Matt.
Відкрити в Telegram
If you can't understand my silence , don't ask for my words. The loudest parts of me have never made a sound 🦌 . @OldRaccbot INFJ — 🏳️⚧️
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
601
Підписники
+124 години
+447 днів
+15830 днів
Архів дописів
601
فرص کنید مثلا تو ایران نیستین و یک بچه فرضی درنظر بگیرید که لازن نیست چندان مسئولیت هاش فکر کنین
فقط ترجیحات
601
تنها ادم هایی که برای بزرگسالی ذوق دارن همون بچه ها هستن
چون اینقدر دنیاشون شیرین و سادست که تصوری از سختی ها ندارم
601
متوجهم
مشخصا دنیای بزرگسالی چیزی نیست که.. خوشحال باشیم از ورود بهش دنیای بچه ها خیلی شیرین تره
601
اینم تو ذهنم اومد که یه بخشی از بزرگ شدن (حداقل برای من) اینجوریه که حس میکنی بزرگ نشدی یا نمیخوای بزرگ شده باشی ولی باید نقش آدم بزرگارو بازی کنی؟
نمد خوب بیانش کردم یا ن.
601
میفهمم.. حقیقتا بیشتر از چیزی که تصورش کنی من میفهممش، و بهت افتخار میکنم که از پسش براومدی..
601
نمیدونم اصلا جزوش حساب میشه یا نه-
ولی برا من سخت ترین بخش زندگیم این بود که مجبور بودم و هستم یکی از نزدیک ترین ادم های ممکن توی زندگیم رو کمتر دوست داشته باشم، چون اون هربار با رفتارهاش و حرفاش بهم اسیب میزد و من وقتی دوباره خوب و مهربون میشد همه چی یادم میرفت و خر میشدم و دوباره عمیقا اسیب میدیدم.
پس خودمو مجبور کردم که بزارمش کنار با اینکه عمیقا دلم میخواست هیچی اونطوری نبود و اون هیچ وقت چنین رفتاری نداشت و اون حرفا رو نمیزد
سخت بود که بین تمام حرفایی که بهم میزد خود واقعیم رو گم نکنم و خودم بمونم
601
من میبینم
و سرانگشتم را که به تاراج میبرید
با پلکم مینویسم
با مژههایم نقاشی میکنم
با تکان سرم
سرودی میسازم
پلنگی آرام بودم
پسرانم را خوردهاید
با چرمینهای از پوستشان
برابر من راه میروید
چمدانی پرم
که تحمل هیچ قفلی را ندارم
شیپوری از یاد رفتهام که همهمهای شنیدم
و از هیجان نبرد
بر خود میلرزم
-شمس لنگرودی
*کمی بی ربط اما حال و هوای تغییر رو داره انگار.
601
گویا همینطوره، میتونمبگم تنها نیستی ما همیشه درحال ترمیم کردن بخشی از وجودمون هستیم که هنوز به التیام داره
چون چرخه اسیب و التیام تقریبا بی نهایته... گاهی اوقات ادم اسیب دیده تری هستیم تا ادم التیام دیده و گاهی هم دقیقا برعکس، باید یادت بمونه که اینم بخشی از انسان بودنه و روز های بد و غم ها باعث میشن گاهی فکر کنیم هیچوقت نمیشه ازشون جون سالم به در برد اما زمان به نفع ما به سمت جلو حرکت میکنه و ادم به عمیق ترین درد ها و فقدان هاش به مرور عادت میکنه و مقاوم تر میشه..
601
می دونی، من بزرگ شدن رو مثل یه بیماری میبینم...
یه سری مسائل برات پیش اومده که تو نسبت به اونا واکنش میدی، و این واکنشه سختی و حال بد و... به همراه داره.
این سختی رو بقیه می بینند و احساس بدی می کنند چون نشون دهنده یه مشکله و فقط ازت می خواند حلش کنی.
در حالی که اتفاقاتی که افتادند هنوز هستند و هر لحظه ممکنه بیخ گلوت رو بگیرند... در واقع احساس میکنم هنوز نتونستم گروآپ کنم
