𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯
Відкрити в Telegram
“𝖤𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝗒𝖾𝗋 𝖽𝖾ğ𝗂𝗅, 𝖾𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝖽𝗎𝗒𝗀𝗎𝖽𝗎𝗋“ 𝖳𝖺𝗅𝗄 𝗍𝗈 𝖴𝗌 ✨️: @ZarahearsBot
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
272
Підписники
-124 години
-77 днів
+3030 днів
Архів дописів
272
وای چه جای حساسی تموم شد طاقت ندارم صبر کنم 😢
فادیمه خدا لعنتت کنه چطور دلت اومد جلو چشم ایسو تو خونه اون در حالی که لباساش تنته بگی هاکانو دوست داری!!
چطور روت شد بزنی اون حرفوووو
ده بارم گفتی ازت متنفرم یتر دا
کاش اون لباس عروسی که برا ایسو نپوشیدی جر واجر بشه دلم خنک شه
272
https://t.me/Evimizz1/4725
اخ جوووونن
ایسو عصبی اومددد💃🏻💃🏻
فادیمه خانم بچرخ تا بچرخیممممم 💃🏻💃🏻💃🏻
دبیریلنلیونبفختباپگرکتر
خدایی خیلی عالی بود ایسو اولش اومد و بازم اعتراف کرد بدون فادیمه نمیتونه و فادیمه بازم قلبش رو شکست الان دیگه بشینه و ایسو تماشا کنههه
فصل دومم همینو میخوام ایسو ی مدت کوتاهیییییی دنبالش باشه اما بعدش دیگه بیخیال بشه
272
𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍: یازدهمبا یادآوری بوسهی چند دقیقه پیشمون ، ناخودآگاه لبخند محوی زدم . انقدر توی فکر فرو رفته بودم که صدای بسته شدن شیر آب و حتی صدای قدمای محکم و بلند ایسو رو هم نشنیدم؛وقتی به خودم اومدم که صداش از کنار گوشم اومد ، آروم و شمرده... ــ لباسای منن...ولی تو تن تو قشنگترن! ایسو با فاصلهای خیلی کم پشت سرم ایستاده بود و سرشو نزدیک گوشم خم کرده بود . هول زده چرخیدم سمتش و اون حتی یه قدم هم عقب نرفت . فقط چند میلی متر بینمون فاصله بود.. توی چشماش نگاه کردم...دلم برای این رنگ آبی تنگ شده بود...! لبخند کجی روی لبش نشست و گفت: ــ انگار دوست داری فاصلمون کمتر باشه..؟! بعد آهسته زمزمه کرد ــ الان کلا از بین میبرمش سرشو آروم جلوتر آورد که سریع و با شتاب دستامو بالا آوردم و هولش دادم عقب . چند قدم دور شد ولی دستم که بالا بود رو گرفت که با کلافگی و عصبانیتی که کاملا واضح بود گفتم: +چیکار میکنی...ول کن دستمو! دستمو گذاشت روی قلبش و آروم شروع به صحبت کردن کرد: ــ متوجه میشی فادیمه؟ ــ میبینی چقدر تند میزنه؟ ــ همیشه کنار تو مثل دیوونه ها خودشو به اینور و اونور میکوبه.. خفه شده بودم... قلب منم انگار دیوونه شده بود و خودشو به اینور و اون ور میکوبید و حقیقتا میترسیدم از اینکه صدلش به قدری بلند باشه که ایسو هم بشنوه... ــ میخوای بگی تو این حسو نداری فادیمه؟! چشمامو بستم و دستمو محکم از توی دستش بیرون کشیدم. +چرا باید این حسو داشته باشم؟ بهت که گفتم من..- چشمامو بستم.. گفتنش برام سخت بود...نمیتونستم توی چشماش نگاه کنم و بیرحمانه این حرفو بهش بزنم! + من هاکانو دوست دارم.. خودمم صدامو به زور شنیدم و با اضطراب ، دوباره نگاهمو به ایسو دوختم که اخمِ بزرگی روی صورتش بود. منتظرِ یه واکنش ازش بودم ولی فقط سرشو تکون داد و بدون هیچ حرفی از اتاق رفت بیرون.. درِ اتاق با صدایِ آرومی بسته شد وصدایِ قدمهای ایسو توی راهرو ، کمکم محو شد و رفت. من موندم با دستی که هنوز گرمایِ دستش رو حس میکرد ، با قلبی که هنوز داشت تند تند میزد و با درد دروغی که بهزور از گلوم بیرون اومد... «ایسو» عصبی و کلافه رفتم توی اتاق خودمون . اتاق من و فادیمه... یه اتاق از این خونه که قرار بود برای ما باشه ولی هیچی اونجور که میخواستم پیش نرفت... صدای فادیمه ، مدام توی سرم پخش میشد... “من هاکانو دوست دارم” “هاکان” قسم میخورم...اگه هاکان جلوم بود خونشرو میریختم! با عصبانیتی که دلیلش مشخص بود ، دست بردم و گلدون کنار تخت رو برداشتم . توی چشم به هم زدن به زمین زدمش و پودر شدنش رو تماشا کردم . با صدای خورد شدنش چیزی درونم حس کردم و لبخندی که برای خودمم عجیی بود، هرچی توی اتاق بود رو زمین زدم و شکستم... به خودم که اومدم ، دیگه هیچی توی اتاق نمونده بود که بشکنم و اتاق پر از خورده شیشه شده بود... فادیمه دم در وایساده بود و با تعجب بهم نگاه میکرد که همونجا نشستم و دستمو گذاشتم روی زمین. همون لحظه ، سوزشی رو توی دستم حس کردم و نگاه فادیمه هم روی دست من قفل شد . خونی که از بریدگیِ انگشتام جاری شده بود، روی کفِ سفید اتاق لکههای قرمزی میانداخت ولی من هیچی حس نمیکردم...نه درد رو حس میکردم و نه سوزش رو... فقط صدایِ فادیمه رو توی سرم میشنیدم که تکرار میشد: “من هاکانو دوست دارم... من هاکانو دوست دارم...” دروغ میگه...نه؟! دروغ میگه.. فادیمه یه قدم جلو اومد و با صدایی که میلرزید گفت: ــ ایسو... دستت..! نگرانم بود و با این وضع هاکان نامی رو هم دوست داشت..؟!، با صدایی گرفته گفتم: + نیا جلو...پات رو میبری! اما اهمیت نداد و یه قدم دیگه اومد جلو . از جام بلند شدم و تند سمتش رفتم ، با یه دستم بلندش کردم و از اتاق بردمش بیرون. روی مبل گذاشتمش خواستم برم که دستمو گرفت و نگران گفت: ــ ایسو...بشین...دستتو پانسمان کنم! سرد گفتم + لازم نیست منو روی مبل نشوند و محکم گفت: ــ گفتم بشین! چند دقیقه بعد با جعبه کمک های اولیه برگشت و کنارم نشست؛ دستمو گرفت و آروم شروع کرد به ضد عفونی کردن . دستمو فوت میکرد که نسوزه... با یادآوری دفعه قبلی که محکم روی زخمم فشار میداد ، به این فکر کردم که این آرامش از فادیمه کوچاری بعیده... در نهایت ، باندی دور دستم پیچید و پچ زد: ــ تموم شد با همون اخمی که از روی صورتم کنار نرفته بود ، سرمو تکون دادم و با بیمیلی گفتم: + برو لباس عروستو بردار... ببرمت پیش دامادت..! ــ چی..؟! واقعا؟! بدون هیچ حرفی سرمو تکون دادم که پاشد و با صورتِ درهم سمت اتاق رفت .
272
کیییییسسبصرصحصاصخثوو😭😭
فکر کنم زهرا کیس وسط دعوا خیلی دوست داره چون قبلا هم نوشته بود یادمههت😭
