میخواهم زنده بمانم
Відкрити в Telegram
روزمرگیهای یک جنگجوی تنها و مغلوب. 🦋🍂🪷🪴🐋🥑🪐🌙🌧🌂🌊🪶🎧📚 http://t.me/BluChtBot?start=63a7aa03badbaa8c8d41
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
549
Підписники
Немає даних24 години
+77 днів
+10330 днів
Архів дописів
و برای خودم توانِ پذیرش آرزو میکنم، در برابر آنچه برایم اتفاق میافتد و قدرت تغییر آن از توانِ من خارج است.
انتظار کشیدن واقعا پروسهی عجیب و فرسایندهایه. یهو به خودت میای میبینی، کلی از وقت و توانت رو گذاشتی، صرفا برای چیزی که مشخص نیست اتفاق بیفته یا نه. که اگه نیفته، هم چیزی که میخواستی رو از دست دادی، هم کلِ هزینههایی که براش کرده بودی.
Repost from روزنامهشرقی
فوروارد کنید به محتوای چنلتون چند تا کلمه نسبت بدم. درنهایت هم از یک تا ده نمره بدم🌟
مرا دوست بدار عزیزم!
مرا که دستِ سرنوشت گلِ لبخندهایم را خشکانده،
و خورشیدِ روزهایم را ربوده.
که ماه، سپهرم را ترک گفته و شبهایم بیستاره است.
مرا که شاهدِ به زنجیر کشیدهی تمامِ پرندگانِ مهاجرِ جهانم؛
که اندوه از خاکِ دلم میجوشد.
مرا که تک درختِ بیثمرِ این باغم،
و چون گِلی تیره عشق و امیدهایم زیر پای آدمیان لگدمال شده است.
مرا که ذره ذره وجودم لا به لای شیارهای پر شیب زندگی مرده است.
مرا گرم، امن و پرشور دوست بدار، که نورِ کمسوییام در قلبِ گردباد.
[دستنویسهای من، بامداد جمعه ۶ شهریور ۱۴۰۵]
گفتم: وقتی که داری مسیر رشد رو پیش میگیری، کم کم میخوای توانمندیهای خودت رو که تازه بهشون واقف شدی به کار ببندی. اما میدونی توی این مسیر، آدمها معمولا چون سختشونه، شروعِ این به کار گرفتن رو با آدمهایی که فکر میکنن از خودشون ضعیفتر هستن پیش میبرن و اتفاقا احساس قدرت هم میکنن. اما این حس، کاذبه اتفاقا؛ چون تو داری خشمت رو از ظلمی که حسش کردی، سر یه آدمی که حتی توی اون خشم دخیل نبوده خالی میکنی.
پس چه خوبه که حواسمون باشه کجا و چطوری داریم از توانمون برای مراقبت از خودمون استفاده میکنیم.
هیچکس دوست نداره ظالم باشه، اما خیلی زیادن آدمهایی که وقتی حس قدرت سراغشون میاد و کسی هم بالاسرشون نیست، بدشون نمیاد پزش رو به خودشون، یا بقیه بدن.
Repost from • ماتیلدای خسته
ظاهرا آدم خوبی بودن، گاهی اشتباه فهمیده میشه؛ انگار باید همیشه ببخشی، همیشه بفهمی، همیشه کوتاه بیای، همیشه سکوت کنی. من خیلی وقته که دیگه برای اثبات اینکه آدم خوبی هستم، همهچیز رو تحمل نمیکنم.
Repost from ♪ܝِ݅ܝܦ̇ܝ̇ߺߊ
پاییز هرگز آرام نمیآمد؛ هربار مثل روحی سرگردان از اعماق تیرگیهای فراموششده برمیخاست و بوی نمگرفتهاش تمام جانم را به یغما میبرد. من دلباختهی عطر پاییز بودم؛ عطری که گویی ترکیبی بود از خاکِ بارانخورده، برگهای در حال پوسیدن، و خاکسترِ خاطراتی که هیچگاه خاموش نشدند.
Repost from N/a
"غم و شادی نمیتونن جای هم رو بگیرن یا همدیگه رو از بین ببرن؛ اما کنار هم، میتونن مکمل هم باشن و به زندگی معنا ببخشن."
Repost from ستارهای که بلعیده شد.
سلام. اگه اینجا مورد علاقتونه این پیامو فوروارد کنید. ازتون فور میکنم و تو چنلای جدید نقلی جوین میشم.⭐️
