blue hour !!
Відкрити в Telegram
Just midnight thoughts turning into love stories Wanna talk ?? : @HelikaIsHerebot Archive : @bluehouranon
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
803
Підписники
+724 години
+197 днів
+1930 день
Архів дописів
دقیقا:) خیلی خوشحالم که اینقدر احساسات نهفته پرث رو خوب درک میکنید چون این پسر واقعا اونقدرها احساساتش رو نشون نمیده و فهمیدنشون سخته
سلامم من بلاخره تونستم سینرز عزیزم رو بخونم
اولش از اینکه پرث به پدرش گفت -من پسرت نیستم من تاناپونم- خوشحال شدم، بعد که جلوتر رفتم پشت خشمش بیشتر ناامیدی بود
سالها درد، احساس رها شدن، عشق و دلتنگی برای خانوادهی از دست رفتهای که زیر سایه قدرت و انتقام دفن شده
بدون تردید گفت که اجازه نمیده سانتا آسیب ببینه حتی اگر این تصمیم به قیمت خائن شدنش باشه، سانتارو به وظفیه و اطاعت کورکورانه ترجیح داد، سپری شد که خودش زخمیه
جذابیت اصلی شخصیت پرث همینه ظاهر سرد، منطقی و کنترل شده
داخل دنیایی بزرگ شد که احساسات براش ضعفه هرکسی ببینتش این رو میگه ولی بیشتر یه خلا هست، چیزی که از یادش برده
اما سانتا اون نور توی دل تاریکیه، با پنهان نکردن احساساتش
توی مسیر احساساتی که میره شمع روشن میکنه و پرث رو به دنبال احساساتش میبره
احساساتی که باعث شد پرث جلوی اون انتقام، برادر و پدرش بايسته
چون درباره سانتا احساس خطر میکنه و هر طوری که شده ازش محافظت میکنه
پرث به سانتا امنیت میده، بهش یاد میده ارزش محافظت شدن داره و سانتا به پرث آرامش، یاد میده که نیاز نیست همه چیز رو تنهایی به دوش بکشه
بعد از بحث با پدرش مستقیم میره پیش سانتا و به جای هر حرفی سانتا رو در آغوشش میگیره، به پناهگاهش تبدیل شده
اون شک و تردیدی که درباره محافظت از سانتا داره، هدیه گرفتنش و وقتی درباره دردش پرسید
وای ذوق زده میشم، پرث اصلا باعث نمیشه یک درصدم دربارش شک داشته باشم، هرکاری کنه برام سبز و امن میمونه
فقط کاش با خودش کنار بیاد:(
و خسته نباشی خالق سینرز عزیز𖹭
خیلی خوشحالم که سینرز باعث شده حتی برای چند ساعت از واقعیت فاصله بگیری و واقعا باعث افتخارمه که دوستش داشتی:(
وای خیلی لطف داری بهم😭😭 ممنونم...
اشکالی نداره واقعا =) من بارها گفتم و باز هم میگم که واقعا برای من فرقی نداره چجوری نظر بدید، حتی همین که بات رو استارت کنید و بگید سینرز رو دوست داشتید هم برای من کافیه😭 در واقع همین که بدونم سینرز رو میخونید و خوشتون میاد واقعا خوشحالم میکنه
ممنون از شما که برای خوندن سینرز و نظر دادن وقت گذاشتی🙂↕️
سلام سلام.
اولین اینکه حالتون خوبه؟
من توی یکی دوروز پشت سر هم خیلی با اشتیاق سینرز رو خوندم و واقعا عاشقش شدم.
توصیف کردن رو بلد نیستم ولی میدونم که واقعا خاصه و قشنگه=)
سینرز حواس منو پرت کرد و برد تو دنیای خودش و تمام غصه هامو گرفت و حین خوندش غصه هام فقط واسه کارکترا بوده.
نگار قلمت خیلی خوبه:)
تحلیل های بچه ها و خود شما و صحبت هارو انقد دوست دارم و با اشتیاق زیاد میخونم، ولی خودم بلد نیستم، یعنی همش تو مغزمه و نمیتونم جمله بندی کنم
اره خلاصه خسته نباشی😭!!
بالاخره کیه که بتونه به سانتا نه بگه. معلومه که وقتی با اون لحن میگه در رو قفل نمیکنم، پرث هم اطاعت میکنه و برمیگرده اونجا میخوابه.
=)))) سانتا واقعا دیواست و بذارید یک چیزی اینجا بهتون بگم؟ دقت کردید که پرثسانتا وقتی پوند اول صبح اومد خونه، باهم از طبقه بالا اومدن پایین؟؟؟
=))))) بچهها نگفته بودید اینقدر مثلث عشقی دوست داریدها من نمیدونستم!
جدی فکر میکردم اگه کسی بپره وسط رابطهشون قراره بدتون بیاد😭 خوشحالم که منتظرش هستید و تلاشم رو میکنم ناامید نشید!
😭😭😭😭 اتفاقی که مراسم ازدواج رو خراب کنه نه خوشبختانه اما خب... سینرزه دیگه =)
همین؟ من حتی باورم نمیشه از پووینی که داد زد سر پوند و بهش گفت اراذل اوباش به اینجا رسیدیم...
عاطفه پیشنهاد داد که است رو باهاش مزدوج کنم، شاید باید بهش فکر کنم جدی ویلیام لیاقت نداره
آه... واقعا کاش حداقل یک سیلی میزد بهش دلم خنک میشد اما به قول خودت دل است واقعا از هر حس بدی خالیه... بچه خیلی بیگناه و مظلومه
:))))) وای گریههای است... آخه میدونید است واقعا حتی گریههاش هم با بقیه فرق داره؟ نمیدونم یک جور خاصی دل خودم رو هم میسوزونه
سلااام من در حالی که انبوهی از کارام مونده اومدم نظر این چپتر رو بنویسم ><
خببب اول از همه ویلیام است که الهی ویلیام سکته کنه تیر بخوره غش بکنه ولی یک خط روی است نیوفته بی سر و ته با اون بابای بیسر و ته ترش که معلوم نیست دارن چیکار میکنن. است گررررررریه کرد گررررریهههههه امیدوارم فقط ویلیام تاوانش رو پس بده تا دل هممون خنک شه =)))
ویلیام، پسری که فهمیده بود تمام این مدت بخش بزرگی از زندگیش رو ازش پنهان کرده، هربار که چشم هاش رو میبست، هنوز هم با اسلحهای توی دستش روبهروش قرار داشت.ویلیام کسی بود که است فکر میکرد یه انسان و فرد عادیه، بهش اعتماد کرده بود دیوارهای دورش رو آورده بود پایین... واقعا داشتم باهاش اشک میریختم خیلی زیاد😭
کاش هیچوقت نجاتت نداده بودم. بیاختیار جملهای که بهش فکر کرده بود رو به زبون آورد و به سرعت از گفتنش احساس پشیمونی کرد.نمیدونم کسی به این تیکه توجه کرد یا نه "احساس پشیمونی"... یعنی است باز هم نجاتش میداد یعنی واقعا دوسش داشت. اینقدر که قلب این بشر مهربون و پاکه میخوام برش دارم ببرم یه جای دور بدون ویلیام =(
آخرین کسی که باید نگرانم باشه، تویی، ویلیاماست دو روز پیش هیچوقت این رو نمیگفت =)))) ویلیام لعنت به خودت و کارت و پدرت
امیدی که از زمان خروج از عمارت بهش چنگ زده بود، همونجا، بین انگشتهای یخزدهی پدرش فرو ریخت. دستهاش چنان محکم به دست پدرش چنگ زدن که بند انگشتهای خودش سفید شدمن داشتم ا.ش.ک میریختممم به پههههنای صورتممممم😭😭😭😭😭😭😭 حق است این نیست است رو از این فیکشن بیارید بیرون نذارید تنهای تنها اونجا گیر کنه این بلا نباید سرش بیاددد
است توی کابوس ابدی از دست دادن پدرش گیر افتاده بود.:)))))))))))))))))))))))))))))) ناراحتم. زیاد. بین این ناراحتی پوند ناراویت بزرگگگ میخواد خواستگاری کنه😭😭😭 خیلی خوشحالم ولی یه احساسی بهم میگه یه اتفاقی انتظارمون رو میکشه و قرار نیست شاد بمونیم.. (چون سینرزه) و ازدواج بعد این همه دوری =)) انگار همین دیروز بود که بعد از یکسال دیده بودن همو و حالا ازدواج😭 پرثسانتا هم که =) من الان به شدت منتظر اون ضلع سوم مثلث هستم و هرچی فکر میکنم نمیتونم حدسم رو برای اینکه کی هست ایشون ذکر کنم. واسهی حدس داداش ویلیام ضربهی بدی خوردم فقط میشینم و بحث ها رو نگاه میکنم. Keep going ❤️
در رو قفل نمیکنمای پسرهی وزه خودت هم میدونی چه دیوایی هستی حالا میخوای بکنیش توی چشممون😔😔😔 اوکی در آخر باید بگم که خسته نباشی =) بین این همه کار قطعا نوشتن واقعا واقعا سخته و تو همیشه سوپرایزمون میکنی. خدا قوت ادامه بدهههه💕
