blue hour !!
Відкрити в Telegram
Just midnight thoughts turning into love stories Wanna talk ?? : @HelikaIsHerebot Archive : @bluehouranon
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
1 009
Підписники
-124 години
+147 днів
+4330 днів
Архів дописів
1 009
قربونت برم، خوشحالم دوستشون داشتی~
آئوبوم واقعیتش کاپل خیلیییییی فرعی سینرز هستن و زیاد نقشی ندارن اما خب در حد نیاز هستن:(
1 009
لطفا تیو فصل دوم بزار ایو اینجوری باشه یعنی مثلن همون قدرت و کنترل گر باشه و خب توی فصل دوم کارکترش رو عوض نکن 😭
1 009
ببین من همین الان سینزر رو پارت جدیدش رو تموم کردم و میخوام بگم که این پارت هم عین پارت های قبلی شاهکار و خیلی دوست دارم که ائوبوم زیاد توی پارت ها باشن 😭😭😭
1 009
احساس میکنم این یکی انون خیلی جدی آسیب دیده و واقعا باید بره تراپی بابت این چپتر
1 009
گاهی مهم نیست چقدر یک نفر رو دوست داری، مجبور به پذیرش این میشی که باهم نمیتونید. =)))
1 009
اما خب مسئله اینجاست که شما نمیدونید قراره چه اتفاقی بیفته و چطور جدا بشن؟ جوری خواهد بود که پرث واقعا با خودش فکر خواهد کرد "سانتا دیگه هرگز نمیخواد به چشمهای من نگاه کنه حتی"
1 009
راستش... پرث نمیتونه هیچوقت تماماً سانتا رو از قلبش و گذشتهش پاک کنه، احتمالا حتی اگه داستان جوری پیش میرفت که این دو نفر ده سال همدیگه رو نمیدیدن، ده سال بعد هم که به پرث میگفتن جون سانتا در خطره، باز هم میومد و دست خالی با ۸ نفر بهخاطر معشوقش میجنگید
1 009
:)))))) میدونی ویلیام از اون شخصیتهاست که دیگه اوج خاکستریه، به اندازهای توی وجودش سفید هست که دات براش بسوزه اما اونقدری هم سیاه هست که فحشش بدی
1 009
البته بیچاره فکرش رو هم نمیکنه که وارث مُرده جاکراپاترها از قبر اومده باشه بیرون.
1 009
واااای دقیقاااا
ممنونم که به این مسئله اشاره کردی =))
به پوند گفتن "پرث تاناپون" بیمارستانه و پوند به پووین گفت بلایی سر "سانتا" اومده
بعد دقت کردید مخاطب اضطراری پرث، پونده؟ بهتون گفتم رابطه این دو نفر خیلی عمیقتر از چیزیه که فکر میکنید، یادتونه؟
1 009
:))))) با توجه به شناختی که از پرث دارم و میزان suicidal بودنش و اون جمله خودش "من جز تو زندگیای ندارم"، احتمالا اگه در حالت عادی ۸ نفر میریختن سرش، میایستاد تا بمیره.
1 009
با نام و یاد سانتا شروع میکنیم..
چی بگم…
از پرث بگم؟ از پرثی که اگه بخاطر سانتا نبود ، اگه برای حفاظت از معشوقهش اونجا نبود ، شاید سرنوشتش رو میپذیرفت؟ اما پرث عاشق بود و تا آخرین رمقی که توی بدنش موند برای پسری که توی جنگل انتظارش رو میکشید جنگید؟..
یا از پسرک چشم به راهش بگم که به امید دیدن چهرهی پیپرثش تن بیجونش روی دستهای غریبه افتاد؟
این دوتا انقدر جونشون به هم بنده که پوند میدونست اگه پرث یه بلایی سرش اومده پس سانتاهم بیشک اتفاقی براش افتاده ، چون برای آسیب زدن به پسر نقاش باید از روی جنازهی محافظش رد شد.
و من چرا باید وسط گریههام به خاطر اینکه آئو فکر کرده ویلیام عاشق پرثـه قهقهه بزنم؟:) وای نگار عزیزم ازت متنفرم! خیلی خوب میدونی چه جوری سرد و گرممون کنی جوری که خون توی رگهامون یخ ببنده.
فکر میکنم ویلیام رو دربارهی پدر است زود قضاوت کرده بودیم ، اما این شخصیتی که داره رو ذرهای نمیپوشونه فقط از فحاشیهای ما شاید کم کنه.
این وسط من نمیتونم باور کنم پرث عاشق فرد دیگهای بشه ، این مرد دیوانهوار سانتا رو میخواد ، مردی که سالها طعم زندگی نچشیده بود و خودش رو به کل فراموش کرده بود برای درد کشیدن معشوقهش گریه کرد ، چطور ممکنه؟ عشق اینقدر بیرحمه؟
دربارهی ویلیامی که آخرین نفری بود که است میخواست ببینه هم بعدا حرف میزنم امشب میخوام فقط گریه کنم.
و در آخر هم ممنون و خسته نباشید میگم به نگار عزیزم که باز هم از جون و دل برای نابود کردن سلامت روان ما مایع گذاشت ، کودتا کردی نگار جان ، مرحبا=)
