blue hour !!
Відкрити в Telegram
Just midnight thoughts turning into love stories Wanna talk ?? : @HelikaIsHerebot Archive : @bluehouranon
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
961
Підписники
+224 години
+37 днів
+7030 днів
Архів дописів
پرث اهل دروغ نیست و این جمله رو از ته دل گفت نه؟ ولی اگه زندگی نداشته پس ویلیام چی؟ لحظاتی که پیش برادرش بود براش زندگی نبودند؟
خانواده... اجبار؟ فداکاری... عشق شاید. یه روزی پرث حاضر بود برای برادری که خائن صداش کرد با رضایت تمام بمیره و خوشحال باشه.
راستش خیلی عاشق این قضیم که پرث اول دورادور یه سری لایه های سطحی و همین چیزهایی مثل غذای مورد علاقه سانتا رو یاد گرفت و فکر کرد میشناستش اما کم کم رفت سراغ لایه های عمیقش. ترس ها، زخم ها و اسیب هاش و اینبار واقعا شناختش
"از یاد برده بود خانواده داشتن چه حسی داره" و بعد سانتا و پوند براش یه خانواده ساختن. خانوادهای که زیاد دوام نیاورد بههرحال اما باز هم ارزشمند بود:).
بار دیگه برای پرث دارم کباب میشم. هیچوقت فکر نمیکردم با دیالوگای این بخش اشکی بشم ولی شدم
اگه روزی که اینو میخوندم بهم میگفتن که زمانی پوند و پووین هم مشغول برنامه ریزی ازدواجشون خواهند بود یکی میزدم پس کله اش و میگفتم:« از خواب خرگوشی بیا بیرون. با سینرز واقعی اشنا شو.» ولی خب سینرز همیشه غیر قابل پیش بینی
نه واقعا اونجا حق نمیداد:)))) چون سانتا هنوز از نظرش یه شاهزاده بود که با قاشق نقره توی دهنش به دنیا اومده و ناسپاسی میکنه
پرث فامیلی جاکراپاتر چی؟ اون چقدر با ارزشه؟ تو اینهمه سال اون فامیلی رو دور انداختی بخاطر هدفت. به سانتا حق نمیدی فامیلی خودش رو نخواد؟
