uk
Feedback

Не попадись на ботовода! Telemetrio знаходить і позначає такі канали мітками 👉 Хочеш бачити мітку, оформляй підписку 👈

اکرام بسیم

اکرام بسیم

Відкрити в Telegram

شعر، ادبیات و موسیقی اگر نظری داشتید دریغ نفرمایید👇 @Basim64

Показати більше
667
Підписники
+124 години
+37 днів
+730 днів
Архів дописів
قاتل من چشم می‌بندد دمِ بسمل مرا تا بماند حسرت دیدار او در دل مرا «میرزا چلمه‌بیگ همدمی-قرن دهم» @ikrsim

تا کاکل و زلف نیکوان خم به خم است تا شیوه و رفتار بتان چم به چم است تا ناوک غمزه در کمان ستم است مرگ من و زندگی من دم به دم است «عنایت‌الله شیرازی-قرن دهم» @ikrsim

به هر سخن که کنی، خویش را نگهبان باش ز گفتنی که دلی نشکفد پشیمان باش چه بال مرغ، که گر شغلِ روزگار این است ز مور هم قدمی وام کن، گریزان باش «حیاتی گیلانی- قرن دهم» @ikrsim

رسید و مضطربم کرد و آنقدر ننشست که همنشین دل خود کنم تسلی را «جعفربیگ قزوینی-قرن دهم» @ikrsim

نه آشنا و نه بیگانه‌ای، نمی‌دانم که اختلاط چنین را کسی چه نام نهد «میلی هروی-قرن دهم» @ikrsim

گوییم اگر زاهلِ وفاییم، نه‌ایم واندر صفتِ صدق و صفاییم، نه‌ایم آراسته‌ظاهریم و باطن نه چنان افسوس که آنچه می‌نماییم، نه‌ایم «خواجه حسین مروی-قرن دهم» @ikrsim

چون ز عکس عارضش آیینه‌ای پُر گل شود گر در آن آیینه طوطی بنگرد، بلبل شود «قاسم کاهی-قرن دهم» @ikrsim

چنان زد چاک‌ها گردون لباس دردمندان را که نی دست آستین می‌یابد و نی سر گریبان را «شاه همایون» دریا دلیم و دیدهٔ ما معدن دُر است گر دست ما تهی‌ست ولی چشم ما پر است «شاه همایون» @ikrsim

اخیراً کتاب بزم تیموریه؛ پیرامون علم‌نوازی و دانش‌پروری شاهزادگان و شاه‌دختان تیموری هند و شناسنامهٔ شاعران دربار، دانشمندان و فضلای وابسته به آنان را خواندم. این کتاب نوشتهٔ سیدصباح‌الدین عبدالرحمان و مترجم آن جناب محمدافسر رهبین، شاعر و مترجم افغانستانی است. کتاب همان‌گونه که از نامش پیداست به معرفی سبک زندگی، سلوک و سجایای شخصی، شعر دوستی و شاعری شاهان تیموری «مغول» و افراد وابسته به آنان پرداخته است. آن‌چه برای من خیلی جالب بود این بود که این شاهان و شاهزاده‌ها چقدر دلبستهٔ دانش و مخصوصاً شعر بوده‌اند، طوری که در صحنهٔ رویارویی مستقیم با لشکر دشمن، وقتی می‌خواستند به طرف مقابل پیام بفرستند، فی‌البداهه رباعی می‌نوشتند و می‌فرستادند. در زمان آرامش و بزم که خواندن، شنیدن و نقد شعر جزء برنامه‌های اصلی دربار بوده است. اکثر قریب به مطلق این شاهان، از بابر تا بهادرشاه و اخلافش، خود شاعر بوده‌اند. ناشر کتاب، نشر جوان است با مدیریت دوست عزیزم، شاعر خوب، احمد بهراد که ویراستاری کتاب را نیز انجام داده است. کیفیت چاپ کتاب مثال هم زدنی است. اشراف نویسندهٔ اردو-زبان کتاب بر شعر فارسی و نثر روان مترجم نیز از نکات خوب «بزم تیموریه» است. نویسنده شعر شاعران طراز اول را به خوبی تفکیک و برجسته نموده و مترجم نیز در تبیین برخی پاره‌های دیریاب دقت به‌سزایی به خرج داده است. از شاعران مطرح سبک هندی که به دربار این شاهان راه یافته‌اند، مانند عرفی شیرازی، طالب آملی، غنی کشمیری، کلیم همدانی و امثالهم شعر زیاد خوانده بودم. در این کتاب شعر شاعران خوب، اما کمتر مشهور آن دوران نیز قید شده است که خواندن آن برایم خیلی موثر و دلچسپ تمام شد. در این پست و چند پست آینده، آن شعرها را با شما عزیزان همراه نیز به اشتراک می‌گذارم. هلاک می‌کُندم فرقتِ تو، دانستم وگرنه رفتن از این شهر می‌توانستم «بابر شاه» باز آی ای همای که بی طوطیِ لبت نزدیک شد که زاغ برد استخوان من «بابر شاه» ایزد که فلک به قبضهٔ قدرت اوست داده‌ست تو را دو چیز، کان هر دو نکوست هم سیرتِ آن که دوست داری کس را هم صورتِ آن که او تو را دارد دوست «شاه همایون» بابرشاه، اولین شاه، تیموری/مغول هند، در باغ بابر کابل افغانستان و پسرش شاه همایون در دهلی هندوستان مدفون‌اند. @ikrsim

هرچند که اندک است ما را زر و زور بی‌بهره نه‌ایم یک‌سر از وجد و سرور اندازهٔ یک خلال دندان، اما پای ملخ است گنج در خانهٔ مور اکرام بسیم @ikrsim

می‌روی و قلبم عشقِ حاد بیرون می‌دهد سینهٔ من آهِ مادرزاد بیرون می‌دهد می‌روی و راه می‌افتم پی‌ات مانند آب پیش رویم خاک هی شمشاد بیرون می‌دهد تا که مثل چشمه می‌جنبد لبت، حس می‌کنم جای صحبت ماهیِ آزاد بیرون می‌دهد رقصِ موهایت تماشایی‌است، وقتی دائماً خنده‌ات آهنگ‌های شاد بیرون می‌دهد لاکتاب! آن چشم‌های کافرِ خود را بپوش در میانِ مسلمین الحاد بیرون می‌دهد شیخ گویی دیده شالت اندکی پس رفته است برفراز منبرش فریاد بیرون می‌دهد نیست تقصیرش که مستی حالِ او را بُرده‌است در دهانش هر چه را افتاد، بیرون می‌دهد عاقبت فریادِ مُلّا بر زمینش می‌زند بالنی سوراخ دارد باد بیرون می‌دهد شاعری که با پیاز و گوجه شب را سر کند جای شعر از خامه‌اش سالاد بیرون می‌دهد اکرام بسیم @ikrsim

به مارماهی مانی؛ نه این تمام و نه آن منافقی چه کنی؟ مار باش یا ماهی سنایی غزنویی

آنچنان که جغد پیر از لانه لذت می‌برد با تو این دیوانه در ویرانه لذت می‌برد گاه باید سوخت پایِ دوست تا آخر؛ ببین! شمع می‌سوزد ولی پروانه لذت می‌برد در میان جام در دست تو می‌رقصد شراب در میانِ دستِ تو پیمانه لذت می‌برد رود در پهلوی خانه، رودخانه می‌شود رود از بودن کنارِ خانه لذت می‌برد از تو لذت می‌برم اندازۀ زیبایی‌ات از تو زیبایی به این پیمانه لذت می‌برد؟ قصه‌ها می‌گوید از گرمی آغوشم به خلق بس که در آغوش من افسانه لذت می‌برد سر به رویش هر قدر سنگین شود، غمگین شود لیک اگر باشی سبک‌سر، شانه لذت می‌برد از غزل‌هایم نمی‌آید خوشِ هیچ عاقلی از غزل‌هایم فقط دیوانه لذت می‌برد #هارون_بهیار

خار خشکم، باد از این‌سو می‌برد آن‌سو مرا نیستم سروی که بنشانی کنار جو مرا می‌توانم کوه کنْد، اما امان از یک بغل بس که بار آورده دنیا آدمی کم‌رو مرا خلق می‌گویند باید پنجه زد با درد و غم راست می‌گویند اما آن‌قدر دل کو مرا روز مولود بیابان بوده و گویی یکی داده او را در لباس هدیه‌ای کادو مرا از چه لاف پایداری سر دهم، وقتی که نیست در مصاف داغِ آتش، طاقتِ یک مو مرا خارم اما چشم آن دارم که شاید عاقبت اشتری گر خورده نتواند، نماید بو مرا پای رفتن نیست از این خاک‌دان، بگذار تا اسپ لنگی لِه کند در ساحل آمو مرا اکرام بسیم @ikrsim

روزِ روشن می‌رسد یزدان اگر یاری کند می‌رویم از ورطه بیرون جان اگر یاری کند این سخن را لابلای هر کتابی خوانده‌ام باز خواهم خواند این چشمان... اگر یاری کند آنقدر نالیدم و یاری‌رسان نشنید که می‌شوم از یاری‌اش حیران اگر یاری کند جوی خشکیده چه دردی را دوا سازد دگر سرو را آن قامت لرزان اگر یاری کند تا به خاکستر شدن گامی نمانده بیشتر آفتاب داغ تابستان اگر یاری کند در غلط انداخته لبخند محزونم تو را ناخنم را می‌جوم دندان اگر یاری کند ناامیدان را امید بی‌خودی دادن چه سود مُرده مَردی، بعد از این میدان اگر یاری کند غیر نالیدن ندارد ارمغانی شعر من خامه را این دست بی‌فرمان اگر یاری کند اکرام بسیم @ikrsim

مدح شاهان و اهالی قدرت همواره مورد مذمت آزادگان بوده و هست. اما ببینید قدرت حافظ‌ابرو؛ این شاعر چیره‌دست را در نوشتن مدح بایسنغر. انصافاً خواننده از رقص کلماتش به هیجان می‌آید. از قرار مرقوم، این مدحیه در قسمت‌هایی از قلعهٔ شمیره «قلعهٔ اختیارالدین» هرات و در شمایل کاشی‌کاری منصوب بوده است: ایا پادشاهی که بر روی دفتر        کلامی نیامد ز مدح تو خوش‌تر خداوند ملک و بزرگی و دولت      خداوند دیهیم و شمشیر و افسر خدیو جهان بایسنغر، که گیتی          ندید و نبیند چُنو بنده‌پرور جهان را تو آن جوهری در معالی       که هستند نه چرخ اعراض جوهر سریر ترا بنده این سبز طارم        ضمیر ترا گشته خورشید چاکر زهی ذات تو عین اقبال دنیا        خهی دور تو راحت ملک و کشور قرین تو هرگز ندیده زمانه        نظیر تو هرگز نزاده ز مادر به اندیشه اندر نگنجد مدیحت         که مدحت تمام است، اندیشه ابتر ترا گفتن مدح دشوار باشد        که هر چیز گویند از آنی فزون‌تر حدود جلالت ز افلاک بیرون      سپهر کمالت ز ادراک برتر نه افهام را عقد معنیت مدرک      نه اوهام را کنهِ ذاتت مصور ز حصر نوال تو افهام عاجز        ز درک جلال تو اوهام مضطر تجلّی رایت کند کوه را خاک        خیال سخایت کند خاک را زر ایا پادشاهی که انصاف و عدلت       جهان را به نیک و به بد گشت داور خواص نفاذت برد گر بخواهد         رطوبت ز آب و حرارت ز اخگر نفاذ مثال ترا تا قیامت        نهد بر جبین ملک و دولت چو افسر چو لطف تو بذل تو گشتست بی‌حد       چو جود تو فضل تو گشتست بی‌مر ز اولاد تیمورخان صحن گیتی         نخواهد تهی گشت تا روز محشر از آن اصل طاهر چنین فرع زاید      که آید ز پشت غضنفر، غضنفر به جز دُر نبینند از موضع دُر        به جز زر نیابند از معدن زر شهنشاه اسلام، شهرخ بهادر         که از عدل او گشت گیتی منور ز حشمت چو فوج نجومش عساکر        ز رفعت بر اوج سپهرش، معسکر جهان قطره و همتش بحر ذاخر        فلک ذره و خاطرش شمس انور به اولاد او باد عالم مزیّن        به احفاد او باد گیتی معطر شهنشه الغ‌بیگ و سلطان براهیم         که هستند شایسته‌ی تخت و افسر یکی را نشانده است در تخت توران         دگر کرده از بهرش ایران مسخر شده روشن از هر دو چشم زمانه        یکی شمس ملک و دگر ماه کشور جهان‌پادشه، بایسنغر که قدرش       به رفعت ز اوج سپهر است برتر به چهر منوچهر و فر فریدون        به تأیید جمشید و رسم سکندر کمین‌چاکر بزم او گشت خسرو        کمین‌خادم خلق او هست عنبر رخ زر، ز دستش شود زرد در کان       ز طبعش بجوشد دل بحر در بر ندارد همی ابر با دست او پا       اگر خود کند سر به گردون اخضر دگر سور غتمش خردمند عاقل        که در جنب او هست عالم محقر دگر شاهزاده چو جوکی محمد        که شد آیت حق بدیشان مشهر همه ملک را مستحقند و لایق        همه تاج را مستعدند و در خور بدین پنج صفدر که اندر معالی         چو ایشان نیاورد ایام دیگر تفاخر نماینده دین الهی        تظاهر فزاینده شرع پیمبر کسی را که اولاد از این‌گونه باشد      بود ملک در خاندانش مقرر بماناد شه شاهرخ تا قیامت          بر احباب میمون، بر اعدا مظفّر بود ملک دنیا به دولت مسلم       شود جاه عقبی به طاعت مُیّسر نهادند بنیاد این حصن عالی          به میمون زمان و به فرخنده اختر ربیع دویم صاد با حج ز هجرت        که رفته ز بطحا به یثرب پیمبر ز تاریخ اگر بفکنی چارصد را      شود سال او هم ز تاریخ اظهر به وضعی نهادند اول هری را     که شد پنج دروازه در وی مقرر همان پنج در پنج برج حصارش        ببین و بدان جمله در ضرب بشمر دلیل ثبات بنایش بدانی          اگر خرده دانی در این نیک بنگر زیاده شود لیک فانی نگردد        که دایر بود این عدد تا به محشر مهندس نهاده درون و برونش        قصوری مقرنس، بروجی مدور به معماریش فخر آورده انجم         به سر کاریش جاده افزوده لشکر ز روی لطافت، چو ایوان کسری         ز راه حصانت، چو سد سکندر بنای کمالش چو ایوان کیوان         به زلزال دوران نگردد مبتر ورا از حوادث زیان نیست آری      حوادث ملک را نباشد زیانگر سراپای او جمله زیب است و زینت      زوایای او جمله زرّ است و گوهر نهادش چو جان است در جسم ارکان         سوادش چو نور است در چشم اختر چو خورشید رای زرین تو کرده       به یک دم زدن عالمی را منور الا تا زمین و زمان هست بادا       زمانت متابع، زمینت مسخر @ikrsim

گفتی که به کف جان خودت را ببری تا شاید میدان خودت را ببری فرمان‌برمت، اگر خودت فرمانده! یک مرتبه فرمان خودت را ببری اکرام بسیم @ikrsim

در دلم دردی دوا حتا اگر پیدا کند می‌خزد یک درد دیگر، جا اگر پیدا کند سنگ و خشت و چوب را ذلت به تنگ آورده است می‌گریزد کوه از اینجا، پا اگر پیدا کند مهدِ کوران است، دل‌ها تا بدین‌سان تیره‌اند شهر، حتی دیدهٔ بینا اگر پیدا کند می‌شود خاکستری بر باد رفته، آهِ ما- ره به سوی عالمِ بالا اگر پیدا کند آدم‌ِ سرگشته در هنگامهٔ افسردگی کی به جا می‌آورد خود را اگر پیدا کند!؟ روز چون بیگاه شد، وامانده بر فرقش زند رد پایی در دل صحرا اگر پیدا کند؟ می‌زنم فریاد و می‌دانم که جام پُر ترَک آبرویش می‌رود، آوا اگر پیدا کند تشنگان در حالتِ نزع‌اند و زاهد مضطرب تا چه سازد آب استنجا اگر پیدا کند! خوب شد شعرِ مرا آغشته‌ کردی خونِ دل! صورتش با رنگ تو معنا اگر پیدا کند اکرام بسیم

این دیگ برنزی‌ محصول ریخته‌گری و حکاکی سال ۷۷۷ هجری قمری، در یکی از رواق‌های مسجد جامع هرات داخل ویترین قرار دارد. علاوه بر آ
+2
این دیگ برنزی‌ محصول ریخته‌گری و حکاکی سال ۷۷۷ هجری قمری، در یکی از رواق‌های مسجد جامع هرات داخل ویترین قرار دارد. علاوه بر آیات و احادیث و قطعات دیگر، قطعه‌ای از استاد سخن؛ سعدی شیرازی رویش نوشته است به این قرار: غرض نقشی‌ست کز ما باز ماند که هستی را نمی‌بینم بقایی مگر صاحبدلی روزی به رحمت کند در کار درویشان دعایی قطر دیک ۱۷۰ و عمق آن ۱۰۰ سانتی متر است. نام سازنده‌اش حسن بن علی بن حسن و نام مالکش محمد بن علی می‌باشد. @ikrsim

زلف رها کن که بختِ تیره بخندد باش که باری دهانِ گیره بخندد پلک بزن تا که پای شهر بلغزد هر طرفش چشم‌های خیره بخندد رو به‌ درِ بسته کن که باز به حالش قفل کند رقص و دستگیره بخندد دست بکش بر نگاه خانه که، هرچند گشته برآن گرد و خاک چیره، بخندد پا به زیارت گذار تا که زن و مرد جای دعا بر سرِ هدیره بخندد خود غزلی گرچه، این غزل به فدایت باد که کرمان به بارِ زیره بخندد #اکرام_بسیم #غزل_تازه @ikrsim