uk
Feedback
"زنی که‌گم کردم "

"زنی که‌گم کردم "

Відкрити в Telegram

برای نوشتن که جهان از نوشتن زیباست عادله زمانی راه ارتباطی با من : @Aydel70

Показати більше
4 366
Підписники
-224 години
-157 днів
-4630 день
Архів дописів
اگر واپسین روز زندگی‌ام نیز فرارسد [و] مرگ مرا در آغوش خویش بگیرد روزی که با تو گذرانده‌ام در برابر چشمان‌ام است بعد از تو قلب‌ام را تسلیم علاقه‌هایم کردم من آن روز با تو بودن را چون هزار سال با تو گذراندم و اگر آخرین آرزویم را از من بخواهند به چشمان‌ام خیره گشته و همه چیز را بخوانند ناکام از دنیا نخواهم رفت حتا اگر اجل به سراغ‌ام بیاید گوش‌هایم زنگ می‌خورند از حرفهایت که من را توصیف می‌کردند کاری به عشق‌ام نداشته باش بگذار همان‌طور بماند تا بفهمند عشق حقیقی چیست، آن‌هایی که عشق را نمی‌فهمند @adelehz

میدانی وقتی زیر پرواز موشک ها در آسمان نشسته ای بیش از هر زمان دیگری با خودت فکر میکنی . از خودم میپرسم نکند زندگی تمام آن لحظه هایی بود که منتظر گذشتنش بودم تا لحظات دیگری برسد ؟ نکند زندگی همان ذوق خرید یک جفت کفش ترند برای مسافرتی بود که حالا نمیتوانم بروم . نکند زندگی همان شیرموز بستنی بود که هفته ی گذشته سر ظهر داغ وسط بازار خوردم و بخاطر کالری اش عذاب وجدان گرفتم؟ نکند زندگی همان یک ساعت سریال دیدن با پدر و مادرم بود؟ همان نیم ساعت ورزش کردن همان دوش آب سردی که وسط گرما گرفتم همان کلاس درسی که برای دختران برگزار کردم . مگر زندگی بیشتر از این چه بود؟ من ترسیده ام .خجالت نمیکشم اگر بگویم ترسیده ام و رنجورم از برهه ی از تاریخ که در آن با تمام آنهایی که دوست شان دارم گیر افتاده ام‌. که پر از کرختی فقط خودم را به امواج دریا سپردم و چشمانم را بسته ام .چون حتی اگر شنا بلد باشم من مسیر را نمی‌دانم. اگر زندگی تمام آن لحظات کوچک بود کاش خدای زندگی اجازه دهد دوباره تجربه اش کنم چون هر موشکی که از کنارم بگذرد بیشتر مطمئنم می‌کند که می‌خواهم زندگی کنم ولو که آن زندگی همان لحظات کوچک باشد . #عادله_زمانی @adelez

به یه کرختی عجیبی رسیدم خودمو رها کردم گفتم خدایا خودت میدونی و من ... به خودت میسپارم‌.

‏مرا طوری در آغوش بگیر که انگار فردا می‌میرم... و فردا چطور؟ طوری در آغوشم بگیر که انگار از مرگ بازگشته‌ام ... نزار قبانی @ad
‏مرا طوری در آغوش بگیر که انگار فردا می‌میرم... و فردا چطور؟ طوری در آغوشم بگیر که انگار از مرگ بازگشته‌ام ... نزار قبانی @adelehz

Repost from کاف
یه عده حرومزاده هم الان به فکر دزدی از خونه مردیمه که از تهران رفتن الان اومدن تو کوچمون زنگ یه واحد از هر ساختمون رو تصادفی زدن و رفتن تا ساختمونای خالی رو شناسایی کنن #ارسالی Mehrdad @Kafiha

_« چه مدتی است که در جبهه خدمت می کنی؟» _«شش ماه و هفت روز» _«بهت یک نصیحت می‌کنم؛ شایدم یک وصیت!» _«آن چیست؟» _«روز شماری مک
_«چه مدتی است که در جبهه خدمت می کنی؟» _«شش ماه و هفت روز» _«بهت یک نصیحت می‌کنم؛ شایدم یک وصیت!» _«آن چیست؟» _«روز شماری مکن. حتی اگر فکر می‌کنی در مهلکه افتاده‌ای روز شماری مکن! حالا هم لحظه شماری مکن! شب نمی‌تواند تمام نشود. طبیعت شب آن است که برود رو به صبح. نمی‌تواند یک جا بماند. مجبور است بگذرد. اما وقتی تو ذهنت را اسیر گذر لحظه‌ها کنی، خودت گذر لحظه‌ها را سنگین و سنگین‌تر می‌کنی؛ بگذار شب هم راه خودش را برود.» محمود دولت آبادی @adelehz

اینقدر دلم گرفته دلم میخاد عامر باشم خدا خودش بگه پاشو بیا خونه ام یکم سبک شی 🥺

ولی خدا کمک میکنه از این روزها بگذریم ..🥺🖤

اشک می‌ریزی و می‌گویی: پس رویاهایمان چه؟ می‌بوسمت و می‌گویم: بخواب،‌ در خاورمیانه رویا داشتن، خودش رویاست @adelehz
اشک می‌ریزی و می‌گویی: پس رویاهایمان چه؟ می‌بوسمت و می‌گویم: بخواب،‌ در خاورمیانه رویا داشتن، خودش رویاست @adelehz

قدر کسایی رو که حالتون رو پرسیدن، زنگ زدن، پیام دادن، بدونید.

تورا در جنگ دوست خواهم داشت وقتی نفیر آخرین موشک از کنار گوشم بگذرد . و در صلح وقتی کبوتری شاخه ای زیتون بر فراز دریای پیش رویم رها کند . و در خنده وقتی گوشه ی لبانم کشیده می‌شود. و در گریه وقتی اشکهایم گونه ام را می‌سوزاند... من خودم را فراموش میکنم اما دوست داشتنت را نه تو این را بیاد داشته باش... #عادله_زمانی @adelehz

در این کشاکشِ ناامنی و بلا و خطر مرا به خلوت امنش که راه خواهد داد ؟! حسین منزوی @adelehz

چه خوب که هایده رو میشناسم ... چه خوب که خوند و این آهنگها رو بر جای گذاشت..

Hayedeh Shanehayat.mp38.64 MB

photo content

گاهی فکر میکنم کاش آدم عصر جدید نبودم . زنی بودم که ۸۰۰ سال قبل یا در هرات یا در شیراز زندگی می کرد.همسر مرد میانسالی با موهای جو گندمی و قد بلند که وقتی غروب ها به خانه برمی‌گشت تنش بوی آفتاب می داد . وقتی من گوشه ی اتاق پاک سمت راست خانه نمازم را می‌خواندم. او در اتاق دیگری پیاله ای شراب می نوشید. نه من به رویش می آوردم و نه او از من می پرسید چه میکنم. و بعد آنقدر قصه داشتیم که برای هم بگویم تا از قصه سیراب شویم و سپیده ی صبح بدمد . آن وقت تب جنگ و درد کجا بود که بخواهد جان مان را بر لب رساند ؟ با همان لقمه ی نان گرمی که از تنور کوچک مان بیرون می آمد شاد بودیم . من انسان عصر جدید اگر نبودم . بوی آفتاب تن سترگ آن مرد را از تمام جهان بیشتر دوست داشتم. #عادله_زمانی @adelehz

دوستان اینقدر از خارج از کشور نگید توروخدا مراقب خودت باش ! خوب ما الان چیکار کنیم ؟ گنبد آهنین شخصی مون و فعال کنیم یا تو چهارچوب در وایستیم؟ نشستیم داریم خنده ی عصبی مون و میکنیم دیگه😅😐

مثل اولین صبح بعد از جنگ زیبایی ؛ اما غمگین ... حسن آذری