uk
Feedback

Не попадись на ботовода! Telemetrio знаходить і позначає такі канали мітками 👉 Хочеш бачити мітку, оформляй підписку

Book_tips

Book_tips

Відкрити в Telegram

ارتباط با ادمین: @Zarnegar503 ❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️ 26, March, 2016

Показати більше

📈 Аналітичний огляд Telegram-каналу Book_tips

Канал Book_tips (@book_tips) у мовному сегменті Фарсі є активним учасником. На даний момент спільнота об'єднує 22 062 підписників, посідаючи 1 569 місце в категорії Книги та 15 843 місце у регіоні Іран.

📊 Показники аудиторії та динаміка

З моменту свого створення невідомо, проект продемонстрував стрімке зростання, зібравши аудиторію у 22 062 підписників.

За останніми даними від 14 жовтня, 2026, канал демонструє стабільну активність. Хоча за останні 30 днів спостерігається зміна кількості учасників на 220, а за останні 24 години на 0, загальне охоплення залишається високим.

  • Статус верифікації: Не верифікований
  • Рівень залученості (ER): Середній показник залученості аудиторії становить 4.15%. Протягом перших 24 годин після публікації контент зазвичай збирає 2.10% реакцій від загальної кількості підписників.
  • Охоплення публікацій: В середньому кожен допис отримує 916 переглядів. Протягом першої доби публікація в середньому набирає 463 переглядів.
  • Реакції та взаємодія: Аудиторія активно підтримує контент: середня кількість реакцій на один пост – 16.
  • Тематичні інтереси: Контент зосереджений навколо ключових тем, таких як کتابخانه, کتاب, کانال, روانشناسی, شعر.

📝 Опис та контентна політика

Автор описує ресурс як майданчик для висловлення суб'єктивної думки:
“ارتباط با ادمین: @Zarnegar503 ❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️ 26, March, 2016”

Завдяки високій частоті оновлень (останні дані отримано 15 жовтня, 2026), канал підтримує актуальність та високий рівень охоплення публікацій. Аналітика показує, що аудиторія активно взаємодіє з контентом, що робить його важливою точкою впливу в категорії Книги.

22 062
Підписники
Немає даних24 години
+1077 днів
+22030 днів
Архів дописів
Book_tips
22 060
🍃🌺🍃 سوره زلزال آیه ۸،۷ فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ ترجمه: پس هركس به مقدار ذرّه‌اى كار نيک كرده باشد همان را ببيند. و هركس هم‌وزن ذره‌اى كار بد كرده باشد آن را ببيند. #کلام_پروردگار        @book_tips 🐞

Book_tips
22 060
sticker.webp0.26 KB

Book_tips
22 060
لیست برترین کانال های تلگرام 🔺 موافق رفع فیلترینگ تلگرام هستید؟ ۱-بله  ۲-خیر 🔺 لطفا همه شرکت کنید🔺

Book_tips
22 060
این کتاب داستان دانشجویی به نام  «راسکولنیکوف»  را روایت می‌کند که زن رباخوار یهودی را به همراه خواهرش به قتل می‌رساند اشاره به کدام رمان زیر دارد؟
Anonymous voting

Book_tips
22 060
پاسخ خردمندانه‌ی یک نوجوان به این پرسش که: #کتاب چه سودی دارد؟ @book_tips 🐞

Book_tips
22 060
🍃🌺🍃 #داستانک #زندگی_نامه قسمت ۵ وقتی از «اسماعیل‌آباد» و کوچه‌ خاله‌ام به هشت‌متری لوله، نزدیک خیابان شاه (امام‌خمینی فعلی) رخت بُردیم، اسفندماه سال 1345بود. هرچه داشتیم، خودمان با دست و پیاده به خانه‌ تازه بُردیم. بعدازظهر یک روز جمعه تا غروب، مادر و خواهرانم و من هرچه می‌توانستیم برمی‌داشتیم و به خانه‌ای که اکنون مال خودمان بود می‌بُردیم. این‌کار، بارها تکرار شد. یادم هست سردم بود. خاله‌ام کُت پسرش غلامعباس را به من پوشاند تا سردم نشود و جیب‌هایش را از تنقلّات پُر کرد. در تابستان همین‌سال، پدرم با دو نفر دیگر، اتاقی با سقفِ گنبدی ساخت که درش به کوچه باز می‌شد. گاهی برای آن‌ها نان و ماست و ارده و شیره می‌خریدم. وقتی تنها اتاق خانه آماده شد، نخستین چیزی را که بُردیم، یک چراغِ گِردسوز بود و من آن را پیشاپیش بُردم. اطرافِ خانه‌ ما از هر سو خالی بود. کمی دورتر، گندم‌زارها و جالیزها دیده می‌شد. هرگاه نسیمی به گندم‌زارها می‌وزید، انگار دریایی سبز به موج می‌افتاد. بعدها چه روزهای بسیار که در لابلای  خوشه‌های گندم می‌خزیدم و در عطر طبیعی آن‌ها شناور می‌شدم. جیرجیرک‌های سبز و کفشدوزک‌های زیبا تنها دوستان من بودند. رها و راحت، دراز می‌کشیدم و می‌گذاشتم از سر و کولم بالا بروند. زندگی راستینِ من، با طبیعت می‌گذشت. پابرهنه در جالیز و گندم‌زار قدم بر می‌داشتم و حواسم بود که شاخه یا خوشه‌ای از گندم را لگد نکنم. از لای گندم‌زار به آسمان نگاه می‌کردم و ابرهای تکه و پاره را می‌شمردم و برایشان شکل درست می‌کردم. آسمان، آبیِ دلخواهی داشت. خانه‌ ما البته برق و آبِ لوله کشی نداشت. درحیاط، حوضی ساخته‌ بودیم که تلمبه‌ای به آن وصل بود. تلمبه، آب را از آب‌انبارِ زیر زمین، بالا می‌کشید. پدرم درآبِ آب‌انبار، آهک می‌ریخت تا رنگِ آن روشن و زلال و طعمش قابل تحمّل شود. یادم هست یک‌بار برادر بزرگم «آقانقی» درِ آب‌انبار را برداشت و برای ترساندن من و خواهرم «خدیجه» خود را درآن انداخت و زیرِ آب رفت و از چشم ما ناپدید شد. چه شیون و ناله‌ و فریادی راه انداختیم! یک‌دقیقه بعد، که برای ما همچون سالی طولانی بود، پیدا شد و از پله‌های فلزی آب‌انبار بالا آمد و قهقهه سر داد. هنوز هراس آن صحنه در ذهنم زنده‌است. پُرکردنِ آب‌انبار هم برای خود حکایتی داشت. هر دوهفته یک‌بار، نیمه‌شب، با صدای «میرآب» از خواب بیدار می‌شدیم. درآن شب‌ها کوچه شلوغ می‌شد. هرکس، درِ ورودی لوله‌ی سیمانی آب‌انبارش را باز می‌کرد تا آبِ جوی، یکی دو ساعت وارد آب‌انبار شود و آن را پُر کند. تا زمانی که آب به انبار کسی می‌رفت، تخته‌ای مربع شکل را که به آن«پَتِه» می‌گفتند، جلوی لوله می‌گذاشتند تا آب به سوی خانه‌ دیگری نرود. بعضی که چشمِ «میراب» را دور می‌دیدند، پته را برمی‌داشتند و در برابر خانه‌ی خودشان می‌گذاشتند که آب کم کم وارد آب‌انبار آن‌ها نیز بشود. گاهی خودشان هم پی کاری می‌رفتند و فشار آب، پته را روی آب می‌انداخت. میراب یا کسی دیگر که متوجه آن می‌شد با خشم یا شوخی می‌گفت: ـ «پته‌ی فلانی روی آب افتاد.» البته آن شخص، شرمنده و بدنام می‌شد. در شب‌های آب، به ما بچه‌ها خیلی خوش می‌گذشت. درخنکای نیمه شب، بازی می‌کردیم و به خانه که برمی‌گشتیم، چیزی می‌خوردیم و می‌خوابیدیم. ادامه دارد... #دکتر_احمد_عزتی‌پرور #حافظ‌شناس_و_مدرس_دانشگاه @book_tips 🐞

Book_tips
22 060
اگر همه جا تاریک بود، دوباره بنگر شاید نور، خودِ تو باشی... @book_tips 🐞
اگر همه جا تاریک بود، دوباره بنگر شاید نور، خودِ تو باشی... @book_tips 🐞

Book_tips
22 060
🍃🌺🍃 سوره التوبة آیه 105 : وَ سَتُرَدُّونَ إِلَىٰ عَٰلِمِ ٱلۡغَيۡبِ وَٱلشَّهَٰدَةِ فَيُنَبِّئُكُم بِمَا كُنتُمۡ تَعۡمَلُونَ ترجمه: و بزودى شما به‌سوى داناى غيب و شهود بازگردانده مى‌شويد و سرانجام خداوند از آنچه مى‌كرديد آگاهتان مى‌سازد. #کلام_پروردگار @book_tips 🐞

Book_tips
22 060
sticker.webp0.25 KB

Book_tips
22 060
با من صَنَما دلْ یک دِلِه کُن #با_هم‌_بشنویم @book_tips 🐞🎶

Book_tips
22 060
🍃🌺🍃 حُسنِ فانی می‌دهند و عشقِ فانی می‌خَرند زین دو جویِ خُشک بُگْذر، جویبارِ خویش باش نه چشم به خوبی ها  و زیبایی های گذرا و فانی خود داشته باش و نه دلخوش به عشقها و محبت هایی که به سبب این خوبی ها نثارت می شود . این دو ( خوبی های عاریه نزد تو و عشق های ناپایدار ناشی از آنها ) دو جوی آبی هستند که از خود آبی ندارند، از این رو دیر یا زود خشک خواهند شد. ثروت و شهرت و زیبایی و توانایی ذهن و اندیشه ... همگی فروگذاردنی و از دست دادنی اند، لذا شایسته دلبستن نیستند. به آنِ خودِ اَصیلت چشم بدوز و  خوبی های ذاتی و عاشقانِ حقیقی خود را بیاب. عاشقِ آن عاشقانِ غَیْب باش عاشقانِ پنج روزه کَم تَراش #مثنوی_مولانا @book_tips 🐞

Book_tips
22 060
🍃🌺🍃 #زندگی_نامه قسمت ۴ ناب‌ترین شکل و شیوه‌ هستی، در کودکی آشکار می‌شود. دریغا که در آن‌ هنگام، آدمی درکی از زندگی ندارد و هنوز داناییِ دیدن و شنیدن و چشیدنِ جلوه‌های زندگانی را کسب نکرده است. هستی، وجودی بی‌واسطه است که با احساسِ انسان به گونه‌ای مستقیم روبرو می‌شود. با شادمانی و لذت، احاطه شده‌ایم و نمی‌دانیم زندگی راستین همین است که اکنون داریم. کودکی، تماسِ درست با «وجود» است. وجودی که هیچ محتوا و ماهیتی نپذیرفته است. کاش می‌توانستیم همه‌ی زندگی خود را به همان‌گونه می‌زیستیم. در میانِ امواج‌بودن، گواراییِ ویژه‌ای دارد؛ گرچه ندانیم نامِ این شوری که ما را در برگرفته، موج است. از روزی وجود را رها می‌کنیم که نام‌ها را می‌آموزیم. نام‌ها، مفاهیم و ماهیتِ وجود هستند نه خودِ هستی. کمی دورتر از خانه‌ی روبروییِ ما، شخصی به نام «حاج حسین‌آقا» خانه دارد که اسمِ زنش «فرهنگ» است، اما «فرنگ‌خانم» صدایش می‌کنند. حاج‌ حسن‌آقا قدبلند و کمی چاق و همیشه اخموست. اما مهربانی ذاتی دارد و اگر به او سلام بدهی، با سپاس و لطافت، پاسخ می‌دهد. گاهی در زیرزمین خانه‌ او بازی می‌کنیم که پُر از شیشه‌های داروست. «فرنگ‌خانم» گویا نِقرس و همیشه پا درد دارد. پدرم گاهی در خانه‌ حاج‌حسین‌آقا روضه می‌خوانَد. من هم گاهی می‌روم. حاج‌حسین، در خانه‌اش دیگر اخمو نیست. با مهربانی پذیرایی می‌کند. من از همان کودکی با دیدنِ ظاهر و درکِ کودکانه‌ی باطنِ آدم‌ها آموختم که هرگز دیگران را با ظاهرشان داوری نکنم. چه بسیار ظرافت‌ها و لطافت‌های جان در پسِ نقابِ گرفته و کدورتِ صورت دیدم.  مردمانی دیدم که سرشار از رأفت و رفاقت بودند و در ظاهر نشان نمی‌دادند. اکنون گویا همه‌چیز برعکس شده است. دیوار به دیوارِ آن‌جا، یک آقای خوش‌لباس و خانواده‌اش اقامت داشتند که اسمش یادم نیست. آن‌ها یک رادیوی بزرگ و تلویزیون دارند. هیچ‌وقت ندیدم تلویزیون آنان روشن باشد. مرد کارمند است و بسیار مؤدب و با شخصیت. خانمش دامن می‌‌پوشید و جوراب به پا نمی‌کرد. خیلی ظریف رفتار می‌کرد. همیشه آرایشی نادیدنی داشت. زیبایی در ظاهر و باطنش آشکار بود. فرزندی هم نداشتند. همبازی من، پسرخاله‌ام «غلامحسین»(محمدعلی) است. شوهر خاله‌ام در شرکت نفت قم کار می‌کند و محل خدمتش در روستای «سراجه» است. گاهی کاغذهای بَرّاق از آنجا می‌آورد و من و غلامحسین با آن‌ها چیزی شبیه ترقه می‌ساختیم. کاغذ را چند تا می‌زدیم و بعد از یک گوشه‌اش می‌گرفتیم و محکم باز می‌کردیم. صدایی شدید ایجاد می‌کرد و ما را به هیجان می‌آورد. خاله‌ام درخانه‌اش دو گاو دارد. همیشه از شیرِ تازه می‌نوشیم و گاه از کره و ماست و پنیر آن بهره می‌بریم. از «آغوز» خیلی خوشم می‌آمد. آغوز، نخستین شیرِ غلیظ گاو بود که می‌دوشیدند و گرم و تازه می‌خوردند. روزگارِ فراوانی ماست. چیزی کم نداریم. در خانه‌های نیمه کاره‌ اطراف بازی می‌کنیم. با آجرهای تازه، برجِ مُشَبّک می‌سازیم. روی بام‌های گنبدی، می‌دویم و کاغذ باد هوا می‌کنیم. پدرم روضه می‌خوانَد و به کودکان (دختر و پسر) قرآن می‌آموزد. من هم غیرمستقیم چیزهایی یاد می‌گیرم و برخی از سوره‌های کوچک را حفظ می‌کنم. زمان، می‌گذرد و هستی ادامه دارد. کم‌کم می‌توانم چهره‌ زندگی را ببینم که برای من چندان خوشایند نیست. پدرم با کوششی وَصف‌ناپذیر، زمینی به مساحت 130متر خرید و اتاقکی ساخت و به آنجا کوچیدیم. چه خاطراتی از این خانه دارم! دو برادر بزرگ‌تر از خودم«نقی» و «جعفر» کار می‌کردند و خواهرانم «گلندام» و «خدیجه» با قالی‌بافی، دستگیرِ خانواده‌ بودند. ادامه دارد.... #دکتر_احمد_عزتی‌پرور #حافظ‌شناس_و_مدرس_دانشگاه @book_tips 🐞

Book_tips
22 060
🍃🌺🍃 خانه ام ميگويد : ترکم مکن که گذشته‌ات در من نهفته است راه نيز ميگويد : در پی من بيا که آينده ات منم اما من به خانه و ر
🍃🌺🍃 خانه ام ميگويد : ترکم مکن که گذشته‌ات در من نهفته است راه نيز ميگويد : در پی من بيا که آينده ات منم اما من به خانه و راه ميگويم : مرا گذشته و آينده ای نيست، اگر بمانم، در ماندنم رفتن است و اگربروم، در رفتنم ماندن، که تنها محبت و مرگ، همه چيز را دگرگون توانند کرد ...! #ماسه_و_کف #جبران_خلیل_جبران @book_tips 🐞

Book_tips
22 060
🍃🌺🍃 خانه ام ميگويد : ترکم مکن که گذشته‌ات در من نهفته است راه نيز ميگويد : در پی من بيا که آينده ات منم اما من به خانه و راه ميگويم : مرا گذشته و آينده ای نيست، اگر بمانم، در ماندنم رفتن است و اگربروم، در رفتنم ماندن، که تنها محبت و مرگ، همه چيز را دگرگون توانند کرد ...! #ماسه_و_کف #جبران_خلیل_جبران @book_tips 🐞

Book_tips
22 060
🍃🌺🍃 سوره الدخان آیه 38 : وَمَا خَلَقْنَا السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَيْنَهُمَا لَاعِبِينَ ترجمه : ما آسمانها و زمین و آنچه را که در میان این دو است به بازی (و بی‌هدف) نیافریدیم! #کلام_پروردگار @book_tips 🐞

Book_tips
22 060
sticker.webp0.25 KB

Book_tips
22 060
🌟🎯🌟🎯🌟🎯🌟🎯 لیستی از بهترین کانال های VIP ⏳⏳⬇️⬇️فرصتی برای رشد و پیشرفت https://t.me/addlist/NghX3fPcFtVhNmRk 🔴🟠🟡🟢🔵🔴⚪️ 🎯انتخاب ویژه امشب بزن رو لینک✌️ 1.مدیریت استرس به روش علمی  2.بانک فیلم ومحتوای آموزشی ورزشی

Book_tips
22 060
فیلمی از جاذبه های گردشگری ایران که از شبکه ژئوگرافیک آمریکا پخش شد ... این فیلم موجب شگفتی جهانیان شده و ایران را به زیباترین کشور دنیا تشبیه کرده است. 📚@Top_books7

Book_tips
22 060
دوستان گرامی و فرهیخته 🌺🌺🌺 انتخاب شما برای مطالعه گروهی مرداد ماه، کدام کتاب است؟
Anonymous voting

Book_tips
22 060
🍃🌺🍃 #داستانک #زندگی_نامه قسمت ۳ چهارسال داشتم که پدرم خانه‌ای دیگر در کوچه‌ای نزدیک به خیابانِ اصلی شهر کرایه کرد.  بیشتر خانه‌ها کاه‌گِلی بودند و بوی خاک و نم، عطرِ کودکیِ ما بود.نزدیکِ ما، مالکِ خانه‌ی ما «شاه‌حسین» نام دارد و آدمِ خوبی است. دیوار به دیوارِ خانه‌ی خاله‌ام سکونت داریم. در سمتِ راست خانه نیز برادرشوهرِ خاله‌ام «حاج سمندعلی» خانه دارد. او و همسرش خیلی نازنین هستند. همسرش همیشه به من نان و کره می‌دهد. گاهی هم میوه، مثل انگور و خربزه و طالبی؛ گاهی نیز جیبم را از نخودچی و کشمش پُر می‌کند. تَهِ کوچه به سمتِ غرب، دکانِ کوچکی بود که صاحبش«مَمدلی» (محمدعلی) نام داشت. کوتاه و خُپله و چاق، با ابروهای سیاهِ ضخیم و به هم پیوسته که در درون مهربان اما به ظاهر اخمو و همیشه عصبانی بود. شکلات‌های باریک و بلندش که خطوطی راه‌راه داشت، همیشه می‌چسبید. بستنی هم درست می‌کرد و لای نانِ حصیری می‌پیچید و دستِ ما می‌داد. کنار مغازه، خانه‌ای بود که پسر خانواده، اکبر، همبازی من بود. مادر اکبر«سلطان» نام داشت و خیلی نازنین و مهربان بود. من و اکبر بازی‌های گوناگون داشتیم. «لِی‌لِی‌بازی» و «الک‌دولک» از بازی‌های همیشگی ما بود. سفید کردنِ سکه‌های ده‌شاهی (نیم‌ریالی) که وقتی تمیز بود مانند یک سکه‌ی طلا بود، از دیگر سرگرمی‌های من و اکبر بود. یک روز ده‌شاهی را با پودرِ آجر سفید می‌کردیم. سکه‌ای که من تمیز کرده بودم، براق‌تر شده بود. اکبر خواست از من بگیرد. نگذاشتم. هرطور بود از دست من قاپید و به خانه‌شان گریخت. من هم دنبالش دویدم. وارد خانه شد و در فلزی را محکم بست. من دستم را لای در گرفتم که بسته نشود. انگشتانم لای در ماند و فریادم به آسمان رسید. بخت با من یار بود که انگشتانم نشکسته بود. اما چند روزی درد کشیدم. با اکبر قهر کردم. روبروی خانه‌ی ما، یک کوچه‌ی باریک و بُن‌بست هست. در تهِ کوچه، خانه‌ای قرار دارد که مال شخصی به نام «بابعلی» است. بابعلی دو دختر دارد که یکی از آن‌ها بسیار ظریف و زیباست. لوندی‌هایش را دوست دارم. اندامی موزون و صورتی کشیده و موهای بلندِ سیاه داشت. وقتی می‌خندید، انگار موجی از شادی و شیدایی به اطرافش می‌پراکند. بیشتر دوست داشت با لی‌لی کردن، مسافتِ سرکوچه تا خانه‌شان را طی کند. گاهی که بیرون می‌آمد، جوان‌ها منتظرش بودند. با چند دخترِ دیگر «گرگم به هوا» بازی می‌کرد و چون می‌دوید، سینه‌هایش به طرزی دلربا بالا و پایین می‌رفت. بعضی جوان‌ها روی بام خانه‌ خود می‌نشستند تا این صحنه‌ی دل‌انگیز را خوب ببینند. بعد از ظهر یک روز شهریور ماه بود. صدای موسیقی مرا از خانه بیرون کشید. کوچه از مردم پُر شده بود. دو نوازنده می‌نواختند؛ یکی ساز می‌زد و دیگری دُهل. بیشتر مردم داشتند می‌رقصیدند. خانه‌ی خاله‌ام شلوغ‌تر بود. فهمیدم عروسی دخترخاله‌ام است. خودم را به درونِ خانه رساندم. پسرخاله‌ام «محمدعلی» که ما او را «غلامحسین» صدا می‌کردیم، مرا دید و گفت: ـ بیا از عمویم پول بگیریم. گفتم: ـ چطور؟ گفت: ـ نگذاریم خواهرم را از خانه ببرند. با هم لباس عروسی دخترخاله را گرفتیم و به سوی عقب کشیدیم. عموی غلامحسین، با کلاهِ‌شاپو، دست به جیبش بُرد و دو تومان به پسرخاله‌ام و یک تومان به من داد تا گذاشتیم عروس را ببرند. درآن روزها، شبی زلزله‌ای ویرانگر هجوم آورد و همه نیمه‌شب به صحرا گریختند. پدر و مادرم یادشان می‌افتد که من در خانه، جا مانده‌ام. وقتی زلزله آرام می‌شود و خشمش را فرو می‌خورَد، مردمی که به صحرا گریخته بودند، به خانه‌ها برمی‌گردند. خانواده‌ من درحالی که تشویشی سخت آزارشان می‌داد و مرگِ مرا پیشِ چشم داشتند، به خانه باز می‌گردند و مرا زنده می‌یابند، درحالی که هنوز خواب بودم. آن را معجزه‌ می‌شمارند. ادامه دارد... #دکتر_احمد_عزتی‌پرور #حافظ‌شناس_و_مدرس_دانشگاه @book_tips 🐞