𝙰𝚋𝚢𝚜𝚜
Закритий канал
For No One
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
392
Підписники
-224 години
-137 днів
-5130 днів
Архів дописів
391
و هنگامی فهمیدم آنقدر عزیز نیستم
که تو به جای کنار من بودن ،
خویشتن با دوستان را ترجیح دادی؛
و هنگامی فهمیدم آنقدر عزیز نیستم
که خانواده ام به جای دلداری دادن ،
به دو چشم اشکی ام خندیدند؛
و هنگامی فهمیدم آنقدر عزیز نیستم
که بهترین دوستم ،
پشت سرم کلامی نابجا گفت؛
و هنگامی فهمیدم آنقدر عزیز نیستم
که مادرم به جای بغل کردنم،
بهم پشت کرد؛
و هنگامی فهمیدم آنقدر عزیز نیستم
که پدرم به جای لوس کردن من،
بهم پشت کرد؛
و هنگامی فهمیدم آنقدر عزیز نیستم
که مردم شهر و کشورم،
بهم توهین کردند؛
و هنگامی فهمیدم آنقدر عزیز نیستم
که در هنگام خویشتن با دوستان،
آنها تمسخر کردند مرا؛
و هنگامی فهمیدم آنقدر عزیز نیستم
که بردارم دختری را ،
به خواهرش ترجیح داد؛
و هنگامی فهمیدم آنقدر عزیز نیستم
که با خندید در جمع ،
مسخره شدم ؛
و اما هنگامی فهمیدم ریشه مشکلات از کجاست
که به اخلاق مهربان خودم نسبت به همه ی آنها پی بردم
391
به گمانم شاید باورش برایت دشوار باشد،
اما من تو را از ژرفای جان میخواستم؛
نه از سرِ عادت،نه از روی هوس،
بلکه از سرِ عشقِ خالص و دلی بیریا...
اما برای تو،
دیدنِ من شوخی بود؛
حرف زدن با من شوخی بود؛
اشکهای پنهان و آشکارم شوخی بود؛
و دستان سرد و لرزانم از اضطراب، نیز شوخی بود.
تو هرگز ندیدی
آن هراسِ ناگهانی را که از تصورِ با هم دیدهشدن،تمام وجودم را میلرزاند؛
با این همه بیقرارِ دیدارت بودم و لحظهشماری میکردم.
تو ندانستی
که اگر تنها پنج دقیقه دیرتر پاسخ میدادی،
بغضی سنگین گلوی مرا میفشرد.
تو ندانستی
آرامشی را که در آغوشت مییافتم؛
آرامشی که گویی تمام آشوبِ جهان را از من میگرفت.
تو ندانستی
که هر روز، آرزوی من تنها دیدن تو بود.
تو ندانستی
که بیمِ از دست دادنت،
چگونه جان و تنم را فرسوده میکرد.
تو ندانستی که من چگونه،
با تمام صداقتِ ممکن، دوستت داشتم.
و اکنون،
من برای تو متأسفم؛
اما برای خویشتن، بیش از همه متأسفم؛
که بهترین سالهای عمرم را
به پایِ تو به هدر دادم...
391
این روزها که تنمان به تب آلوده است و جانمان در محاصرهی سرفه و بیحوصلگی، سکوتِ بینِ ما سنگینتر از همیشه است. تو در حصارِ بیماریات نشستهای و من در آستانهی در، به این فکر میکنم که چقدر واژهها در این میان بیدستوپایندهاند.
تو نمیدانی؛ یا شاید هم خودت را به ندانستن زدهای، که چقدر حضورت، حتی در اوجِ این رخوت و بیجانی، برایم حکمِ تنها دلیلِ نفس کشیدن را دارد. نگاهت که میکنم، میبینم تو هم همان نگاهِ پرسشگر و دریغآلود را داری؛ انگار تو هم میترسی که اگر زبان باز کنی و بگویی، سدِ این سکوتِ مقدس شکسته شود.
ما هر دو در این اتاقِ کوچک، میانِ عطشِ دوست داشتن و هراسِ آشکار شدن، گیر افتادهایم. چقدر دردناک است که در اوجِ یکی شدن، هنوز باید نقابِ بیخبری به چهره داشته باشیم. دلم میخواهد بیایم، دستت را که تبدار است در میانِ انگشتانم بگیرم و بگویم: "من همهی آنچه را که تو از من پنهان میکنی، در ضربآهنگِ قلبت حس میکنم." اما هراس دارم؛ هراس از اینکه این بیماری فقط تنمان را نشانه نرفته باشد و بخواهد که ما در همین ندانستنِ تلخ، اما شیرین، باقی بمانیم.
391
من تورا در ته نشین های قهوه ام دیدم در نوشتن هایم در کشیدن هایم من محو شدهام در تو آیا توهم در من میزیستی مرا میشناسی زیرا که من تورا از برم اگر بخواهم بگویم تو علاقه مند به گل های نرگسی و برگ های همیشه سبزش هستی تو از رنگ های غمگین بدت میاید تو در سبز نفس میکشی تو فنجان قهوه ات را همیشه مستقیم و رو به خودت میگذاری تو از لبخند های مصنوعی بدت میآید از عطر بهارنارنج لذت میبری غروب خورشید را دوست داری و از شب های ابری بیزاری از خوابیدن روی پشت بام خوشت میآید دوس داری ستاره هارا بشماری و زمانی که به سی برسد اروز کنی تو هنوز در قفسه های کتاب میگردی به دنبال کتاب های قدیمی و خاک خورده تو از پختن چیز های عجیب و غریب خوشت میآید میدانی شاید تو آدم اشتباهی بودی اما من هنوز هم این اشتباه را دوست دارم دیدی، من تورا از بر بودم از همان اول هم تورا از بر بودم من در خنده هایت نفس میکشیدم، اما شاید تو نه شاید تو از من چیز زیادی نمیدانی ،نه تو مرا از بر نبودی جواب هر عدد ضربدر صفر صفر میشود چون تلاش یک طرفه است آری من از پله های یک شروع کردم. من به پله های آخر رسیدم اما جوابم همان صفر باقی ماند زیرا تو در همان پله اول ماندی ماندی نخواستی که حداقل به یک پله پا بگذاری شاید که این یک تغییر بود شاید که با یک شدن تو ،میشد چیز های کوچکی را درست کرد اما ای ،معشوق، قدیمی من حالا از بالای پله دهم به پایین نگاه میکنم و تو هنوز از همان پایین به من خیره شده ای.
391
همه ی کتاب ها ی نقطه مشترک دارن
ک همین همرو عاشق کتاب کرده
و اونم توجه به جزئیاته
من عاشق جزئیاتم.. تو همه چی
توی تعریف کردن ی خاطره ساده،توی استایل زدن و با دقت اکسسوری انتخاب کردن ک ایا به لباسم میاد؟
توی ابراز علاقه
مثلا وقتی تو به جزئیات خاطره تعریف کردنه معشوقت دقت میکنی
یهو فرداش با ی لاک رنگ چِری اونو سوپرایز میکنی
البته اینا همش تو کتابه..
علاقه ی زیادی به زندگی کردن تو کتاب دارم.
زندگی تو کتاب غیرممکنترین
و رویایی ترین اتفاق زندگی ی انسان عادیه
هزار جور زیبایی تو کتاب قابل روییته، هزار جور جزئیات
ک تو زندگی واقعی هیچکس اونقدام به این جزئیات توجه نمیکنه
شاید همینه ک باعث شده مردم از زندگی واقعی فراری و به کتاب پناه ببرن
از کلیات به جزئیات
391
همیشه برایم جالب بوده که آدمها وقتی میخواهند ثابت کنند به خاطر منفعت وارد زندگی کسی نشدهاند، عجیبترین و تکراریترین جملهها را انتخاب میکنند.
میگویند:
«عاشق چشمهایت شدم.»
«عاشق نگاهت شدم.»
«لبخندت مرا گرفت.»
و من هر بار با خودم فکر میکنم؛
چقدر عجیب است که عشقِ بعضیها اینقدر سطحی و شکننده تعریف میشود.
آخر مگر چشم چیست؟
مگر لبخند چیست؟
چند تکه گوشت و استخوان و پوستی که زمان، بیرحمانه از کنارشان عبور خواهد کرد.
اگر تمام دلیل ماندنت چشمهای من باشد، روزی که نگاه خسته شد چه؟
اگر دلیل دوست داشتنت لبخند من باشد، روزی که غم مهمان صورتم شد چه؟
نه...
من هیچوقت این حرفها را باور نکردهام.
بعضی آدمها از چشم و لبخند حرف میزنند چون گفتنِ حقیقت دشوارتر است.
حقیقت این است که خیلیها عاشقِ خودِ آدمها نمیشوند؛
عاشقِ جایگاهی میشوند که کنارشان دارند،
عاشقِ حسی میشوند که از توجه گرفتن تجربه میکنند،
یا عاشقِ منافعی که بودنِ یک نفر برایشان به همراه میآورد.
و وقتی روزی آن احساس، آن منفعت یا آن شرایط از بین برود، ناگهان تمام آن شعرها و قسمها و دوست داشتنها هم رنگ میبازند.
برای همین من دیگر چندان مجذوب جملههای قشنگ نمیشوم.
آدمی که واقعاً دوستت داشته باشد، کمتر از چشمهایت حرف میزند و بیشتر از روحت.
کمتر از لبخندت میگوید و بیشتر از دردهایت.
کمتر شیفتهی زیباییهایت است و بیشتر نگران زخمهایت.
چون شیفتگیِ ظاهر، آسان است؛
اما دوست داشتنِ یک روح، آن هم وقتی هیچ سودی در میان نباشد، کمیابترین چیز این دنیاست.
391
میگویند زمان همهچیز را حل میکند، اما نمیگویند که زمان، گاهی فقط یک نقابِ تازه بر چهرهی خاطرات میکشد. سختترین بخشِ این روزهای من، دیدنِ همان آدم است؛ همان کسی که روزگاری نه چندان دور، تمامِ واژههایِ دنیایم را برای توصیفِ بودنش هزینه میکردم. او که قرار بود پناهِ روزهایِ بیپناهی باشد، حالا در ذهنِ من به یک غریبهیِ کامل بدل شده؛ غریبهای که حتی اگر اتفاقی در خیابان از کنارم رد شود، نمیدانم باید به چشمهایش لبخند بزنم یا سرم را به نشانهی نشناختن پایین بیندازم.
عجیب است که چطور یک نفر میتواند از رگِ گردن به آدم نزدیکتر باشد و بعد، چنان فاصلهای بگیرد که انگار نه هیچگاه بودنی بوده و نه هیچگاه جانی برای هم دادهایم. این «غریبه شدن»، تنها یک جداییِ ساده نیست؛ یک فروپاشیِ درونی است. اینکه بدانی او هنوز همانجاست، هنوز همانطور حرف میزند و همانطور میخندد، اما آن «ارتباطِ جادوییِ» بینِ شما برای همیشه دفن شده است. ما با هم غریبه نشدیم، ما به نقطهای رسیدیم که انگار تمامِ آن سالهایِ مشترک، یک خوابِ بلند بوده؛ خوابی که وقتی بیدار میشوی، نه ردی از آن باقی مانده و نه دلیلی برای دوباره خوابیدنش داری.
حالا من ماندهام و یک کوه خاطره که دیگر صاحب ندارند، و یک جایِ خالی که حالا باید به حضورِ این غریبه عادت کند. سخت است که بدانی دیگر هیچکس به اندازهی او، تو را نمیشناخت، اما حالا هیچکس هم به اندازهی او، با تو بیگانه نیست. آدمها نمیروند، آدمها فقط از دنیایِ هم «مهاجرت» میکنند و ردِ پایِ این مهاجرت، تا ابد روی جانِ آدم میماند.
391
این روزها ترجیح میدهم وقتم را کنار آدمهایی بگذرانم که مراقب واژههایی هستند که از دهانشان بیرون میآید؛ آدمهایی که میدانند هر جمله، هر لحن و هر رفتار، میتواند اثری ماندگار روی قلبِ طرف مقابل بگذارد.
نه آنهایی که هرچه دلشان خواست میگویند، هر طور خواستند رفتار میکنند، بعد با لبخندی ساده میگویند:
«من که چیزی توی دلم نیست!»
یا
«من همینم، رک حرف میزنم.»
نه عزیزِ دلم...
رک بودن هیچوقت مجوزِ بیملاحظگی نبوده است.
صداقت، با بیادبی فرق دارد.
صراحت، با زخمی کردنِ آدمها یکی نیست.
آدمِ بالغ قبل از آنکه حرفی بزند، لحظهای فکر میکند؛
به اینکه آیا این جمله لازم است؟
آیا حقیقت را میشود مهربانتر گفت؟
و آیا ارزشش را دارد که برای چند ثانیه سبک شدن، دلِ کسی را سنگین کند؟
من دیگر نه حوصلهی توجیه شنیدن دارم،
نه انرژیِ کنار آمدن با کسانی که هر بار زخمی میزنند و بعد انتظار دارند چون «منظوری نداشتند»، همهچیز فراموش شود.
راستش را بخواهی...
وقت، آرامش و قلبم برایم ارزشمندتر از آن شدهاند که صرفِ سر و کله زدن با آدمهایی شوند که مسئولیتِ حرفها و رفتارشان را نمیپذیرند.
برای همین، اگر روزی از کسی فاصله گرفتم، نه از روی غرور بود و نه کینه...
فقط فهمیدم آرامشم، ارزشمندتر از اثباتِ خودم به آدمهایی است که هیچوقت قرار نبود مرا بفهمند.
391
و تمام داستان ها خلاصه میشود به چشم ها؛
شنیدهاید، که چشم ها دریچه ای به روح هستند!
گوی هایی که، تا عمق احساسات را نشان میدهد.
مادر بزرگم همیشه میگفت؛
شاید بتوانی با زبانت دروغ بگویی، اما چشم هایت تورا لو میدهند آنها هیچ وقت در دروغ هایت همراهی نمیکنند.
و دست من همیشه با چشم هایم رو میشد
گوی هایی به رنگ سیاهی، شب به رنگ آبی آسمانی، به رنگ یک ظرف عسل، به رنگ جنگل های شمال، به رنگ چوب های بلوط، و به رنگ صخره های کنار دریا..
گوی هایی که معصومیت را به دنبال خودشان میکشانند، بچه که بودم بعضی ها در گوشم میخواندند.
مواظب چشم هایت باش معصومیتشان را نکش، بگذار در چشم هایت نفس بکشند.
بگذار احساساتت را لو بدهند.
و شما، بگذارید چشم هایتان زنده بماند بی روحشان نکنید. من در کوچه کوچه های این شهر قدم میزنم چشم هایی میبینم که به سردی بهمن های سال است و چشم هایی که مرا با آفتاب تابستانش میسوزاند.
مواظب برق چشم هایتان باشید بگذارید، گنج چهره شما همان چشم هایی باشد که در آینده به معشوق زل میزنند و در چشم های او غرق میشوند.
391
من عمیقاً به این باور رسیدهام که آدمها همیشه با خیانتهای بزرگ از چشم نمیافتند؛ گاهی یک رفتار کوچک، یک جملهی کوتاه، یک بیتفاوتیِ چند ثانیهای یا حتی یک سکوتِ نابجا، کافیست تا تمام تصویری که سالها از آنها در ذهن ساختهای، آرامآرام ترک بردارد.
عجیب است...
هیچ بنای باشکوهی با اولین ترک فرو نمیریزد، اما همان ترکِ کوچک، خبر از فروپاشی میدهد.
آدمها هم همیناند.
گاهی یک حرکت، فقط یک حرکت، تمام آن چیزی را که از آنها در قلبت ساختهای، متزلزل میکند.
و اگر آن حرکت تکرار شود...
دیگر چیزی برای نجات دادن باقی نمیماند.
بعضیها گمان میکنند عشق یعنی چشم بستن.
یعنی هر بار شکستن و دوباره ساختن.
اما من اینگونه فکر نمیکنم.
من معتقدم احترام، ستونِ عشق است.
وقتی این ستون ترک بردارد، سقفِ دوست داشتن دیر یا زود فرو میریزد.
برای همین است که از بعضی آدمها یکباره دلسرد نمیشوم.
ابتدا سکوت میکنم،
بعد کمتر حرف میزنم،
کمتر میخندم،
کمتر انتظار میکشم،
و یک روز، بیآنکه حتی خودشان متوجه شوند، دیگر هیچ احساسی برای ماندن در من باقی نمیماند.
میگویند:
«مگر میشود با یک رفتار کسی از چشم بیفتد؟»
و من همیشه در دلم میگویم:
نه...
با یک رفتار نه.
اما همان یک رفتار، اگر حقیقتِ درون آدم را نشان دهد، اگر دوباره و دوباره تکرار شود، دیگر اسمش اشتباه نیست؛ اسمش شخصیت است.
بعد از آن دیگر هیچ عذرخواهی، هیچ توضیحی و هیچ خاطرهی زیبایی نمیتواند آن تصویرِ شکسته را به روز اول برگرداند.
شیشه، هرچقدر هم ماهرانه چسبانده شود، باز هم جای شکستنش را با خود حمل میکند.
قلب آدم هم همین است.
من از آدمها متنفر نمیشوم،
فقط دیگر آنها را همانطور که روزی دوست داشتم، نمیبینم.
و این، تلخترین بخش ماجراست.
زیرا افتادن از چشم، شبیه خاموش شدن یک شمع نیست که ناگهان تاریکی را ببینی؛
شبیه غروب است...
آرام، بیصدا و بیرحم.
آنقدر نور کم میشود که وقتی به خودت میآیی، میبینی دیگر هیچ روشناییای از آن آدم در دلت باقی نمانده است.
و دردناکتر از همه این است که آنها معمولاً زمانی میفهمند از چشم تو افتادهاند که دیگر هیچ کاری از دستشان برنمیآید؛
وقتی دیگر نه اشک، نه پشیمانی، نه توضیح و نه دوست داشتن، توانِ بازگرداندن جایگاهی را دارد که خودشان ذرهذره و با دستان خود ویران کردهاند.
