اکرام بسیم
Відкрити в Telegram
551
Підписники
+124 години
+37 днів
+730 день
Архів дописів
551
غم را در رود ریختم، آب نبُرد
اندوهِ مرا شانۀ سیلاب نبُرد
یک عمر به حسرتِ تو سر جُنباندم
یک ثانیه هم یاد تو را خواب نبُرد
اکرام بسیم
@ikrsim
551
برای رهیافت به اندیشۀ بیدل دهلوی و همینگونه فهم اشعارش، بهترین راه جستوجو در آثار خودش است. فیالمثل رباعی پُست پیش را «بیدل، گل نیست...» با این رباعی میشود مقایسه و نتیجهگیری کرد:
آن جلوۀ بینشان که نی رنگ و نه بوست
پیدایی و پنهانی او حرف مگوست
پنهان زان سان که هر چه اندیشی نیست
پیدا چندان که هر چه میبینی اوست
نتیجتاً «او» در خودت است و در هرچه میبینی، پس نیازی به جستوجو نیست؛ همان مسئلۀ وحدتالوجودی.
@ikrsim
551
بیدل، گل نیست او، که بویند او را
یا باغ و بهار و رنگ گویند او را
خود را دریاب و پا به دامن درکش
بگذار خری چند بجویند او را
بیدل دهلوی
@ikrsim
551
ما از چه می گریزیم و به چه پناه می بریم؟!
این روزها که زندگی روی دور کند قرار گرفته و مُردن روی دور تند، آن هم بخاطر موجودی که نه تنها موجود زنده محسوب نمیشود که حیات و مماتش هم به دست قربانی اش است؛ به نظرم بیش از هر روز و روزگار دیگری، "سخت سست بنیاد" وصف حال رویاپردازی های ما در قصر آمال و آرزوهایمان است.
کرونا به گمانم این روزها بهترین کلیدواژه است برای "برخیز و مخور غم جهان گذران"! برای "بنشین و دمی به شادمانی گذران"! برای "در طبع جهان اگر وفایی بودی، نوبت به تو خود نیامدی از دگران"!
من که زندگانی ام از فرط معمولی و در خط بودن، خاص محسوب میشود؛ این روزهای بی حاصلی و بی ثمری، بیش از همیشه به این فکر میکنم که چرا ما اسیر قالب های پیش ساخته ای هستیم، تحت عنوان موفقیت، پیشرفت، ساختن زندگی!
با این وجود هربار فکر میکنم که اگر این گونه نباشد چگونه باید باشد، حقیقتا چیزی به ذهنم نمیرسد!
این روزها که سایه مرگ روی سر همه مان رژه می رود، من بیش از هرروز دیگری میدانم خشت روی خشت نهادن احمقانه است، اما هرچه فکر میکنم لگد زدن به دیواره های این لابیرنت هم احمقانه است.
من قبلا فکر میکردم از یک سنی به بعد آپشن های محدودی داریم برای چگونه زندگی کردن، حالا اما میدانم همه جنگ ما در واقع بر سر چگونه زنده ماندن است.
من همچنان در همان پیله خودبافته ام. در کنج خلوتی و کتابی و ناپرهیزی هم اگر باشد دوتا پشمک حلج عبدالله با یک لیوان چای است!
اما واقعیت اینکه در این روزهای Fight&Flight، روزهای گریختن از مرگی که عقب سر ما می آید، من زیاد فکر میکنم که چگونه میشود از خمودیِ در قالب بودن خارج شد، رها شد، پرید و اگر اینبار جستیم و زنده ماندیم، زندگی چه مزه ای میتواند داشته باشد، خوشمزه تر از پشمک حاج عبدالله!
در این شب ملالت بار که هم آغوش جزوه تست اطفال هستم، جوابی برای این سوال ندارم که قصر امل من آیا در انتهای همین لابیرنت است و هنوز نمیدانم این بار اگر گریختم و زنده ماندم، به کدام طعم از زندگی پناه خواهم برد؟!
سوالات ذهنی خوبی نیست! طعم برزخ میدهد!
@Ruhmotekallem #روحفرساها
551
تو پلک بستی و بستند با تو درها هم
و باز کردی و شد باز، بالوپرها هم
تو حسّ نابِ حضوری، که پیش چشمانم
تبسّم تو مقیم است در سفرها هم
من و تو ماهی و رود است جاده، در دوطرف
کنارِ رود درختند رهگذرها هم
تو چون نسیمی و کافیست بگذری جایی
که با تو راه بیفتند مستقرها هم
تو که کنار منی، مؤمنانه میفهمم:
بهشت جای خوشی نیست آنقدَرها هم
اکرام بسیم
@ikrsim
551
عکس از پدر کلانم؛ سلطان احمد پرویزی، در حال خواندن بیدل دهلوی و در سال 1375 است. ایشان در سال 1379 وفات کردند. این بیت هماز وی است:
پرویز! کن حذر تو از این دارِ بیثبات
از دامِ مرگ، باز به من گو، که رسته است؟
@ikrsim
551
داستان مربوط به بیست و چند سال پیش است.
روزی پدرکلانم را دیدم که در حیاط خانهاش ارهای در دست دارد و آن را روی پائینِ تنۀ درخت سیبی گذاشته و میخواهد بیچاره را ببُرد. یکی از اقربا هی اصرار میکرد که همین امسال هم او را عفو کنید و نبُرید، سال دیگر قول میدهد که بار بیاورد. پدرکلانم میگفت: نه باید قطعش کنم، این درخت دو سال است میوه نمیدهد. این بحث ادامه یافت تا بالاخره پدرکلانم از بریدن آن درخت منصرف شد.
بعداً دریافتم که این یک رسم بوده؛ درختیکه بار نمیآورده را به بریدن تهدید میکردند با این باور که او میترسد و سال دیگر بار میدهد. البته یادم نیست که سال بعد آن درخت سیب بار آورد یا نه.
به هر حال امروز دیدم که بیدل دهلوی در کتاب چهارعنصرش موضوعی دارد تحت عنوان «صفتِ روحِ نباتی». بیدل معتقد است: همانگونه که معنا با تراوشکردن جوهر قلم بر صفحه نمایان میشود، گیاهان هم ماحصل خامۀ قدرت پروردگار اند که بر صفحۀ هستی نمود پیدا میکنند.
در پایان این بخش و در توصیف درختان چنین مینویسد:
«اگر آب و آتشی در حوالی معلوم نمایند، ریشهها جز به جانب آب رغبت ننمایند و اگر سقف و دیواری در مقابل یابند، جز به سمت روزن و در نشتابند... اکثری از اشجارِ بارور که از ثمر باز میماند، چون به تازیانۀ جراحتش تهدید کنند، متأثر میشود و به دستورِ سابق ثمر میدهد.» چهار عنصر، عنصر چهارم
میبینیم که رسمِ تهدید کردن درختان میوه به بریدن، ریشهدار بوده و در ادبیات ما هم به آن اشاره شده است.
@ikrsim
👇ادامه
551
تمایز زبانی در غزلی زیبا از ضیا قاریزاده:
طُرّه بگشای به رخ، دستۀ سنبل گفته
روز و شب را به هم انداز، چپاول گفته
میشوم خاک رهت تا که بگیرد گردم-
دامن ناز تو را، دست توسل گفته
دل به یاد رخت هر* ناله که از سینه کشد
بادش آرد به چمن، نغمۀ بلبل گفته
ذوق آسودگیام یک سرِ مو در دل نیست
سالها خانهبهدوشم، خم کاکل گفته
چرخ گر بی تو مرا جانب گلزار برد
خار در دیده ز هجرت فگنم، گل گفته
بندۀ حرص و هوس با مدد دست دراز
ز سر آبروی خود گذرد، پل گفته
عصر فرمایش شعر است چه میباید گفت؟!
هر چه یابیم نویسیم، تغزل گفته
شود آراسته تا لشکر مژگان، بفرست
نگهی سوی ضیا، پیشقراول گفته
اگر بخواهیم مثلاً «دستۀ سنبل گفته» را توضیح بدهیم، میگوید: فرض کن دستۀ سبنل است، پیش خودت بگو دستۀ سنبل است یا چیزی شبیه به همین. اما گویش خاص فارسیِ افغانستان این ایجاز را در کلام ایجاد کرده است. در کنار ایجاز مذکور این شیوۀ گفتار امضاییست پای گویش منطقهای خاص از قلمرو فارسیزبانان. فیالمثل هر کس همین غزل را بخواند در مییابد که شاعرش افغانستانیست.
قاریزاده، عمدۀ اشعارش را در دهۀ پنجاه نوشته است. این غزل هم از همان سالهاست. از شاعران امروز ما اما در همین راستا میتوان از کاوه جبران نام برد. در شعر جبران هم این تمایز زبانی خیلی چشمگیراست. یادم است چند سال پیش غزلی از او خواندم با این مطلع:
میرسی نرمتر از نمنمِ باران کرده
هرچه دل بر سرِ راه است پریشان کرده
در مصراع نخست این بیت هم همان زبان خاص افغانستان وجود دارد. نرمتر از نمنمِ باران کرده، یعنی نرمتر نسبت به نمنمِ باران. این ویژگیِ بسیار خوبیست.
* در شعر قاریزاده و بعضی از شعرای همدورهاش و همینگونه برخی از شاعران امروز ما، ادغامکردنِ «ه» هم مانند «الف» در حرف ماقبلش وجود دارد.
@ikrsim
551
👆 صدای گرم هارون بهیار
ای به دیدهام تاریک، ماهِ آسمان بیتو
سینه چاکچاکم من، همچو کهکشان بیتو
(شاعر؟)
551
یکی از فانتزیهای من عکاسی از حیات وحش افغانستان است. البته فعلاً نه کامرۀ مخصوص این کار را دارم و نه دانش حرفهای آن را. امیدوارم روزی شرایطش پیش بیاید.
از حیات وحش کشور کمتر عکسی در دسترس داریم. حیات وحش افغانستان کاملاً ناشناخته است. همان تنبلیِ عمومییی که در ما مردم وجود دارد، در عکاسهای ما هم هست. عکاسهای ما (اینجا هرات) به جای اینکه به خود زحمت داده، کولهپشتی خود را ببندند و شب و روز سختی را در دشتِ حوض شمال هرات، کوههای جنوب، دشت و جنگل زندهجان، منطقۀ همدمآب کهسان/غوریان و... دنبال کبک، سیهسینه، خوک، نخجیر بز کوهی، خرگوش کوهی و امثالهم بگردند ، شلوار جین و تیشرت میپوشند و از مسجد جامع و منارهای هرات برای هزارمین بار عکس میگیرند و مینویسند هرات باستان جان!
همینطور تا بخواهید عکس خبری داریم و پرترۀ پیرمردهای غمگین و کودکان گریان، که بیشتر خلق این آثار هم در خدمت پروژه و نمایشگاه است.
حیات وحش و همینطور طبیعت افغانستان کاملا ناشناخته و مکتوم باقی ماندهاند. این قسمت خیلی جای کار دارد.
@ikrsim
551
🔺 روانشناسی خودکامگی در اندیشهی بیدلِ دهلوی🔻
مرگِ ظالم نیست غیر از ترکِ سودایِ غرور
شعله ازگردنکشی گر بگذرد، خاکستر است
«بیدلِ دهلوی»
بیدل شاعریست که از اشعارش میتوان به میزانِ آگاهیاش از روانِ بشر پی برد. البته فورا در مقابلِ چنین حرفی جبهههایی ناآگاهانه گرفته میشود که باید در پاسخ بگوییم که منظور، روانشناسیِ آکادمیک یا کلاسیکِ غربی نیست. منظور درکیست عمیق از چند و چونِ روانِ بشر که نوابغِ همهی جوامع، همواره آن را داشتهاند. همانگونه که داستایوفسکی. چنان که نیچه میگوید اگر کسی به من ذرهای روانشناسی آموخته، داستایوفسکی است.
القصه، در این مقال، قصدمان این نیست که ایندست افرادِ کوتهنظر را اقناع کنیم.
بحث بر سرِ بیدل است و عمقِ درکش از روانِ بشر و مخاطبانِ بحث، علاقهمندان به بیدل هستند و کسانی که گسترهی دیدشان وسیعتر از نگاهِ محدودِ آکادمیک است.
به عنوانِ مثال، بیدل در جایی میگوید:
«ترکِ آرزو کردم، رنجِ هستی آسان شد»
این، یک آموزهی اپیکوریگونه است که شوپنهاور هم در کتابِ «در بابِ حکمتِ زندگی» همین نسخه را برای آرامشِ روانِ بشر ارائه میدهد. دوری از خواستههای غیرِ ضروری که ایجادِ رنج میکند.
مثال زیاد است و در همین کانال بسیار بسیار مثالهای اینگونه آوردهام و به علتِ محدودیتِ متنِ تلگرامی به سراغِ بیتِ موردِ بحث میروم.
بیدل جدای از این بیت هم بسیار به تحلیل و تعمق در رابطه با افرادِ ظالم و خودکامه پرداخته است و شناختی جامع از این افراد ارائه میدهد.
مثلا در جایی میگوید:
ظالم از بیدستگاهی نیست بیتمهیدِ ظلم
در حقیقت ارّه شمشیر است چون دندانه ریخت
که قبلا گفتهام این بیت علاوه بر قدرتِ ادبی و سبکی، نگاهی عمیق دارد به عقدههایی که فردِ ظالم از پسِ از دست دادنِ قدرت دچارش میشود و میگوید اگر ظالم ابزار و توانِ ظلم کردن را از دست دهد، خطرناکتر میشود.
مسئلهای که در رابطه با افرادِ خودکامه به ذهن و زبانِ خیلیها میآید، این است که فلان آدم، چرا ظلم را کنار نمیگذارد و با مردم کنار نمیآید؟
بیدل در پاسخ، در بیتِ بالای همین متن میگوید غرور و خودکامگی، ذات و هویتِ اصلیِ فردِ ظالم است. و این انتظار که بعضیها در خیالشان دارند که فردِ ظالم، روزی مهربان شود، خیالی محال است. چون برای فردِ ظالم، ترکِ غرور، همچون مرگ است و انسان ذاتا از مرگ اجتناب میکند. خاصه مرگِ روانی که به مسئلهی هویت مربوط است.
این نگاه، به مردم میگوید هرگز منتظرِ و به امیدِ اصلاح شدنِ فردِ ظالم نباشید و این خیالاتِ خام را از سر به در کنید و در یک رباعی، در ادامهی همین تفکر میگوید:
ظالم پوشد لباسِ خونبافته را
تا زیر کند خصمِ زبونیافته را
با سنگدلانِ شعلهخو سختی کن
بردار به آهن، آهنِ تافته را
«بیدلِ دهلوی»
بیدل معتقد است که حتا زمانهایی که ظالم، متواضع میشود و لحنی مهربان و دوستانه یا متواضع و ضعیف میگیرد، خطرناکتر است، چون در پسِ این تواضعِ ساختگی، نیتی شوم پنهان است همانطور که اگر میٖل خم بشود، تبدیل به قلاب میشود برای شکارِ صیدی بیچاره:
تواضعهای ظالم، مکرِ صیّادی بوَد بیدل
که میٖلِ آهنی را خم شدن قلاب میسازد!
«بیدلِ دهلوی»
پس زمانی که ظالم مهربان میشود و با مهربانی تقاضایی دارد، باید هوشیار باشیم و فریبِ لحنِ نرمش را نخوریم. زیرا:
طینتِ ظالم همان آمادهی ظلم است و بس
نشتر از رگ گر شود فارغ، به دنبل میزند
«بیدلِ دهلوی»
و اگر ذرهای امید به کم شدنِ ظلمِ ظالم باشد، در تکاپوی ظلم کردن است، نه در ریاضت و توبه کردن:
طبع ظالم در ریاضت مایلِ اصلاح نیست
تیغ را تدبیرِ خونریزی تنکرو میکند
«بیدلِ دهلوی»
شمشیر در تکاپوی مبارزه است که زودتر کند میشود نه وقتی که در نیام بماند و بیکار باشد. شمشیرِ خفته در نیام، کماکان تا مدتهای مدیدی تیز است. پس، از ظالمی که ظلم نمیکند یا واضح ظلم نمیکند باید بیشتر ترسید. چون ظالم در فرایند ظلم کردن، هم شناخته میشود هم فرسوده میشود و هم موردِ نقد و مبارزه قرار میگیرد. پس ترسناکتر از ظالمی که آشکارا ظلم میکند، ظالمیست که در پوششی دروغین، رفتاری زاهدانه پیش گرفته باشد. چون این پوشش، همچون نیامِ شمشیر، هم چهرهاش را مخفی میکند و هم از کند شدن و فرسوده شدن در امانش میدارد.
اما به هر حال، حرف اصلی این است: ظالم تغییر نمیکند و امید اصلاح از ظالم نداشته باشید:
ظالم چه خیال است مؤدب به در آید؟
آن نیست کجی کز دم عقرب به در آید!!
«بیدلِ دهلوی»
ـ @berkeye_kohan ـ
551
زیستن هنر و اندیشه از دیدِ بیدل:
شخصی از بزرگی فاتحۀ امداد خواست تا عزلت اختیار نماید و از تشویش صحبتها برآید. فرمود: مبارک است، به شرطی که از صحبت خود نیز اجتناب نمایی. یعنی از شکنجۀ اختلاطِ طبیعت برآیی، زیرا که تخمِ مزرعِ آفات تویی و تا تو با خودی، هزار انجمن آفت در کنار است و هزار رنگ حسن و قبح آینهدار. پس رشتۀ تعلق بیش و کم نتوان گسیخت، مگر به تکلفِ خیالِ آزادی که فیالحقیقت اصلی ندارد و نقوشِ الفتِ این و آن محو نمیتوان نمود مگر به تصنعِ بیتعینی و سادگی که آن نیز معنیِ تحقیقی نمینگارد.
رباعی:
دانا تهمتکمینِ غفلت نشود
یعنی در بزم، محوِ خلوت نشود
تا کی خواهی چشم ز عالم بستن
کثرت به تکلفِ تو وحدت نشود
ختم متن چهار عنصر
نتیجه اینکه از بیرونِ فقر هم میشود از فقر گفت، میشود از حقوق کارگر دفاع کرد اما خود کارگر نبود.
نویسنده و فعال مدنی و شاعر و معلم همه میتوانند در راستای انسانیت کار کنند، اما برای کارکردن مجبور اند شب تخم مرغ بپزند، صبحها چای بنوشند، لباس بپوشند و سر کار بروند و ازدواج کنند.
@ikrsim
551
چه لازم با خرد همخانه بودن؟
دو روزی میتوان دیوانه بودن
نشاط امروز در رهنِ جنون است
خرد از خرگهِ عشرت برون است
بیدل دهلوی، چهار عنصر، عنصر سوم.
-البته اینجا به احتمال زیاد همان تجاهلِ عارفانه/دیوانگیِ هشیارانه، منظور بیدل است. این را میشود از خلال دیگر اشعار وی دریافت. از جمله در همان غزل معروفش میگوید:
با هر کمال اندکی آزادگی خوش است
گیرم که عقلِ کُل شدهای، بیجنون مباش
@ikrsim
551
این روزها سرگرم تنظیم کلیاتِ ضیا قاریزاده استم. شاعری که الحق در مضمونسازی، تخیل قوی و زبان سالم سرآمد است. گزیدهای از اشعار این شاعر به انتخاب من، تابستان پارسال از طریق نشر تاک چاپ شد.
از خلال شعرها و توضیحاتی که خود قاریزاده در عناوین این شعرها نوشته و همینطور مقدمهای که دکتر سعید نفیسی بر یکی از کتابهایش دارد به خوبی میتوان دریافت که در زمان سلطنت ظاهرشاه در افغانستان و رضا شاه در ایران، روابط بسیار نزدیک سیاسی، فرهنگی و هنری بین دو کشور برقرار بوده است. قاریزاده در جایی از سفر کردن رهی معیری به کابل و بعداً سفر خودش به تهران میگوید و دیدار شاعران دو طرف را بسیار با اشتیاق میستاید. غزلی را هم با اقتباس از غزلی از رهی معیری میسراید و به او تقدیم میکند. همین رابطۀ صمیمانه را در هنرمندان موسیقی دوطرف هم میشود یافت. از جمله رابطه و شناخت نزدیک استاد زلاند و خانوادهاش با هنرمندان ایران و ساختن چندین آهنگ و ترانه برای خوانندههای سرشناس آن سامان. احمدظاهر هم چندین شعر از فروغ فرخزاد را آهنگ ساخته و اجرا کرده است. از کنسرتهایی که در حافظیۀ شیراز برگزار میشده و در آن هنرمندان افغانستان حضور بسیار پررنگی داشتهاند هم فیلمهای زیادی در دسترس است.
امروزه اما از آن روابط فرهنگی و دوستانه خبری نیست. فقط مشتی شاعر و نویسندۀ مذهبزدۀ افغانستانی داریم که در ایران فعالیت دارند و ظاهراً از افغانستان نمایندگی میکنند. تمام رابطهها، جشنوارهها، نشستها و حضور افراد و اشخاص بر مبنای مذهب است. در جشنوارههایی که در ایران برگزار میشود تا جایی که من دیدم صد در صد کسانی که در جایگاه نخست قرار میگیرند شیعهمذهباند. تقریبا هیچ رابطۀ رسمییی که چسب مذهبی نداشته باشد وجود ندارد. در واقع مذهب است که هنر/جفا میکند. البته حساب بعضی از دوستیهای مجازی و دورادورِ شخصی جداست و باز البته با توجه به فضای بازتر و آزادی بیان و باور نسبییی که در افغانستان وجود دارد، دوستان ایرانییی که در افغانستان فعالیت میکنند خواسته یا ناخواسته دست بازتری در روابط شان دارند.
@ikrsim
551
در مورد نوشتۀ قبلی👆
حالا جستجو کردم و دیدم دهخدا چنین نوشته است:
دربچه . [ دَ چ َ / دَ ب َ چ َ / چ ِ ] ۞ (اِ مصغر) مصغر درب . دریچه . در کوچک . (آنندراج ). در خرد. درچه :
روز و شب دربچه ٔ مشرق و مغرب باز است
ورنه از تنگی این خانه نفس می گیرد.
ملاطغرا (از آنندراج ).
@ikrsim
551
دریچه یا دربچه؟
در هراتِ ما٬ درِ کوچک را دربچّه میگویند. تا حالا به صورت نوشتاریِ این ترکیبِ زیبا توجه نکرده بودم که= در+بچه.
درست شبیهِ مُغبچه در شعر قدما و مثلا بچهنهنگ در گفتار امروزی.
به نظر من این دربچه خیلی زیباتر از واژۀ معمول در همین معنا، یعنی دریچه است.
هرچند برای یافتن ریشۀ دریچه باید تحقیق و جستجوی بیشتری صورت بگیرد، اما از درِ تسامح میتوان اینگونه عنوان کرد که در گذشته روی نوشتنِ تعداد دقیق نقطهها دقت نمیکردهاند؛ چنانکه از نسخههای خطی قدیمی پیداست. در نتیجه دربچه کمکم دریچه شده است 😃
@ikrsim
551
نوشتهای از من در مورد مجموعۀ «دیوان باد» سرودۀ هارون بهیار:
https://www.kabulnath.de/Sale-e-Panzdaoum/Shoumare-352/ekram%20basim.html
551
این عشق که یکچند برایم تنهگی کرد
بر برگِ من آخر چه شد، آتشزنهگی کرد؟!
تا نگذرد از من احدی، کوه شد اما
از هر که به من ماند ردی؛ گردنهگی کرد
شد باد که بر خاک رسد برگ به برگم
یکدم بغلی تنگ شد و منگنهگی کرد
یک روز روان گشت چنان خون به رگانم
روز دگرش نیش کشید و کنهگی کرد
بر هر درِ در روبرویم قفل شد اما
بر هر درِ دور از نظرم پاشنهگی کرد
آن سیب که رنگش همهجا نقش دلم بود
سنگی شد و بیزارم از آن آینهگی کرد
اکرام بسیم
@ikrsim
