𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
Відкрити в Telegram
“𝖤𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝗒𝖾𝗋 𝖽𝖾ğ𝗂𝗅, 𝖾𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝖽𝗎𝗒𝗀𝗎𝖽𝗎𝗋“ 𝖳𝖺𝗅𝗄 𝗍𝗈 𝖴𝗌 ✨️: @ZarahearsBot
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
273
Підписники
-424 години
-37 днів
+2930 днів
Архів дописів
273
بعد میدونین اگه قضیه رابطه داشتنشون واقعی باشه یجورایی واکنش زیاد از حد فادیمه ب دروغ ایسو منطقی تر درمیاد
چون اونقدر بهش اعتماد کرده بود ک بهش..😔
273
دارم دیوونه میشم
چرا هیچکس به فادیمه حق نمیده ؟
مگه ایسو رازو ازش قایم نکرد ؟
نگفت نمیدونم رازو ؟
مگه ندید فادیمه چه سخت بهش اعتماد کرده رید تو همون اعتماد ؟
نه توقع دارن چون ایسو خوشگله بگه مرسی که برادرزادمو ازم قایم کردی بیا بهت بدم ://
273
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖳𝖾𝗍𝗁𝖾𝗋 𝖯𝖺𝗋𝗍: دوم
وقتی بهش رسید، آروم دستش رو گرفت که مرت با لبخند برگشت سمتش؛ با تعجب نگاهش رو روی من و الیف چرخوند و بعد پرسید: ــ چیزی شده؟ ایپک چند ثانیه فقط نگاهش کرد و بعد با لحنی که متوجه استرسش بودم گفت: + اول..یه تبریک به من بدهکاری! مرت اول متوجه نشد که ایپک جعبه رو دستش داد . با تعجب بازش کرد و با تعجب گفت: ــ یعنی چی؟ ایپک هول زده خندید و نگاهی بهمون انداخت که ابروهامو بالا انداختم اما بدون توجه،سمت مرت برگشت و گفت: ــ یعنی... تو قراره بابا بشی! عصبی پشت پلکی نازک کردم و روبرگردوندم. چند ثانیه همه ساکت بودن ولی بعد چند لحظه صورت مرت از خوشحالی پر شد و ایپک رو محکم بغل کرد . من و الیف هم به هم نگاهی انداختیم و لبخند ریزی روی لب جفتمون اومد. ایپک زندگی سختی داشت و این شادی حق طبیعی اون بود.. چشمام پر از اشک شده بودن و رومو برگردوندم که کسی متوجه نشه اما باز ایسو فورتونا،گند زد به همهچی. صدای موزیک بلندتر شد و قبل از اینکه بفهمیم چه خبره، ایسو با پای برهنه وسط حیاط ظاهر شد؛ اول فقط یک قدم برداشت،بعد یک چرخ زد و بعد شروع کرد به رقصیدن. الیف با ناباوری اول به اون و بعد به من نگاه کرد: ــ فادیمه...این چشه؟! چشمامو توی کاسه چرخوندم و پر از حرص گفتم: + ایسوعه دیگه...ایسو فورتونا..رومخ و بیمغز! تالار پر از نور و موزیک بود و ایسو وسط رقص خودشو ول کرده بود و هر بار یه حرکت تازه میزد. الیف ارنجش رو به پهلوم زد و با لحنی که مشخص بود سعی داره نخنده گفت: - ببین..داره خودشو میکشه! نگاهی بهش انداختم که همون لحظه در باز شد و چند نفر از همکارای شرکت وارد شدن. ایسو یه لحظه خشکش زد؛ پاش از حرکت ایستاد و دستش رو برد پشت گردنش. یکی ازشون لبخند عجیبی زد و ابروهاشو بالا داد که ایسو لبخند مصنوعیای زد و با صورتی که خجالتش کاملا مشخص بود سمت مرت اومد. از بالا تا پایین نگاهش کردم و با دیدن اینکه پابرهنهست ، دیگه نتونستم خودمو نگه دارم و زدم زیرخنده که الیف همهمینکارو کرد. ایسو رد نگاهم رو دنبال کرد و سریع کفشش رو پوشید ولی نه تنها خندهام قطع نشد،بلکه بیشتر هم شد. وسط خندههام نگاهی بهش انداختم که با دیدن اخماش،لبخندم محو شد و سمت الیف برگشتم: + خدایا..برج زهرماره انگار! انگار من بودم پابرهنه پریدم وسط حیاط! الیف هم نگاه پر از خندهای بهم انداخت. با صدای دستها،سمت مرت و ایپک برگشتیم. دیجی اهنگی پخش کرد و مرت به آرومی حلقهرو توی دست ایپک انداخت و ایپک هم همینکارو کرد. بعد از انداختن حلقهها،نگاهشون رو بههم دوختن و دستشون رو رو به دوربین گرفتن که من و الیف با ذوق جیغی کشیدیم و با قدم های آروم،سمت استیج رقص رفتیم. - انقد رقصیده بودم و اینور اونور رفته بودم که روی صندلی نشستم و به الیف تکیه دادم. + خسته شدم.. - همه رفتن..ماام بریم دیگه فادیمه! همزمان که خمیازه میکشیدم سری تکون دارم و بلند شدم سمت ایپک و مرت رفتم که همزمان ایسو و بورا هم از سمت مقابل به سمتمون اومدن. چشم غرهای بهشون رفتم و سمت ایپک برگشتم. + ایپک..چیکار میکنید..بریم؟! ایپک خسته ولی با لبخند سری تکون داد که مرت گفت: - اره بریم... نگاهی به ایسو و بورا که حالا کنارمون بودن انداختم. بوی تند الکل به مشامم رسید که دستمو جلوی بینیم گذاشتم و گفتم: + هر چه زودتر بریم که..من خفه شدم از بوی الکل! ایپک خندهی ریزی کرد و لبشو گاز گرفت. سمت الیف رفتم. + الیف...زود باش بلند شو بریم.. جوابی نداد که دوباره صداش کردم. + الیف... + الییف! - هوم؟! + زودباش..پاشو بریم..زودباش! چشماش رو بهزور فقط کمی باز کرد و بلند شد . با قدم های آرومی که یکی بزرگ و یکی کوچیک بود سمتشون رفتیم که مرت پشت گوشش رو خاروند و رو بهم گفت: - فادیمه؟! + هوم؟! - میگم..شما میتونید ایسو و بورا رو ببرید خونهشون؟! الیفی که چشماش نیمه باز بود،با شنیدن این جمله صاف وایساد و چشماش رو گرد کرد که همزمان گفتیم: - چی؟! + چی؟!
273
Repost from . ࣪𝑨ş𝚤𝒌𝒍𝒂𝒓 𝑫𝒊𝒚𝒂𝒓𝒊 ࣪੭
آمار جدیدت مبارک عشقم🥹❤️🔥 بالااابالاها ببینیمت کیز💘🫵🏻
https://t.me/Evimizz1
