uk
Feedback

Не попадись на ботовода! Telemetrio знаходить і позначає такі канали мітками 👉 Хочеш бачити мітку, оформляй підписку

یه شات کتاب

یه شات کتاب

Відкрити в Telegram

یــِ•شـات کتاب؛📚✨ تحلیل و بررسی کتاب 🔍 پادکست🎧|کتاب📗|نشست آنلاین📱|نشریه📝

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
229
Підписники
-124 години
-17 днів
-1430 днів
Архів дописів
مي‌دانم كه اين افكار زيان‌بخش است زيرا نشانه‌ي بدبيني است. اما حق و عدالت اين سوال را ايجاب مي‌كند كه چرا همايِ خوشبختي و سعادت بر سرِ گروهي از مردم در آن هنگام كه در شكم مادرند سايه مي‌افكند. و چرا گروهي ديگر در يتيم‌خانه و دارالمساكين چشم به اين جهان مي‌گشایند؟
مردم فقير 📗 #فئودور_داستایفسکی ✍🏻
Join Link ⬇️⬇️ 🟢 @ye_shot_ketab

آن کس که زیرک به نظر می‌رسد، وحشت‌انگیز و خطرناک است نه آن که غضبناک می‌نماید. درست همان طور که مغز انسان سلاح وحشت‌انگیزتری از پنجه‌ی شیر است.
#آرتور_شوپنهاور ✍🏻
Join Link ⬇️⬇️ 🟢 @ye_shot_ketab

«از چه، ای سقراط مقدس! پیوسته این جوان را می‌ستایی؟ آیا شکوهی والاتر نمی‌شناسی؟ و آیا از چه نگاهت با محبتی که بر خدایان، بر او دوخته می‌ماند؟» «آنکه در اندیشه به عمق رسید، اوج شادابی را دوست می‌دارد. جوانیِ والا را اویی می‌فهمد، که در جهان نگریسته باشد. و خردمندان اغلب در پایان میل به زیبا دارند.»
از کتاب آنچه می‌ماند 📗 #فردریش_هولدرلین ✍🏻
Join Link ⬇️⬇️ 🟢 @ye_shot_ketab

زمانه ای خواهد رسید که مردن در رختخواب و مردن به مرگ طبیعی، تبدیل به آرزویی دست نیافتنی برای همه ما میشود. این سرنوشتی است که همه رژیم های توتالیتر(دیکتاتوری/استبدادی) برای مردم خویش به ارمغان می آورند.
#جوزف_برودسکی ✍🏻
Join Link ⬇️⬇️ 🟢 @ye_shot_ketab

امروز بیشتر از دیروز دوستت می‌دارم … و فردا بیشتر از امروز! و این ضعف من نیست قدرت توست!
#شاملو ✍🏻
~ صبحتون بخیر ❤️‍🔥 Join Link ⬇️⬇️ 🟢 @ye_shot_ketab

اکثر آدم‌های موفق که من می‌شناسم، آدم‌هایی‌اند که بیش از آنکه صحبت کنند گوش می‌دهند.
#باروخ_اسپینوزا ✍🏻
Join Link ⬇️⬇️ 🟢 @ye_shot_ketab

اگر بیش‌تر آدم‌ها غیرقابل پیش‌بینی بودند، جامعه‌شناسان از کار بیکار می‌شدند. جامعه‌شناسان مانند استالینیست‌ها هیچ علاقه‌ای به افراد ندارند. در عوض، آن‌ها دربارهٔ الگوهای مشترک رفتار تحقیق و تفحص می‌کنند. اینکه صف‌ها در محل صندوقِ سوپرمارکت‌ها همیشه حدوداً طول یکسانی دارند حقیقتی جامعه‌شناختی است، زیرا آدم‌ها در اینکه میل ندارند زمانی طولانی را صرف کارهای خسته کننده و بی‌اهمیتی مانند پرداخت بهای خواربار خود کنند شبیه یکدیگرند. آدمی که صرفاً برای تفریح در صف‌ها بایستد، موجود واقعاً عجیبی است. گزارش دادن او به ادارهٔ خدمات اجتماعی شاید لطفی در حق او باشد.
آثار ادبی را چگونه باید خواند 📗 تری ایگلتون
Join Link ⬇️⬇️ 🟢 @ye_shot_ketab

نمی‌فهمیدم این شصت هزار نفری که در این شهر ساکن بودند چگونه فکر می‌کردند؟ برای چه انجیل می‌خواندند؟ چرا دعا می‌کردند؟ برای چه روزنامه و کتاب می‌خواندند؟ از گفته‌ها و نوشته‌هایی که تا آن روز به آن‌ها رسیده بود چه استفاده‌ای می‌بردند؟ هنوز همان تیره‌گی‌های دماغی و همان دشمنی با آزادی که سیصد سال پیش دیده می‌شده است، در آن‌ها وجود داشت. ‌
زندگی من 📗 #آنتوان_چخوف ✍🏻
Join Link ⬇️⬇️ 🟢 @ye_shot_ketab

‌آرى آغاز دوست داشتن است گرچه پايان راه ناپيداست من به پايان دگر نينديشم كه همين دوست داشتن زيباست
#فروغ_فرخزاد ✍🏻
Join Link ⬇️⬇️ 🟢 @ye_shot_ketab

🚨 هر آن ممکنه باز نت قطع کنن‌ و چنل‌مون نداشته باشی. اگه چنل‌مون دوست داری «بله» رو هم داشته باش. ✅ 🚨 https://ble.ir/ye_shot_ketab

اندیشمند راستین همواره شاد است و تجدید قوا می کند، چه جدی باشد و چه به طنز بپردازد، چه خرد انسانی و چه شفقت خدایی اش را نشان دهد. او هیچ گاه هیاتی حقیرانه نمی گیرد. دستانش نمیلرزد و چشمانش پراشک نیستند. او همیشه اطمینان را با سادگی و شجاعت را با نیرومندی مثل یک فاتح در خود جمع دارد، اگرچه گاهی ممکن است با خشونت و بی اعتنایی رفتار کند. او همان خدای فاتح در برابر دیوهای مغلوب است، از این رو با اطمینان هر چه بیشتر، سرود شادی سر می دهد. آن شادی که انسان گاهی در نویسندگان میان مایه و متفکران مدعی و بدلی به آن برمیخورد، موجب احساس بدبختی می شود. مثلاً تأثیری که احساس خشنودی و شادی دیوید اشتراوس در من داشت، از این دست است. انسان به راستی احساس شرم می کند که چنین هم عصران شادی داشته باشد، زیرا اینان روزگار ما و مردم آن را در برابر نسل های آینده مثله می کنند. این نوع اندیشمند شاد، اصلاً نمی تواند رنج ها و ددمنشی هایی را که مدعی دیدن آنها است و با آنها میجنگد، ببیند. این است که با ابراز شادمانی اش در حقیقت ما را می فریبد، او میخواهد ما را وادارد باور کنیم جنگی در میان بوده است و از آن میان ما فاتح بیرون آمده ایم. زیرا در نهایت، شادی تنها پس از پیروزی ممکن می شود. این اصل درباره آثار متفکران حقیقی همانقدر صادق است که درباره هر نوع اثر هنری. بگذارید محتوای مطالب به همان بدی و به همان جدیتی باشد که خود زندگی هست؛ وقتی شبه متفکر یا شبه هنرمند از مرز بیکفایتی و نارسایی خود فراتر رود، اثرش تاثیری دردناک و ملالت بار ایجاد خواهد کرد. هیچ چیز بهتر و شادتر از این برای انسان نمیتواند باشد که در همجواری یکی از فاتحان معنوی متفکر و ژرف نگر، قرار بگیرد. انسان بایستی به آن چه زنده ترین است، عشق ورزد و چون فرزانگان سرانجام به زیبایی بگراید. این قهرمانان، صادقانه سخن میگویند، لکنت زبان ندارند و درباره آن چه شنیده اند وراجی نمیکنند. اینان فعالاند و به حقیقت زندگی میکنند، نه پشت یک نقاب و زندگی ایشان با عامیان متفاوت است، این است که در جوارشان احساس انسان بودن و طبیعی بودن می‌کنیم و بسا مانند گوته فریاد برمی‌آوریم: «چه قدر موجود زنده شکوهمند و گرانقدر است! چه قدر هماهنگ با آنچه در آن می‌زی‌یَد! چه قدر حقیقی! چه قدرسرشار از زندگی!»
شوپنهاور به مثابه آموزگار 📗 #فریدریش_نیچه ✍🏻
Join Link ⬇️⬇️ 🟢 @ye_shot_ketab

هیچ مشخصه‌ای نیست که مختصِ فقط یک نفر باشد. با کمال تأسف، امکان ندارد جهانی وجود داشته باشد که در آن فقط یک نفر تندخو، کینه‌جو و به نحوی خطرناک پرخاشجو باشد. دلیل آن هم این است که آدم‌ها اصولاً خیلی با هم فرق ندارند، حقیقتی که پست‌مدرن‌ها چندان رغبتی به پذیرفتنش ندارند.
آثار ادبی را چگونه باید خواند 📗 تری ایگلتون ✍🏻
Join Link ⬇️⬇️ 🟢 @ye_shot_ketab

دنیا را بگذار آب ببرد. وقتی تو در توفان گرفتار میآیی، چه خیال که تو دکمه ی یقه ات را بسته باشی یا که نبسته باشی. چه خیالی که خاک در چشمانت خانه کند یا نکند، چه خیالی؟! تو در توفان گرفتار آمده ای، میخواهی که گلویت خشک نشود؟!
جای خالی سلوچ 📗 #محمود_دولت_آبادی ✍🏻
Join Link ⬇️⬇️ 🟢 @ye_shot_ketab

‌اﯼ ﺟﺎﻥِ ﺟﺎﻥِ ﺟﺎنم ﺗﻮ ﺟﺎﻥِ ﺟﺎﻥِ ﺟﺎنی ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺯِ ﺟﺎﻥِ ﺟﺎﻥ ﭼﯿﺴﺖ؟ ﺁﻧﯽ ﻭ ﺑﯿﺶ ﺍﺯ ﺁﻧﯽ...
#عطار ✍🏻
Join Link ⬇️⬇️ 🟢 @ye_shot_ketab

هر چه نوشته و کاغذ داشتم، همه را نابود کردم. رختهای چرکم را دور انداختم تا بعد از من که چیزهایم را وارسی میکنند چیز چرک نیابند. رخت زیر نو که خریده بودم پوشیدم، تا وقتیکه مرا از رختخواب بیرون میکشند و دکتر می آید معاینه بکند شیک بوده باشم. شیشه "اودکلنی" را برداشتم، در رختخواب پاشیدم که خوشبو بشود. ولی از آنجایی که هیچ یک از کارهایم مانند دیگران نبود ایندفعه هم باز مطمئن نبودم، از جان سختی خود میترسیدم، مثل این بود که این امتیاز و برتری را به آسانی بکسی نمیدهند، میدانستم که به این مُفتی کسی نمیمیرد.
#زنده_بگور 📗 #صادق_هدایت ✍🏻
Join Link ⬇️⬇️ 🟢 @ye_shot_ketab

چه انتظاري مي‌توان از انسان داشت؟ اين موجود كه چنين خصايص غريبي دارد؟ همه‌ مواهب و نعمتهاي زميني را به پايش بريزيد، تا خرخره در سعادت غرقش كنيد، هر پنج انگشتتان را هم در عسل فروكنيد و به دهانش بگذاريد، چنان از پول بي‌نيازش كنيد كه ديگر جز خوردن و خوابيدن و تلاش براي ادامه‌یِ تاريخِ پرافتخارِ بشري كاري نداشته باشد؛ همين آدم اما از روي حق‌ناشناسي و فقط براي آزار و اذيت به شما صدمه می‌زند و خصومت مي‌ورزد.
يادداشت‌هاي زيرزميني 📗 #فئودور_داستایفسکی ✍🏻
Join Link ⬇️⬇️ 🟢 @ye_shot_ketab

اگر کمی بیشتر طول می کشید، به دامِ آینه می‌افتادم. از آن پرهیز می‌کنم، ولی به دامِ پنجره می‌افتم. عاطل، با بازوهای آویزان دم پنجره می‌روم. کارگاهِ ساختمانی، نرده، ایستگاهِ قدیمی - ایستگاهِ قدیمی، نرده، کارگاهِ ساختمانی. چنان خمیازه‌ای می‌کشم که اشک به چشمم می‌آید. پیپم به دستِ راستم و توتونم به دستِ چپم است. باید این پیپ را پر کنم. ولی یارایش را ندارم. بازوهایم تلوتلو می خورد، پیشانی‌ام را به شیشه ی پنجره می فشرم. از این پیرزن لجم می‌گیرد. با کله شقی و با چشم‌هایی گم شده تاتی تاتی می‌کند. گاهی هراسان وامی‌ایستد، انگار خطری نادیدنی لمسش کرده بود. رسید زیر پنجره‌ی من. باد دامن‌اش را روی زانوها می‌چسباند. می‌ایستد روسری‌اش را مرتب می‌کند. دست‌هایش می‌لرزد. دوباره راه می‌افتد. حالا از پشتِ سر می‌بینمش. خرخاکی پیر! به گمانم می‌خواهد دستِ راست تو بولوارِ نوار بپیچد. باید صد متری بپیماید: با این سرعت ده دقیقه طول می‌کشد، ده دقیقه‌ای که باید همینطور با پیشانی چسبیده به شیشه بایستم و نگاهش کنم. بیست بار خواهد ایستاد، باز راه خواهد افتاد، باز خواهد ایستاد... من آینده را می‌بینم. آینده آنجا، تو خیابان قرار گرفته است. چندان رنگ باخته‌تر از زمانِ حال نیست. چه لزومی دارد که تحقق بیابد؟ تحققش چه چیزِ بیشتری به آن خواهد داد؟ پیرزن لنگ لنگان دور می‌شود، می‌ایستد، یک طره موی خاکستری را که از زیر روسری‌اش بیرون می‌زند با دست می‌کشد. راه می‌رود... پیرزن در خیابان خلوت پیش می‌رود؛ کفش‌های بزرگ مردانه‌اش را جابجا می‌کند. این زمان است، زمانِ پاک عریان، آهسته به وجود می‌آید، منتظرمان می‌گذارد و وقتی می‌آید، دلمان آشوب می‌شود چونکه پی می‌بریم از مدت‌ها پیش آن‌جا بوده است. پیرزن به نبشِ خیابان نزدیک می‌شود، دیگر چیزی بیشتر از یک کُپه پارچه‌ی سیاه نیست. بسیار خوب، قبول دارم که این چیز جدیدی است، زیرا او کمی پیش آن جا نبود. ولی این چیزِ جدید کدر و بی‌طراوت است و هیچ مایه‌ی شگفتی دربر ندارد. او دارد می‌رود که سر نبش خیابان بپیچد، در طیِ یک ابدیت. خودم را از پنجره می‌کَنَم و تو اطاق تلوتلو خوران راه می‌روم. آینه به دامم می‌اندازد، به خودم نگاه می‌کنم، دلم از خودم به هم می‌خورد: ابدیتی دیگر.
تهوع 📗 #ژان_پل_سارتر ✍🏻
Join Link ⬇️⬇️ 🟢 @ye_shot_ketab

من احتیاج دارم که بمیرم، مرگ مطلق و بی‌جنبش.
توت‌فرنگی‌های وحشی اینگمار برگمان
Join Link ⬇️⬇️ 🟢 @ye_shot_ketab

؛دلخوشم با نفسی حبه‌ی قندی چایی صحبت اهل دلی فارغ ار همهمه‌ی دنیایی 🕊🍀سهراب سپهری
؛دلخوشم با نفسی حبه‌ی قندی چایی صحبت اهل دلی فارغ ار همهمه‌ی دنیایی
🕊🍀سهراب سپهری

هر زمان که درد خیلی کُشنده و شدید باشد، مطالعه، چاقوی درد را کُند می‌کند. برای منحرف کردن ذهنم از افکار مأیوس کننده، صرفاً نیاز دارم به کتابها پناه ببرم.
تسلی بخشی‌‌های فلسفه 📗 #آلن_دوباتن ✍🏻
Join Link ⬇️⬇️ 🟢 @ye_shot_ketab