i'm busy obsessing over gay boys❕
Відкрити в Telegram
به این کاربر دست بزنید جیغ میزنه. 💬 @ilistenidontjudgebot
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
467
Підписники
+1524 години
+437 днів
+8930 днів
Архів дописів
دوم! به سریال بیشتر توجه کن و ببین تمام مدت سعی داره چه چیزی رو نشون بده. موسیقی. درسته شخصیتها داستانِ خودشون رو دارن ولی چیزی که هرلحظه داره با استوری لاین جلو میره، موسیقیه. شاید غیرمنطقی و زیادی بنظر بیاد اما این انتقامی که داری میبینی، انتقام به سبک یک موسیقیدانه نه یه فرد عادی.
اول! نباید دنبال رفتار عادی باشی. رفتار عادی در شأن یک آدم عادی و سالمه، نه کسی که اعتمادش از بین رفته، آسیب دیده و وجودش پر از خشمه. جونگیو یه شخصیت آسیب دیدهست و فقط یه موزیسینه نه یه روانشناس، پس اتفاقاً اینکه ازش توقع رفتار منطقی داری، غیر منطقیه!
ببخشید هرچی که بشه نمیدونم چرا نمیتونم به جونگیو حق بدم. بنظرم این اندازه از خشم و اذیت کردن اصلاً عادی و منطقی نیست و نمیشه بهش حق داد.
خداوکیلی داشتم میرفتم بخوابم یکیتون انون داد و تا جوابت رو ندم امکان نداره خوابم ببره چون محض رضای خدا منظورت چیه؟؟!
اضافه میکنم این کرکتر انقدر روی این آدم نشسته که فکر کنم تا مدتها نتونم ازش سریال دیگهای ببینم.
Repost from 小さな部屋
+3
یه چیزی که موقع دیدن این سریال خیلی توجهم رو جلب کرده، بازی سونگکانگه. آخرین نقشی که ازش دیده بودم (my demon) بود و تفاوتش اینجا برام واقعا بولده...
توی اون سریال خیلی وقتها احساسات کاراکترش رو از طریق دیالوگ و واکنشهای واضح تر میگرفتیم…ولی اینجا بیاو ممکنه چیزی نگه، فقط چند ثانیه بیشتر به جونگیو نگاه کنه، قبل از جواب دادن مکث کنه، وقتی ازش فاصله میگیره نگاهش رو بدزده یا حتی موقع عصبانیت به جای داد زدن خودش رو کنترل کنه و از همه مهم تر مدل نگاه کردن و چشماش…من از همین رفتارهای کوچیک میفهمم پشتش چه حسیه در حدی که حتی لازم نیست دیالوگی بگه تا منظورش رو بفهمیم.
اینجا خیلی بیشتر میتونم خشم، دلتنگی، عذاب وجدان و اون علاقهای که هنوز ته وجود بیاو مونده رو حس کنم. انگار این بار کمتر دارم (سونگکانگ رو در حال بازی کردن) میبینم و بیشتر دارم خودِ بیاو رو حس میکنم. به نظرم این ملموسترین تغییریه که توی بازیش حس کردم.
د آخه بمیری پارک هیونسوک با این سریال ساختنت جیگرمو خون کردی 😭😭😭😭
دقیقاً آفرین. من میخواستم اینو بگم ولی ساعت از دوازده گذشت متأسفانه. اون لحظه انقدر احساسی شد و خوب اجرا کرد که جونگیو شوکه شد و برگشت با تعجب نگاهش کرد اما وسطش دستهاش گرفت!
سحر
ولی اخرین اجرای بیاو
همونجایی که دیگه انگشتاش نتونستن حرکت کنن...
ی چیزی توی اون اجرای آخر وجود داشت
اونجا تمام احساساتش اومدن
اون ناامیدی و ترس و عذاب وجدانی که داشت...
چون همراه با پیانو زدنش دقیقا این صحنههارو هم نشون دادن
اون وحشت جونگیو که داشت فرار میکرد و...
نمیدونم شاید من دارم اشتباه میکنم و همچین چیزی نبوده و برداشتی که از این صحنه داشتم اشتباهست
نمیدونم حس کردم ی چیزی فرق میکنه و برای انقدر🤏🏻 که شده نزدیک به همون چیزی که جونگیو تو ذهنش داشت شده بود
باز هم نمیدانم.
