Resident Evils™
Відкрити в Telegram
🌿به نام پروردگار 🔺رزیدنت ایولز : ➖چنلی بی حاشیه برای هواداران رزیدنت ایول ⚜قدیمی ترین منبع خبری رزیدنت ایول در تلگرام(از ۱۳۹۴) ارتباط با ادمین:
Показати більше1 811
Підписники
Немає даних24 години
+97 днів
+3330 днів
Архів дописів
1 811
🔺لیان از اون دسته آدماست که تا سرحد مرگ هم مبارزه کنه، درخواست کمک نمیکنه
➖دفعات زیادی رو دیدیم که رویارویی های خطرناکی رو پشت سر گذاشته نمونه آخریش، مقابله کردن با زینو با وجود مریضیش
▪️توو دمنیشن وقتی میبینه تیر تپانچه تموم کرده، کاملا جدی و مصمم رو تایرنت به اون عظیم جثه ای، چاقو میکشه تا حدی که، تایرنت بش برمیخوره و به سمت لیان هجوم میاره
🤝اینم از قلم نندازیم که همیشه پای یه فرشته نجاتی درمیون هست
🔰جالبه بدونید توو مانگا دث آیلند، هانیگن بعد از مشاهده سلفی لیان با جنازه شیر آلوده به لیان لقب "گرگ تنها" رو میده
#ReDamnation
#ReDeathIsland
#Fact
➿➖➖➖➖➖➖➿
→@ResidentEvils←
1 811
چپتر ۴ - آخرین نبرد
انفجارها ساختمان را میلرزاند.
گرد و خاک از سقف فرو میریخت. لولهها میترکیدند و بخار داغ از دیوارها بیرون میزد.
ربکا و بیلی سرانجام به آزمایشگاه رسیدند.
در انتهای سالن، مردی ایستاده بود.
جیمز مارکوس؛ جوان، سالم،با لبخندی آرام.
بیلی اسلحهاش را بالا آورد.
بیلی: تموم شد، مارکوس.
مارکوس سرش را کج کرد.
مارکوس: تموم شد؟ تازه شروع شده.
ربکا جلو رفت.
ربکا: چرا این کار رو کردی؟ چرا امبرلا رو نابود کردی؟
مارکوس مکث کرد. نگاهش برای لحظهای خالی شد.
مارکوس: چون امبرلا من رو ساخت... و بعد خواست نابودم کنه. اسپنسر فکر کرد با یه گلوله تمومم میکنه. اما اشتباه کرد.
دستش را بالا آورد.
پوستش تکان خورد.
زالوهای سیاه زیر پوستش خزیدند.
مارکوس: من دیگه اون آدم نیستم. من چیزی شدم که امبرلا ازش میترسید.
بدنش تکان خورد.
ملکه لیچ بدن او را کاملا در اختیار گرفت.
مارکوس فریاد زد: و حالا... شما هم مثل اسپنسر میسوزید!
موجودی عظیم در برابرشان ایستاد.
پوستش براق و تیره بود. زالوها زیر پوستش میجنبیدند. چشمانش دیگر مال مارکوس نبود.
بیلی شلیک کرد.
💥💥💥
گلولهها فقط برای لحظهای موجود را عقب راندند.
ملکه لیچ با سرعت حمله کرد.
بیلی به زمین افتاد. اسلحهاش از دستش پرت شد.
ربکا فریاد زد: بیلی!
خودش را جلو انداخت و با شلیکهای پیاپی موجود را متوقف کرد.
ملکه لیچ عقب رفت.
بیلی دوباره بلند شد. خون از پیشانی اش پایین می ریخت.
بیلی: باید راهی برای کشتنش پیدا کنیم!
ربکا به اطراف نگاه کرد.
اسناد روی میز. یکی از پروندهها باز بود.
عکسی از ملکه لیچ که زیرش نوشته شده بود:
ضعف: نور فرابنفش - تخریب سلولی فوری
ربکا سرش را بلند کرد.
سقف آزمایشگاه.
نورگیرهای قدیمی. پوشیده از زنگ و گرد و خاک.
ربکا: بیلی! سقف!
بیلی نگاه کرد.
بیلی: باید بازش کنیم!
ربکا به سمت پنل کنترل دوید.
ملکه لیچ متوجه شد.
با نعرهای به سمتش هجوم آورد.
بیلی خودش را میان آن ها انداخت.
بیلی: برو! من نگهش می دارم!
ربکا فریاد زد: بیلی!
بیلی: برو!
با مشت و لگد و هرچه در دست داشت، ملکه لیچ را عقب می راند.
ربکا دستش را روی پنل گذاشت و دکمه را فشار داد.
موتورهای قدیمی ناله کردند.
سقف تکان خورد.
نورگیرها یکییکی باز شدند.
☀️ نور خورشید وارد آزمایشگاه شد.
ملکه لیچ فریاد کشید.
نوری که به پوستش میخورد، او را میسوزاند.
موجود به خودش پیچید. زالوها زیر پوستش میجوشیدند و میسوختند.
اما هنوز تمام نشده بود.
در آخرین لحظات، ملکه لیچ دوباره به سمت ربکا حمله کرد.
بیلی خودش را مقابل او انداخت و با تمام توان شلیک کرد.
ربکا نیز آخرین گلوله هایش را خالی کرد.
☀️ نور بیشتر وارد آزمایشگاه شد.
نورگیرهای بیشتری باز شدند.
ملکه لیچ نعره کشید.
پوستش ترک خورد.
زالوها یکییکی از بدنش جدا شدند و روی زمین سوختند.
موجود به زانو افتاد.
و بعد... فرو ریخت.
جسد مارکوس روی زمین افتاد.
جوانیاش از بین رفته بود؛ پیر، خسته، مرده.
بیلی نفسنفس میزد. به ربکا نگاه کرد.
بیلی: تموم شد؟
ربکا به جسد مارکوس نگاه کرد.
ربکا: فکر کنم... آره.
ساختمان تکان خورد. گویا انفجار نزدیک بود
بیلی: باید بریم!
آن دو با تمام سرعت از ساختمان خارج شدند.
راهروها فرو می ریختند. آتش از هر طرف زبانه می کشید.
از پلهها بالا رفتند. از درب خروجی بیرون زدند.
چند لحظه بعد...
💥💥
بخشهایی از ساختمان پشت سرشان فرو ریخت.
آن دو روی زمین افتادند.
خسته.
زخمی.
اما زنده...
#ReNarration
➿➖➖➖➖➖➖➿
→@ResidentEvils←
1 811
💠امروز لیان پس از ۲۸ سال باز با راکن برمیگرده
🔺اگه تایم زون شهر راکن رو، همزمان با منطقه زمانی مرکزی (CT) یکی بگیریم، لیان تا کمتر از ۸ ساعت دیگه توو دنیای رزیدنت ایول به شهر راکن برمیگرده
➖محیط ها، ماشین ها و وسایل همون حال و هوای قدیمی رو دارن... اسکلت افرادی که توو اون شب جونشون رو از دست دادن دوباره جلوی چشم لیان ظاهر میشن
🥀فکر کردن به اتفاقات اون شب فراموش نشدنی، کار هر روز لیان شده...
🔰این بار لیان تمام سعیشو میکنه یه نفر رو نجات بده...
#Re9
➿➖➖➖➖➖➖➿
→@ResidentEvils←
1 811
💠امروز، ۸ اکتبر داستان رزیدنت ایول رکوئیم به جریان میوفته...
🔺۲۸ سال از نورانی شدن شهر راکن در شب میگذره...
▪️در یکی از شهر های حومه جنگل راکن، که رن وود نام داره، یک سری مرگهای مشکوک رخ داده.
اخرین جنایت تو یه هتل متروکه در رن وود اتفاق افتاده؛ جایی که ۸ سال پیش مادر گریس یعنی آلیسا اشکرافت به طرز وحشتناکی کشته شده بود.
▫️گریس، تحلیلگر اطلاعاتی FBI که هنوز با ترومای مرگ مادرش دست و پنجه نرم میکنه، مامور بررسی پرونده میشه.
همزمان لیان کندی مامور کهنهکار DSO، هم به خاطر گزارش گم شدن یه افسر پلیس به همون منطقه اعزام میشه.
🔰مسیر این دو نفر به هم میرسه و مجبور میشن با گذشته های تاریک خودشون و حقیقت پنهان شهر راکن روبرو بشن.
#Re9
➿➖➖➖➖➖➖➿
→@ResidentEvils←
1 811
+1
🔰صفحه اسکن شده از سری جدید مجله CGWorld که به مدل چهره، موکپ و کانسپت آرت های رکوئیم پرداخته
➖طبق آمار منتشر شده از فهرست مجله، ۲۴ صفحه به RE Engine در این مجله اختصاص داده شده
➿➖➖➖➖➖➖➿
→@ResidentEvils←
1 811
Repost from Resident Evils™
🔺۱ اکتبر... روزی که قطعنامه پاکسازی نهایی، اجرا شد
➖شهری پر از مرده متحرک... جایی که تمام راه های ارتباطی با شهر های اطراف بسته شده بود... دولت آمریکا تصمیم گرفت با انفجار اتمی، کابوسی که توو شهر جریان داشت رو خاتمه بده
#Re3Remake
➿➖➖➖➖➖➖➿
→@ResidentEvils←
1 811
🔺۳۰ سپتامبر ... روزی فراموش نشدنی برای لیان
➖لیان تنها در طول یک روز، چیز هایی را تجربه میکنه که در ۲۱ سال زندگی عمرش تجربه نکرده بود:
➖اون مجبور به کشتن همکار هایی میشه که ورودش رو میخواستن جشن بگیرن
➖مجبور به کشتن افسری میشه که توو پاسگاه بهش کمک کرده بود
➖زن مرموزی که در همون نگاه اول بهش دلبسته بود رو "ظاهرا" از دست میده...
🔖در بامداد ۳۰ ام، لیان به همراه کلیر و دختر ویلیام بیرکین یعنی شری بیرکین موفق میشن که از شهر راکن فرار کنند
🔰توو این روز قطعنامه "پاک سازی نهایی" توسط کنگره آمریکا برای این شهر، تنظیم میشه، تصمیمی که منجر به پاک شدن راکن از نقشه ها میشه...
#Re2
➿➖➖➖➖➖➖➿
→@ResidentEvils←
1 811
+3
🔺تفاوت اصلی با روایت ریمیک
توو ریمیک اینطور گفته شده، لیان از بالایی ها دستور میگیره که تا اطلاع بعدی وارد شهر نشه
چند روز میگذره... خارج از شهر، بی خبر از همه چیز؛ لیان خود سر تصمیم میگیره به سمت شهر حرکت کنه تا بفهمه چه خبره
توو راه نزدیک یک پمپ بنزین توقف میکنه، و حین پر کردن باک ماشینش، صدایی از مغازه نزدیک پمپ بنزین میشنوه
لیان برای کاوش به سمت مغازه حرکت میکنه، که با صحنه ی یک آدم خواری غیر عادی مواجه میشه. با بوجود اومدن کلی علامت سوال در ذهنش، لیان تصمیم به ترک اونجا رو میگیره که از همون درب ورودی ناگهان کلیر ردفیلد وارد میشه...
این دو نفر تصمیم به خروج از اونجا رو میگیرن و با ماشین به سمت شهر حرکت میکنن
#Re2Remake
➿➖➖➖➖➖➖➿
→@ResidentEvils←
1 811
🔺29 سپتامبر... سالگرد آغاز داستان لیان... (بر اساس روایت نسخه اوریجینال)
پیشینه: در تاریخ ۲۲ سپتامبر ۱۹۹۸ شهری به نام راکن در معرض شیوع ویروس T به واسطه موش های فاضلابی قرار میگیره طوری که اوضاع طی ۲ روز بسیار وخیم میشه و ارتش آمریکا دستور محاصره شهر رو صادر میکنه، امبرلا از فرصت سو استفاده میکنه و یک سری سلاح های بيو ارگانیک رو وارد معرکه میکنه... شهر راکن عملا به جهنم تبدیل میشه
طی ۴ روز شهر به فروپاشی کامل میرسه طوری که در ۲۸ پاسگاه پلیس به کل سقوط میکنه، ارتش شهر رو ترک میکنه و تعداد کل بازمانده ها به زیر ۳٪ میرسه
توی اون شب، لیان از دوست دخترش جدا میشه و تصمیم میگیره توو میخونه شب زنده داری کنه
بامداد ۲۹ سپتامبر، با وجود خماری، لیان به سمت راکن حرکت میکنه، توو مسیر با دختری به اسم کلیر ردفیلد آشنا میشه، کسی که به قصد پیدا کردن برادر بزرگترش پاشو به شهر راکن میزاره...
#RE2
➿➖➖➖➖➖➖➿
→@ResidentEvils←
1 811
Repost from Souls Gate
⚔️ چنلی برای سولزلایک پلیرها ⚔️
📜 از عمیقترین لورها و رازهای مخفی،
🎮 تا بهترین بیلدها، آرتها و راهنماهای مفید گیم.
📰 اخبار دنیای سولزلایک.
🎭 پستهای میم و سرگرمی برای سولزلایک پلیرها.
🔥 فعالیت روزانه و محتوای جدید، هر روز!
⚔️ اگر عاشق سبک سولز هستی، حتماً جوین شو!
📣Channel : @Souls_Gate
🌐Group : @Souls_Gate_GP
1 811
🔺کاتسین های بازیابی شده از Separate Ways توسط مادنویس Keff0
➖بعد بازیابی لاین ها و کاتسین های داستان اصلی، Keff0 این بار به دی ال سی ایدا وانگ پرداخته...
#Re4Remake
➿➖➖➖➖➖➖➿
→@ResidentEvils←
1 811
چپتر ۳ - گذشتهی بیلی
هرچه ربکا و بیلی بیشتر در مرکز آموزش پیش می رفتند، تاریکی سنگین تر می شد.
لامپهای شکسته راهرو ها بالای سرشان سوسو میزدند و هر چند قدم، سایهای از دیوار جدا میشد.
ربکا نفسش را حبس کرد.
موجودی از تاریکی بیرون خزید. پوستش کشیده و خاکستری بود، و استخوانهایش زیر پوست برهنه تکان می خوردند.
بیلی اسلحهاش را بالا آورد.
💥 بوم
گلولهها موجود را عقب زدند، اما کافی نبود. موجود با نعرهای خفه دوباره به جلو خزید.
ربکا فریاد زد: بیلی! سمت چپت!
بیلی خودش را کنار کشید و با شانهاش موجود را به دیوار کوبید. صدای شکستن استخوان در سکوت راهرو پیچید.
هر دو فرصت را غنیمت شمردند و با شلیک های پیاپی آن را از پا در آوردند.
ربکا نفسنفس می زد. دستش می لرزید.
بیلی نگاهی بهش انداخت.
چیزی نگفت. فقط خشاب خالی را عوض کرد.
ربکا زیر لب گفت: تو... چطور این قدر راحت میکشی؟
بیلی مکث کرد.
بیلی: راحت نیست.
ربکا سرش را بلند کرد.
بیلی: فقط یاد گرفتم نشون ندم.
ربکا تازه داشت متوجه می شد. اون مردی که تو پرونده بهعنوان قاتل بی رحم ثبت شده بود، الان با دستهای خونین کنارش ایستاده بود، اما نه برای کشتن. برای زنده ماندن.
بیلی دوباره راه افتاد.
بیلی: تو یه عملیات، یه روستا بمباران شد. من دستور رو اجرا کردم. اما اونا تصمیم گرفتند من مقصر باشم. غیرنظامی ها مردند. من زنده ماندم.
ربکا بلند شد.
ربکا: تو فقط دستور رو اجرا کردی.
بیلی: آره. و همین کافیه که یه عمر باهاش زندگی کنم.
ربکا دیگر چیزی نگفت. اما نگاهش عوض شده بود. دیگر برایش مهم نبود پرونده چه میگفت.
اعتماد میان آن دو، آرامآرام شکل گرفت.
آن دو به اتاقی رسیدند که درش نیمهباز بود.
تابلویی بالای در آویزان بود:
آزمایشگاه شماره ۳ — پروژه ی ملکه
ربکا وارد شد.
پرونده هایی روی میز پخش بود. گرد و خاک رویشان نشسته بود.
بیلی یکی از پرونده ها را برداشت و ورق زد.
عکس مردی با روپوش سفید.
زیرش نوشته شده بود:
جیمز مارکوس - بنیانگذار امبرلا
ربکا نزدیک شد.
ربکا: مارکوس؟ مگه نمرده بود؟
بیلی صفحه ی بعدی را نشانش داد.
گزارش محرمانهای دربارهی عملیاتی به نام "پاک سازی"
➖➖➖
فلشبک - ۱۰ سال پیش
شب بود. باران می بارید.
عمارتی قدیمی در حاشیه شهر.
جیمز مارکوس وارد شد. کلید را در قفل چرخاند.
از پشت سرش صدای قدم هایی میآمد.
مارکوس لبخند زد.
مارکوس: اسپنسر... بالاخره فرستادی؟
سربازان وارد شدند.
💥بوم
گلوله ای به سینه ی مارکوس خورد.
او به عقب پرت شد و از پلهها پایین افتاد.
در همان لحظه، یکی از شیشه های آزمایشگاه که حاوی زالویی سیاه بود، از قفسه جدا شد و به زمین خورد و شکست
زالو روی زمین تکان خورد. به سمت مارکوس خزید.
مارکوس نفس می کشید. ضعیف. اما هنوز زنده.
زالو از دهانش وارد شد.
چشمان مارکوس برای لحظه ای باز شد... و بعد بسته شد.
جسدش داخل فاضلاب افتاد.
سربازان رفتند
باران ادامه داشت.
پایان فلشبک
➖➖➖
ربکا پرونده را بست.
ربکا: اون نمرده... زنده شده.
بیلی: و ۱۰ سال تو فاضلاب منتظر مونده.
ربکا: چرا؟
سکوت سنگینی اتاق را پر کرد.
در همین حین، از عمق راهرو، صدایی آمد.
نه ناله. نه فریاد.
صدای کشیده شدن چیزی روی زمین.
ربکا برگشت.
ملکه لیچ دوباره ظاهر شد.
این بار موجود بسیار قدرتمندتر از قبل بود. پوستش براق و تیره بود، و زالوهایی زیر پوستش تکان میخوردند.
💥بوم
بیلی شلیک کرد.
ربکا هم پشت سرش قرار گرفت.
اما ملکه لیچ موجودی نبود که با چندین گلوله متوقف شود.
بیلی فریاد زد: عقب! عقب!
ساختمان شروع به لرزیدن کرد. گرد و خاک از سقف فرو ریخت.
راهی جز ادامه دادن وجود نداشت.
آنها باید خودشان را به آزمایشگاه های زیر زمینی می رساندند...
جایی که مارکوس منتظر آخرین رویارویی بود.
#ReNarration
➿➖➖➖➖➖➖➿
→@ResidentEvils←
