uk
Feedback

Не попадись на ботовода! Telemetrio знаходить і позначає такі канали мітками 👉 Хочеш бачити мітку, оформляй підписку

پَناهِ‌اَشک‌ها 🍃

پَناهِ‌اَشک‌ها 🍃

Відкрити в Telegram

چون که می سنجم تو را با آنچه در من بوده است، خانه‌ای آباد در شهر خرابی بوده‌ای…♥️ @Gomnam549

Показати більше
Країна не вказанаКатегорія не вказана
2 588
Підписники
-2724 години
-2737 днів
-80530 днів

Завантажуємо дані

Схожі канали
Немає даних
Виникли проблеми? Будь ласка, оновіть сторінку або зверніться до нашого support-менеджера.
Хмара тегів
Немає даних
Виникли проблеми? Будь ласка, оновіть сторінку або зверніться до нашого support-менеджера.
Вхідні та вихідні згадування
---
---
---
---
---
---
Залучення підписників
лист '26
листопад '26
+2 069
в 0 каналах
жовтень '26
+19
в 1 каналах
Get PRO
вересень '26
+1 128
в 0 каналах
Get PRO
серпень '26
+134
в 0 каналах
Get PRO
липень '26
+1 190
в 2 каналах
Get PRO
червень '26
+1 157
в 0 каналах
Дата
Залучення підписників
Згадування
Канали
02 листопада+2 069
01 листопада0
Дописи каналу
دعام کنید... یاعلی

2
نمی‌دونم این نوشته، آخرین یادگار من اینجا برای چند ماهه یا چند سال؛ اما می‌دونم که وقتِ رفتنه... نه حرفی برای گفتن مونده، نه دلیلی برای توضیح دادن. بعضی وقتا آدم فقط تصمیم می‌گیره کمی از هیاهوی دنیا فاصله بگیره؛ بی‌آنکه بدونه بعد از این فاصله، چقدر از همه‌چیز تغییر کرده. این چنل، برای من فقط چند خط نوشته و تعدادی اسم نبود؛ تکه‌ای از روزهای من بود که اینجا جا موند. شاید خیلی زود فراموش بشم، شاید هم گاهی، میان شلوغیِ روزهاتون، اسمی از اینجا یادتون بیاد. به هر حال، اگر روزی دوباره برگشتم، احتمالاً دنیا کمی فرق کرده؛ آدم‌ها عوض شدن، روزها گذشته‌ان و من با قصه‌هایی برگشتم که امروز هنوز نوشته نشدن. تا اون روز، پناه، پناه بمونه... به امید دیداری که زمانش رو‌ نمی‌دونم...
201
3
نمی‌دونم این نوشته، آخرین یادگار من اینجا برای چند ماهه یا چند سال؛ اما می‌دونم که وقتِ رفتنه... نه حرفی برای گفتن مونده، نه دلیلی برای توضیح دادن. بعضی وقتا آدم فقط تصمیم می‌گیره کمی از هیاهوی دنیا فاصله بگیره؛ بی‌آنکه بدونه بعد از این فاصله، چقدر از همه‌چیز تغییر کرده. این چنل، برای من فقط چند خط نوشته و تعدادی اسم نبود؛ تکه‌ای از روزهای من بود که اینجا جا موند. شاید خیلی زود فراموش بشم، شاید هم گاهی، میان شلوغیِ روزهاتون، اسمی از اینجا یادتون بیاد. به هر حال، اگر روزی دوباره برگشتم، احتمالاً دنیا کمی فرق کرده؛ آدم‌ها عوض شدن، روزها گذشته‌ان و من با قصه‌هایی برگشتم که امروز هنوز نوشته نشدن. تا اون روز، پناه، پناه بمونه... به امید دیداری که زمانش رو‌ نمی‌دونم...
1
4
نمی‌دونم این نوشته، آخرین یادگار من اینجا برای چند ماهه یا چند سال؛ اما می‌دونم که وقتِ رفتنه... نه حرفی برای گفتن مونده، نه دلیلی برای توضیح دادن. بعضی وقتا آدم فقط تصمیم می‌گیره کمی از هیاهوی دنیا فاصله بگیره؛ بی‌آنکه بدونه بعد از این فاصله، چقدر از همه‌چیز تغییر کرده. این چنل، برای من فقط چند خط نوشته و تعدادی اسم نبود؛ تکه‌ای از روزهای من بود که اینجا جا موند. شاید خیلی زود فراموش بشم، شاید هم گاهی، میان شلوغیِ روزهاتون، اسمی از اینجا یادتون بیاد. به هر حال، اگر روزی دوباره برگشتم، احتمالاً دنیا کمی فرق کرده؛ آدم‌ها عوض شدن، روزها گذشته‌ان و من با قصه‌هایی برگشتم که امروز هنوز نوشته نشدن. تا اون روز، پناه، پناه بمونه... به امید دیداری که زمانش رو‌ نمی‌دونم...
1
5
Flutter Dev اینجا داریم؟
98
6
Flutter Dev اینجا داریم؟
1
7
Flutter Dev اینجا داریم؟
1
8
همه فکر می‌کردن چون چیزی نمی‌گم، چیزی نشده؛ کسی نمی‌دونست من برا گفتنِ بعضی اتفاقا اول باید از پسِ دوباره زندگی کردنشون بر بیام...
497
9
نوشتم خوبی؟ نوشت لِهترم و اشتباه تایپی نبود...
509
10
چقدر چیزا رو برای «بعد» گذاشتیم و چقدر «بعد» هیچ‌وقت نیومد...
502
11
چقدر چیزها را برای «بعد» گذاشتیم و چقدر «بعد» هیچ‌وقت نیامد...
2
12
Немає тексту...
508
13
حرفی سخنی انتقادی پیشنهادی...؟
105
14
ویران شده را حوصله منت معمار نباشد ویرانه ما را بگذارید که ویرانه بماند...
501
15
حسِ همون بچه‌ای رو‌ دارم که از مدرسه برگشته، مشغولِ مشق نشده خوابش برده و کسی بیدارش نکرده، وقتی چشم باز می‌کنه هوا تاریکه و خانه ساکت‌تر از حدِ تحمل. یا شاید حسِ اون لحظه‌ای رو دارم که آخرِ کلاس، از ترسِ معلمِ ریاضی یواشکی نارنگی پوست می‌گرفتم و بی‌فکر به اینکه بویش تمامِ کلاس را پر می‌کنه، فکر می‌کردم چقدر زرنگم… اما نه. فقط یه بچه بودم که می‌خواست به اندازه‌ی یک نارنگی کوچک امنیت پیدا کنه. این روزا هر دو حس در من هست، کمی ترس، کمی تنهایی، و دلتنگیِ ساده‌ای که نمی‌دونم دقیقاً از کدام روزِ کودکی همراهَم مونده.
478
16
حسِ همون بچه‌ای رو‌ دارم که از مدرسه برگشته، مشغولِ مشق نشده خوابش برده و کسی بیدارش نکرده، وقتی چشم باز می‌کنه هوا تاریکه و خانه ساکت‌تر از حدِ تحمل. یا شاید حسِ اوم لحظه‌ای رو دارم که آخرِ کلاس، از ترسِ معلمِ ریاضی یواشکی نارنگی پوست می‌گرفتم و بی‌فکر به اینکه بویش تمامِ کلاس را پر می‌کنه، فکر می‌کردم چقدر زرنگم… اما نه. فقط یه بچه بودم که می‌خواست به اندازه‌ی یک نارنگی کوچک امنیت پیدا کنه. این روزا هر دو حس در من هست، کمی ترس، کمی تنهایی، و دلتنگیِ ساده‌ای که نمی‌دونم دقیقاً از کدام روزِ کودکی همراهَم مونده.
3
17
نکنه ماماناشون کلاس رقص نرفته باشن ، بلد نباشن برقصن؟!
105
18
جدیدترین تصویر از جاویدنام‌های فرانسه
جدیدترین تصویر از جاویدنام‌های فرانسه
112
19
هعی..
421
20
آدما عجیبن، حواسشون هست کی اومدی، کی رفتی، چی پوشیدی، چی گفتی، چند دقیقه دیر جواب دادی و چرا دیگر مثل قبل نمی‌خندی، اما گاهی حواسشون نیست همون کلمه‌ای که بی‌فکر از دهانشون افتاد، کجای دل تو فرود اومد. بعضیا فکر می‌کنن زخم حتما باید دیده بشه، خون داشته باشه، جای بخیه بمونه، تا باور کنن درد داره. نمی‌دونن بعضی زخما فقط یه جملن، یه تو همیشه همین‌طوری بودی، یه زیادی حساسی، یه مگه چی گفتم؟ که بعد از گفتنش برا گوینده تمام میشه، اما برا شنونده‌ تازه شروع میشه. گاهی آدمی سال‌ها بعد هم یادش می‌مونه یه نفر در چه لحظه‌ای چطور با چند کلمه چیزی رو درونش شکست. کاش حواسمون باشه، آدما رو فقط با دست‌هامون نمی‌رنجونیم.. گاهی زبانمون بی‌آنکه بفهمیم، چاقویی‌ست که دسته‌اش دست خودمان است و تیغه‌اش در دل دیگری...
500