𝐾𝖺ğı𝗍 𝐺𝖾𝖼𝖾𝗅𝖾𝗋 ָ࣪ ੭
Відкрити в Telegram
324
Підписники
+924 години
+667 днів
+7130 днів
Архів дописів
Kağıt Geceler
#P_a_r_t 46
— بازداشتگاه
دریا دستهاش رو دور دنیز حلقه کرد.
دریا: قربونت برم. چقدر دلم برات تنگ شده بود.
صورتش رو بین دستهاش گرفت.
دنیز: بذار ببینمت. خوبی؟
دنیز سر تکون داد. دریا دوباره بغلش کرد.
دریا: ببخشید دخترم. ببخش که اینطوری شد.
نگاهش روی اولاش رفت. نفس عمیقی کشید و همراه دنیز نشست. اولاش کمی به جلو خم شد.
اولاش: ببین..
نگاهش به دنیز رفت. آهی کشید.
اولاش: ببینید.. من دنیز رو آوردم که بدونم اگه حقیقت من دخترتون رو ازتون میگیره حقیقت شما چیه..
نگاهش روی دنیز رفت.
اولاش: چه حقیقتی هست که فکر میکنین اگه دنیز بفهمه ازتون فاصله نمیگیره؟
نگاهش از اولاش گرفته شد و روی دستهای دنیز ثابت موند. اولاش به صندلی تکیه داد. دریا سر بلند کرد.
دریا: دخترم اونور و آرکان رفیق بودن.
دنیز ابروهاش رو کمی درهم کشید.
دریا: خیلی بیشتر از چیزی که تو فکر میکنی.
دنیز: چرا من هیچوقت ندیدمش؟
دریا سرش رو تکون داد.
دریا: چون من نذاشتم.
دنیز نگاهش کرد.
دریا: آرکان قبل از فهمیدن همهچیز کاری کرده بود که دیگه فقط یه رفاقت ساده نبود.
دنیز: یعنی چی؟ همه چیز یعنیچی؟
دریا: تو روی کاغذ..
دنیز نفسش رو حبس کرد. اولاش چشماش رو بست. دستش مشت شد و سرش رو پایین انداخت.
— شورای قضات
کان در پشت سرش بسته شد.
کان: من رو خواسته بودین؟
- بله. بشینید جناب سزگین.
کان نشست.
- یکی از پروندههایی که اخیرا روی اون کار کردید پرونده ساواش دمیر بوده.
کان: بله.
- بعد از پیگیریهای شما ایشون برای آزادی مشروط معرفی شدن.
کان: درسته درخواست با بررسی..
- قبل از آزادی فوت شدن.
کان ابروهاش کمی بالا رفت.
- در واقع کشته شدن.
دستش رو داخل پوشه برد و سه عکس روی میز گذاشت. بطری دست بوراک. بطری دست کان. کان که بطری رو داخل سطل زباله میانداخت. کان نفسش رو حبس کرد.
- چرا دادستان و افسر پرونده مدرکی که به پرونده قتل ارتباط پیدا کرده رو در دست دارن؟
دستاش رو بهم گره زد.
- شبهه دخالت و پنهانکاری..
کان: جناب رئیس اگر میدونستم محتوای بطری چیه چرا باید بهش دست میزدم؟ حتی اگر دوربینها رو چک کنید میبینید که ما کاملا اتفاقی اونجا..
- یعنی فکر میکنید جریان دوربینها به ذهن بنده نرسیده؟
کان: من جسارت..
- دوربینها حدود دو ساعت دچار اختلال بودن.
کان: با اینکه دوربینها خراب بودن چنین عکسهایی گرفته شده که میتونه برای خراب کردن چهره ما..
- ما اینجا درباره چهره کسی صحبت نمیکنیم درباره شواهد صحبت میکنیم.
برگهای مقابل کان گذاشت.
- این نامه عزل شماست.
کان: ولی من هنوز توضیحاتم..
- توضیحات شما ثبت میشه اما از این لحظه دیگه هیچ اختیاری روی پروندههای تحت نظر خودتون ندارید.
کان چشمش به گوشه برگه افتاد. 7. خط تیره روش کشیده شده بود. نگاهش رو بالا آورد و متوجه همه چیز شد.
— داخل ماشین
در رو که بست شمارهای ناشناس روی صفحه افتاد.
کان: تو..
اونور: جناب دادستان؟
فک کان سفت شد.
اونور: نامه رو دیدین؟ فکر کردم شاید دیدن اسم خودتون روش براتون جالب باشه.
کان: چی میخوای؟
اونور خندید.
اونور: همون چیزهایی که هشت سال پیش بهتون دادم.
کان نگاهش رو به شیشه روبهرو دوخت.
اونور: دیشب شماره هفت اصلی رو به خاطر سونر از دست دادم ولی حداقل فهمیدم اشتباه کردم خانوم وکیل رو دستکم گرفتم.
کان: اگه به یکی از اونها دست بزنی..
اونور: به کوروغلو بگو..
کان ساکت شد.
اونور: من و خانوم آیدین منتظرتونیم.
—
آوا با کوفتگی از خواب بیدار شد. تکون کوچیکی خورد. بوراک دستش رو دورش محکم کرد. آوا آروم سرش رو بالا برد و نگاهش کرد. چند خراش روی صورتش بود. نگاهش چرخید و ایلسو رو دید که روی مبل گوشه اتاق بود. لبخند کوچیکی زد. خیلی آروم دستش رو روی دست بوراک گذاشت. بوراک بدون اینکه چشمهاش رو باز کنه زمزمه کرد.
بوراک: بیداری؟
آوا جا خورد. بوراک چشمهاش رو باز کرد.
بوراک: خوبی؟
آوا: خوبم.
بوراک نگاهش کرد.
آوا: چیه؟
بوراک: فکر کردم دیگه قراره تو رویاهای بعد از مرگم تو رو ببینم.
آوا: آدم سر صبح اینجوری حرف میزنه؟
ایلسو روی مبل تکونی خورد و چشمهاش رو باز کرد. گیج اطرافش رو نگاه کرد. چشمش به آوا و بوراک افتاد.
ایلسو: بیدار شدین؟
آوا سر بلند کرد. ایلسو سمتش رفت. نگاهی به بوراک کرد که دستش دور خواهرش بود.
ایلسو: دستت چطوره سرگیجه نداری؟
بوراک صداش رو صاف کرد.
بوراک: نه.
ایلسو سر تکون داد.
ایلسو: تو چطور فسقلی؟
آوا: خوبم.
ایلسو: مطمئنی؟
آوا لبخند کمرنگی زد.
آوا: آره.
ایلسو نفسش رو بیرون داد و سر آوا رو بوسید.
ایلسو: من میرم یه چیزی آماده کنم.
آوا آروم بلند شد و روی تخت نشست. چشمش به لباسهای گوشه اتاق افتاد. خم شد. لباسش هنوز کمی نم داشت. انگشتش روی قسمت پارهشده موند. یادش نمیاومد ایلسو چطور لباس تمیز تنش کرده بود. دستش رو بالا برد و روی پوست گردنش کشید. بوراک از پشت سر نگاهش کرد.
بوراک: آوا؟
آوا: گردنبندم.
دنیز: تو من رو واقعا میشناسی.. همیشه میدونی باید چیکار کنی.
اشک توی چشمهاش جمع شد.
دنیز: ولی من الان نمیدونم باید چیکار کنم. بغلت کنم؟ چی بگم؟ سوال بپرسم؟ هیچی نگم؟
لبش لرزید.
دنیز: از این حس متنفرم.
اولاش: خوشگل من..
دنیز: آدمی که دوستش دارم درد میکشه و من نمیتونم کمکی بکنم.
اشک از گوشه چشمش پایین اومد. اولاش دستش رو روی صورت دنیز کشید.
دنیز: منم خسته شدم.
دست اولاش متوقف شد.
دنیز: از اینکه نمیدونم وقتی حالت خوب نیست باید چطور کنارت باشم.
اولاش: بیا اینجا.
دنیز تکون نخورد.
اولاش: فدات شم لازم نیست کاری بکنی.
دنیز نگاهش کرد.
اولاش: فقط کنارم بمون.
دنیز: اگه یه روز یکی از تو رو از من بگیره..
اولاش: هیچکس نمیتونه.
دنیز: نمیتونی تضمین کنی.
اولاش: میتونم.
دنیز سرش رو تکون داد.
دنیز: اگه میتونستی امشب اینطوری برنمیگشتی.
صداش لرزید. اشک توی چشمهاش حلقه زد. پتو رو کنار زد و از جاش بلند شد.
اولاش: کجا میری؟
از جاش بلند شد. چند قدم بهش نزدیک شد.
اولاش: بیا.
دنیز تکون نخورد. چند لحظه سکوت بینشون موند. اولاش آروم دستهاش رو دور شونههای دنیز حلقه کرد. دنیز این بار مقاومت نکرد. دستهاش رو دور کمر اولاش برد و سرش رو روی شونهاش گذاشت.
دنیز: وقتی چیزی اذیتت میکنه منو توی سکوتت جا نذار.
اولاش: چشم.
دنیز کمی ازش فاصله گرفت. شونه بالا انداخت.
دنیز: وقتی ترسیدم بهجای داد زدن بهت میگم ترسیدم.
اولاش: قول؟
دنیز سرش رو تکون داد. اولاش خم شد پتو رو از روی زمین برداشت و روی کاناپه دراز کشید. دنیز خودش رو آروم توی بغلش جا داد. اولاش دستهاش رو دورش حلقه کرد و خیلی آروم روی موهاش بوسهای زد. پتو رو روی هر دوتاشون کشید.
اولاش: منم قول دادم تا صبح بغلت کنم.
دنیز: یادت موند.
اولاش لبخند زد.
اولاش: مگه میشه قولام به تو رو یادم بره؟
پتو رو کمی بالاتر کشید.
اولاش: هیچ اتفاقی برای ما نمیافته.
دنیز سر بلند کرد و نگاهش کرد. اولاش چند لحظه به چشمهاش خیره موند.
اولاش: هنوز کلی قول بهت بدهکارم.
— خونه کان
ایلسو روی مبل گوشه اتاق خوابش برده بود. آلپرن پتو رو از روی دسته مبل برداشت و روی ایلسو کشید. از اتاق به آشپزخونه رفت.
آلپرن: میری دادگستری؟
کان: قراره بیان دریا رو ببینن.
آلپرن: بله. دوباره دریا. باز هم دریا.. ای من..
کان: دیشب به دنیز چی گفتی؟
آلپرن: در حالی که اولاش نبود نگفتم بوراک تیر خورده و آوا هم درگیر شده گفتم لپتاپت به مشکل خورده.
کان لیوان قهوهاش رو روی میز گذاشت.
کان: اردم هم که زنگ زد بوراک گفته بود بگم کار پیش اومده پس هنوز خیلیا نمیدونن.
آلپرن: آره فقط به..
صدای در اومد. کان جلو رفت. دستگیره رو پایین کشید. پینار مستقیم بهش خورد. کان دو طرفش رو گرفت.
کان: خوبی؟
پینار عقب رفت. دستی روی چتریهاش کشید.
پینار: خوبم.
کان در رو بست.
کان: اینجا چی کار میکنی؟
پینار: از خواب بیدار شدم دیدم وای که چقدر دلم برای خونه تو تنگ شده.
کان آروم خندید. پینار با حرص کیفش رو روی مبل انداخت.
آلپرن: من که بهت گفتم نگران نشو چرا..
پینار سمتش برگشت.
پینار: حالشون خوبه؟ کجان؟
کان: تو اتاق من خوابن.
آلپرن: اولاش برگشت؟
پینار: تو بغل هم خواب بودن.
آلپرن و کان نگاهی بهم کردن. پینار هوفی کشید و سمت اتاق کان رفت. لحظهای چشماش رو بست. نگاهی بهشون کرد و لبخند زد. وقتی برگشت روی میز دو تا بشقاب و یه فنجون چای بود. آلپرن متوجه شد.
آلپرن: آره اینا رو برات گذاشت و رفت.
پینار نگاهش کرد.
— خونه تونا
بشقاب رو روی میز گذاشت که دستی دور کمرش حلقه شد. دنیز دستش رو روی دستهای اولاش گذاشت.
دنیز: بیدار شدی؟
اولاش سر تکون داد.
دنیز: خوب خوابیدی؟
اولاش: عالی بود ولی بیدار شدم دیدم نیستی.
دنیز لبخند کوچیکی زد.
دنیز: گرسنه بودم.
اولاش: بیدارم میکردی.
دنیز: خسته بودی.
اولاش نگاهی کرد.
دنیز: دفعه بعد بیدارت میکنم حالا بذار صبحونه درست کنم.
اولاش: نه.
دنیز برگشت و نگاهش کرد.
اولاش لبهاش رو روی لبهای دنیز گذاشت. دنیز دستهاش رو روی سینه اولاش گذاشت و بعد چند ثانیه با لبخندی عقب رفت. دنیز: صبحونه.. گرسنه نیست.. اولاش: هستم. دوباره لبهاش رو روی لبهای دنیز گذاشت. دنیز دستش رو لای موهای اولاش برد.دنیز: کوروغلو.. عقب رفتن و خیره شدن. دستش رو از موهاش پایین آورد و روی صورتش گذاشت. دنیز: استرس داری.. حسش کردم. اولاش نفسش رو بیرون داد. — دادگستری کان از انتهای راهرو جلو اومد. اولاش دستش رو جلو برد. اولاش: صبح بخیر داداش. کان دستش رو گرفت. کان: خوبی؟ اولاش متوجه منظورش شد. سر تکون داد. دنیز: سلام. کان: سلام. اولاش اطراف رو نگاه کرد. اولاش: بوراک کجاست؟ کان: بوراک.. کاری براش پیش اومده. اولاش ابروهاش رو کمی بالا برد. کان نگاهش رو دزدید و به مامور کنارش کرد. کان: هماهنگ شده؟ مامور سر تکون داد. کان: میتونین برین من کاری دارم شاید بعدش بهتون سر زدم.
Kağıt Geceler
#P_a_r_t 45
دنیز: میدو..
اولاش: نه خوشگل من.. فکر نمیکنم بدونی.
دنیز کمی عقب رفت. چشمهای سبز اولاش قرمز شده بود و قلب دنیز رو فشرد.
اولاش: میشه.. میشه یکم دیگه همینجوری بمونیم؟
دنیز سر تکون داد. آروم پتو رو از روی مبل برداشت و دور هردوشون انداخت.
— خونه کان
ایلسو داخل دوید و پشت سرش آلپرن وارد شد. آوا روی مبل نشسته بود. بوراک دراز کشیده بود و سرش روی پای آوا بود. یه دست آوا لای موهاش بود و خیلی آروم حرکت میکرد.
ایلسو: آوا.
جلوش نشست.
ایلسو: کجات درد میکنه فسقلی؟ با من حرف بزن.
آوا خیره نگاهش میکرد.
آوا: من.. خوبم.
ایلسو محکم بغلش کرد. دست آوا دور ایلسو حلقه شد.
آوا: کمکش کن.
ایلسو نگاهی به بوراک و دوباره به آوا انداخت. آهی کشید.
ایلسو: بوراک؟
پلکهای بوراک کمی تکون خورد.
ایلسو: بازوش رو کی بسته؟
کان: من.
ایلسو سر تکون داد و به بوراک برگشت.
ایلسو: میشه بشینی؟
بوراک بهآرومی خواست بلند بشه. آوا دست بوراک رو گرفت.
آوا: آروم.
کان سریع جلو اومد و دستش رو پشت شونه بوراک گذاشت. آلپرن هم از طرف دیگه بازوی سالمش رو گرفت. بوراک خودش رو بالا کشید و نشست. چند لحظه نفسش رو تنظیم کرد و سرش رو به پشتی مبل تکیه داد.
بوراک: خودم میتونستم.
کان: دفعه بعد قبل از اینکه خودت رو قهرمان نشون بدی خبرمون کن.
آلپرن: دقیقا ما که بیکار نیستیم.
آوا: بذارید خواهرم کارشو بکنه.
ایلسو لبه مبل زانو زد. گره پارچه رو باز کرد. با پشت دست موهای جلو اومده رو کنار زد و مشغول کار شد. دوباره روی صورتش افتادن. آلپرن دستش رو جلو برد و خیلی آروم موها رو کنار زد. ایلسو نگاهش به آلپرن افتاد. آلپرن نفس عمیقی کشید.
ایلسو: پنس رو بهم میدی و گاز برای..
آلپرن خم شد و پنس رو بهش داد. چراغ رو در آورد و برای ایلسو روی زخم نور گرفت. با گاز خون اطراف رو پاک کرد. ایلسو ممنونی گفت و پنس رو وارد زخم کرد. بوراک دست آوا رو فشار داد.
ایلسو: یه لحظه تکون نخور.
صدا رو که شنید پنس رو بیرون آورد. خون پشت سرش راه افتاد. بوراک صورتش جمع شد. ایلسو بخیه رو شروع کرد. آوا دست دیگش رو هم روی دست بوراک گذاشت. ایلسو بعد از تموم شدن بخیه دستکشهاش رو عوض کرد و مشغول تمیز کردن زخمهای آوا شد. آلپرن حوله خونی رو کنار گذاشت.
آلپرن: ایول خانوم دکتر.
ایلسو: هنوز تموم نشده.
آلپرن: من بهت نمره قبولی میدم.
کان: تو نمره میدی؟
آلپرن چشمغرهای رفت. صدای زنگ گوشی کان بلند شد.
کان: زینپ؟
زینپ: حالشون خوبه؟
کان: خوبن ولی خودت به من زنگ زدی چرا پیششون نبودی؟
زینپ: آوا رفت..
نفسش لرزید.
زینپ: حالش خوبه؟
نگاه همه سمت آوا چرخید.
کان: یکی به من میگه دقیقا چی شد؟
آوا: صدای تیر اومد..
بینیش رو بالا کشید.
آوا: از دست زینپ دویدم.
کان اخم کرد.
آوا: یکی از پشت مچ پامو گرفت.
ناخودآگاه دستش رو روی ساق پاش گذاشت.
آوا: کشیدم رو زمین و اصلا نمیفهمیدم دارم چیکار میکنم.
نگاهش به بوراک افتاد.
آوا: فقط ترسیده بودم و پام رو که یهو خم کردم تعادلش به هم خورد و روی زمین افتاد.. اسلحهشو برداشتم.. خواستم سمت صدای بوراک برم که برام دست تکون داد.
بوراک اخم کرد.
بوراک: کی؟
آوا: توی تاریکی واضح نبود ولی حس میکنم همونی بود که توی دادگستری دیدم.
کان و بوراک همزمان بهم نگاه کردن.
ایلسو: یکی به من میگه اینا کی بودن؟
— خونه تونا
یه ساعتی گذشت. صدای بارون هنوز پشت شیشه شنیده میشد. دنیز بالاخره با صدای آرومی گفت.
دنیز: نمیخوای بگی چی شد؟
سکوت. دنیز سر تکون داد.
دنیز: باشه. فهمیدم.
سرش رو بلند کرد.
دنیز: زن اونور پیداش میشه. نصف چیزایی که من نمیدونم رو میدونه. تو ساعت سه صبح برمیگردی خونه.. و من باید وانمود کنم همهچی عادیه؟
اولاش نگاهش کرد. دنیز نگاهش رو ازش گرفت.
دنیز: من حسود نیستم اولاش.
صداش آرومتر شد.
دنیز: از این ناراحتم که هر بار اسم اونور میاد یه چیزی توی چشمهات عوض میشه.
اولاش: اینطور..
دستش رو جلو آورد اما قبل از اینکه لمسش کنه متوقف شد.
اولاش: فدات شم من فقط..
دنیز: میدونم اونور هشت سال از زندگیمون رو گرفته.
نگاهش رو به اولاش برگردوند.
دنیز: فهمیدم یه بخشی ازش به خانواده من مربوطه حتی گفتی فردا پیش مادرم میریم تا بفهمم.
آروم سر تکون داد.
دنیز: باشه. متوجه شدم قصد نداری ازم پنهونش کنی. مشکل اینه که.. چند روزه دارم کنار آدمی وقت میگذرونم که هر ساعت بیشتر حس میکنم یه جنگ بزرگ داره دورش اتفاق میافته و من فقط نگاه میکنم.
اولاش: دنیزم من که نمیخوام..
دنیز: اگه امشب این اتفاق نمیافتاد شاید اصلا این حرفا رو نمیزدم شاید تا فردا صبر میکردم ولی..
صداش شکست.
دنیز: سعی کردی مثل اولاش همیشگی من رفتار کنی در حالی که معلومه..
اولاش: من خوبم جوندلم فقط..
دنیز با بغض خندید.
دنیز: نیستی.
همین الان داشتم گریه میکردم چون یه ادیت تو تیک تاک دیده بودم و باعث شد به یه چیز وحشتناک فکر کنم اومدم تلگرام که آروم شم اینو دیدم ممنون🙏🏻
