ʟᴏɴᴇʏʟᴏᴠᴇ
Закритий канал
211
Підписники
Немає даних24 години
-337 днів
-930 днів
Архів дописів
211
دختره نابینا بود و پسره شب و روز کنارش می نشست دختره همیشه می گفت: اگه روزی چشمام خوب بشه اولین کاری که میکنم ازدواج با توعه یک روز از بیمارستان زنگ زدن یک اهدا کننده پیدا شد عمل با موفقیت انجام شد دختره چشماش باز کرد و اولین بار دنیارو دید اما دید پسره هم نابیناست. دختر جا خورد و گفت من نمی توانم تمام عمرمو با یک نابینا بگذرونم پسره موقع رفتن فقط یک برگه داد دستش که نوشته بود فقط مواظب چشمام بیشتر باش چون جز تو کسیو ندیدن🖤🖤
211
پیر مردی از صدای خریف پیرزن هر شب شکایت داشت پیرزن هرگز نمی پذیرفت شبی پیرمرد صدای آن را ضبط کرد که صبح حرفش را ثابت کند اما پیر زن دیگر بیدار نشد و آن صدای ضبط شده لالایی هر شب پیر مرد شد
