𝑫𝒓𝒐𝒘𝒏𝒊𝒏𝒈'
Відкрити в Telegram
Дом фанатов Дженсена Эклса 🎞️ Атмосферно, уютно и только о главном. . 🥧;; @acklesjay67_bot
Показати більшеІран135 330Категорія не вказана
368
Підписники
Немає даних24 години
+167 днів
+5730 днів
Архів дописів
368
Repost from N/a
+1
˚🧁⋅༉‧"𝑫𝒂𝒚𝒔 𝒐𝒇 𝑶𝒖𝒓 𝑳𝒊𝒗𝒆𝒔"
── ⋆⋅☆⋅⋆ ──
𝑱𝒆𝒏𝒔𝒆𝒏 𝑨𝒄𝒌𝒍𝒆𝒔 𝒂𝒔 "𝑬𝒓𝒊𝒄 𝑩𝒓𝒂𝒅𝒚" – 𝟏𝟗𝟗𝟕–𝟐𝟎𝟎𝟎
368
Repost from N/a
+1
˚🍨⋅༉‧"𝑫𝒂𝒚𝒔 𝒐𝒇 𝑶𝒖𝒓 𝑳𝒊𝒗𝒆𝒔"
── ⋆⋅☆⋅⋆ ──
𝑱𝒆𝒏𝒔𝒆𝒏 𝑨𝒄𝒌𝒍𝒆𝒔 𝒂𝒔 "𝑬𝒓𝒊𝒄 𝑩𝒓𝒂𝒅𝒚" – 𝟏𝟗𝟗𝟕–𝟐𝟎𝟎𝟎
368
+1
𝑨𝒄𝒌𝒍𝒆𝒔?
𝐻𝑒’𝑠 𝑜𝑛𝑒 𝑜𝑓 𝑡ℎ𝑒 𝑚𝑜𝑠𝑡 𝑔𝑜𝑟𝑔𝑒𝑜𝑢𝑠 𝑎𝑛𝑑 𝑐ℎ𝑎𝑟𝑚𝑖𝑛𝑔 𝑚𝑒𝑛 𝑦𝑜𝑢’𝑣𝑒 𝑒𝑣𝑒𝑟 𝑠𝑒𝑒𝑛 𝑖𝑛 𝑦𝑜𝑢𝑟 𝑙𝑖𝑓𝑒, 𝑡ℎ𝑒 𝑘𝑖𝑛𝑑 𝑦𝑜𝑢’𝑑 𝑙𝑖𝑡𝑒𝑟𝑎𝑙𝑙𝑦 𝑑𝑖𝑒 𝑓𝑜𝑟 𝑗𝑢𝑠𝑡 𝑡𝑜 𝑠𝑒𝑒 ℎ𝑖𝑠 𝑐𝑢𝑡𝑒 𝑠𝑚𝑖𝑙𝑒.
368
اوضاع نتم زیاد جالب نیست که کلیپشو بزارم بجاش لینکش رو میذارم واستون😁
https://youtu.be/IpR83hOBcIE?is=UrnfX_wfFqe68uRC
368
بچه ها وقتی به دنیا اومدم جنسن ۲۸ سالش بود و هنوز فیلمبرداری سیزن دوم supernatural شروع نشده بود
368
Repost from 𝑱𝒆𝒏𝒔𝒆𝒏𝑯𝒆𝒂𝒓𝒕𝒆𝒅”
+1
مصاحبه جنسن سال1998💖
این مصاحبه فقط سوال و جواب های کوتاه بوده
روی لینک بزنین و بخونین
@jensen_spn67
368
از این پنل جنسن با همین پیرهن سفیدش دیگه چیز جالبی نیست که بزارم واستون فقط یه پنل مشترک با ریچارد داشته که یسری صحبتا میکنن و فنا رو میخندونن ماجرای جالبی توش گفته نشده جاست یه جاش هست که ریچارد میگه اگه بخوایین تقلید صدای جنسنو انجام بدین باید این حالتا رو بگیرین و باعث میشه جنسن بخنده بعدم درمورد پاهای پرانتزیشون حرف میزنن و و و
در کل چیز جالبی واسه دیدن نداره منم فقط چون جنسن مدام میخندید و قند تو دلم آب میشد نگاش کردم سو🫠
368
جنسن: راستش، چیزهای خیلی کمی در داستان سوپرنچرال وجود داره که من باهاش مخالف بوده باشم. و... در واقع من با همش موافق نبودم! واسه همین گفتم «چیزهای خیلی کمی وجود داره که باهاش مخالف بودم». بیشتر کارهایی که انجام دادیم، چیزهایی که تجربه کردیم و حرفهایی که کاراکترها به همدیگه زدن، همگی بخشی از یک داستان بزرگتر و فراتر بودن. واسه همین من هیچوقت خیلی روی مسائلی مثل اون حرف خاصی که سم زد یا امثال اون قفلی نمیزدم، چون میدونستم که این قضیه در نهایت به یه طریقی میچرخه و به یک چیز مثبت تبدیل میشه. یه ضرب المثل یا حکایت هست که میگه: یه مرد و پسرش روی زمین کشاورزی کار میکردن. پای پسر میشکنه و تمام اهل روستا میان و میگن: «اوه، ما خیلی متأسفیم که پای پسرت شکسته، این باید خیلی اتفاق وحشتناکی باشه.» و مرد میگه: «شاید بد باشه، شایدم خوب باشه، حالا بیبینیم چی میشه.» بعد همون هفته، ارتش میاد به روستا و میگن: «ما داریم میریم جنگ و به تمام جوانهای تنومند و سالم نیاز داریم.» اما چون پای اون پسر شکسته بود، نتونستن ببرنش. حالا تمام اهل روستا میان و میگن: «اوه خدای من، چقدر عالی شد که پسرت رو نبردن!» و مرد دوباره میگه: «خب، شاید خوب باشه، شایدم نه.» به هر حال، این داستانم همینطور ادامه پیدا میکنه؛ منظور اینه که شما هیچوقت نمیدونید تو یک موقعیت خاص، چه چیزی ممکنه در آینده خوب باشه یا چه چیزی بد و من همیشه ایمان داشتم که داستان در ادامه مسیرش به یک سمت مثبت میره. فکر کنم آدم میتونه از اون دست افرادی باشه که فکر میکنن آینده همیشه نتیجه منفی داره ، اما اینطوری اصلاً خوش نمیگذره. اون آدمِ منفیبافه نباشید! آره. اون حکایته رو سرچ کنید چون همینطور ادامه داره و نسخههای مختلفی ازش هست، من یه کم پس و پیش تعریفش کردم اما مفهوم کلیش همینه. خیلی چیز قشنگیه.
368
فن: سلام. اسم من اِلی هست. هممون میدونیم که شما در یکسری لحظات خاص خیلی احساساتی میشید. مثلاً وقتی که سم میمیره. پس خیلی دوست دارم نظرتون رو درباره اون صحنه خاص در فصل ۹ بدونم، وقتی که سم به دین گفت که «ما دیگه برادر نیستیم» و بعداً گفت که «اگه قرار باشه بمیری ما تلاش میکنیم نجاتت بدیم». برای ما هر بار شنیدنش خیلی ناراحتکننده بود. شما در چنین لحظاتی چه حسی دارید؟ آیا این قضایا شخصاً روی شما تأثیر میذاره چون همهچیز درباره برادرها و خانواده است؟
368
من خیلی از دست بعضیا ناراحتم مثلا دین خودش پرامپت میسازه بعد یه سریا از این موقعیت سوء استفاده میکنن و اصکی میرن اوکی ما میگیم میخوای چنلت خاص باشه چرا لااقل تگ نزدی زیر پستت؟؟؟
اینا باز هیچ چرا از محتوای چنلا اصکی میرین؟؟ تو که بلد نیستی ایده نداری دلیل چنل زدنت چیه؟
