uk
Feedback

Не попадись на ботовода! Telemetrio знаходить і позначає такі канали мітками 👉 Хочеш бачити мітку, оформляй підписку

شیدایی

شیدایی

Відкрити в Telegram

هركس بايد يك جايي در جهان داشته باشد كه آنجا خودِ واقعي اش را زندگي كند. من اينجا خودم هستم . به خانه ام خوش آمديد ... @maryam_andalib

Показати більше
329
Підписники
-124 години
+17 днів
+330 днів
Архів дописів
4_5834817718494173022.mp39.18 MB

با تو بی‌تو برای تو دیگر نمی‌جنگد! نشسته روبه‌روی تلویزیون خاموش شال و کلاه فرزند مشترک را می‌بافد. نخ دور انگشتانش جهان گرداگردش پیروزترین مغلوب جهان بعد از تو! مغلوب‌ترین پیروز جهان بعد از تو. زیر و رو می‌کند همه چیز را رج‌ها می‌روند بالا تردیدها دل‌ بسته و نبسته یکی   یکی     پایین... جابه‌جا می‌کند میل‌ها را توی دستش فکرها را توی سرش دیگر نمی‌جنگد برای تو بی‌تو با تو. 🌿 #مریم_عندلیب @sheidayiii

غروب جمعه رو با این میگذرونم. شعر، عالی.‌‌. عالی.. شاعر: بهروز باغبان @sheidayiii

4_5926951467142357165.mp313.35 MB

قلبمو مچاله میکنه هر بار میشنوم. شعرش خیلی قشنگه. @sheidayiii

قفلی این روزهامه. ممنونم از "الف" که برام آهنگ های خوب خوب می‌فرسته. یه سرچ کردم دیدم دو سه مدل خونده شده و اصلش مال گروه "عمران النور" هست. من ولی با این ورژنش کِیف کردم. بشنوید و فعلا لذت لهجه عربی مصریش رو ببرید تا ببینم کِی وقت بشه ترجمه ش رو بنویسم براتون. شعر، نقدی با طنزی تلخ درخصوص وضعیت اجتماعی سیاسی خاورمیانه ست. من همش یاد بچه های میناب میفتم. جميع اللى ماتوا .. عيالى الصغار ... @sheidayiii

photo content

عشق، چشم‌های شما را می‌بندد. نه از معشوق؛ از هرآنچه غیر از «خوبیِ معشوق». وصال اگر باشد، زمان می‌گذرد و واقعیت روی خودش را نشان می‌دهد: «آدمیزاد خوب و بد با هم است. درهم است!» خشم هم چشم‌های شما را می‌بندد. نه از جهان و هرآنچه در آن می‌گذرد؛ که از همان خوبی‌های معشوق. فراق اگر اتفاق بیفتد، واقعیت تغییر نمی‌کند: «آدمیزاد خوب و بد با هم است. درهم است!» به گمانم معتدل‌ترین حالت، «دوست داشتنِ ملایمِ آزاد» است؛ وصال باشد یا نباشد؛ فراق اتفاق بیفتد یا نیفتد؛ آدمیزاد می‌نشیند یک گوشه از جهان، در فاصله‌ای دور یا نزدیک، و آن «منحصر به فرد»ِ دیگری را تماشا می‌کند؛ با تمام خوب و بدش... 🌿 #مریم_عندلیب @sheidayiii

4_5893473665948852256.mp39.35 MB

#ترکی #Nazan_Öncel

#عربی

گفت: "مثل یه درخت خشک نباش ک باد بزنه، بیفتی از پا در بیای. گندم باش! بیفت و بعد که آفتاب زد، دوباره بلند شو ... " خوشم اومد. قشنگ گفت. @sheidayiii

4_5834503266758566833.mp310.18 MB

دنیای بیخودی است. دنیای بی هیچ مزه و مخلفات، صرفا دوام آوردن. دنیای "شاید بهتر بشود" هر روز با مکث و تردیدِ بیشتر گفتن. دنیای هیچ چیز سر جای خودش نبودن. دنیای هی زمزمه کردن "این نیز بگذرد" و ته قلب، باور نکردن ... پناه می برم به دستهای پسرم. به آن انگشت های کوچک زیبا که دارند نقاشی یک ماشین بدون سقف را می کشند؛ با دونفر آدم خندان که سوار آن، به سمتی می روند. با موهایی آبی و صورتی، رها در باد... دوام می آورم؛ این بار با مزه و مخلفات. 🌿 #مریم_عندلیب @sheidayiii

برای ظهر جمعه #مرا_ببوس درست میگه. بهار ما گذشته ... گذشته ها به گمونم ولی هنوز نگذشته ... @sheidayiii

4_5794427004228995379.MP35.09 MB

4_5911016322430406713.mp34.55 MB

4_5866392067491496162 (2).mp35.09 MB

4_5843661197890559863.mp31.49 MB

‍ ✔️یک لحظه مکث در میدان توپخانه ✍🏻سهند ایرانمهر در میدان تو‌پخانه، روبه‌روی دیوارهای آجری و قدیمی بانک شاهی، جایی که تهران هنوز تکه‌هایی از حافظه معماری خود را میان دود و بوق و رفت‌وآمد روزانه حفظ کرده، موتور یک پیک آتش گرفت. من در مسیر‌های روزانه‌ام این موتوری‌ها را زیاد می‌بینم و به قول یک راننده تاکسی آنقدر زیاد شده‌اند که چهارراه استانبول دیگر شبیه بمبئی شده است. برای بسیاری از پیک‌های تهران، موتور دیگر یک وسیله نقلیه نیست دو چرخ‌ پر سروصدایی است که زندگی را پیش‌می‌برد. آن پیک، با آن موتور و باری که هر روز بر دوش می‌کشد، گاهی بیشتر شبیه اسطوره یونانی «اطلس» است؛ که این بار به جای آسمان یا زمین، بارش اجاره‌خانه و قسط و نان و دارو و خرج زن‌وبچه و فرداست. موتور برای او فقط موتور نیست بلکه بر آن، وزن یک زندگی نشسته است. در خیابان‌های تهران می‌گردد، از میان ماشین‌ها می‌لغزد و بسته‌ای را از دستی به دست دیگر می‌رساند؛ از این زاویه که ببینی، موتور پیک تهرانی بی‌شباهت به دوچرخه آنتونیو در «دزد دوچرخه» ویتوریو دسیکا نیست؛ آنجا دوچرخه، شرط ادامه زندگی بود و اینجا موتور. این همه نوشتم که بتوانم کاملا جا بیاندازم که در ادراک آن‌هایی که وسط گرما و با هزار و‌ یک مشکلی که خودشان وسط روزهای سخت تحریم و جنگ دارند، چه می‌گذرد و چرا برای این مالباخته جمع شده‌اند و شماره کارت اعلام و برای خرید موتوری دیگر پول جمع می‌کنند. آنها مثل تقلای وصل لوله اکسیژن برای کسی که نفس کم آورده می‌خواهند امکان دوباره ایستادن، دوباره کار کردن و دوباره به خانه برگشتن را به او پس می‌دهند. معمولا وقتی فشار و ناامنی بالا می‌رود و اوضاع زندگی قاراشمیش می‌شود، انتظارمان این است که هرکس به فکر خویش باشد، رمان «سالار مگس‌ها»ی ویلیام گلدینگ، همین را می‌گوید، تصویر فروپاشی نظم گروهی از کودکان در جزیره‌ای دورافتاده، یکی از ماندگارترین روایت‌های ادبی همین بدبینی است یا در روان‌شناسی اجتماعی نیز «اثر تماشاگر» توضیح می‌دهد که هرچه شاهدان یک حادثه بیشتر باشند، ممکن است مسئولیت شخصی هر فرد برای کمک کردن کمتر احساس شود، چون هرکس گمان می‌کند دیگری مداخله خواهد کرد و به اصطلاح «تواکل»جای تعاون را می‌گیرد. اما این صحنه هر دو انتظار را برهم می‌زند. آدم‌ها از کنار سوختن موتور او عبور نکردند؛ جمع شدند، پرسیدند، شماره کارت گرفتند و پول فرستادند. در این صحنه هیچ‌کس قرار نبوده قهرمان باشد. کسی هم در آن میدان قرارداد اخلاقی امضا نکرده است. فقط برای چند دقیقه، یک قاعده قدیمی و خاموش میان آدم‌ها بیدار شده و هرکس توانسته خود را لحظه‌ای جای دیگری بگذارد و نتوانسته وانمود کند که رنج آن دیگری را نفهمیده یا صدایش را نشنیده. من از بینوایی‌ نیم روی زرد غم بینوایان رخم زرد کرد این صحنه البته سند قطعی سلامت یک جامعه و بهانه برای برداشتن سد اشک دم مشک نیست. از چند ده نفر که پولی برای پیک موتوری می‌فرستند هم نمی‌توان نسخه‌ای برای حال عمومی جامعه پیچید و باید در برابر وسوسه رمانتیک کردن این صحنه ایستاد اما درست به همان اندازه، نباید آنها را ناچیز شمرد. همین مردم در بسیاری از موقعیت‌های دیگر به یکدیگر اعتماد نکنند چون جنگ، تورم و تحریم فقط قدرت خرید را کاهش نمی‌دهند؛ میدان انتخاب‌های اخلاقی را هم تنگ می‌کنند و باعث می‌شوند هرکدام‌مان در مدار زندگی خودمان بچرخیم. وقتی هرکس نگران اجاره، دارو، آینده و معاش خودش است، طبیعی است که دیگری به‌تدریج از «مسئله من» به «مسئله خودش» تبدیل شود. در چنین شرایطی، کمک به غریبه هزینه دارد و به همین دلیل، رخ دادن این صحنه معنادار است. این چند نفر با کمک به یک پیک، فقر را از میان نبردند، اعتماد ازدست‌رفته را به جامعه برنگرداندند و جای نهادهای حمایتی که باید باشند و‌ نیستند را هم نگرفتند. فقط دیدند مردی وسیله کارش را از دست داده و تصمیم گرفتند بخشی از خسارت او را جبران کنند. اما همین «فقط» در جامعه‌ای که هر روز آدم‌ها را وادار می‌کند بیشتر به فکر دوام آوردن خودشان باشند، کم‌اهمیت نیست چون نشان می‌دهد هنوز میان ما چیزی هست که اجازه نمی‌دهد گرفتاری دیگری کاملاً به مسئله خودش تقلیل پیدا کند و البته که این همه را نمی‌شود با یک صحنه اثبات کرد، اما می‌شود مثل همان آدم‌ها که در میدان توپخانه مکث کردند و دست به جیب شدند، در این لحظه‌ها مکث کرد و به این فکر کرد که اگر از بهم‌پیوستگی همین «مکث‌ها»ست که هنوز زیر سنگ‌آسیاب زمانه، زنده‌ایم و‌ به دیگری هم فکر می‌کنیم پس این صحنه به چیزی بیش از یک مکث نیاز دارد. @sahandiranmehr