Matt.
Відкрити в Telegram
If you can't understand my silence , don't ask for my words. The loudest parts of me have never made a sound 🦌 . @OldRaccbot INFJ — 🏳️⚧️
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
607
Підписники
Немає даних24 години
+247 днів
+16130 днів
Архів дописів
607
درهوایت بیقرارم روز و شب
سر زپایت برندارم روز و شب
روز و شب را همچو خود مجنون کنم
روز و شب را کی گذارم روز و شب
جان و دل میخواستی ازعاشقان
جان و دل را می سپارم روز و شب
شمس تبریزی تویی اندر دلم
هم قرین و یار غارم روز و شب
تا که عشقت مطربی آغاز کرد
بس که کشته مهر جانم
تشنست زبر دیده اشکبارم روز و شب
607
جمعبندی؛ چیزی که میشه از نبات برای روابط یاد گرفت.به نظرم مهمترین چیزی که از رابطههای این فیلم میشه یاد گرفت اینه که عشق بهتنهایی برای ساختن یک رابطهی سالم کافی نیست. مثلا ممکنه پدر و مادر نبات هر دو به شکلی دوستش داشته باشن، اما کنترل، پنهانکاری، سرزنش، احساس گناه و حل نکردن مشکلات خودشون باعث شده این عشق در نهایت روی روان نبات هم اثر بذاره. نبات هم یاد گرفته برای حفظ رابطه باید مراقب طرف مقابل باشه، احساسات خودش رو پنهان کنه و حتی نیازهای خودش رو عقب بندازه. پس در روابط سالم، نباید محبت رو با فداکاری افراطی، کنترل کردن، احساس گناه دادن یا مسئول کردن طرف مقابل برای حال خودمون اشتباه بگیریم. همچنین اگر کسی همیشه مراقب ماست، به این معنی نیست که باید مراقبت از اون رو هم به عهده بگیریم. رابطهی سالم جاییه که هر دو نفر اجازه دارن هم دوست داشته بشن و هم مراقبت دریافت کنن. قرار نیست برای اینکه دوستداشتنی بمونیم، مسئول آرامش، احساسات یا نجات دادن آدمی که دوستش داریم بشیم. عشق سالم امنیت میده؛ نه اینکه ترس از دست دادنش رو تبدیل به وظیفه کنه.
607
نمادهای فیلم
نبات :
اسم نبات خودش نماد رشده؛ چیزی که میتونه بعد از یک دورهی سخت دوباره رشد کنه. انگار شخصیت نبات هم باید بعد از فرو ریختن تصویر قبلی زندگیش، خودش رو دوباره بسازه.سفالگری :
نبات با گل چیزی رو شکل میده؛ این میتونه نماد تلاشش برای شکل دادن به هویت و زندگی خودش باشه. از طرفی سفالگری یک راه غیرمستقیم برای بیان احساساته؛ یعنی چیزی که شاید نتونه با کلمات بگه، با دستهاش میسازه.قبر مادر :
قبر نماد سوگ و فقدانه، اما در این فیلم یک تناقض عجیب داره؛ خانواده برای کسی عزاداری میکنن که درواقع زندهست. پس قبر میتونه نماد حقیقت دفنشده هم باشه.آتش :
هم نماد نابودی و فقدانه و هم میتونه نماد تغییر و تولد دوباره باشه. سایه انگار در آتش هویت قبلیش رو از دست میده و بعد با هویت دیگری برمیگرده.سایه و رویا :
این دو اسم هم قابلیت یک خوانش نمادین دارن؛ «رویا» میتونه نمایندهی فرار از واقعیت و ساختن یک زندگی جدید باشه و «سایه» میتونه یادآور بخشهایی از گذشته باشه که هرچقدر هم سرکوب بشن، دوباره خودشون رو نشون میدن.
607
سایه؛ زنی که از گذشتهی خودش فرار کرده و درنهایت مجبوره برگرده بهش.سایه هم شخصیت کاملاً سادهای نیست. به نظر میاد خودش از نظر عاطفی مشکلات زیادی داشته و در مواجهه با فشار، بیشتر به سمت فرار رفته تا حل کردن مسئله. ترک کردن خانواده بدون اینکه همهچیز رو درست توضیح بده، میتونه نشوندهندهی اجتناب از مواجهه با تعارض باشه. یعنی وقتی شرایط خیلی سخت میشه، بهجای اینکه بمونه و مشکل رو حل کنه، از موقعیت فاصله بگیره. بعد هم با هویت «رویا» برمیگرده. این تغییر هویت رو میشه نوعی تلاش برای فاصله گرفتن از گذشته دید؛ انگار میخواد تبدیل به آدم جدیدی بشه و اتفاقات قبلی رو پشت سر بذاره ولی مسئله اینه که با عوض کردن اسم و ظاهر، گذشته واقعاً ناپدید نمیشه.. احساس گناه، دلتنگی و رابطهای که با نبات داشته، همچنان وجود داره. بنابراین بازگشتش به زندگی نبات میتونه ترکیبی از عشق، احساس گناه و نیاز به جبران باشه. همچنین تو فیلم اشاره میشه که حتی سایه هم با فقدان نبود مادر درگیر بوده جمله ی -رفتم همه لوازم آرایشش رو خراب کردم تا بهم توجه کنه با کتک زدن- اوج این مسئله رو میرسونه. همچین سایه در رابطه با سعید احساس توجه و دیده شدن کافی نداشته اما وقتی برمیگرده همچنان قانع نیست، به توجهی که نبات به پدرش داره کمی حسادت میکنه و وارد زندگیشون میشه و دلش میخواد دوباره تلاش کنه برای دیده شدن در نگاه دخترش و همسرش که احساس شرم و عذابوجدان و همچنین مسائل حل نشده با سعید مانع حقیقی بودن این ارتباط میشن.
607
چرا نبات به رویا نزدیک میشه؟ چرا با وجود مخالفت پدرش بازم ولش نمیکنه؟نبات وقتی با رویا آشنا میشه، فقط با یک زن جدید آشنا نشده. رویا بخشی از چیزی رو به نبات میده که سالها نداشته: توجه، شنیده شدن و نوعی محبت مادرانه. جملهی -بعضی از حرفها رو نمیشه به باباها زد- دقیقاً همین فاصله رو نشون میده. نبات پدرش رو دوست داره، اما هر نیازی رو نمیتونه با پدرش در میون بذاره. پس رابطه با رویا میتونه از نظر روانی نوعی تلاش ناخودآگاه برای پر کردن یک خلأ عاطفی باشه و تراژدی داستان اینجاست که نبات چیزی رو در رویا پیدا میکنه که سالها دنبالش بوده، بدون اینکه بدونه اون چیز درواقع بخشی از گذشتهی خودشه.. اون ازش توجه میخره، باهاش بخشی از وجودش رو پر میکنه که همیشه احساس خالی بودن داشته.
607
تأثیر پدر و مادر روی شخصیت نباتبه نظرم این یکی از مهمترین قسمتهای فیلمه. نبات درواقع خیلی جاها داره بازتاب چیزی رو نشون میده که از پدر و مادرش گرفته. از پدرش امنیت، وابستگی و ترس از دست دادن رو گرفته؛ چون سالها فقط سعید رو داشته و طبیعی بوده که به اون وابستگی شدیدی پیدا کنه. از طرف مادر هم یک فقدان دائمی داشته؛ یعنی نیاز به محبت و حضور مادری وجود داشته، ولی کسی نبوده که این نیاز رو به شکل سالم پاسخ بده. نتیجه این دو فقدان میتونه در رفتارهای نبات دیده بشه: ترس از رها شدن، حساسیت نسبت به روابط، نیاز به اطمینان گرفتن، مقاومت در برابر تغییر و حتی خشم شدید وقتی احساس میکنه چیزی ازش پنهان شده. بخشی از شخصیتش در واکنش به همون رفتارها ساخته شده. و اینجاست که میفهمیم فقدان فقط نبودن یک نفر نیست؛ گاهی چیزی که یک نفر در زندگی ما ایجاد نکرده، به اندازهی چیزی که ایجاد کرده روی شخصیت ما اثر میذاره..
607
نبات؛ کودکی که بزرگتر از سنشه.نبات از همون ابتدای فیلم دختریه که انگار در حال جستوجو و ساختن خودشه. مجسمهای که از روی طرح مادرش میسازه، میتونه نمادی از همین تلاش برای ساختن هویت خودش باشه؛ مخصوصاً وقتی سفالگری رو بهعنوان راهی برای شکل دادن و بیان دنیای درونش ببینیم. شخصیت نبات درونریز و تا حدی وارد نقش والد شده به نظر میرسه؛ یعنی بهجای اینکه فقط دریافتکنندهی مراقبت باشه، گاهی خودش نقش مراقبتکننده رو میگیره. این رو خیلی زود در رابطهاش با پدر میبینیم؛ وقتی بعد از رفتن به قبر مادر، بهجای اینکه فقط درگیر غم خودش باشه، نگران اینه که پدرش گریه کرده یا نه. حتی خودش هم بغضش رو کنترل میکنه و احساسش رو بروز نمیده. در سکانسهای ابتدایی، این نقش حتی به رفتارهای شبیه یک همسر یا والد هم نزدیک میشه؛ از توجه به لباس و ظاهر پدر گرفته تا پرسیدن اینکه کجا بوده و چرا دیر کرده. در ماجرای نشتی آب هم نبات خودش سراغ تعمیر میره و جملهی -اگر من درستش نکنم، پس شما میکنید؟- نشون میده که انگار حل کردن مشکلات خانه رو هم بخشی از مسئولیت خودش میدونه. حتی وقتی سعید جلوی نبات خودش رو سرزنش میکنه، مثل «خاک بر سرت سعید» یا «توی روح پدرت نبات»، میشه این رفتار رو در کنار سرزنشها و کنترلهای او دید؛ جایی که شرم و احساس گناه میتونن کمکم تبدیل به بخشی از فضای عاطفی رابطهی پدر و دختر بشن. نبات حتی در رابطه با رویا هم خیلی سریع وارد نقش مراقبتکننده میشه. وقتی دست رویا زخمی میشه، بدون توجه به اینکه رویا(مادرش) میگه چیز مهمی نیست، سریع شروع به مراقبت ازش میکنه؛ انگار مراقبت کردن برای نبات فقط یک رفتار نیست، بلکه بخشی از هویتشه. از طرف دیگه، وقتی خودش آسیب میبینه، کاملاً برعکس عمل میکنه: زخم خودش رو پنهان میکنه، نمیخواد کسی نگرانش بشه و حتی کمک گرفتن رو پس میزنه. این تضاد خیلی مهمه؛ نبات برای مراقبت از دیگران آمادهست، اما برای دریافت مراقبت مقاومت میکنه. پس میشه گفت نبات احتمالاً یاد گرفته قوی بودن یعنی نیاز نداشتن و دوست داشتن یعنی مراقب دیگری بودن. این همون جاییه که مفهوم Parentification معنا پیدا میکنه؛ کودکی که بهخاطر فقدان و شرایط عاطفی خانواده، زودتر از سنش با نقشها و مسئولیتهایی روبهرو شده که معمولاً متعلق به بزرگسالانه. و در نهایت، آرامش و بلوغ ظاهری نبات لزوماً به معنی یک کودکی سالم و بیدغدغه نیست؛ ممکنه بخشی از این بلوغ، مکانیسمی برای کنار آمدن با فقدان، نگرانی و احساس مسئولیتی باشه که خیلی زود روی دوشش قرار گرفته.
607
رابطهی نبات و پدرش، سعید.رابطهی نبات و سعید به نوعی بینشون یک وابستگی عاطفی خیلی عمیق شکل گرفته که بخشی از اون به خاطر غیبت مادره سعید برای نبات تنها والد حاضر و مهمترین منبع امنیته، اما در عین حال کنترلگر و سرزنشگر هم هست. نگرانی و مراقبتش گاهی با کنترل، محدود کردن و ایجاد احساس شرم و عذاب وجدان در نبات همراه میشه. در نتیجه نبات کمکم یاد میگیره که برای حفظ رابطه و رضایت پدرش، باید مراقب رفتار خودش باشه و کاری نکنه که پدرش ناراحت یا نگران بشه. همین موضوع باعث شده نبات فقط دختر سعید نباشه، دلیل ثبات جو خانوادگی بشه. این رو میشه در واکنش نبات به آسیب خودش دید. به جای اینکه فقط نگران خودش باشه، ذهنش سریع میره سمت اینکه: -اگه برای من اتفاقی بیفته، بابام چی میشه؟- یعنی درد و ترس خودش رو هم از فیلتر وضعیت پدرش تجربه میکنه و مرز بین دوست داشتن پدر و احساس مسئولیت نسبت به پدر براش کمرنگ شده. از طرف دیگه، سعید خیلی از دردها و مشکلات خودش رو پنهان میکنه. نبات نشونههای ناراحتی و تنهایی اون رو میبینه، اما همیشه نمیدونه واقعاً چه چیزی درون پدرش میگذره. همین میتونه باعث بشه مدام سعی کنه حال پدرش رو از روی رفتارش حدس بزنه. حسادت نبات نسبت به زنهایی که به پدرش نزدیک میشن هم از همین وابستگی قابل فهمه.. برای دختری که سالها پدرش تنها تکیهگاهش بوده، ورود یک زن جدید میتونه ناخودآگاه به معنی از دست دادن جایگاهش در زندگی پدر باشه. حتی ازدواج نکردن سعید ممکنه برای نبات تبدیل به نشونهای از عشق بشه: -اگه بابام هنوز ازدواج نکرده، پس یعنی هنوز منو انتخاب کرده و دوستم داره.- که توی فیلم هم دیالوگش رو گفته، اینجا محبت با فداکاری قاطی میشه؛ یعنی نبات ممکنه عشق پدر رو در این ببینه که سعید برای داشتن یک زندگی جدید از خودش گذشته. حتی شکاک بودن نبات نسبت به بعضی آدمها هم میتونه تا حدی یادگرفتهشده باشه. بچهها فقط حرفهای والدین رو یاد نمیگیرن؛ شیوهی نگاه کردن اونها به دنیا رو هم یاد میگیرن. بنابراین بخشی از بیاعتمادی و سوءظن سعید میتونه در نبات هم بازتاب پیدا کرده باشه. در نتیجه این رابطه همزمان عشق، امنیت، وابستگی، کنترل، ترس از دست دادن، حسادت، احساس گناه و مسئولیت رو در خودش داره. نبات پدرش رو خیلی دوست داره، اما یاد گرفته برای حفظ این رابطه باید مراقب پدرش باشه، ناراحتش نکنه و حتی بعضی انتخابهای خودش رو با حال و خواستههای اون تنظیم کنه.
607
رابطهی سعید و سایه؛ جایی که همهچیز شروع شد.رابطهی سعید و سایه رو نمیشه خیلی ساده به مقصر و قربانی تقسیم کرد و اینطوری معناش کرد به نظر میاد مشکل اصلیشون اینه که هرکدوم به شکل متفاوتی نیاز عاطفیشون رو بیان میکردن(دائم به هم کنایه میزدن که نبابا فقط تو میفهمی، تکرار این جمله یعنی عین واقعیت درک نشدگی متقابل). سبک سعید اینطوری بود بیشتر با مسئولیتپذیری و عمل محبت میکرد، درحالیکه سایه بیشتر به شنیده شدن و ارتباط عاطفی نیاز داشت، و توجه سعید رو حس نمیکرد. وقتی این تفاوت حل نشه، کمکم دلخوری تبدیل به فاصله میشه و فاصله تبدیل به خشم و لجبازی. و تلخترین قسمت اینه که بچه معمولاً وسط این اختلافها انتخابی نداره؛ ولی اثرش رو میگیره ، پس بعد ازینکه سایه احساس توجه قبل رو از سعید نمیگرفت از زندگی مشترکشون جدا شد و به خارج کشور رفت.
607
مسئلهی اصلی نبات :به نظرم -نبات- فقط داستان دختری نیست که مادرش رو از دست داده؛ داستان دختریه که از بچگی وسط مشکلات حلنشدهی پدر و مادرش بزرگ شده. نبات سه فقدان مهم رو تجربه کرده: فقدان مادر، فقدان حقیقت و فقدان یک خانوادهی امن و قابل پیشبینی. مشکل اصلی اینجاست که کودک وقتی اطلاعات ناقص و متناقض دربارهی زندگی خودش داشته باشه، فقط ناراحت نمیشه؛ کمکم احساس امنیتش هم آسیب میبینه. برای همین بحران نبات فقط پیدا کردن مادرش نیست. بحران اصلی اینه که تصویری که سالها از خانواده، گذشته و حتی خودش داشته، ناگهان زیر سوال میره و دنیای این بچه فرو میریزه.
607
خلاصه داستان :فیلم نبات در اصل داستان دختریه به اسم نبات که از بچگی با پدرش، سعید، زندگی کرده و فکر میکنه مادرش، سایه، مردست. سعید بعد از اینکه رابطهش با سایه از هم میپاشه، خودش نبات رو بزرگ میکنه و کمکم تبدیل میشه به تنها آدمی که نبات از نظر عاطفی بهش تکیه داره و عملا فضای امن نبات. ولی رابطهی سعید و سایه از اول خیلی سالم و آروم نبوده. بینشون اختلاف و سوءتفاهم زیاد بوده، نیازهای عاطفیشون با هم جور درنمیومده و بلد نبودن درست با هم حرف بزنن و مشکلاتشون رو حل کنن. غرور و دعواهای حلنشده هم هی روی هم جمع میشه و در نهایت رابطهشون به جدایی میرسه.. اما قسمت مهم ماجرا اینجاست که سعید بعد از جدایی به نبات میگه مادرش مرده، در حالی که سایه زندهست و فقط خانوادش رو ترک کرده. از دید سعید این کار برای محافظت از نبات بوده، ولی در واقع باعث میشه نبات یه فقدان خیلی بزرگ رو تجربه کنه؛ نبود مادر- اون هم بدون اینکه حتی حقیقت رو بدونه. از طرفی چون فکر میکنه مادرش رو از دست داده، وابستگیش به پدرش هم خیلی شدیدتر میشه. در ادامه داستان زنی به اسم رویا وارد زندگی نبات میشه و نبات کمکم بهش نزدیک میشه. یه جور حس امنیت و محبت مادرانهای رو از رویا میگیره؛ چیزی که سالها نداشته ولی خودش خبر نداره که رویا در واقع همون مادر واقعیشه، سایه. وقتی بالاخره حقیقت رو میفهمه، همهچی برای نبات بههم میریزه. میفهمه مادرش نمرده و سالها زنده بوده، و از اون طرف پدرش هم سالها این حقیقت رو ازش پنهان کرده. بنابراین فقط با برگشتن مادرش روبهرو نیست؛ کل تصویری که از گذشته و خانوادهش داشته، یهدفعه فرو میریزه. طبیعیه که اینجا کلی احساس مختلف سراغش بیاد؛ خشم، غم، سردرگمی و حتی ترس از اینکه دوباره رها بشه. به نظرم چیزی که داستان نبات رو تلختر میکنه اینه که خودش هیچ نقشی توی جدایی پدر و مادرش نداشته، ولی در نهایت مجبور شده هزینهی مشکلات و تصمیمهای حلنشدهی اونها رو بده. بحران نبات اینجا فقط - مادرم زندهست- نیست، بحران اصلی اینه که یه نفر سالها با یه داستان دربارهی خانوادهش زندگی کرده و حالا مجبور شده بفهمه اون داستان از اول کامل واقعی نبوده.
