رمانکده (فولدر)
Відкрити в Telegram
Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
312
Підписники
-124 години
-247 днів
-2430 днів
Архів дописів
پارت ۴۸
همون موقع صدای مامان از آشپزخونه اومد:
«اوا، ارشیا، بیاین چیزی بخورین.»
ارشیا بلند شد.
«بالاخره رسیدیم به بخش مورد علاقه من.»
خندیدم.
«فقط غذا.»
«مگه چیز مهمتری هم وجود داره؟»
«نمیدونم، شاید.»
«نه، وجود نداره.»
دنبالش راه افتادم سمت آشپزخونه.
مامان با دیدن ما لبخند زد.
«شما دوتا هنوز مثل بچگیهاتون با هم کلکل میکنین؟»
ارشیا گفت:
«مامان، ایشون شروع میکنه.»
اعتراض کردم:
«دروغ میگه.»
مامان خندید.
«بشینین دیگه.»
کنار هم نشستیم.
ارشیا مشغول غذا خوردن شد و گفت:
«اوا، فردا هم دانشگاه داری؟»
«آره.»
«پس امشب زود بخواب.»
«چشم بابا.»
خندید.
«من فقط نگران سلامتیتم.»
نگاهش کردم و لبخند زدم.
«میدونم.»
برای چند لحظه همهچیز آرام بود.
خانه...
خانواده...
خندههای آشنا.
اما نمیدونستم پشت همین زندگی آرام، گذشتهای وجود داره که هنوز هیچکس دربارهاش با من حرف نزده.
پارت ۴۷
ارشیا به پشتی مبل تکیه داد و گفت:
«راستی اوا، هنوز روی همون پروژه شرکت کار میکنی؟»
«آره. این روزا خیلی وقتم رو گرفته.»
«سخته؟»
«یکم.»
«ولی دوستش داری.»
لبخند زدم.
«خیلی.»
ارشیا سرش رو تکون داد.
«همین خوبه. آدم باید کاری رو انجام بده که دوستش داره.»
نگاهش کردم.
«تو خودت چی؟ هنوز همون کاری که میکردی؟»
«آره، فعلاً.»
«پس هیچکدوممون آدم شدنی نیستیم.»
خندید.
«تو که هیچوقت قرار نیست آدم بشی.»
بالش کوچیکی برداشتم و زدم بهش.
«خیلی بیادبی.»
«واقعیت رو گفتم.»
هر دو خندیدیم.
چند لحظه بعد، آرومتر پرسید:
«اوا، حالت خوبه؟»
لبخندم کمی محو شد.
«آره، چرا؟»
«هیچی... فقط یه کم حواست پرته.»
چند ثانیه مکث کردم.
تصویر رکیا دوباره توی ذهنم اومد.
اما چیزی نگفتم.
فقط شونه بالا انداختم.
«خوبم، جدی میگم.»
ارشیا لبخند زد.
«باشه. فقط خواستم بدونی اگه چیزی بود، میتونی بهم بگی.»
پارت ۴۶
ارشیا برگشت سمتم و با لبخند گفت:
«بالاخره خانوم پیداش شد.»
کیفم رو روی مبل انداختم.
«تو کی اومدی؟»
«یه ساعتی میشه.»
«چرا خبرم نکردی؟»
«میخواستم خودت بیای و سورپرایز بشی.»
کنارش نشستم.
«خیلی وقته ندیدمت.»
«تقریباً یه ماه.»
«یه ماه؟ بیشتر بود.»
ارشیا خندید.
«تو که اینقدر سرت شلوغه، من باید تاریخ آخرین دیدارمون رو هم یادداشت کنم؟»
با خنده گفتم:
«خب تقصیر من نیست.»
«پس تقصیر کیه؟»
«دانشگاه، کار، پروژه...»
دستش رو بالا آورد.
«باشه، باشه. قبول.»
لبخند زدم.
«خب، چه خبر؟»
«هیچی. گفتم یه سر بیام ببینمتون.»
«خوبه که اومدی.»
چند لحظه نگاش کردم.
«راستی چرا اینقدر خسته به نظر میای؟»
گفت:
«خودت خستهتری.»
«من؟»
«آره. معلومه از صبح دنبال چی دویدی.»
خندیدم.
«هیچی، فقط یه روز شلوغ بود.»
پارت ۴۵
کلاس که تموم شد، وسایلم رو جمع کردم و همراه النا از ساختمان بیرون اومدم.
النا گفت:
«خسته نباشی خانوم دکتر.»
خندیدم.
«تو هم همینطور.»
«امروز دیگه کاری نداری؟»
«نه، مستقیم میرم خونه.»
«پس منم میرم. فردا میبینمت.»
«باشه، مراقب خودت باش.»
ازش خداحافظی کردم و راه افتادم سمت خونه.
تمام مسیر به کلاس امروز فکر میکردم.
رکیا دوباره چند بار ازم سؤال پرسیده بود.
نمیدونستم چرا حضورش باعث میشد بیشتر از حالت عادی حواسم جمع باشه.
وقتی به خونه رسیدم، در رو باز کردم و وارد شدم.
صدای خنده از پذیرایی میاومد.
کفشهام رو درآوردم و وارد شدم.
همین که سرم رو بالا آوردم، با دیدن کسی که روی مبل نشسته بود، لبخند زدم.
«ارشیا؟!»
پارت ۴۴
نیم ساعت بعد، صدای بوق ماشین النا جلوی خونه پیچید.
سریع کیفم رو برداشتم و از خونه بیرون رفتم.
سوار ماشین شدم و گفتم:
«سلام خانوم.»
النا لبخند زد.
«سلام. بالاخره از اتاقت بیرون اومدی؟»
«آره، به لطف تو.»
راه افتادیم سمت کافه.
وقتی رسیدیم، یه میز کنار پنجره انتخاب کردیم و نشستیم.
النا منو نگاه کرد و گفت:
«خب؟ حالا بگو ببینم امروز چرا اینقدر تو فکری؟»
لبخند زدم.
«هیچی.»
«اوا.»
«واقعاً هیچی نیست.»
«من تو رو میشناسم.»
خندیدم.
«تو فقط زیادی کنجکاوی.»
سفارشهامون رو دادیم و مشغول حرف زدن شدیم.
از کار، برنامههای آخر هفته و کلی موضوع بیاهمیت حرف زدیم.
بعد از کافه، النا منو رسوند خونه.
مستقیم رفتم سراغ امیرعلی.
روی مبل نشسته بود و با گوشی کار میکرد.
گفتم:
«آقای محترم.»
سرش رو بلند کرد.
«جانم؟»
«حوصله داری یه کم با خواهرت وقت بگذرونی؟»
گوشی رو کنار گذاشت.
«مگه میشه به تو نه گفت؟»
کنارش نشستم و چند دقیقه با هم حرف زدیم و خندیدیم.
شب که شد، برای فردای دانشگاه وسایلم رو آماده کردم.
صبح زود بیدار شدم، آماده شدم و دوباره راهی دانشگاه شدم.
وقتی وارد محوطه شدم، النا رو دیدم که منتظرم بود.
«اوا!»
به سمتش رفتم.
«سلام.»
دستم رو گرفت و گفت:
«بیا بریم، کلاس تا چند دقیقه دیگه شروع میشه.»
با هم وارد ساختمان شدیم.
من هنوز نمیدونستم قرار بود امروز دوباره با دیدن رکیا، همون حس عجیب به سراغم بیاد...
پارت ۴۳
بعد از ناهار، رفتم توی اتاقم و روی تخت دراز کشیدم.
گوشیام رو برداشتم و چند دقیقه بیهدف توی صفحهاش چرخیدم.
هرچی سعی میکردم به کلاس امروز فکر نکنم، باز تصویر رکیا میاومد جلوی چشمم.
اون نگاه عجیبش...
نمیفهمیدم چرا اینقدر ذهنم رو درگیر کرده.
بالاخره شماره النا رو گرفتم.
بعد از چند بوق جواب داد.
«جانم اوا؟»
«کجایی؟»
«خونهام. چی شده؟»
«هیچی، حوصلهم سر رفته.»
النا خندید.
«یعنی من شدم وسیله سرگرمیت؟»
«دقیقاً.»
«چه افتخاری!»
خندیدم و چند لحظه ساکت موندم.
بعد گفتم:
«النا؟»
«جانم؟»
«بریم کافه؟»
«الان؟»
«آره، چرا که نه؟»
«تو که همین الان گفتی حوصلهت سر رفته.»
«خب برای همین دارم پیشنهاد کافه میدم دیگه.»
النا خندید.
«باشه، نیم ساعت دیگه میام دنبالت.»
«قبوله.»
تماس رو قطع کردم و از روی تخت بلند شدم.
شاید یه کافه و چند ساعت حرف زدن با النا میتونست ذهنم رو از اتفاقات امروز خالی کنه.
حداقل امیدوار بودم.
۴۲
وقتی وارد خونه شدم، صدای مامان از آشپزخونه میاومد.
«اوا؟ خودتی دخترم؟»
کیفم رو روی مبل گذاشتم و گفتم:
«آره مامان، خودمم.»
مامان از آشپزخونه بیرون اومد و با لبخند گفت:
«خسته نباشی. گرسنهای؟»
«خیلی.»
«پس برو دستهات رو بشور، غذا حاضره.»
لبخند زدم.
«چشم.»
همین که خواستم برم سمت اتاقم، امیرعلی از پشت سرم گفت:
«خانوم دانشمند!»
برگشتم.
«باز چی میخوای؟»
«هیچی، فقط خواستم بدونم امروز هم قراره منو تحویل نگیری؟»
خندیدم.
«بعد غذا میام سراغت.»
«قول؟»
«قول.»
رفتم سمت اتاقم تا لباسهام رو عوض کنم.
اما درست قبل از اینکه در رو ببندم، دوباره تصویر رکیا توی ذهنم اومد.
اون نگاه عجیبش...
نمیدونستم چرا هنوز بهش فکر میکردم.
با خودم گفتم:
«ولش کن اوا... یه استاده، همین.»
اما ته دلم مطمئن نبودم.
پارت ۴۱
وقتی رسیدیم جلوی خونه، قبل از اینکه پیاده بشم، النا گفت:
«راستی فردا کلاس داری؟»
«آره، ولی فقط یه کلاس.»
«پس بعدش بریم خرید؟»
«باز خرید؟»
«آره.»
«تو هفته پیشم خرید کردی.»
«خب؟ آدم باید تنوع داشته باشه.»
خندیدم.
«تو واقعاً غیرقابلدرمانی.»
«میدونم.»
پیاده شدم و کیفم رو برداشتم.
قبل از اینکه در رو ببندم، النا گفت:
«اوا!»
برگشتم.
«چیه؟»
«اون حس عجیبت درباره رکیا رو جدی نگیر.»
چند لحظه نگاهش کردم.
«چرا؟»
«نمیدونم. فقط میگم شاید ذهنت داره یه شباهت ساده رو بزرگ میکنه.»
لبخند زدم.
«شاید.»
در ماشین رو بستم و به سمت خونه رفتم.
اما وقتی وارد حیاط شدم، دوباره اسمش توی ذهنم تکرار شد.
رکیا.
نمیدونستم چرا...
ولی حس میکردم این اسم قرار نیست به این راحتی از زندگی من بیرون بره.
پارت ۴۰
بعد از دانشگاه، من و النا توی ماشین نشستیم.
النا کمربندش رو بست و گفت:
«خب، امروز نظرت درباره استاد جدید چیه؟»
گفتم:
«خوبه.»
«فقط خوب؟»
«آره دیگه، مگه باید چی بگم؟»
خندید.
«هیچی. فقط کنجکاو بودم.»
ماشین رو روشن کرد.
چند لحظه سکوت کردیم.
بعد گفتم:
«النا؟»
«جانم؟»
«یه چیزی دربارهش عجیبه.»
«رکیا؟»
«آره.»
«چی؟»
«وقتی دیدمش، حس کردم قبلاً یه جایی دیدمش.»
النا گفت:
«خب دیدیش دیگه، همون روز توی پارک.»
«نه، منظورم قبلتر از اون بود.»
النا نگاهم کرد.
«یعنی فکر میکنی قبلاً میشناختیش؟»
سرم رو تکون دادم.
«نمیدونم.»
چند لحظه سکوت کردم.
«فقط یه حسه.»
النا گفت:
«زیاد بهش فکر نکن.»
لبخند زدم.
«سعی میکنم.»
اما خودم میدونستم نمیتونم.
چون از وقتی رکیا رو دیده بودم، یک سؤال عجیب مدام توی ذهنم تکرار میشد:
چرا یک آدم غریبه باید اینقدر آشنا به نظر برسه؟
پارت ۳۹
بالاخره صدای زنگ پایان کلاس بلند شد.
همه شروع کردن به جمع کردن وسایلشون.
من جزوهام رو داخل کیف گذاشتم و بلند شدم.
النا گفت:
«بریم یه چیزی بخوریم؟»
«آره، من از صبح هیچی درستوحسابی نخوردم.»
همین که خواستیم از کلاس بیرون بریم، صدای رکیا رو شنیدم.
«خانم اوا.»
ایستادم و برگشتم.
«بله استاد؟»
چند لحظه نگاهم کرد.
انگار میخواست چیزی بگه، اما منصرف شد.
«جزوهتون رو جلسه بعد همراهتون داشته باشید. بعضی از نکاتی که امروز گفتیم ادامه داره.»
سر تکون دادم.
«حتماً.»
«موفق باشید.»
«ممنون.»
از کلاس بیرون اومدم.
النا منتظرم بود.
تا رسیدم، گفت:
«چی میخواست؟»
«هیچی. گفت جزوه رو جلسه بعد بیارم.»
النا شونه بالا انداخت.
«پس بریم غذا.»
خندیدم.
«تو فقط به فکر غذایی.»
«خب گرسنهام!»
با هم راه افتادیم.
اما من برای آخرین بار برگشتم و به در کلاس نگاه کردم.
رکیا هنوز داخل کلاس ایستاده بود.
و برای لحظهای...
نگاهش با نگاه من تلاقی کرد.
پارت ۳۸
کلاس ادامه پیدا کرد.
رکیا درباره موضوع درس توضیح میداد و من سعی میکردم تمرکز کنم.
اما هر بار که صدای اسمم رو میشنیدم، یه حس عجیبی پیدا میکردم.
«خانم...»
سرم رو بالا آوردم.
«بله؟»
«نظرتون درباره این بخش چیه؟»
چند لحظه به تخته نگاه کردم.
«فکر میکنم اگه از این زاویه بررسیش کنیم، نتیجه دقیقتر میشه.»
رکیا لبخند خیلی کمرنگی زد.
«دقیقاً.»
دوباره شروع به توضیح دادن کرد.
النا سرش رو نزدیک گوشم آورد.
«این استاد جدید چرا انقدر از تو سؤال میپرسه؟»
آروم گفتم:
«نمیدونم.»
«شاید چون جوابت خوبه.»
«امیدوارم فقط همین باشه.»
النا خندید.
من هم لبخند زدم، اما وقتی دوباره به رکیا نگاه کردم، دیدم نگاهش برای چند ثانیه روی من مونده.
این بار سریع نگاهش رو ازم گرفت.
نمیفهمیدم چرا رفتارهاش اینقدر برام عجیب بود.
پارت ۳۷
رکیا شروع کرد به توضیح دادن مباحث درس.
من سعی کردم تمام حواسم رو به جزوهام بدم، اما هر چند دقیقه یکبار نگاهم ناخودآگاه سمتش میرفت.
انگار مغزم دنبال چیزی میگشت که خودم نمیدونستم چیه.
رکیا روی تخته چند نکته نوشت و بعد رو به کلاس گفت:
«کسی میتونه این بخش رو توضیح بده؟»
چند نفر سرشون رو پایین انداختن.
من دستم رو بالا بردم.
«استاد، به نظرم دلیل اصلیش اینه که...»
توضیحم رو کامل کردم.
رکیا چند لحظه نگاهم کرد.
«درسته.»
فقط همین.
اما لحنش عجیب بود؛ انگار شنیدن جواب من براش بیشتر از یک پاسخ ساده معنی داشت.
نشستم و دوباره مشغول نوشتن شدم.
النا آروم با آرنج به دستم زد.
«خوب جواب دادی.»
لبخند زدم.
«ممنون.»
ولی ته ذهنم هنوز یک سؤال میچرخید.
چرا این استاد جدید، وقتی به من نگاه میکنه، اینطور ساکت میشه؟
پارت ۳۶
در کلاس باز شد.
همون مردی وارد شد که چند روز پیش توی پارک دیده بودمش.
همون چهره...
همون نگاه عجیب.
برای چند لحظه نگاهم روی صورتش موند.
النا آروم کنار گوشم گفت:
«اوا؟»
نگاهم رو ازش گرفتم و به النا نگاه کردم.
«هوم؟»
«چته؟»
آروم گفتم:
«همونه...»
النا ابروهاش رو بالا انداخت.
«کدوم؟»
«همون مردی که توی پارک دیدیم.»
النا برگشت سمتش و بعد دوباره به من نگاه کرد.
«آره، خودشِه.»
مرد کیفش رو روی میز گذاشت و رو به کلاس ایستاد.
«سلام. وقتتون بخیر.»
همه جواب سلامش رو دادن.
بعد خودش رو معرفی کرد.
«من رکیا هستم و از این ترم قراره این درس رو با شما داشته باشم.»
با شنیدن اسمش، یه حس عجیب توی دلم پیچید.
رکیا...
اسمش رو برای اولین بار بود که میشنیدم، اما نمیدونم چرا انگار جایی توی ذهنم بهش برخورده بودم.
رکیا شروع کرد به توضیح دادن درباره درس.
اما چند بار، بیاختیار نگاهش کردم.
هر بار که چشمم بهش میافتاد، یه فشار مبهم توی سرم حس میکردم.
نه خاطرهای یادم میاومد...
نه میفهمیدم چرا اینقدر حس عجیبی دارم.
فقط میدونستم دیدن این مرد، برخلاف بقیه آدمهای غریبه، برای من معمولی نیست.
و چیزی که نمیدونستم این بود که...
این حس عجیب، ریشه در گذشتهای داشت که من هیچ چیزی ازش به یاد نمیآوردم.
پارت ۳۵
چند روز بعد، رکیا دوباره اطلاعات دانشگاه رو بررسی کرد.
بالاخره راهی پیدا کرده بود که بدون اینکه چیزی عجیب به نظر برسه، به اون دختر نزدیک بشه.
رکیا استاد داروسازی بود و قرار بود برای یکی از کلاسهای دانشگاه تدریس داشته باشه.
وقتی برنامه کلاس رو دید، اسمش بین دانشجوها بود.
چند ثانیه فقط به صفحه خیره موند.
قلبش تندتر زد.
«پس دوباره میبینمت.»
از وقتی اون دختر رو دیده بود، ذهنش آروم و قرار نداشت.
سنش...
رشتهاش...
دانشگاهش...
همهچیز عجیب با اوا مطابقت داشت.
فقط نام خانوادگی متفاوت بود.
و مهمتر از همه، خودش هنوز نمیتونست با اطمینان بگه اون دختر واقعاً اواست.
رکیا به عکس قدیمی اوا که روی گوشیش داشت نگاه کرد.
بعد تصویر اون دختر دوباره توی ذهنش اومد.
«نکنه واقعاً خودت باشی؟»
چند ثانیه سکوت کرد.
اما بلافاصله به خودش یادآوری کرد که ممکنه فقط یک شباهت عجیب باشه.
با این حال، نمیتونست از این احتمال دست بکشه.
این بار قرار نبود فقط از دور نگاهش کنه.
میخواست بهش نزدیک بشه.
باهاش حرف بزنه.
رفتارش رو ببینه.
شاید جواب تمام سؤالهاش، خودش رو کمکم نشون میداد.
رکیا لپتاپ رو بست و به پشتی صندلی تکیه داد.
بعد از پنج سال، برای اولین بار احساس میکرد شاید گذشته هنوز کاملاً تموم نشده.
شاید آن دختر...
واقعاً اوا بود.
پارت ۳۴
رکیا تا صبح چند بار اطلاعاتی که پیدا کرده بود رو مرور کرد.
هرچه بیشتر میگشت، بیشتر مطمئن میشد که نمیتونه این شباهت رو اتفاقی بدونه.
سنش همان بود.
رشته تحصیلیاش همان بود.
حتی دانشگاهی که در آن درس میخواند، با چیزهایی که از گذشته به یاد داشت، جور درمیآمد.
فقط خانواده و نام خانوادگی فرق داشت.
رکیا به عکس اوا خیره شد.
بعد عکس امروزش رو در ذهنش مرور کرد.
همان چشمها.
همان صورت.
همان حالت نگاه کردن.
آرام گفت:
«اگه تو واقعاً اوا باشی...»
جملهاش نیمهکاره موند.
نمیخواست امیدوار بشه.
قبلاً یک بار فکر کرده بود اوا رو برای همیشه از دست داده.
نمیخواست دوباره خودش رو با یک احتمال شکنجه کنه.
اما این بار نمیتونست بیخیال بشه.
تصمیمش رو گرفت.
باید بهش نزدیک میشد.
نه با عجله.
نه با گفتن گذشته.
فقط باید میفهمید این دختر واقعاً همان اواست یا نه.
و اگر بود...
رکیا حاضر بود هرچقدر لازم بود صبر کند تا بفهمد در این پنج سال چه اتفاقی افتاده.
پارت ۳۳
شب، به محض اینکه به خونه رسید، لپتاپش رو باز کرد.
هنوز لباسهاش رو عوض نکرده بود.
ذهنش فقط یک سؤال داشت:
«اگه واقعاً خودش باشه چی؟»
اسم اوا رو جستوجو کرد.
چند نتیجه مختلف بالا اومد.
اما هیچکدوم چیزی نبود که دنبالش میگشت.
رکیا چند لحظه فکر کرد و بعد اطلاعاتی که از امروز به دست آورده بود رو کنار هم گذاشت.
دانشگاه...
رشته...
سن...
هر چیزی که میتونست پیداش کنه.
چند دقیقه بعد، با دیدن یک صفحه دانشگاهی، دستش روی موس ثابت موند.
بیستوپنج ساله.
دانشجوی ارشد داروسازی.
همان دانشگاه.
رکیا زیر لب گفت:
«همهچیش درسته...»
اما یک چیز فرق داشت.
نام خانوادگی.
نام خانوادگیای که میدید، اصلاً با چیزی که از اوا به یاد داشت یکی نبود.
چند صفحه دیگه رو باز کرد.
عکسهای قدیمی خانوادهای که میشناخت، هیچ شباهتی به اطلاعات جدید نداشت.
رکیا به صندلی تکیه داد.
«پس چرا فامیلیش عوض شده؟»
دستش رو روی صورتش کشید.
پنج سال گذشته بود.
پنج سالی که هیچ خبری از اوا نداشت.
شاید...
فقط شاید...
آن دختر واقعاً اوا بود.
و اگر بود، یعنی تمام این سالها زنده بوده.
رکیا با خودش گفت:
«باید بفهمم چه اتفاقی برات افتاده.»
پارت ۳۲
رکیا هنوز چند ثانیه به مسیری که اوا رفته بود نگاه میکرد که صدای آرتاو دوباره حواسش رو جمع کرد.
«داداش، کجایی؟»
رکیا نگاهش رو از اوا گرفت.
«هیچی، حواسم نبود.»
آرتاو خندید.
«از وقتی اومدیم اینجا، یه جوری شدی.»
رکیا شونه بالا انداخت.
«خستهم، همین.»
یکی از بچهها توپ رو سمتش انداخت.
«پس بیا یه دست بازی کنیم، شاید حالت بهتر شد.»
رکیا توپ رو گرفت.
«باشه، ولی باختین بهونه نیارین.»
چند دقیقه بعد، همه مشغول بازی و کلکل شده بودن.
آرتاو گفت:
«راستی رکیا، کلاسهات چطور پیش میره؟»
«خوبه. این ترم یه کم سنگین شده.»
«هنوز از تدریس خسته نشدی؟»
رکیا خندید.
«نه. داروسازی رو دوست دارم، تدریسش هم برام جالبه.»
«تو کلاً از کار کردن لذت میبری. آدم حس میکنه بیستوچهار ساعت روز رو سر کاری.»
«شاید چون اگه بیکار باشم، حوصلهم سر میره.»
دوستش با خنده گفت:
«نه داداش، تو فقط بلدی خودتو با کار سرگرم کنی.»
رکیا لبخند زد، اما ذهنش دوباره برای لحظهای سمت اوا رفت.
این بار چیزی نگفت.
فقط تصمیم گرفت وقتی به خونه رسید، درباره اون دختر تحقیق کنه.
حتی اگر احتمال اینکه واقعاً خودش باشه، یک در میلیون بود.
پارت ۳۱
رکیا هیچوقت فکر نمیکرد بعضی روزها، بدون اینکه اتفاق خاصی افتاده باشه، بتونن مسیر زندگی آدم رو عوض کنن.
اون روز هم مثل خیلی از روزهای دیگه شروع شده بود.
بعد از چند ساعت کار، همراه چندتا از دوستهاش راه افتاده بود تا کمی از شلوغیهای روزمره فاصله بگیره.
آرتاو مشغول حرف زدن بود و رکیا هم بیحوصله به حرفهاش گوش میداد.
«رکیا، تو اصلاً حواست به من هست؟»
لبخند کوتاهی زد.
«نه، راستش.»
«پس چرا با ما اومدی؟»
«چون اگه نمیاومدم، تا شب غر میزدی.»
صدای خنده بچهها بلند شد.
رکیا هم لبخند زد و نگاهش رو به مسیر روبهروش دوخت.
هوا خوب بود.
صدای خنده مردم از اطراف شنیده میشد و نسیم خنکی بین درختها میپیچید.
همهچیز عادی بود.
تا اینکه...
صدای خندهای از چند قدم جلوتر به گوشش رسید.
صدایی که نمیدونست چرا برای یک لحظه قلبش رو به تپش انداخت.
رکیا بیاختیار سرش رو بالا آورد.
چند نفر روبهروش ایستاده بودن.
نگاهش بین آدمها چرخید.
تا اینکه روی یک نفر ثابت موند.
دختری که کنار دوستش ایستاده بود.
رکیا نفسش رو حبس کرد.
چشمهاش روی صورت دختر موند.
همون چشمها...
همون چهره...
همون لبخند.
لبهاش بیاختیار تکون خورد.
«...اوا؟»
انگار دنیا برای چند ثانیه از حرکت ایستاده بود.
رکیا یک قدم جلو رفت.
اما درست همون لحظه، اوا سنگینی نگاهش رو حس کرد و سرش رو بالا آورد.
چشمهاش مستقیم به چشمهای رکیا افتاد.
رکیا خشکش زد.
اوا چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
هیچ شناختی توی نگاهش نبود.
هیچ لبخند آشنایی...
هیچ نشونهای از گذشته.
فقط یک نگاه کنجکاو و کمی متعجب.
رکیا زیر لب گفت:
«امکان نداره...»
اما اوا هنوز نمیدونست چرا این مرد غریبه، طوری نگاهش میکنه که انگار سالهاست منتظر دیدنش بوده.
Repost from 𝑺𝒆𝒍𝒆𝒏𝒆
این تکستو فور کن چنلت بزارمت تو فولدر بهت ۱۰۰ ممبر بدم☺️🌸
اینجا + اسپانسر جوین باش حتما🪼شات جوینی و لینکتو بده بات🪼 @moontarfe_bot 🎀
