uk
Feedback
چای شیرین؛

چای شیرین؛

Відкрити в Telegram

و میایی باهم چای تلخ بنوشیم که صدایت استکانم را شیرین کند؟

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
474
Підписники
-224 години
-97 днів
+4330 день

Триває завантаження даних...

Схожі канали
Немає даних
Виникли проблеми? Будь ласка, оновіть сторінку або зверніться до нашого support-менеджера.
Хмара тегів
Немає даних
Виникли проблеми? Будь ласка, оновіть сторінку або зверніться до нашого support-менеджера.
Вхідні та вихідні згадування
---
---
---
---
---
---
Залучення підписників
серпень '26
серпень '26
+527
в 2 каналах
липень '260
в 7 каналах
Get PRO
червень '26
+12
в 10 каналах
Дата
Залучення підписників
Згадування
Канали
30 серпня0
29 серпня0
28 серпня0
27 серпня+1
26 серпня+6
25 серпня+4
24 серпня0
23 серпня+1
22 серпня+3
21 серпня0
20 серпня+1
19 серпня+19
18 серпня+3
17 серпня+1
16 серпня+25
15 серпня+3
14 серпня+2
13 серпня+2
12 серпня+4
11 серпня0
10 серпня+3
09 серпня+2
08 серпня+3
07 серпня+3
06 серпня+2
05 серпня+7
04 серпня+3
03 серпня+2
02 серпня+7
Дописи каналу
این که بخواهی با نشان دادن یک عکس، حست از بعضی لحظات را با کسی به اشتراک بگذاری، شبیه این است که فرمول شیمیایی یک ادکلن را به
+1
این که بخواهی با نشان دادن یک عکس، حست از بعضی لحظات را با کسی به اشتراک بگذاری، شبیه این است که فرمول شیمیایی یک ادکلن را به او بگویی تا عطر آن را حس کند! - ینی نمیدونی
رفیقِ بچگی؛

2
4cade650356148a2b0e6695eedf0550c.mp3
394
3
خدایا اون گشایشی که بهت گفتم، منظورم خودم نبود.
569
4
وقتی خوشی‌هایت نقص پیدا می‌کند، یا شاید به تهِ تهِ شادی که می‌رسی، تازه می‌فهمی غمگینی. از این‌که به انتها رسیده‌ای، لذت نمی‌بری. دلت یک بی‌نهایت می‌خواهد که تمام کمی‌ها و زیادی‌ها، سختی‌ها و رنج‌ها، راحتی‌ها و خوشی‌ها در کنارش کوچک باشد. سَرمَد؛
695
5
لباسِ شخصی به تن داشت و چهره‌ای عمومی به صورت؛ تناقض عجیبی‌ست، آدم می‌تواند سال‌ها خودش را از همه پنهان کند و آخر سر از خودش+1
لباسِ شخصی به تن داشت و چهره‌ای عمومی به صورت؛ تناقض عجیبی‌ست، آدم می‌تواند سال‌ها خودش را از همه پنهان کند و آخر سر از خودش جا بماند.
727
6
درکی از دوست داشتن و دوست داشته شدن ندارند و لافِ بیهودگیِ عشق و زمانِ رسیدن به آن را می‌زنند؛ انگار حقیقت، تنها همان چیزی‌ست که از پنجره‌ی تنگِ فهمِ آنان دیده می‌شود. سکوت کنید؛ برای اثباتِ حرفتان، واژه‌ها را به دارِ منطقِ پوسیده‌تان نکشید و آدم‌ها را بازیچه‌ی افکاری نکنید که هنوز خودتان اسیرِ آنید. هر چیزی که در تقویمِ شما جایی ندارد، بی‌زمان نیست و هر چیزی که در فهمِ شما نمی‌گنجد، بی‌معنا نیست. عشق را با ساعت نسنجید؛ مگر می‌شود طلوع را به خاطرِ آن‌که ساعتِ شما شب را نشان می‌دهد، انکار کرد؟ دوست داشتن و دوست داشته شدن، موهبتی‌ست الهی؛ بعضی نعمت‌ها را باید زیست، نه آن‌که از دور، درباره‌ی بودنشان فلسفه بافت.
701
7
دیگه مغزم نمی‌مَغزه.
1 100
8
Arman Garshasbi - Ziba.mp3
1 052
9
یکی که امن باشه؛ بتونی از تلخی‌هات بگی، از خرابکاری‌هات، از اون تکه‌های به‌هم‌ریخته‌ی خودت، و مطمئن باشی حرفات جایی جز پیش خودش نمی‌مونه چیه ؟ خداروشکر این یکی‌و دیگه دارمش.
1 042
10
-من شیفتهٔ انسان‌هایی هستم که تنهایی‌شان را شناخته‌اند، با او حرف زده‌اند، چای خورده‌اند، در آغوشش گرفته‌ و همچون گنجی گرانبها از آن مراقبت کرده و می‌کنند. آنها انسان‌هایی رشد یافته‌اند که در آن‌سویِ وابستگی یعنی استقلال ایستاده‌اند و اگر روزی به کسی اجازه ورود به حریم تنهایی‌شان را بدهند، به این دلیل است که او را همچون تنهاییِ خود ارزشمند یافته‌اند و این بدان معناست که او نیز انسان رشد یافتهٔ دیگریست. چایِ تلخ
1 166
11
کاش شادی‌ای بودم که به قلب تو می‌نشست.
کاش شادی‌ای بودم که به قلب تو می‌نشست.
708
12
رنج، زبانِ گویای حقیقت است؛ آنان که رنج نکشیده‌اند، از حقیقت کمتر می‌دانند.
1 084
13
دلم مشهد می‌خواهد؛ همان‌قدر که تشنه آب را، گرسنه غذا را، عاشق یار را، بیمار دوا را، زمستان بهار را، مظلوم عدل را، بغض گریه را و دل، صحن و سرا را...
381
14
چگونه به چشمی که تو را ندیده، بگویم دیده؟
1 020
15
ناگهان آمدی و تلخیِ دل شیرین شد؛ مثل یک حبه نباتی که به چای افتاده‌ست.
ناگهان آمدی و تلخیِ دل شیرین شد؛ مثل یک حبه نباتی که به چای افتاده‌ست.
1 290
16
در کشاکشِ این همه تحیّر، یاد جمله‌ای از کسی افتادم که می‌گفت خدا حکمتش را از تو می‌پوشاند؛ خودت را برای رسیدن به پشتِ پرده خسته نکن. امشب فهمیدم چه حرفِ درستی بود. بعضی چیزها را آن‌قدر در ذهنت می‌چرخانی و از هر طرف نگاهشان می‌کنی که آخرِ شب، نه به جواب می‌رسی و نه چیزی جز خستگی برایت می‌ماند. هر بار فکر می‌کنی اگر از زاویه‌ی دیگری نگاهش کنی، چیزی را می‌بینی که قبلاً ندیده‌ای؛ اما هر زاویه، فقط تصویرِ تازه‌ای از همان ابهام می‌سازد. محققاً مسئله این نیست که جواب را پیدا نمی‌کنی؛ چه‌بسا سؤال را در جایی می‌پرسی که هنوز جوابش شکل نگرفته. تو از یک لحظه، معنای تمامِ مسیر را می‌خواهی؛ از یک اتفاق، توضیحِ تمامِ اتفاق‌ها را. حال آنکه هیچ لحظه‌ای به‌تنهایی تمامِ خودش نیست. معنای یک اتفاق، فقط در آنچه بر تو گذشته خلاصه نمی‌شود؛ در آنچه پس از آن، در تو و پیرامونت تغییر می‌کند نیز ادامه پیدا می‌کند.
1 202
17
آنکه اهلِ معنا باشد، بی‌صدا، عیارِ درونت را می‌فهمد. شرحِ تو
1 184
18
خوابِ خوابی به زیر پلک من؛
1 307
19
و در نهایت، قلب گفته‌هایِ مغز را قبول خواهد کرد و بازی، برای همیشه، به پایان خواهد رسید.
1 762
20
مشکلش اینه که یادش می‌ره چشماش با آدم حرف می‌زنن.
1 394