uk
Feedback
💌 دلنوت

💌 دلنوت

Відкрити в Telegram

دل‌نوت (Delnote) اشعار و نوشته‌های زیبا و ماندگار منتشر می‌کند. در انتشار زیبایی‌های دنیا با معرفی ما به دوستان‌تان سهیم باشید https://t.me/delnote

Показати більше
940
Підписники
-124 години
+77 днів
+2230 день
Архів дописів
♥️ ریشه در اعماق اقیانوس دارد شاید این گیسو پریشان‌کرده بیدِ وحشیِ باران یا نه! دریایی‌ست گویی، واژگونه بر فراز شهر شهر سوگواران هر زمانی که فرو می‌بارد از حد بیش ریشه در من می‌دواند پرسشی پی‌گیر با تشویش رنگ این شب‌های وحشت را تواند شُست آیا از دل یاران؟ چشم‌ها و چشمه‌ها خشکند روشنی‌ها محو در تاریکیِ دلتنگ هم چنان که نام‌ها در ننگ هر چه پیرامون ما غرق تباهی شد آهْ باران! ای امید جان بیداران بر پلیدی‌ها که ما عمریست در گرداب آن غرقیم آیا چیره خواهی شد؟ #فریدون مشیری @delnote

🎵"رقص ایرانی" #کیوان_ساکت @delnote

مرگ منتظر نمی‌ماند؛ پس زندگی هم نباید انتظار بکشد. ‏#ایوان_تورگنیف @delnote
مرگ منتظر نمی‌ماند؛ پس زندگی هم نباید انتظار بکشد. ‏#ایوان_تورگنیف @delnote

#داستایفسکی چه قشنگ میگه: "نمیدانم دارم روزهایم را می‌کُشم یا روزهایم دارند مرا می‌کشند! در هر صورت جنایتی در حال وقوع است." @delnote

♥️ باران، غروب، ماه، اتوبوسی که ممکن است باید مرا دوباره ببوسی که ممکن است... این لحظه... لحظه... لحظه... اگر آخرین... اگر... ـ بس کن! نزن دوباره نفوسی که ممکن است من قول می‌دهم که بیایم به خواب تو زیبا، در آن لباس عروسی که ممکن است دل نازکی و دل نگرانی چه می‌شود من نیستم، تو شهر عبوسی که ممکن است ماشین گذشته از تو و هی دور می‌شود با سرعتی حدود صد و سی که ممکن است حالا تو در اتاق خودت گریه می‌کنی من پشت شیشه‌ی اتوبوسی که ممکن است... #نجمه_زارع @delnote

اگر به سختی دل‌شکسته شدی اما همچنان شهامت مهربان بودن با دیگران را داری، پس لایق عشقی عمیق‌تر از اقیانوس هستی... #نیکیتا_گیل @delnote

♥️ ما  دلشدگان خسرو شيرين پناهيم ما كشته‌ی آن مه رخ خورشيد كلاهيم ما از دو جهان غير تو ای عشق نخواهيم صد شور نهان با ما، تاب و تب جان با ما در اين سر بی‌سامان، غم‌های جهان با ما با ساز و نی، با جام می، با ياد وی شوری دگر اندازيم، در ميكده‌ی جان جمع مستان غزل‌خوانيم همه مستان سر اندازيم، سر افرازيم جز اين هنر ندانيم، كه هر چه می‌توانيم غم از دلها بر اندازيم، بر اندازيم... ‌ #فریدون_مشیری @delnote

چشمی که تو را دیده از عشق نترسیده برقی که تو می‌بینی سودای دگر دارد… #مریم_قهرمانلو @delnote
چشمی که تو را دیده از عشق نترسیده برقی که تو می‌بینی سودای دگر دارد… #مریم_قهرمانلو @delnote

🎵”تو را نگاه می‌کنم” #ابی @delnote

برخی رویدادها تو را از پای خواهند انداخت، ولی چه خوب است اگر بتوانی این‌گونه بیاندیشی که اگر شب نبود؛ هیچ اسمی نداشتیم که برای روز بگذاریم. #رومن_گاری @delnote

بگو به باران ببارد امشب بشوید از رخ غبارِ این کوچه باغ‌ها را که در زلالش سَحَر بجوید ز بی‌کران‌ها حضورِ ما را. به جست‌وجوی کرانه‌هایی که راهِ برگشت از آن ندانیم من و تو بیدار و محوِ دیدار سبک‌تر از ماهتاب و از خواب روانه در شطّ‌ِ نور و نرما ترانه‌ای بر لبان بادیم به تن همه شرم‌و‌شوخِ ماندن به جانِ جویان، روانِ پویانِ بامدادیم. ندانم از دور و دور‌دستان نسیمِ لرزانِ بالِ مرغی‌ست و یا پیام از ستاره‌ای دور که می‌کشاند بدان دیاران تمام بود و نبودِ ما را. درین خموشی و پرده‌پوشی به گوشِ آفاق می‌رساند، طنینِ شوق و سرودِ ما را. چه شعرهایی که واژه‌های برهنه امشب نوشته بر خاک و خار و خارا چه زادِ راهی بِه از رهایی شبی چنان سرخوش و گوارا! درین شب پای مانده در قیر ستاره سنگین و پا‌به‌زنجیر کرانه لرزان در ابرِ خونین تو دانی آری، تو دانی آری دلم ازین تنگنا گرفته. بگو به باران ببارد امشب بشوید از رخ غبارِ این کوچه باغ‌ها را که در زلالش سَحَر بجوید ز بی‌کران‌ها حضورِ ما را. محمدرضا شفیعی کدکنی تهران، ۱۳۴۹ دفتر «مثل درخت در شب باران» #بگو_به_باران آهنگساز: پیام جهانمانی تنظیم: اشکان آبرون خواننده: آرمان گرشاسبی

نه در خیال خزانم نه در هوای بهار!   کنار این آتش نشسته‌ام که شبی را به روز آرم و بس چنان که کُنده‌ی مُرده چنان که هیزم محض.   #منصور_اوجی @delnote

♥️ برایم بنویس، چه تنت هست؟ لباست گرم است؟ برایم بنویس، چطوری می‌خوابی؟ جایت نرم است؟ برایم بنویس، چه شکلی شده‌ای؟ هنوز مثلِ آن وقت‌ها هستی؟ برایم بنویس، چه کم داری، بازوان مرا؟ برایم بنویس، حالت چطور است، خوش می‌گذرد؟ برایم بنویس، آن‌ها چه می‌کنند، دلیری‌ات پابرجاست؟ برایم بنویس، چه می‌کنی، کارت خوب است؟ برایم بنویس، به چه فکر می‌کنی، به من؟ بدیهی است فقط من از تو می‌پرسم و جواب را می‌شنوم که از دهان و دستت می‌افتد. اگر خسته باشی، نمی‌توانم باری از دوشت بردارم اگر گرسنه باشی، چیزی ندارم که بخوری و چنین است که انگار بیرون از این جهانم، طوری که انگار فراموشت کرده‌ام. ‌ ‌ #برتولت_برشت هرگز، مگو هرگز @delnote

🎵”Diamond Mashup” #Shahrad_Omidvar @delnote

♥️ رنج بردن چشمانِ ما را می‌گشاید و کمک می‌کند چیزی را ببینیم که در غیر این صورت نمی‌دیدیم. بنابراین فقط برای شناخت مفید است و بجز آن تنها در خدمت زهرآلود کردن وجود است: "او رنج برده، بنابراین فهمیده است" این همه‌ی آن چیزی است که می‌توانیم درباره یک قربانی بیماری، بی‌عدالتی یا هر نوع بدبختی دیگر بگوییم. رنج بردن هیچکس را بهتر نمی‌کند (مگر آنانی را که از قبل خوب بودند). رنج فراموش می‌شود چنانکه همه چیز فراموش می‌شود. رنج وارد "میراث بشریت" نمی‌شود و خود را اصلا به هیچ طریقی حفظ نمی‌کند. بلکه خود را هدر می‌دهد، همانطور که همه‌چیز هدر می‌شود. ‌ ‌‌ ‌‌ #امیل_چوران دردسرهای متولد شدن @delnote

و آیا موافقی که رنگِ سبزِ جنگلی‌ قدیمی‌ قادر است آدم را به خلسه‌ای مقدس فرو ببرد؟ و آیا موافقی که فاصله‌ها، گرچه نفس‌گیرند ولی‌ به ما می‌‌آموزند عشق را در هر چیزی و هر جایی‌ جستجو کنیم؟ به من بگو، اگر جریانِ لطیفِ رودخانه‌ی پشتِ این کلبه چوبی نشانی‌ از تو ندارد و اگر مرغِ ماهیخوار که هر روزِ خدا سری به اینجا می‌‌زند خبری از تو نمی‌‌آورد و اگر پشت ابر‌های بارانی دیشب پنهانی نگاهم نمی‌‌کردی و اگر با بازی کودکان همسایه، شادمانی برای من نمی‌‌فرستی، پس عشق را و تو را محبوبِ خوبِ خوبِ من، کجا بیابم؟ #نيكى_فيروزكوهی @delnote

یکی از جملاتی که خیلی با آن احساس همدلی می‌کنم این جمله از آگاتا کریستی هست که می‌گوید: "من زندگی کردن را دوست دارم. گرچه زمانهایی به شدت و حدت بسیاری احساس درماندگی کرده‌ام و رنج بسیار کشیده‌ام، اما با وجود تمام رنجها تقریبا با قطعیت حس می‌‌کنم که «زنده بودن»، موهبت بزرگی است." زندگی هیچ‌گاه خالی از رنج نبوده و گاهی رنج‌ها آدمی را به زانو در می‌آورند ولی تا زنده هستیم چاره ای جز زیستن و خوب زیستن نداریم تا خسران هم بر باقی رنج‌هایمان افزون نشود. The Persuit of Happiness (2006) @delnote

تو شبیه کوچه‌هایی بودی که به دریا می‌رسید #دلنوشته @delnote

خزان به لطف تو چشم و چراغ تقویم است که دیدن تو در این فصل اتفاق افتاد #حسین_منزوی @delnote

♥️ آدم همین یک‌چیز را یاد بگیرد٫ که جایی که باید گریه کند، گریه کند. نریزد تو خودش؛ چون بزرگ شده یا چون آدم بزرگ‌ها گریه نمی‌کنند. (عجب دروغ بزرگی!) که یاد بگیرد جایی که باید فریاد بزند، فریاد بزند. که وقتی باید عصبانی باشد، عصبانی باشد واقعا، نه تندیس صبر و حلم و شکیبایی! که یاد بگیرد قرار نیست خون خونش را بخورد، ولی به همه لبخند احمقانه‌ی نایس و کول تحویل بدهد و در عوضش مدالِ بدردنخورِ « فلانی؟ وای! هیچ‌وقت ندیدم عصبانی باشه، همیشه ریلکس و آرومه، دلش مثل دریاست! » را تحویل بگیرد. یاد بگیرد وقتی نمی‌خواهد کسی بماند، حالیِ طرف کند که نباید بماند؛ و وقتی نمی‌خواهد کسی برود، به موقعش داد بزند: « آهای! نمی‌خواهم بروی.» آدم تا آخر عمرش مدیون خودش است، اگر همان‌جا، همان‌وقت؛ به‌ همان‌کس، همان حرفی را که باید بزند، نزند. #حسین_وحدانی @delnote