uk
Feedback
اکرام بسیم

اکرام بسیم

Відкрити в Telegram

شعر، ادبیات و موسیقی اگر نظری داشتید دریغ نفرمایید👇 @Basim64

Показати більше
551
Підписники
+124 години
+37 днів
+730 день
Архів дописів
شعر: مهندس اکرام بسیم تنظیم: خلیل رسولی دکلمه: نصرت رادمهر

تا کاسه‌ی صبرم از ملالی پر بود دسترخوان از نانِ صفالی پر بود با چشمِ قناعت که نگاهی کردم لیوان با یک نیمه‌ی خالی پر بود #محمداکرام_بسیم @ikrsim

برای همزبانان: اگرچه روز دراز و درِ قفس باز است ولی دریغ که پشتِ درِ قفس، باز است کبوتریم و در این عصرِ سرخِ خون و سلاح نه ماندن است صلاح و نه وقتِ پرواز است اگرچه درّه بُریدند و تَل علم کردند ولی به هر دو طرف ریشه‌های ما تازه‌ست ندیده‌ای تو که در شهرِ ناظم و جامی سرودِ دلکشِ حافظ چقدر در ساز است ندیده‌ای که در این سوی خاکریز، هرات به خط و خال و خرام‌اش، چقدر شیراز است چقدر لفظِ دری با لبِ تو می‌خواند و فارسی به زبانم چه‌خوب اندازه‌ست ولی دریغ، در این خاکِ مشترک، هرچیز که بین راهِ من و توست، دست‌انداز است به جای منزلِ خوبان پارسی، دیری‌ست میان راهِ من و تو تفنگ و سرباز است برای کم‌زدنِ من به چشمِ اهل زمین ببین که با دلِ شب سایهٔ تو انباز است! برای له‌‌‌شدن بسترِ سلامتِ تو به دستِ من خرِ تریاک در تک و تاز است زمانه‌ایست که حس می‌کنیم سنگ شدیم رسیده است به انجام هرچه آغاز است چه حسرتی که فقط دست روی دست نشست اگرچه روز دراز و درِ قفس باز است #اکرام_بسیم @ikrsim

🏵 خدا كند انگورها برسند جهان مست شود  تلوتلو بخورند خیابان‌ها  به شانه‌ی هم بزنند  رئیس‌جمهورها و گداها  مرزها مست شوند  و محمّدعلی بعد از هفده سال مادرش را ببیند  و آمنه بعد از هفده سال، كودكش را لمس كند خدا كند انگورها برسند  آمو زیباترین پسرانش را بالا بیاورد  هندوكش دخترانش را آزاد كند برای لحظه‌ای  تفنگ‌ها یادشان برود دریدن را  كاردها یادشان برود  بریدن را  قلم‌ها آتش را  آتش‌بس بنویسند خدا كند كوه‌ها به هم برسند  دریا چنگ بزند به آسمان  ماهش را بدزدد  به میخانه‌ شوند پلنگ‌ها با آهوها خدا كند مستی به اشیاء سرایت كند  پنجره‌‌ها  دیوارها را بشكنند  و  تو  همچنان‌كه یارت را تنگ می‌بوسی  مرا نیز به یاد بیاوری محبوب من!   محبوب دور افتاده‌ی من!   با من بزن پیاله‌ای دیگر  به سلامتی باغ‌های معلق انگور #الیاس_علوی #شعر_خوب_بخوانیم 🏵 @Sherbaan

عزلت هرچند باطنم را خون کرد ایجاد هزار انجمن مضمون کرد افلاس دلیلِ معنی‌آرایی بود این قافیه‌ی تنگ مرا موزون کرد بیدلِ دهلوی @ikrsim

‌ دیوانه‌ام، لباسِ پر از چاکِ من جداست از خیلِ دلقکان، دلِ غمناکِ من جداست استاد! شاعری اگر این تیپِ خوشکل است خوشحالم از تو وضعِ اسفناکِ من جداست با هر نفس به گرده کشیدیم نامِ شعر از نام، نشئه‌‌ای تو و تریاکِ من جداست بیچاره‌های از سرِ تشویق و دست مست دیوانگی‌ست مستیِ من، تاکِ من جداست فریادها زدیم، ولی از میانِ راه پیچانده برنگشت، که پژواکِ من جداست بین شما نشسته‌ام و دورم از شما گلدانِ توی باغچه‌ام، خاکِ من جداست (حمید زارعیِ مرودشت) ـ @kelkinche ـ ‌

👆👆👆👆👆 کانال اختصاصیِ سه‌گانی‌هایم‌ است. ممنون از حضور تک تک عزیزان🌹🌹🌹

#سه_گانی در انتظارِ نم‌نمِ باران درختِ باغ بارید برگ برگ، با ضربه‌ی تگرگ #محمداکرام_بسیم @ikrambasim_3
#سه_گانی در انتظارِ نم‌نمِ باران درختِ باغ بارید برگ برگ، با ضربه‌ی تگرگ #محمداکرام_بسیم @ikrambasim_3

به هر دیار که رفتم، به هر چمن که رسیدم ز خونِ دیده نوشتم، که یار جای تو خالی در روستای ما، برناباد، زیارتی‌است که ملای کلان نام دارد. هم‌دراین زیارت خانه‌ی خشتیِ قدیمی‌یی‌ بود که به گفته‌ی بومی‌های محل، گورستانی بزرگ در زیر آن قرار داشت. روی دیوار آن خانه، پدربزرگم بیتِ بالا را با خط زیبایی نوشته بودند و ننوشته بودند شاعرش کیست. اکنون نه پدر بزرگم در قید حیات‌اند، نه آن خانه وجود دارد و نه آن دستخط زیبا. #محمداکرام_بسیم @ikrsim

🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸 سلام می دهم و خاطرم به این جمع است؛ که واجب است جواب سلام در اسلام! #پاییز_رحیمی @paeizrahimi 🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸

هر روز هزار دفعه نفرین شده‌ اید تا قاتل مردمانِ مسکین شده اید هر سال به سیبِ سرخ رنگین می‌شد امسال به خونِ خلقْ رنگین شده عید #محمداکرام_بسیم @ikrsim

به کوچه عطرِ تو راهی اگر شود، چه شود! هوا، چنان که بخواهی، اگر شود، چه شود! و قطره قطره‌ی دریا شراب خواهد شد در آب، عکسِ تو ماهی اگر شود، چه شود! به یک عبورِ تو از خویش می‌روم، ماندم که این عبور نگاهی اگر شود، چه شود!؟ کنارِ بودنِ تو محو می‌شوم، آتش حریف با پرِ کاهی اگر شود، چه شود!؟ در این که دور شوی از من، آه حق داری حجاب آینه آهی اگر شود، چه شود!؟ نسیم و زلفِ تو آباد باد، حرفی نیست بسیم مردِ تباهی اگر شود، چه شود؟ #محمداکرام_بسیم @ikrsim

حفظ کن فاصله را با بدن اش، پیرهن اش! دوست دارم که نچسپی به تنش، پیرهن اش! هر که نزدیک شد از جانب من آزادی بزنی مشت مرا بر دهن اش، پیرهن اش! می شود جای نشستن به گلویش امشب سیب ها را بکشی از یخن اش، پیرهن اش!؟ دوست دارم بنشینم به برش، جای خودت- می شود من بشوم پیرهن اش، پیرهن اش!؟ لطف کن، حداقل خواهش من را بپذیر جای من تا دل شب بوسه زنش، پیرهن اش خم مشروب مرا در بغل ات جا دادی آفرین!نوش تو بادا! بزن اش، پیرهن اش!! کاش این شاعر دیوانه ی بی مصرف را بگذاری بشود مال زن اش، پیرهن اش😊 #هارون_بهیار

ای شیخ! هر آن که کافر و بی‌دین‌ است در کیشِ شما مستحقِ نفرین است بالای بلندگوی مسجد، دیدید؟ لا حول و لا... نوشته مید این چین است #محمداکرام_بسیم @ikrsim

ای ابر! گذشتی که نباری به سرم دیری‌ست که سایه‌ای نداری به سرم بعد از تو چنان شدم که از هر سرِ مو انگار خلیده‌است خاری به سرم #محمداکرام_بسیم @ikrsim

در رابطه به پست قبلی 👆 گاهی ثبت یک خاطره ی شخصی می تواند سرنخی برای یک اتفاقِ تاریخی باشد. امروز داشتم کتاب هایی که از گذشتگان ما بر جای مانده را مرور می کردم، در صفحه ی نخست یک کتاب به این یادداشت از پدربزرگم که ۴۵ سال پیش، یعنی حدود پانزده سال قبل از تولد من فوت کرده اند برخوردم: [[عزیزان در یوم ۳ شنبه اوایل برج دلو سنهٔ یکهزار و سیصد و سی و پنج ۱۳۳۵ شمسی مطابق سنهٔ یکهزار و سیصد و هفتاد و شش قمری بود که برودت هوا چنان شدت نمود که جمیع اشجار باالتمام یخ و به استیلای عوام کولک بند شد تا این که به درجهٔ رسید که بعضی درخت ها از بنیاد برآمده و اکثریه از کمر افتاد و بعضی باالکلیه از شاخ تهی شد و جمیع در و دیوار ها مثال آینه می درخشید. از کثرت یخ این موضوع را برای یادداشت تحریر نمودم تا بازمانده گان بدانند. اگر بگویم که خاشهٔ که وزن آن چهار مثقال بود یخ آن ۲۷ سِر شد دلیل بر کذب بنده می نمایید. این کتاب از مال خالص بندهٔ احقر فتح محمدالبرنابای می باشد. فوت حضرت قبله گاه بزرگوارم فی یوم السبت بیست و هشتم شهر ذی قعده الحرام سنهٔ یکهزار و سیصد و هفتاد و پنج ۱۳۷۵ قمری بوده که روح پاکش زین دار فانی بفضای دلگشای جنان...]] عکس: دستخط خود ایشان است، من در نگارش متن تصرفی نکردم. قرار پُرس و جویی که انجام دادم غیر از من تا به حال هیچ بازمانده ای این متن را ندیده است. #محمداکرام_بسیم @ikrsim

دستخطِ پدربزرگم، فتح محمد برنابادی متوفی ۱۳۴۹شمسی @ikrsim
دستخطِ پدربزرگم، فتح محمد برنابادی متوفی ۱۳۴۹شمسی @ikrsim

👆برکه ی کهن کانال وزینی ست در زمینه ی ادبیات، هنر و روانشناسی با مدیریتِ شاعرِ خوبِ شیرازی، حمیدِ زارعیِ مرودشت.

کسی نیامد و از حالِ من خبر نگرفت مقابلِ صفِ اندوهِ من سپر نگرفت کسی نیامد و از دست‌های مردمِ خشم شنید خم شدنم را ولی تبر نگرفت تبسمی ننشسته هنوز بر لبِ من درونِ نطفه خموشید و آه، پر نگرفت قواره‌ی شبِ دنباله‌دار و چرخِ فلک _ برای حاشیه حتی، کمی سحر نگرفت و چِفت شد لبِ من، روی گله‌های سوال میانِ ماهی و قلابِ من که درنگرفت کشیدم و نکشیدم هنوز هم آهی که آشیانِ جدیدِ تو را شرر نگرفت به بهتِ آیِنه هرشب سوال می‌پرسم از این شکسته که حالِ تو را مگر نگرفت؟ هوای ابریِ من یک کرانه کم دارد که بغضِ بسته‌ی من راهِ چشمِ تر نگرفت و حلقه‌های دو چشمِ تو از من افتادند به گردنِ من و از من کسی خبر نگرفت (فاطمه چشم‌چتر) @berkeye_kohan

بگذار که تا سر تو سامان یابد "حالا" برسد، گذشته پایان یابد چون کوه بایست تا غم جانکاهت از دوش تو مثل رود جریان یابد #محمداکرام_بسیم @ikrsim