uk
Feedback

Не попадись на ботовода! Telemetrio знаходить і позначає такі канали мітками 👉 Хочеш бачити мітку, оформляй підписку

اِنـعـکـاس

اِنـعـکـاس

Відкрити в Telegram

https://t.me/+uF4MwVoe2DllYjQ0 گپ چنل خوشحال میشیم بیاین🧌

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
336
Підписники
-124 години
-117 днів
-3230 днів
Архів дописів
photo content

و در چشمان او زیباییِ دیگری پنهان بود؛ زیبایی‌ای از جنسِ صداقت، مهربانی و پاکی. چشمانش را دوست داشتم، چون مرا یادِ آدم‌های وا
و در چشمان او زیباییِ دیگری پنهان بود؛ زیبایی‌ای از جنسِ صداقت، مهربانی و پاکی. چشمانش را دوست داشتم، چون مرا یادِ آدم‌های واقعی می‌انداخت؛ همان آدم‌هایی که این روزها میانِ هیاهویِ تظاهر و نقاب، آن‌قدر کمرنگ شده‌اند که گاهی آدم شک می‌کند روزی واقعاً وجود داشته‌اند. در نگاهِ او آرامشی بود که شبیهِ خانه بود، شبیهِ عصرهایِ ساده‌ای که دل هنوز از دنیا خسته نشده بود. انگار چشم‌هایش هنوز بلد بودند بی‌دروغ نگاه کنند، بی‌قضاوت دوست داشته باشند و بی‌هیچ منفعتی مهربان بمانند. و شاید همین نادر بودنِ روحش بود که مرا این‌گونه به او وابسته کرد؛ چون انسان در این زمانه، بیشتر از عشق، تشنه‌ی حقیقی بودن است. تشنه‌ی کسی که پشتِ لبخندش نقشه‌ای پنهان نباشد و پشتِ سکوتش خیانتی نفس نکشد. او شبیهِ آخرین تکه‌ی سالمِ جهان بود؛ آخرین یادآوریِ این حقیقت که هنوز هم می‌شود پاک ماند، هنوز هم می‌شود انسان بود.

اینو با همین خودکاره کشیدم زیاد خوب نشد

اگه دوست داشتید نظراتونو اینجا بگید👆🏻👆🏻

photo content
+4

چون کسی نبود بهشون نشون بدم ، برا شما بفرستم؟

یعنی کشیده بودم

چند تا نقاشی کشیدم

sticker.webp0.41 KB

تنها‌تر از آنم که واژه‌ها تاب گفتنم را داشته باشند، گویی سکوت، تنها همدمی‌ست که مرا بی‌هیچ پرسشی در آغوش می‌کشد...

و هر بار من با خودم تکرار میکنم ، که چرا؟

انگار زندگی با من سرِ ستیز دارد؛ سرنوشت، سر به سرم می‌گذارد و هر بار که دلم به آرامیِ حضورت گرم می‌شود، دست می‌برد و تو را از میانِ لحظه‌هایم بیرون می‌کشد، و من می‌مانم و دلی که میانِ «خواستن» و «ندانستنِ چطور فراموش کردن» معلق مانده است دیگر عاشق راه رفتنت نیستم، آن راه رفتنِ رها و روان که نه روی زمین، که روی جانم رد می‌انداخت، قدم‌هایت شبیهِ نسیمی بود که نه دیده می‌شد و نه می‌شد نادیده‌اش گرفت، و من، میانِ فاصله‌ی هر گامت، به اندازه‌ی یک عمر، دلتنگ می‌شدم دیگر عاشق حرف زدنت نیستم، حرف‌هایت حریر بود، نه زخم می‌زد، نه می‌شکست، فقط آرام می‌نشست روی تمامِ ناگفته‌های من، و صدایت، صدایت شبیهِ سایه‌ای بود که خستگیِ سرم را به دوش می‌کشید اما حالا همان صدا، در گوشِ من، فقط سکوت را بلندتر می‌کند دیگر عاشق خندیدنت نیستم، خنده‌هایت خورشید بود، بی‌قرار و بی‌اجازه طلوع می‌کرد و شبِ مرا کوتاه می‌کرد، و من، ساده‌دلانه باور کرده بودم که این روشنایی، سهمِ همیشگیِ من است اما حالا می‌دانم خورشید هم می‌تواند برای آسمانِ دیگری بتابد دیگر عاشق نگاهت نیستم، نگاهت نگارِ نانوشته‌ای بود که هر بار خوانده می‌شد و تمام نمی‌شد، چشمانت شبیهِ چشمه‌ای نبود که فقط آب بدهد، شبیهِ بهاری بود که دلیلِ ماندن می‌آورد و من، در آن بهار، پاییز را فراموش کرده بودم دیگر عاشق آن جزئیاتِ کوچک نیستم، آن‌که چطور موهایت را بی‌حوصله کنار می‌زدی، چطور در میانِ شلوغی، ناگهان ساکت می‌شدی، چطور با ساده‌ترین چیزها خوشحال می‌شدی و من، با دیدنِ خوشحالی‌ات، تمامِ جهانم را کافی می‌دانستم اما حالا… تمامِ این «بودن»ها، برای من، «نبودن» شده‌اند و چه جناسِ تلخی‌ست این دل؛ دل‌بسته‌ای که باید دل بکند و نمی‌کند، می‌داند که نباید بماند و باز هم، می‌ماند من می‌گویم: دیگر عاشقت نیستم، بارها و بارها، با صدایی که خودش هم باورش نمی‌کند اما حقیقت این است که بعضی دوست‌داشتن‌ها با گفتنِ «دیگر نه» تمام نمی‌شوند، فقط ساکت می‌شوند، فقط عمیق‌تر می‌روند، جایی که دستِ هیچ انکاری به آن نمی‌رسد و من، میانِ تمامِ این فاصله‌ها و سکوت‌ها، هنوز هم تو را در عمیق‌ترین نقطه‌ی دلم دوست دارم ای کاش می‌شد ای کاش می‌شد کلمات، حقیقت داشتند، و همان‌طور که می‌گویم «دیگر عاشقت نیستم»، در قلبم هم، در این دلِ لجوجِ بی‌قرار، واقعاً عاشقت نباشم…

منم باورم نمیشد

چی بگم

lana-del-rey-salvatore-320.mp310.76 MB

+2
03. Lana Del Rey - Sweet.mp33.54 MB

چشمانت نازتر از هر قرصِ ماه است و نگاهت ماه‌تر از هر ماهی، آن‌قدر روشن و آرام که انگار شب برای دیدن تو آفریده شده و تاریکی فقط بهانه‌ای‌ست تا درخشش تو بیشتر به چشم بیاید؛ می‌گویند ماه، نگهبانِ شب‌های بی‌ستاره است، اما من دیده‌ام که یک لحظه از نگاهت می‌تواند تمام شب‌های جهان را روشن کند، بی‌آنکه نیازی به آسمان یا ستاره‌ای باشد. در چشم‌های تو چیزی هست که نه در مهتاب پیدا می‌شود و نه در سپیده، نوری که نه از آسمان آمده و نه از خورشید، بلکه از جایی دورتر، از جایی که شاید نامی برایش نیست، جایی شبیه دلِ تو. وقتی نگاهم می‌کنی، زمان آرام‌تر می‌گذرد، صداها دور می‌شوند و دنیا انگار برای لحظه‌ای می‌ایستد تا این زیبایی را تماشا کند؛ حتی ماه، اگر می‌توانست حس کند، شاید از آسمان پایین می‌آمد و در سکوت به چشم‌های تو خیره می‌شد تا بفهمد چگونه می‌شود این‌گونه بی‌ادعا و بی‌پایان درخشید. تو بی‌آنکه بدانی، در هر نگاهت جهانی را روشن می‌کنی و در هر سکوتت هزار حرف ناگفته داری، و من میان این همه نور و زیبایی، تنها کسی‌ام که فهمیده‌ام ماه سال‌هاست دارد از چشم‌های تو تقلید می‌کند، اما هرگز به آن لطافت و آن ناز نمی‌رسد؛ و چه عجیب است که تمام آسمان با آن عظمتش، در برابر یک لحظه از نگاه تو، چیزی کم دارد، چیزی که فقط در چشم‌های توست، چیزی که باعث می‌شود من هر بار که به تو نگاه می‌کنم، باور کنم که زیباترین نور جهان نه در آسمان، بلکه در نگاه تو پنهان شده است.

بچه هایی که بات رو بلاک میکنید نمیشه جوابتونو داد وگرنه جواب همه پیاما رو میدم