"زنی کهگم کردم "
Відкрити в Telegram
برای نوشتن که جهان از نوشتن زیباست عادله زمانی راه ارتباطی با من : @Aydel70
Показати більше4 436
Підписники
Немає даних24 години
-37 днів
-3630 днів
Архів дописів
4 436
مادر بودن به ذات زیباست،اما راستش را بگویم مثل مادران ما،مثل زنانی که نسل مادران ما را تشکیل دادند دیگر براحتی نخواهد آمد .
من مادر نشده ام ،خودم را انسان بدی نمیدانم تصور میکنم مادر بدی هم نمیشوم اما میدانم که هرگز ،هرگز مادری به خوبی مادر خودم نخواهم شد .
نمیدانم ذات این مادران چه بود ،چه نجابتی ،چه صبری چه مهربانی و عشقی در تارو پودشان نهفته بود .فقط یک چیز را میدانم که ما ،حتی امروز هرچیز زیبایی که در این زندگی های لعنتی خسته کننده داریم از برکت وجود این زن هاست .
این مادرانی که خدا یکبار خلق شان کرد و بعد حیف دانست دوباره تکرارشان کند .
#عادله_زمانی
@adelehz
4 436
خوب رفقا
بعد از این توی این اتاق کوچک سفید به همفکری راجع به مشکلاتی که فرستاده میشه میپردازیم.
اتاقمون هنوز تازه راه افتاده پس لطفا توش عضو بشید و لینک شو برای دوستان تون هم ارسال کنید .
قصد داریم با حرف زدن بارهای سنگین روی دوشمون رو کمی سبک تر کنیم..
@aydel70
4 436
Repost from "زنی کهگم کردم "
خوب رفقا
بعد از این توی این اتاق کوچک سفید به همفکری راجع به مشکلاتی که فرستاده میشه میپردازیم.
اتاقمون هنوز تازه راه افتاده پس لطفا توش عضو بشید و لینک شو برای دوستان تون هم ارسال کنید .
قصد داریم با حرف زدن بارهای سنگین روی دوشمون رو کمی سبک تر کنیم..
4 436
هر شب خودم را در آغوش میگیرم ،تکه های شکسته ام را جمع میکنم
و تمام شب آنها را بهم میچسبانم..
صبح با طلوع خورشید منِ بهم متصلم را دوباره راهی زندگی میکنم .و اینچرخه هرشب ادامه می یابد ..
#عادله_زمانی
@adelehz
4 436
🔆به خاطر بسپاریم همراهی خدا با انسان مثل نفس کشیدن است
آرام، بی صدا، همیشگی . . .
گاهی خدا آن قدر صدایت را دوست دارد
که سکوت میکند تا تو بارها بگویی خدای من . .
4 436
تا کی به تمنای وصال تو یگانه…
اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه؟
خواهد به سرآید غم هجران تو یا نه؟!
ای تیرِ غمت را دلِ عشاق نشانه…
#شیخ_بهایی
4 436
بزرگتر شدن در زندگی به شما می آموزد که تمام حرفهایی که می شنوید را باور نکنید .
در عوض آنچه را مکررا می بینید باور کنید.
که ارزش هرچیز نه به گفتن که به اثبات کردن ست .
#عادله_زمانی
@adelehz
4 436
مردی از اولیای الهی، در بیابانی گم شده بود. پس از ساعتها سردرگمی و تشنگی، بر سر چاه آبی رسید. وقتی که قصد کرد تا از آب چاه بنوشد. متوجه شد که ارتفاع آب خیلی پایین است؛ و بدون دلو و طناب نمی توان از آن آب کشید. هرچه گشت، نتوانست وسیله ای برای آب کشیدن بیابد. لذا روی تخته سنگی دراز کشید و بی حال افتاد.
پس از لحظاتی، یک گله آهو پدیدار شد و بر سر چاه آمدند. بلافاصله، آب از چاه بیرون آمد و همه آن حیوانات از آن نوشیدند و رفتند. با رفتن آنها، آب چاه هم پایین رفت!
آن فرد با دیدن این منظره، دلش شکست و رو به آسمان کرد و گفت:
خدایا! می خواستی با همان چشمی که به آهوهایت نگاه کردی، به من هم نگاه کنی!
همان لحظه ندا آمد:
ای بنده من، تو چشمت به دنبال دلو و طناب بود، باید بروی و آن را پیدا کنی. اما آن زبان بسته ها، امیدی به غیر از من نداشتند، لذا من هم به آنها آب دادم
@adelehz
