uk
Feedback

Не попадись на ботовода! Telemetrio знаходить і позначає такі канали мітками 👉 Хочеш бачити мітку, оформляй підписку 👈

اکرام بسیم

اکرام بسیم

Відкрити в Telegram

شعر، ادبیات و موسیقی اگر نظری داشتید دریغ نفرمایید👇 @Basim64

Показати більше
667
Підписники
Немає даних24 години
-17 днів
-130 днів
Архів дописів
آن کس که خمارِ چشمِ بیدار کشید از پست و بلندِ زندگی کار کشید کی گفته که عمر دود کردن هنر است؟ نقاش نبود هر که سیگار کشید اکرام بسیم @ikrsim

من بین سال‌های ۷۹ تا ۸۱ در ایران بودم، بیشتر در تهران و فردیسِ کرج. در همان روزهای اول که تهران بودم، باری در فاصلهٔ میان ساختمانی که در آن کار می‌کردم تا محلی که شب‌ها را می‌گذراندم پیاده می‌رفتم. در خیابان ستارخان یک مرد جوان در حالی‌که داشت با دوستش خداحافظی می‌کرد، چند قدمی به عقب برداشت و متوجه خانمی نبود که داشت از پیاده‌رو رد می‌شد. برخورد بدنی بسیار خفیفی با آن خانم داشت. با آن هم برگشت و از خانم دو سه بار معذرت‌خواهی کرد و آن خانم هم لبخند می‌زد که اشکالی ندارد، طوری نیست. برای من نوجوانی که در افغانستان آن زمان چنین چیزهایی ندیده بودم این حرکت آن جوان خیلی تاثیرگذار تمام شد. در عالم بی‌کسی و ناآشنایی گلویم را بغض گرفت. چه مردمان مهربانی! حالا در تعجبم که چگونه مرد یا زنی از همان مردم خوب، با چوب و مشت و لگد به جان زنان و مردان هم‌وطنش می‌افتد. آن هم هم‌وطنانی که به خاطر دفاع از ارزش‌های انسانی به خیابان آمده‌اند. @ikrsim

آن حُسن که طعنه می‌زند قُبحِ مرا انداخته است در شک و شبهه مرا خورشید جهان‌ است ولی از دل شب عمری‌ست رها نمی‌کند صبحِ مرا اکرام بسیم @ikrsim

داستانی گویم از دیروز چاشت معده‌ام تابِ تهی‌بودن نداشت لنگ‌لنگان رد شدم از چند پیچ تا خریدم عاقبت یک ساندویچ لقمه‌ای را تا گرفتم در دهان در کنارم سبز شد مردی جوان بر سرش دستار و بر شانه پتو زلف بر گردن فتاده از دو سو ظاهراً او نیز در فکرِ غذا تا در آرد معده‌اش را از عزا آمد و بر میزِ پهلویم نشست فرصتِ گفت و شنودی داد دست گفتمش من شاعری بی‌دفترم گفت من مأمورِ نهی از منکرم گفتمش تا می‌شود این لقمه صرف مشکلی گر نیست، دارم چند حرف دختران را روز مانندِ شب است ماه‌ها شد بسته دربِ مکتب است وضعِ کار و زندگانی خوب نیست هر طرف جز بیوه و معیوب نیست نرخِ نان سر بر فلک بنهاده است زندگیِ کودکان در جاده است هم جوانان وطن از بهرِ کار هر طرف هستند در حالِ فرار از خریدن نیست این بنزین و گاز نیست پیدا پولِ یک کیلو پیاز در چنین وضعی به جای این و آن از چه می‌گویید از موی زنان؟ تارِ مو ارزش ندارد آن قدَر باز چون یک گوشه‌اش باشد به‌در گفت: گفتی شاعرم، ای نیک‌خو! نیست با ارزش اگر این‌قدْر مو- پس چرا سیر و پیازِ شاعران شعرها گفتند با موی زنان؟ وقت، صَرفِ حرفِ بی‌ارزش چرا؟ تار مویی را بدین‌سان کِش چرا؟ سعدی آن خوش‌نام‌استادِ سخن زوم کرده رویِ روی و موی زن شعر حافظ نیز زلف‌آشفته است پس که از گیسوی زن‌ها گفته‌ است موی زن گر حذف گردد از غزل دفتر و دیوان‌ شود خالی‌بغل خاصتاً امروز زیرِ ملحفه گم شده از شعر علم و فلسفه آدمی باشد اگر اهلِ خضوع می‌کند اصلاح را از خود شروع #طنز #اکرام_بسیم @ikrsim

Repost from خوشه‌گاه
زین هستیِ موهوم به هر جا باشم نتوان دیدن به هیچ صورت فاشم از بس که تهی‌ست نقشم از رنگِ اثر خمیازه کشد اگر کشد نقاشم (#بیدل_دهلوی. رباعیات. کابل: د پوهنی وزارت. ١٣۴٢. چاپِ ۱. صفحه‌ی ۴۰۱.) خوشه‌ای نگین

زهر است الفت از نگهِ چشمِ خشمناک بادامِ تلخ را ندهد اعتبار، مغز «بیدل» می‌گوید چشمی که (صاحبش) خشمناک باشد، اگر نگاه محبت‌‌آمیزی هم از آن سر بزند مثل زهر است. طوری‌که مغز برای بادام تلخ آبرویی در بغل ندارد. فراوان خوانده‌ایم که چشم را به بادام تشبیه کرده‌اند، اینجا بیدل اما چشم خشمگین را به بادام تلخ تشبیه کرده است. صائب نیز بیتی دارد به این شکل: نگردد کم ز شکّرخند، زهرِ چشم، خوبان را که از بادام، تلخی را شکر بیرون نمی‌آرد حیف می‌آید سه بیت دیگر از این غزل بیدل را با هم نخوانیم: سرمایهٔ طبیعتِ بی‌درد، کینه است نتوان ز سنگ یافت به غیر از شرار، مغز فطرتی که دردمند نباشد یا دردی ندیده باشد، به دیگران رنج می‌رساند. چون خودش تلخی آن را حس نکرده است. مثل سنگ که بی‌حس است و چیزی جز آتش «جرقه» از آن بیرون نمی‌جهد. سختی‌ کشند چوب‌سرشتانِ روزگار از زخمِ سنگ چاره ندارد چهارمغز کسی که طینت خشکی دارد، لاجرم با خشکی مواجه می‌شود. مثل چهارمغز (جوز) که پوستِ سختش آماج سنگ و چکش قرار می‌گیرد. دون‌همتی که ساخت ز معنی به لفظِ خشک چون سگ، بر استخوان نکند اختیار، مغز بی‌هنری که با حرفِ ولو ظاهراً زیبا اما میان‌تهی می‌سازد، مثل سگی‌ست که با استخوان بی‌مغز کلاونگ است. این بیتِ آخر بیدل خیلی تند است و اگر زندگی‌نامهٔ خودنویس‌اش را خوانده باشید، علت آن را درمی‌یابید. شاعران و مخاطبان شعری که از شعر فقط ظاهر گل و بلبلی‌اش را کافی می‌دانند و نه معنا و مفهوم، مورد هجمهٔ اویند. @ikrsim

آشفتگی جامعۀ «فضای مجازی» ما سهمگین است. چنین آشفتگی‌یی در جامعهٔ حقیقی اصلاً دیده نمی‌شود. تقابلی از جنس آن‌چه که در فیسبوک راه می‌افتد حقیقتاً نمود آشکاری در سطح جامعه ندارد. در همین حینی که انبوه استاتوس‌نویسان و کامنت‌نویسان و پاسخ‌به‌کامنت‌نویسان از فاصله‌های دور بر سر و کلهٔ هم می‌زنند و فحش و نیش و کنایه تحویل هم می‌دهند، مردم، در پی لقمه‌نانی در کوچه و بازار تپ و تلاش می‌کنند. این دغدغه‌های فضای مجازی اصلاً از جنس دل‌مشغولی‌های عام مردم نیست. به عبارت روشن‌تر کاربران فضای مجازی را نمی‌توان به عنوان مشت نمونهٔ خروار از جامعه در نظر گرفت. این‌جا توده‌های کوچکی در تقابل هم قرار دارند و وقت، این گوهر گران‌بها را تلف می‌کنند. در دنیای واقعی، تلاش برای گذران زندگی در این سرزمین، فرصت فکر کردن به چیزهای دیگر را گرفته است. ۰۰۰ از طرفی هم زبان ظرفیت حمل احساس آدمی را به طور کامل ندارد، به قول بیدل: با حسرتِ دل، هیچ نپرداخت نگاهت کاش آیینه می‌داشت فرستادنِ کاغذ به همین خاطر اکثراً اختلافات دنیا مجازی، می‌تواند از برداشت غلط ناشی شود. حس یک آدم و حتی حالت چهره‌اش در زمان نوشتن یک جمله اهمیت دارد. اگر همین کاربران فضای مجازی که به جان هم می‌افتند از نزدیک با هم مقابل شوند و در چشم هم ببینند قضیه شاید طور دیگری رقم بخورد. این است که بیدل می‌گوید «کاش آینه می‌داشت فرستادنِ کاغذ». ... روی هم رفته، حداکثر وقت‌گذاشتن در دنیای مجازی و در بیست و چهار ساعت، اگر بیش از چند دقیقه باشد بسیار زیان‌بار خواهد بود. @ikrsim

باید که زبانِ هنر از سنگ آموخت وقتی که صدا شد و اجاقی افروخت خاموشی اگر صلاحِ آدم می‌بود از روزِ ازل خدا لبش را می‌دوخت اکرام بسیم @ikrsim

داستانی گویم از دیروز چاشت معده‌ام تابِ تهی‌بودن نداشت لنگ‌لنگان رد شدم از چند پیچ تا خریدم عاقبت یک ساندویچ لقمه‌ای را تا گرفتم در دهان در کنارم سبز شد مردی جوان بر سرش دستار و بر شانه پتو زلف بر گردن فتاده از دو سو ظاهراً او نیز در فکرِ غذا تا در آرد معده‌اش را از عزا آمد و بر میزِ پهلویم نشست با سلامی روی لب، دادیم دست گفتمش من شاعری بی‌دفترم گفت من مأمورِ نهی از منکرم گفتمش تا می‌شود این لقمه صرف مشکلی گر نیست، دارم چند حرف وضعِ کار و زندگانی خوب نیست هر طرف جز بیوه و معیوب نیست نرخِ نان سر بر فلک بنهاده است زندگیِ کودکان در جاده است هم جوانان وطن از بهرِ کار هر طرف هستند در حالِ فرار از خریدن نیست این بنزین و گاز نیست پیدا پولِ یک کیلو پیاز در چنین وضعی به جای این و آن از چه می‌گویید از موی زنان؟ تارِ مو ارزش ندارد آن قدَر باز چون یک گوشه‌اش باشد به‌در گفت: گفتی شاعرم، ای نیک‌خو! نیست با ارزش اگر یک تارِ مو- پس چرا سیر و پیازِ شاعران؟ شعرها گفتند با موی زنان وقت صرفِ حرفِ بی‌ارزش چرا؟ تار مویی را بدین‌سان کِش چرا؟ سعدی آن خوش‌نام‌استادِ سخن زوم کرده رویِ روی و موی زن شعر حافظ نیز زلف‌آشفته است پس که از گیسوی زن‌ها گفته‌ است آدمی گر اندکی دارد خضوع می‌کند اصلاح را از خود شروع #اکرام_بسیم #طنز @ikrsim

چندی پیش، بخش‌هایی از کتاب «در بابِ حکمت زندگی» نوشتهٔ آرتور شوپنهاور را در کانال‌های دوستان عزیز ایرانی‌ام خوانده بودم. سخت علاقه‌مندِ خواندنِ این کتاب شدم. اما هر چه گشتم در کتابخانه‌های افغانستان یافت نشد. دنبال نسخهٔ پی‌دی‌اف را گرفتم که شوربختانه آن‌هم دستیاب نگردید. بالاخره یکی از همکاران عزیز ما برای سفری چند روزه راهی ایران شد، مشخصات کتاب دادم تا آن را برایم بیاورد و آورد. «در باب حکمت زندگی، نوشتهٔ آرتور شوپنهاور، ترجمهٔ حمید مبشری، چاپ شانزدهم». چاپ شانزدهم!!! صادقانه بگویم پیش از آن که کتاب را باز کنم، با خواندنِ این «چاپ شانزدهم» سلام و درودی تمام‌قد فرستادم به هم‌زبانان کتاب‌خوان کشور همسایه؛ ایران! دم شان گرم که این‌مقدار اهل مطالعه‌اند. متأسفانه چنین کتاب‌هایی در افغانستان، نه ناشری دارد، نه خریداری و نه حتی واردکننده‌ای! تقاضایی نیست اصلاً. در حالی‌که ماشین و گوشی و تبلت مدل روز تا بخواهید وارد می‌شود. سیلِ ویرانگرِ چیپس و پفک و لواشک و پوشک و نوشابه‌های انرژی‌زا همچنان. @ikrsim

آسمان روجاییِ آبی ابرهای پنبه‌ای بر سینهٔ نازش به طنازی اشعهٔ خورشید مثل تیر در دستان رَخ‌نادیدهٔ دوشیزگانِ روستازاده -روستای ما نه شاید روستای قصه‌های دور- می‌کند با پنبه‌ها بازی من یکی افتاده در یک شهر پر جوش و خروشِ خشک و بی‌رونق پشت بام‌ خانه‌ای سیمانی و سنگی مثل بانگی از محلی بی‌محل بیرون در خیال این که شاید از خلال خانهٔ طبعم بی‌صدا چون گربه‌ای لاغر بیاید یک غزل بیرون «اکرام بسیم» @ikrsim

آن را که ز درد دینش افسونی هست در یادِ حسین، داغِ مدفونی هست هرگاه ز خاکِ کربلا سبحه کنند در گردشِ آن، چکیدن خونی هست شعر مناسبتی هم اگر نوشته می‌شود، خوب است مثل همین رباعی بیدل جان باشد. بیت دوم را ببینید چه تصویری دارد. وقتی تسبیح را اصطلاحاً می‌گردانند دانه‌های آن یکی یکی بر روی هم می‌افتند. این دانه‌های تسبیح را بیدل به قطرات خون تشبیه کرده که بر هم می‌چکند. می‌گوید اگر از خاک کربلا تسبیحی بسازند، گردشِ دانه‌های آن مثل چکیدنِ قطره‌های خون است. در بیت نخست هم صفت «مدفون» را برای «داغ»، در راستای محتوای کلی شعر، که بحث شهادت و در خاک‌خفتن و دفن‌شدن می‌باشد به کار برده شده است. کوتاهی سخن این که در جهت خدمت‌کردن به مناسبتی خاص، فرم شعر نبایست از دست برود، اگر نه آن شعر نیست و نظمی خشک خواهد بود. @ikrsim

کجای دل بگذارم غمِ زمانهٔ خود را که روبه‌روی من آورده‌است خانهٔ خود را زبانِ سبز بگوید چسان از آتشِ سرخی که بر زمین و زمان می‌کشد زبانهٔ خود چه حکمتی‌ست که هر توپ و تانکِ بی‌سر و پایی گرفته‌است به این سمت و سو دهانهٔ خود را و رفته رفته چنان بد شده‌ست وضع، که دنیا به انتها ببرَد کاش آستانهٔ خود را () بمان به سینه‌ام ای شعر تا نگفته بمانی هوا بد است، مکن ترک آشیانهٔ خود را اکرام بسیم @ikrsim

کجا اندیشه از رهزن بوَد غفلت‌شعاران را به رهرو خواب چون زور آورد در راه می‌خوابد حضور قلب و خواب امن اگر این است شاهان را گدا بر بوریا آسوده‌تر از شاه می‌خوابد «سالک قزوینی» با تشکر از دوست عزیز، جناب اسدی که این ابیات سالک را فرستادند. @ikram

عالم از رشکِ قناعت‌پیشگان خون می‌خورد از معاشِ قطرگی، جا تنگ بر جیحون کنید «بیدل» خیلی از ارباب جا و منزلت، حسرت لبخند دلنشینی را می‌خورند که بر لبان افراد طبقهٔ فرودست جامعه نقش می‌بندد. کارگری که گاری می‌کشد، فردی که دست‌فرشی می‌کند و کودکی که کفش واکس می‌زند اگر بخندند، خندهٔ شان عمیق، واقعی و از روی رضایت است. برعکس لبخندهایی که در میهمانی‌های مجلل و پر بشکن‌بریزِ امروزی در تقابل اشراف و یا اجلاس سیاسی رهبران کشورها شکل می‌گیرد. این نوع دوم، زورکی و از روی جبر و تظاهر است. در بیت بالا بیدل می‌گوید با بهره‌کشی از کوچک‌بودن، مدعیان بزرگی یا حتی بزرگان را به تنگ بیاورید. بحر با آن بزرگی، قادر به انجام کار یک قطره، که جا گرفتن در جای کوچک است، نمی‌باشد. همان‌گونه که رهبران بدون محافظ و تدارکات و تدابیر امنیتی مثل افراد عادی در خیابان قدم زده نمی‌توانند و حتی نمی‌توانند یک ساندویچ بخورند. در همین مورد سعدی شیرازی هم بیتی دارد به این شکل: گدا را چو حاصل شود نانِ شام چنان خوش‌ بخسبد که سلطانِ شام خواب راحتی را که حتی یک کارتن‌خواب ممکن است داشته باشد، پادشاهان و رئیس‌رئسا به خواب هم نمی‌توانند دید. @ikrsim

حالا اگر شما می‌گویید آنچه بیدل در رباعیات بالا تذکر داده درکش راحت نیست و از کجا معلوم که چنان باشد، پس به این سوال بسیار سادهٔ ایشان پاسخ بدهید: بحر از ایجادِ حباب آیینه‌دارِ وهمِ کیست؟ بیدلِ ما مشکلی در پیش دارد، حل کنید! آنچه اهل حکمت و فلسفه اذعان می‌کنند همین است. یعنی باب را نمی‌بندند و می‌گویند این چیزی که ما درک کردیم، شما ادامه‌اش را بروید و اگر قبول ندارید اصلاً از نقطهٔ دیگری آغاز کنید؛ بسم‌الله. @ikrsim

آن حسن که آیینهٔ امکان پرداخت هر ذره به صدهزار خورشید نواخت با این همه جلوه، بود در پردهٔ غیب تا انسان گل نکرد، خود را نشناخت بیدل دهلوی می‌گوید خداوند با خلق‌کردن انسان خود را شناساند و پیش از آن با آن‌همه بزرگی در پردهٔ غیب بود. چه اگر انسان نمی‌بود وجود حق در آینهٔ زمینی و زمینه‌ای این طرفی، متجلی نمی‌شد. این «پردهٔ غیب» را نسبت به انسان قایل می‌شود لابد، اگر نه دیگر موجودات از جمله فرشتگان پیش از انسان خلق شده بودند. در همین راستا محمدعلی فروغی، در حاشیهٔ فلسفهٔ اسپینوزا چنین می‌نویسد: بهترین تشبیهی که از ذاتِ واجب‌ و موجوداتِ عالمِ خلقت و نسبتِ خالق و مخلوق می‌توان کرد، همان است که عرفای ما آورده‌اند که ذاتِ حق را به دریا و موجودات را به امواج تشبیه کرده‌اند، که آب دریا به ذات خود تعیّنی ندارد... سیر حکمت در اروپا، محمدعلی فروغی +البته در پایان این تشبیه را بسیار دور از حقیقت می‌داند، اما می‌گوید که چون ذهن ما محتاج به تخیل و تصور است این تشبیه بعید یک اندازه به فهمِ مطلب یاری خواهد کرد. به هر روی این تشبیه بعید او از قول عرفای ما، همان حرف بیدل است. وجود امواج دریا، موجب تعین‌یافتن و بروز کردن دریا اند. جالب است که بیدل در رباعیِ دیگری باز بحث تشبیهات بسیار دور فروغی را صحه گذاشته است: آن جلوهٔ بی‌نشان که نه رنگ و نه بوست پیدایی و پنهانیِ او حرف مگوست پنهان زان‌سان که آنچه اندیشی نیست پیدا چندان که هر چه می‌بینی اوست @ikrsim

ای باد بگذر، غرق حس و حال خویشیم ما بیشتر از مال هرکس، مال خویشیم ما را به سوی سربلندی کوششی نیست سرگرم‌تر با این سرِ در بال خویشیم در حجمِ انبوهِ پلشتی‌های زیبا دامن نیالودیم، مالامال خویشیم دیگر سرِ همراهیِ کس نیست، دائم چون سایۀ افتاده در دنبال خویشیم بگذار گاهی از درشتی‌ها بگویند این بس که زیرِ جالیِ غربال خویشیم دنیای خود را در هدف داریم، یعنی: تیری رها در راستای خال خویشیم خامی نشانِ ظاهرِ کم‌پهلوی ماست در پختگی بالای سن و سال خویشیم اکرام بسیم @ikrsim

متوجه شدم که در راستای همین موضوع پست قبل، این سه‌گانی را چند ماه پیش نوشته بودم: از خاکِ حاصل‌خیز بی‌بهره‌ست برکه اما در آغوش‌اش درخت و ماه دارد دل‌صاف بودن میوه‌ای دل‌خواه دارد در این آدرس👇 https://t.me/ikrambasim_3/121

درون خویش دارد خانهٔ آیینه بیرون را حوادث مژدهٔ امن است اگر دل جمع شد، بیدل! «غزلیات بیدل» دل را که فراوان به آینه تشبیه کرده‌اند. همان بیت معروفِ سلیم تهرانی را که شنیده‌ایم: صورت نبست در دلِ ما کینهٔ کسی آیینه هرچه دید فراموش می‌کند بیدل می‌گوید: همان گونه که آینه درِ خانهٔ پاکش باز است و آنچه در بیرون وجود دارد را در خود می‌گیرد و بازتاب می‌دهد، دلِ آدمی هم اگر جمع و صاف باشد خودِ بیرون در درونش وجود دارد و نیازی نیست که عملاً دنبال چیزی بگردد. البته تنها این نیست، حتی حوادث هم در صورتِ جمع‌بودن خاطر، بی‌خطر جلوه می‌کنند. تصور کنید آینهٔ بزرگی را مقابل یک جنگ تمام‌عیار قرار داده‌اید. تصویر بشکن‌بریزِ جنگ در آینه می‌افتد اما خانه‌اش را خراب نمی‌کنند. مثل تماشا کردن یک فیلم جنگی در تلویزیون است. انصافاً تصویر و تمثیلِ بسیار ماهی را خلق کرده است بیدل بزرگ. خواننده اینجا هم پیام خوبی را دریافت می‌کند «محتوا» و هم از هماهنگی اجزای کلام در صورت لذت می‌برد «فرم». حالا هم‌نواییِ شوپنهاور با این داستان: همان‌طور که کشوری که نیازی اندک به واردات دارد یا از آن بی‌نیاز است، خوشبخت‌ترین کشور هاست، انسانی که به قدر کافی غنای درونی دارد و برای تفریح به چیزی از بیرون نیاز ندارد یا فقط اندکی نیاز دارد، سعادتمند است، زیرا واردات بهایی گزاف دارند، وابسته می‌کنند، خطراتی به همراه می‌آورند، موجب گرفتاری می‌شوند و جایگزین بدی برای محصولات داخلی‌اند. زیرا از دیگران یا به طور کلی از بیرون از هیچ نظر نمی‌توان انتظار چندانی داشت. آنچه آدمی می‌تواند برای دیگران بکند بسیار محدود است. «در باب حکمت زندگی، شوپنهاور» باز در همین معنا بیت دیگری از بیدل: به جیبِ توست، اگر خلوتی و اجمنی‌ست بیرون ز خوش کجا می‌روی؟ جهان خالی‌ست @ikrsim