شعرنوش
Відкрити в Telegram
شعر وقطعات ادبى وموسيقى ما کار و دکان و پیشه را سوختهایم شعر و غزل و دو بیتی آموختهایم در عشق که او جان و دل و دیدهٔ ماست جان و دل و دیده هر سه بردوختهایم
Показати більше573
Підписники
Немає даних24 години
-57 днів
+230 днів
Архів дописів
573
ای کاش دلت از دل تنگم خبری داشت
یا ناله ی من در دل سنگت اثری داشت
یا شام فراقت ز پی خود سحری داشت
یا نرگس مخمور تو بر من نظری داشت
ترسم نشوی با خبر از حال دل من
تا سوسن و سنبل به در آید ز گِل من
هرکس که تو را دید ز خود کرد فراموش
هر کس که لبت دید، شد از غیر تو خاموش
ای کاش شبی بینمت از می شده مدهوش
رندانه کشم تا سحرت تنگ در آغوش
ای زلف طلایی ، تو کجایی ، تو کجایی
کز کار فرو بسته ی دل عقده گشایی
ای گل به خدا زندگی از بوی تو دارم
دل معتکف گوشه ی ابروی تو دارم
روز از همه عالم هوس کوی تو دارم
شب با دل خود قصه ی گیسوی تو دارم
ای کاش شبی تنگ در آغوش تو باشم
می از کف تو گیرم و مدهوش تو باشم
ای کاش سرم بر سر زانوی تو باشد
یا پنجه ی من شانه ی گیسوی تو باشد
امشب لب من بر لب خوشگوی تو باشد
شب تا به سحر چشم من و روی تو باشد
ای کاش بیایی و نهی لب به لب من
تا خوش گذرد با سر زلف تو شب من
ای برده سر زلف تو آرام و قرارم
تا چند برای تو غم دل بشمارم
تا چند به جای تو بود اشک کنارم
از مرغ سحر پرس که هر شب به چه کارم
کاش ای سحر از بهر خدا زودتر آیی
یا ای مه تابان تو به جای سحر آیی
ای کاش نمی دیدمت ای ماه دل افروز
تا کس نشنیدی ز من این ناله ی جانسوز
ای گونه ی تو سرخ تر از لاله به نوروز
نیکی کن و مشنو ز رقیبان بد آموز
ای کاش دلت از دل تنگم خبری داشت
یا ناله ی من در دل سنگت اثری داشت
#عماد_خراسانی
@shernush
573
فنجان آب فنچهایم را عوض کردم
و ریختم در چینهجایِ خُردشان ارزن
وان سویتر ماندم
محو تماشاشان.
دیدم که مثل هر همیشه، باز، سویاسوی
هی میپرند از میله تا میله
با رَفرفهی آرام پرهاشان.
گفتم چه سود از پر زدن، در تنگنایی اینچنین بسته
که بالهاتان میشود خسته؟
گفتند (و با فریاد شاداشاد):
«زان میپریم اینجا که میترسیم
پروازمان روزی رود از یاد»
#استادشفیعی_کدکنی
@shernush
