقیت  ••• ‏⨳ @movafaghiat_jahanii گلچین اشعار 《سعدی》 ‏⨳ @Sadii_jaan متافیزیک. انرژی‌درمانی. پاکسازی رایگان ‏⨳ @reikismylife فن بیان ،زبان فرا کلامی و  کاریزماتیک ‏⨳ @goyande_radio بدون سانسور ؛ با احتیاط وارد شوید... ‏⨳ @OnlySookoot آموزش ترکی استانبولی در کوتاهترین زمان ‏⨳ @turkce_ogretmenimiz انگیزشی  انگیزشی  انگیزشی ‏⨳ @OMidBeZendgiii رمان نخر، رایگان بگیر ‏⨳ @Ketabz اشعار بزرگان و سخنان حکیمانه بزرگان ‏⨳ @asharsokhanan سخنان زیبا و ماندگار ‏⨳ @goftarniek عطر و معنا ‏⨳ @motaeeal جارى شو در موسيقى، رقص، انديشه ‏⨳ @flowwithmusic هزار پند مولانا با معانی اشعار ‏⨳ @Ashaarkotaa دنیای موزیک ورزشی ‏⨳ @sport_music_world حـضرت عـشــق مـولانـای جانان ‏⨳ @shere_molavi آموزش سواد مالی و اقتصادی به زبان ساده ‏⨳ @ECONVIEWS جذب ثروت با " قدرت ذهنی " ‏⨳ @JadouyeFekrM ‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎─═༅  ‎‌‌‌‌‌‎═༅   🌱   ༅═  ༅═─ @tab_golbarg

Book_tips
21 379
آیا در یک رابطه عاشقانه: ۱. عشق به تنهایی کافی است؟ خیر، عشق قطعا بخشی از یک رابطه کامل و طولانی مدته ولی همش نیست ، چون در کنار عشق موارد کلیدی هم نیازه مثل : احترام ، مراقبت ، حمایت ، تفاهم ، ارتباط ، اعتماد ، مهربانی ، تفاهم و لذت بردن از زمان باهم بودن و میزان دوستی و صمیمیت ! ۲. آیا رابطه همیشه باید عالی و کامل باشه؟ خیر، هیچکس کامل نیست ، شما و شریک عاطفیتون ممکنه اشتباه کنین! برای همین انتظار کمال داشتن منجربه نادیده گرفتن رابطه عالی شما میشه ، راه حل اینه که ار دنبال کردن کمال دست بردارین و در عوض به دنبال تعادل باشین. ۳. آیا حسادت و کنترل گری نشانه دلسوزی و اهمیته؟ خیر، آگاه باشید که سالم ترین روابط بر پایه اعتماد ساخته میشن .دکنترل گری، و حسادت از مهمترین عوامل از بین رفتن اعتماد و ایجاد بدبینی است. @book_tips 🐞

Book_tips
21 379
اونی که دوسِت داره، تو رو با همون نقاط قوت و ضعفت می‌پذیره؛ اونی که خیلی دوسِت داره، نقاط قوتت رو پررنگ و نقاط ضعفت رو کم‌رنگ می‌بینه؛ و اونی که خیلی خیلی زیاد دوسِت داره، واسه رشد و پیشرفت نقاط قوتت و رفع و از بین بردن نقاط ضعفت بهت کمک می‌کنه، و خیلی کم پیش میاد یکی انقد دوسِت داشته باشه؛ اگه اینجوریه، بدون با ارزش‌ترین چیزی که یه آدم می‌تونه تو زندگیش داشته باشه . @book_tips 🐞

Book_tips
21 379
الیف شافاک یجا میگه؛ "به جای مقاومت در برابر تغییراتی که خدا برایت رقم زده است، تسلیم شو! بگذار زندگی با تو جریان یابد، نه بی تو... نگران این نباش که زندگی‌ات زیر و رو شود، از کجا معلوم زیر زندگی‌ات بهتر از رویش نباشد؟!" فراموش نکن وقتی خدا میخواد یه شروع دوباره بهت بده معمولا با یه پایان شروع میشه برای همین دَر های بسته ی زندگی یه نشونه است! نشونه ی اینکه دَرهای دیگه داره برات باز میشه! به خدا اعتماد کن...♥️ @book_tips 🐞

Book_tips
21 379
من عمرم را با نگاه کردن در چشم مردم گذرانده ام، چشم تنها جای بدن است که شاید هنوز روحی در آن باقی باشد ... #کوری #ژوزه_ساراما
من عمرم را با نگاه کردن در چشم مردم گذرانده ام، چشم تنها جای بدن است که شاید هنوز روحی در آن باقی باشد ... #کوری #ژوزه_ساراماگو @book_tips 🐞

Book_tips
21 379
🍃🌺🍃 #ورطه(۲۲) میترا رفت و من را در فکر دور و درازی فرو برد. حرص و طمع لجام گسیخته یک زندگی را در معرض نابودی قرار داده بود و کیان یک خانواده در ورطه فنا گرفتار آمده بود. زنگ زدم به موکل، موضوع را گفتم. زیربار نمی‌رفت؛ "دروغ میگه. نیگا به ناله‌هاش نکنید، اشک تمساح می‌ریزه. برای رد گم کردن این حرف‌ها را می‌زنه". مجبور بودم که قانعش کنم: "ببینید خانم! از مذاکره هیچ وقت ضرر نمی‌کنید. این همه از دور به هم بد و بیراه گفتید، حالا تو روی هم فحش بدید ولی حرف هم را گوش کنید، شاید به راه حلی برسیم". سکوت کرد. گفتم که قرار جلسه را برای دو روز دیگر  می‌گذارم. باز هم سکوت کرد و این نشانه رضا بود. به میترا زنگ زدم که روز جلسه، دخترش را هم بیاورد. رویا در این کشمکش صاحب حق بود و نظر و حضورش لازم بود. دو روز بعد هر سه نفر آمدند دفتر. موکل زودتر آمد که بگوید: "گول حرف‌هاش را نخورید، مار هفت خط است" و من فقط سری تکان دادم تا نه نفی کرده باشم و نه قبول. فقط رویا بود که با موکل خوش‌وبشی کرد، مادرش سرسنگین نشان می‌داد. جو جلسه سرد و ساکن بود. باید به آن پایان می‌دادم: "شاید نیاز نباشد که ما وقت و انرژی خودمان را در دادگاه تلف کنیم. ما همه عقل داریم و خدا را شکر در این جمع صغیر و سفیه  نداریم و می‌توانیم مشکل را با قدری گذشت و انعطاف حل کنیم". موکل مجال نداد: "همه عقل داریم ولی آغشته به حرص و طمع...". صورت میترا برافروخته شد. چیزی نگفت ولی پیکان حمله را متوجه خود می‌دید. گفتم: "اینطور که معلومه وضعیت مالی خانواده برخلاف ظاهرش خوب نیست و باید همگی در مقابل طلبکاران و به‌ خصوص بانک‌ها و نزول‌خواران متحد باشید". موکل یکباره به خروش آمد: "پدرم همه چی داشت؛ از مال دنیا بی‌نیاز بود. چرا وضعش این طوری شد؟ چرا به فلاکت افتاد؟ ما از وضع او در این سال‌ها هیچ خبری نداشتیم. مدت‌ها بود از او دور بودیم. او دیگه برای ما یک شبح بود؛ یک اسم. چرا به اون حال زار افتاد که باید مثل آدم مفلس با ماها  رفتار بشه؟" میترا تحمل نکرد؛ تند و تیز وارد شد: "همون حرص و طمع که گفتی بدبختش کرد. به جای این که گوشه و کنایه بزنی، چشمات را باز کن، خودت را به ندانی نزن و اینقدر هم ننه‌ غریبم بازی در نیار. اگه ما الان تو این اتاق هستیم و داریم تو سر و کله هم می‌زنیم تقصیر هیچ کدوم ما نیست. مقصر اونیه که الان تو خاک سرد خوابیده. تو را خدا جوری حرف نزن که انگار من پدرتون را از راه بدر کردم و از شما گرفتم، دزدیدم، نه جانم اون...". مجادله داشت بالا می‌گرفت و من عمدا دخالت نمی‌کردم تا قدری آتش درون این دو زن با گفتن حرف‌هایی که در سینه انباشته و پنهان کرده بودند، سرد شود. موکل روی صندلی جابجا شد و با صدای بلندتر گفت: "من نمیگم که بابا خوب و بی‌عیب و نقص بود. اون خیلی عیب و ایراد تو زندگیش بود، به خصوص تو کار و کسب و روش پول درآوردنش...". قدری مکث کرد. نمی‌دانم شاید دنبال لغت یا جمله مناسب می‌گشت: "اون یک دفعه گُم شد، ناپدید شد. چی شد؟ چه بلایی سرش اومد؟ چه بلایی سر ما اومد؟ سر اون زن  بیچاره آبروداری که نمی‌دونست جواب در و همسایه را چی بده، جواب فاميل را چی بده، به  بچه‌هاش چی بگه...". میترا نیم‌خیز شد، درست مثل پلنگی که قصد جهیدن بر روی شکار را داسته باشد. پیدا بود که به شدت عصبانی است: "ببین مریم! ما نیومدیم اینجا برای نبش قبر کارهایی که شده. شما هی بابام بابام نکن. کسی محمود را مجبور نکرده بود که بیاد دوباره ازدواج کنه. اون خودش تصمیم گرفت. اینو تو گوشت کن و قبول داشته باش که من خودمو بهش تحمیل نکردم. می‌دونی چقدر رفت و اومد تا من بله گفتم. چرا تقصیرا رو می‌اندازی گردن من. این همه وقت داشتی. خوب بود این حرفا رو به بابات می‌گفتی...". موکل که عصبی و آشفته شده بود، هیجان‌زده و با صدایی لرزان گفت: "تو هم بی‌تقصیر نبودی و نیستی. کلنگ را تو دادی دست اون آدم بی‌مسئوليت تا سقف خانه ما را خراب کرد...". نگاهم افتاد به رویا که مغموم و متحیر به این جنگ زنانه می‌نگریست. دلم برایش سوخت. او گناهی نداشت و به خاطر او هم که شده بود باید به آن جَروبحث بی‌پایان که بر التهاب آن مدام افزوده می‌شد پایان دهم. (ادامه دارد) #دکتر_علی_رادان #حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان #نشر_سایه_سخن @book_tips 🐞

Book_tips
21 379
🍃🌺🍃 سوره لقمان آیه 16 : يَا بُنَيَّ إِنَّهَا إِنْ تَكُ مِثْقَالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ فَتَكُنْ فِي صَخْرَةٍ أَوْ فِي السَّمَاوَاتِ أَوْ فِي الْأَرْضِ يَأْتِ بِهَا اللَّهُ ۚ إِنَّ اللَّهَ لَطِيفٌ خَبِيرٌ ترجمه : پسرم! اگر به اندازه سنگینی دانه خردلی (کار نیک یا بد) باشد، و در دل سنگی یا در (گوشه‌ای از) آسمانها و زمین قرار گیرد، خداوند آن را (در قیامت برای حساب) می‌آورد؛ خداوند دقیق و آگاه است! #کلام_پروردگار @godqurantips 🤲

Book_tips
21 379
Zeki-Muren-Simdi-Uzaklardasin.mp32.97 MB

Book_tips
21 379
4_5837035734095105532.mp33.01 MB

Book_tips
21 379
ویژگی افراد درونگرا: _درونگراها به زمان زیادی برای خودشان نیاز دارند _معاشرت زیاد آنها را خسته می‌کند _عملکرد آنها به تنهایی بهتر است _از کشمکش بیزار هستند _در انتخاب نقش و شغل بسیار محتاط عمل می‌کنند _آنها زمان زیادی را صرف تفکر می‌کنند _درونگراها حلقه دوستان نزدیک را خود را دارند _درونگراها به افراد اطراف خود بسیار دقت می‌کنند _درونگراها نوشتن را به صحبت کردن ترجیح می‌دهند _آنها افرادی احساساتی هستند ‌ @book_tips 🐞

Book_tips
21 379
کافکا : بیرون چه می‌بینی؟ + از پنجره‌ی پشت سرش به بیرون نگاه می‌کنم درخت‌ها، آسمان و قدری ابر را می‌بینم، و چند پرنده روی شاخه‌های درخت کافکا : هیچ چیز غیر عادی نیست، درسته؟ + درست است. کافکا : ولی اگر می‌دانستی فردا صبح دیگر نمی‌توانی اینها را ببینی، همه چیز ناگهان در نظرت جلوه می‌کرد و ارزشمند می‌شد، نه؟ کافکا درکرانه @book_tips 🐞

Book_tips
21 379
🍃🌺🍃 #ورطه (۲۱) از آن مذاکره نتیجه‌ای حاصل نشد. به موکل تلفن زدم و سربسته گفتم که ملاقات با میترا بی‌فایده بوده است. موکل گفت: "می‌دانستم که این زن همه چیز را برای خودش می‌خواهد. آدم آب زیر کاهیه؛ همین که از روحیه او آگاه شدید خوب شد". کارشناس دادگاه کار خود را شروع کرد و جلساتی با ما و طرف مقابل ترتیب داد. وضعیت مالی پدر موکل به ظاهر خیلی خوب بود؛ کارخانه، املاک جورواجور در تهران و دیگر شهرستان‌ها و حتی یک مزرعه بزرگ در جویبار گیلان نشان از توانایی مالی خوب او داشت. پس برای چه آنقدر همسرش حریصانه در پی چنگ انداختن بر خانه موروثی و محل سکنای دیگر فرزندان شوهرش بود؟ میترا دوباره زنگ زد و خواست که بروم برای مذاکره دیگر؛ قبول نکردم. بهانه آوردم که سرم بسیار شلوغ است و از او خواستم که به دفترم بیاید. فکر نمی‌کردم که بیاید ولی آمد؛ شبی که هرم گرمای مردادماه امان از همه بریده بود. یکی‌-دو تا مراجعه‌کننده داشتم که زود راهشان انداختم و رفتند. برخلاف دفعه قبل زمینه‌چینی نکرد: "می‌خواهید چکار کنید؟ این کار که شما شروع کرده‌اید تیشه کشیدن روی بنای اموال محمود است". گفتم:"دعوی را که شما شروع کردید و دادخواست دادید. موکل من فقط....". نگذاشت کلامم تمام شود: "آخه این دختره چی از جون من و رویا می‌خواد. تا محمود زنده بود انگار از زیر بوته عمل اومده؛ نه بابایی، نه احترامی؛ حالا فقط مال بابا را می‌خواد؟" گفتم: "این بحث‌ها چه فایده‌ای دارد خانم؟ شما تیشه بر داشته‌اید و مریم ارّه؛چرا نگذاریم دادگاه کارش را جلو ببرد؟" جوری نگاهم کرد که فکر کردم سخن سفیهانه‌ای گفته‌ام. با تلخی گفت: "محمود تو این آخری‌‌ها خیلی چیزا را از دست داد. حماقت کرد و وارد سیاست شد. آخه یکی نیست بگه تو را چه به محافل اون جوری. مثل یه قمارباز هر چی داشت و نداشت شرط‌بندی کرد رو اسبی که تو میدون مسابقه سکندری خورد و جفت پاهاش شکست. خیلی خرج کرد. بهش گفتم که حواسشو جمع کنه. می‌گفت تو را چه به این حرفا. تو نمی‌فهمی. حاج آقا که رأی بیاره کارا همه درست میشه. فکر می‌کرد میشه راکفلر ایران. وقتی طرف رأی نیاورد ریختند سرش و پرونده‌هاش را رو کردند. محمود خیلی تخلف داشت؛ کی نداره؟ هر کی پا می‌گذاره تو زدوبند تا گردن تو لجن فرو میره. محمود می‌تونست حالا حالاها زنده باشه ولی بلند پروازی زدش زمین. مریضیاش از فکر و خیال بود. پای میز قمار سیاست و قرض کردن از نزول‌خورها همه چی را باخت، اون هم یک شبه. حالا چی برا ما گذاشته؟ یک دک‌ و‌ پوز توخالی". حرف از چی می‌زد؟ نمی‌فهمیدم. نگاه خیره و پُر استفهام مرا که دید گفت: "محمود واقعا ورشکسته شد. همون آخری‌ها هم بیچاره شده بود. خیلی چیزمون تو رهن بانک‌هاست. نیگا به اون خونه نکنید. اون هم رهن گذاشت تا مواد اولیه از چین وارد کنه. قیمت دلار بالا رفت و با چند برابر قیمت جنس آورد و محصولش مشتری نداشت. اینا رو اون دختره می‌دونه؟ اون فقط از بیرون داره نیگا می‌کنه. موریانه‌ها را نمی‌بینه. اونا همه چی را نابود کردند. گوش کنید! به اون دختره نادون بگید که کشتی میراث باباش سوراخه. آب میاد تو کشتی و همه ما غرق می‌شیم. من فقط دلم واسه رویا می‌سوزه. می‌خوام بفرستمش خارج؛ درس بخونه. برا خودش کسی بشه. نه این که فردا مجبور بشه ..." صورتش برافروخته بود. انتظار داشتم که قرار از دست بده و حتی اشک به چشمهایش بیاید ولی به خودش مسلط شد و ادامه داد: "تنها شانسی که آوردیم اینه که قیمت ملک تو این چند ساله کشیده بالا. احتمال میدم که از اون همه اموال چیزی برامون بمونه که انگشت‌نمای مردم نشیم. حالا اگه شما روی ورشکستگی محمود پافشاری کنید و کارشناسی جلو بره و وضعیت ما بَرمَلا  بشه، همه طلبکارا یک دفعه می‌ریزند سر ما و مثل گوشت قربونی تکه‌پاره‌مون می‌کنند. به اون دختره خیره سر بگید من که هیچی، اقلا به خواهرش رحم کنه". به خوب نکته‌ای اشاره کرد؛ این خانواده سرنوشت مشترکی داشتند. آن‌ها سوار بر زورق شکسته‌ای در آب‌‌های خروشان حوادث پر از تمساح‌های بلعنده و کوسه‌های آدم‌خوار جلو می‌رفتند ولی ندانسته و ناخواسته بر روی زورق شکسته سکان، بر سر و روی هم می‌کوفتند. گفتم باید با مریم گفتگو کند. صورت را دَرهَم کشید یعنی که اکراه دارد. ادامه دادم: "خانم! از مذاکره هیچ‌کس ضرر نکرده، امتحان کنید". با تردید به من نگاه کرد؛نگاهی از سر واماندگی واستیصال. گفت: "باشه، شرطش اینه که حرف از گذشته‌ها نزنه. این دختره عادت داره زود روضه مادرش رابخونه...". موافقت کرد چون چاره‌ای نداشت. (ادامه دارد) #دکتر_علی_رادان #حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان #نشر_سایه_سخن @book_tips 🐞

Book_tips
21 379
هرگز سازش نکنید.pdf62.39 MB

Book_tips
21 379
🌿🦋🌿🕊📚🕊🌿🦋🌿                           📌#یادآوری_مطالعه_گروهی چهارمین روز مطالعه 🗓 امروز نهم بهمن ماه 📕 #هرگز_سازش_نکنید  ✍ #کریس_واس  🔁  #شهلا_ثریاصفت  #تعداد_صفحات_کتاب :  ۴۳۲ (pdf) سهم مطالعه روزانه کتاب : ۱۸صفحه شروع: ۱۴۰۲/۱۱/۰۵ پایان: ۱۴۰۲/۱۱/۳۰ 🗒 صفحات   ۷۳ تا ۹۱ ▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️ 🎥 #فیلم_هفته #دست_نیافتنی_ها  (The Intouchables) #اولیویه_ناکاش و #اریک_تولدانو    🕊🌿🦋🌿📚🌿🦋🌿🕊

Book_tips
21 379
🍃🌺🍃 سوره الانعام آیه 134 : إِنَّ مَا تُوعَدُونَ لَآتٍ ۖ وَمَا أَنْتُمْ بِمُعْجِزِينَ ترجمه : آنچه به شما وعده داده می‌شود، یقیناً می‌آید؛ و شما نمی‌توانید (خدا را) ناتوان سازید (و از عدالت و کیفر او فرار کنید)! #کلام_پروردگار @godqurantips 🤲

Book_tips
21 379
دیگر سراغ مرا از من نگیرید انگار یک غریبه درونم نشسته است یک غریبه که هیچ شباهتی با منِ گذشته ها ندارد صبور، سنگین و ساکت، قوی و غمگین شبیه شده ام به تک درختی تنها و تپه نشین تک درختی که نه از تبر می‌ترسد نه از تبرزن و نه از نجار نه حتی اندک واهمه ای از آتش دارد طوفان آدم ها را عوض می‌کند و من آدم دیگری شده ام... @book_tips