Moonlight (Rest)
Відкрити в Telegram
laughter loud enough to hide the pain, secrets heavy enough to change everything.
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
233
Підписники
Немає даних24 години
-17 днів
-830 днів
Завантажуємо дані
Схожі канали
Немає даних
Виникли проблеми? Будь ласка, оновіть сторінку або зверніться до нашого support-менеджера.
Хмара тегів
Немає даних
Виникли проблеми? Будь ласка, оновіть сторінку або зверніться до нашого support-менеджера.
Вхідні та вихідні згадування
---
---
---
---
---
---
Залучення підписників
жовтень '26жовт '26
жовтень '26
+251
в 5 каналах
вересень '260
в 30 каналах
Get PRO
серпень '26
+1
в 67 каналах
| Дата | Залучення підписників | Згадування | Канали | |
| 31 жовтня | 0 | |||
| 30 жовтня | 0 | |||
| 29 жовтня | 0 | |||
| 28 жовтня | 0 | |||
| 27 жовтня | 0 | |||
| 26 жовтня | 0 | |||
| 25 жовтня | 0 | |||
| 24 жовтня | +1 | |||
| 23 жовтня | +1 | |||
| 22 жовтня | 0 | |||
| 21 жовтня | 0 | |||
| 20 жовтня | 0 | |||
| 19 жовтня | 0 | |||
| 18 жовтня | 0 | |||
| 17 жовтня | +1 | |||
| 16 жовтня | +2 | |||
| 15 жовтня | +2 | |||
| 14 жовтня | +1 | |||
| 13 жовтня | +3 | |||
| 12 жовтня | 0 | |||
| 11 жовтня | 0 | |||
| 10 жовтня | 0 | |||
| 09 жовтня | 0 | |||
| 08 жовтня | 0 | |||
| 07 жовтня | 0 | |||
| 06 жовтня | 0 |
Дописи каналу
| 2 | sticker.webp | 45 |
| 3 | سد اند و این حرفا | 44 |
| 4 | «در میان آفتابگردانها»
نسیم اواخر شهریور، شال نازکِ آریسا را مثل روبانی رها، دور گردنش تاب میداد. آفتاب نیمهجان عصر، لکههای طلایی بر گونههایش مینشاند. پاهایش با هر قدم، خاک نرم و اندکی نمناک مزرعه را فرو میبردند. آفتابگردانها گردنهای بلندشان را به سمت خورشید گرفته بودند، و انگار همه در سکوتی طلایی او را تماشا میکردند.
دستش را بالا آورد و گلبرگ یکی از گلها را میان انگشت گرفت. هنوز گرم بود؛ گرمایی که مثل یاد کسی، نمیخواست از پوستش جدا شود. چشمهایش را بست تا همان گرما را نگه دارد، اما همان لحظه، سایهای افتاد روی شانهاش. قلبش بیدلیل لرزید. بوی آشنای چوب صندل، همان بویی که اولین بار در یک روز بارانی حس کرده بود، حالا دوباره پر کرد همهی نفسهایش.
قبل از اینکه بچرخد، میدانست چه کسی ایستاده.
لیان بود. موهای کوتاه آبیتیرهاش بههمریخته، انگار باد تمام راه با او دعوا کرده باشد. کت خاکیرنگش نیمهباز، و نگاه کهرباییاش، همان برق بازیگوش همیشگی را داشت، اما پشتش… چیزی شبیه به سنگینیِ خداحافظی.
– دیر اومدی.
– همیشه دیر میام که منتظرم بمونی.
– تورو خدا… فکر میکنی من منتظر تو میمونم؟
– نه… مطمئنم.
باد گلبرگی را از ساقه جدا کرد و روی شانهی آریسا گذاشت. لیان جلو آمد. انگشتانش گلبرگ را برداشتند، اما مکث کردند… کمی بیش از حد معمول روی شانهاش ماندند.
– این بار که میری… برمیگردی؟
– شاید… این بار نه.
آریسا بیهوا جلو آمد، دستش را گرفت، محکم.
– یا میمونی، یا همهی آفتابگردانها رو میچینم که چیزی اینجا منتظرت نباشه.
لیان هیچ نگفت. فقط نفس عمیقی کشید، انگار با هر دم، چیزی را از ریههایش میکند. بعد دستش را از میان انگشتان آریسا بیرون کشید. یک لحظه، نگاهشان گره خورد؛ نه مثل همیشه، که شبیه دو نفر که میدانند این آخرین بار است.
آریسا حس کرد زمین زیر پایش کمی فرو میرود. صدای خشخش ساقهها که با قدمهای لیان میشکست، در گوشش مثل تیکتاک ساعت آخرین ثانیهها بود. چشمهایش تار شدند، ولی پلک نزد. نمیخواست حتی برای یک لحظه، تصویر پشت لیان را از دست بدهد.
در نگاه آریسا، لیان هر قدم که برمیداشت، کوچکتر و دورتر میشد. اما در نگاه لیان… هر قدم، باری بود که روی سینهاش سنگینتر مینشست. او پشت سر نگاه نکرد، نه چون نمیخواست… بلکه چون میدانست اگر یک بار دیگر آن چشمها را ببیند، نمیتواند برود.
باد، گلبرگها را به هوا بلند کرد و مسیرش را مثل جادهای زرد در میان مزرعه نشان داد. لیان دستش را در جیب فرو برد تا لرزش انگشتانش را پنهان کند.
"اگه الان برگردم، دیگه هیچوقت نمیرم… و هم این برای من خطرناکه، هم برای اون."
وقتی به انتهای مزرعه رسید، بیآنکه بداند، ناخودآگاه شانهاش کمی لرزید. شاید از سرما… یا شاید از گریهای که هنوز جرات نکرده بود به چشمهایش راه بدهد.
آریسا همانجا ایستاد. حس کرد قلبش مثل همان گلبرگِ روی شانهاش، از ساقه جدا شده. انگشتانش هنوز حس گرمای دست لیان را داشتند، اما این گرما هم آرامآرام در باد گم میشد.
---
صبح فردای آن روز، مزرعه همان بود، اما نبودن لیان آن را بیرنگ کرده بود. آفتابگردانها هنوز گردنهایشان را به سمت خورشید گرفته بودند، اما آریسا حس میکرد که نگاهشان خالی شده.
روزها گذشت، پیامها بیپاسخ ماند. پاییز رسید، رنگ زرد به خاکستری تبدیل شد. گلبرگها ریختند، ساقهها خم شدند. زمستان، همه چیز را با برف پوشاند.
یک عصر سرد، آریسا در همان نقطهای که لیان آخرین بار ایستاده بود، نشست. برف روی شانههایش جمع شد، اما او تکان نخورد. در مشت بستهاش، گلبرگی خشک و خردشده بود.
در همان سکوت، شاخهای خشکیده را کنار زد و چیزی میان ساقههای خمیده پیدا کرد؛ کتابی که جلدش کمی نمزده بود. میان صفحاتش، نامهای تاخورده جا مانده بود.
آریسای من،
نمیدونم اینو کی پیدا میکنی. شاید وقتی که مزرعه دیگه هیچ گلی نداره، یا وقتی که حتی بوی صندل رو یادت نمیاد.
من همیشه رفتن رو بلد بودم. موندن برای من ترسناک بود، چون وقتی چیزی رو خیلی دوست داشتم، میخواستم همه چیزش رو درست کنم، و وقتی نمیتونستم… میشکستمش. نمیخواستم تو هم یکی از چیزهایی باشی که شکستم.
تو همیشه رو به خورشید ایستادی… ولی من خورشید نبودم، فقط مسافری بودم که چند روزی روی صورتت نور انداخت و بعد رفت.
لطفا دنبال من نگرد. فقط وقتی باد بوی صندل رو آورد، بدون که جایی، هنوز… با تمام ترسی که دارم، دوستت دارم.
لیان
آریسا نامه را تا کرد، کتاب را بست و به سینهاش فشرد. برف، صدای دنیا را خفه کرده بود. مزرعه، بیصدا، زیر لایهای سفید نفس میکشید. و در دلش، آخرین گل هم رو به خورشید نداشت.
-end. | 45 |
| 5 | چون خیلی دوستش دارم شماهم بخونیدش باشه؟ | 44 |
| 6 | برای پارساله فکر میکنم | 44 |
| 7 | داشتم بین نوشته های قبلیم میگشتم و یه چیزی پیدا کردم به موضوع اینجا ربطی نداره ولی چون پاییزه وایبش به این فصل میخوره:) | 44 |
| 8 | سلام دونه قهوه هام | 45 |
| 9 | کسایی که توی فندومشون بودین کلی بغل بزرگ براتون:( | 60 |
| 10 | راستش من نمیدونم دیگه چطوری بیتوین بنویسم یکی از پایه های اصلی جدا شدن واقعا | 60 |
| 11 | جونگ دانک غیر قابل باور ترین کاپل برای جدایی بودن.. | 60 |
| 12 | شنیدین جونگ دانک و ائو بوم جدا شدن | 60 |
| 13 | سلام..) | 60 |
| 14 | فوروارداتون بخدا نمیوفته ببخشید😭 | 12 |
| 15 | مهربوننن | 13 |
| 16 | بوس بهتونن | 15 |
| 17 | قربونتون برم مرسیی | 15 |
| 18 | بگردم:) | 14 |
| 19 | Немає тексту... | 193 |
| 20 | دوستتون دارم دونه قهوه هام اگه کاری داشتین صحبتی چیزی بود میدونین میتونین توی بات انون پیام بدین دیگه | 187 |
