𝐾𝖺ğı𝗍 𝐺𝖾𝖼𝖾𝗅𝖾𝗋 ָ࣪ ੭
Відкрити в Telegram
331
Підписники
Немає даних24 години
-37 днів
+8030 днів
Архів дописів
Kağıt Geceler
#P_a_r_t 3
مرد مسیرش رو عوض کرد. بوراک دوید و با یه حرکت از پشت مچ دستش رو گرفت و پیچوند و به دیوار کوبیدش. بوراک دستبند رو از جیبش در آورد و دور مچش انداخت.
مرد:من هیچ خلافی نکردم!
بوراک:حرفت رو توی دادگاه بزن من وقتشو ندارم.
همون لحظه سه ماشین پلیس دیگه با سرعت رسیدن و جلوی کوچه ایستادن. چند مامور با عجله پیاده شدن و دویدن.
-:آقای سونر! همهچیز تحت کنترله؟
بوراک مرد رو هل داد.
بوراک:ببریدش.
مامورها اون رو سوار ماشین کردن. یکی از مامورها که جوانتر بود با نگاه تحسینآمیز به سمت بوراک برگشت.
+:دمت گرم آقای سونر. چقدر سریع گرفتیش. ماشالا ماشالا.
بوراک ابرویی بالا انداخت. مامور جوان سرفهای کرد.
+:یعنی دمت گرم که نه منظورم اینه که..
بوراک:برو. برو سر پستت.
بوراک کان رو دید که پیاده شد. اومد و کنار بوراک ایستاد. جفتشون به هم سری تکون دادن. مامور ها در حال رفت آمد بودن.
کان:این همونیه که گفتی؟
بوراک:بله جناب دادستان.
کان چند ثانیه به ماشین پلیس نگاه کرد بعد به بخش خلوت تر کوچه رفت. بوراک دنبالش رفت.
کان:بوراک مدارکش رو چک کردی؟
بوراک:آره.
کان:و ارتباطی با اون..
بوراک شونه بالا انداخت.
بوراک:هنوز مطمئن نیستم ولی چند سال پیش با یه سری آدمای درجهدو کار میکرده پس فکر نمیکنم به اون مربوط باشه.
کان چند ثانیه بهش نگاه کرد.
کان:مطمئنی؟
بوراک:این یارو یه کلاهبردار کوچیکه.
کان چند ثانیه بهش نگاه کرد. نفس عمیقی کشید.
کان:باقی مدارک رو بفرست دفترم. تا وقتی خودم مطمئن نشدم که ربطی به اون نداره هیچ خبرنگاری نباید به این پرونده نزدیک بشه. حتی یه کلمه.
بوراک لبخند کوچکی روی لبش نشست.
بوراک:حله.
کان سوار شد و رفت. بوراک هم عینک آفتابیش رو روی چشم گذاشت و سوار ماشینش شد.
—جلسه خبرگزاری—
دنیز چند ثانیه همونجا کنار در ایستاد. مردی که دیشب داشت سعی میکرد بهش نزدیک شه حالا پشت میز انتهای اتاق نشسته بود؟اولاش؟ اون همون اولاش کوروغلو بود؟ احتمالا اونقدری نوشیدنی خورده بود که حتی نتونست قیافهای که تو عکسا ازش دیده بود رو تشخیص بده. اولاش نگاهی کوتاه به دنیز انداخت. با خونسردی کامل نگاهی به برگه اسامی کرد.
اولاش:خانم ارکان، درسته؟ بفرمایید بشینید.
دنیز رفت و روی تنها صندلی خالی و نشست. آلپرن نزدیک ترین صندلی به اولاش نشسته بود و کنار اون دختری با پوشهای در دست بود.
آلپرن:پینار، خواهرم. دنیز، خبرنگار جدید.
پینار لبخند زد.
پینار:خوشبختم.
دنیز:همچنین.
اولاش:خب بریم سر اصل مطلب. این خبرگزاری قراره روی چند پرونده جدید کار کنه که ریسک انتشارشون بالاست اما اول بریم سراغ گزارشهایی که طی این یه هفته برام ایمیل کردین. میخوام دوباره با هم مرورشون کنیم. آقای ییلماز، شما بفرمایید.
یکی از خبرنگارها نگاهش کرد.
+:جناب کوروغلو من یه خبر فوری دارم.
اولاش:به اون هم میرسیم.
همه ساکت شدن.
اولاش:هزار بار گفتم اینجا دنبال اولین نفر بودن نباشین. فقط سعی کنین درست و دقیق باشین. مخصوصا توی پروندههایی که پای آدمهای قدرتمند وسطه.
اولاش بالاخره سرش رو بالا آورد.
اولاش:برای مثال، خانم ارکان، شما هفته اولتونه. گزارشی که برای بخش سینما راجب حواشی پروژه جدید آقای جوشکون آماده کردید رو دیدم.
دنیز صاف نشست و صداش رو صاف کرد طبق عادت شروع کرد به حرف زدن با دست هاش.
دنیز:بله من..
اولاش:خوب بود ولی مشکل داشت.
دست دنیز وسط هوا موند. ابرو بالا انداخت.
دنیز:چه مشکلی؟
اولاش:خیلی مطمئن بودید.
دنیز:خبرنگار نباید مطمئن باشه؟
اولاش:دوباره بگم که خبرنگار باید دقیق باشه؟
دنیز چند ثانیه نگاهش کرد.
دنیز:من فکر میکنم بعضی وقتها زیادی دقیق بودن باعث میشه..
اولاش:به هر حال برای همین بحثهاست که جلسه داریم پس ازتون میخوام انتقادپذیر باشین. آقای ییلماز شما شروع کنید.
بعد از حدود یک ساعت صندلیها شروع به عقب رفتن کردن. پینار پوشهاش رو مرتب کرد.
پینار:خب اولاش..
آلپرن نفسش را بیرون داد.
آلپرن:میشه یه بار بذاری من اول حرف بزنم؟
پینار چشم غره رفت. آلپرن خواست ادامه بده که صدای اولاش وسط حرفشون اومد.
اولاش:خانم ارکان شما چند لحظه صبر کنید.
دنیز که داشت وسایلش را جمع میکرد مکث کرد.
دنیز:بله حتما.
اولاش:پینار تو بگو.
پینار چند تا برگه بیرون آورد.
پینار:برای خبر فساد مالی ستاره شمالی که داری پوشش میدی همونطور که خواسته بودی مدارک تراکنشهای مالی رو بررسی کردم. گزارش خطبهخط اسناد بانکی که خودم تطابق تاریخهاش رو با پرونده چک کردم. این هم مجوز اینکه اطلاعات رو در اختیارت گذاشتم.
برگهها رو جلوی اولاش گذاشت.
پینار:با چند نفر از بخش تحریریه هم حرف زدم. همونطور که حدس زدیم یه سری گفتن..
اولاش حرف پینار رو قطع کرد. انگار نمیخواست دنیز این مورد رو بشنوه.
اولاش:چه کسایی؟
Kağıt Geceler
#P_a_r_t 2
یه دختر با یه پیرهن قرمز کوتاه، موهای رنگ شده و جمع کرده. نفس نفس زنان جلو اومد.
+:سلامم. ببخشید که دیر اومدم.
ایلسو:به موقع رسیدی خوشگلم.
هم رو بغل کردن.
زینپ:من زینپم. با ایلسو یه سری واحدهامون یکیه..
آوا دست داد.
آوا:خواهر ایلسو، آوا.
زینپ:آخی، آره، شما رو میشناسم.
دنیز لبخند زد.
دنیز:من هم دنیزم، رفیق قدیمی بچهها.
دست دادن. زینپ سمت در رفت و چهاربار کوبید. در باز شد. یه پسر توی چارچوب نگاهش کرد. زینپ یه چیزی بهش گفت. کنار رفت و در رو کاملا باز کرد. زینپ با دست اطراف رو نشون داد.
زینپ:خوش اومدین به مهمونی مخفی کادیکوی.
سقف کوتاه. آجرهای قدیمی. کانتر بار چوبی بزرگ که ته سالن بود. موسیقی توی فضا پیچیده بود. جمعیت متوسط بود. همه جور آدمی توش دیده میشد.
دنیز:چه قشنگه.. چطوری پیداش کردین؟
زینپ خندید.
زینپ:یه مشتری توی کافهای که بعد دانشگاه داخلش کار میکنم معرفی کرد.
ایلسو:خودشم اینجاست؟
زینپ:امشب فکر نکنم.
آوا دست دنیز رو گرفت و سمت بار رفت.
آوا:من رو که تا اینجا آوردین، حداقل بیاین بریم یه گلویی تازه کنیم.
زینپ و ایلسو هم پشت سرشون رفتن. وقتی بارتندر زینپ رو دید، لبخند زد.
+:زینپ؟ مهمون داری امشب؟
زینپ:آره، بهترین بطری رو بده.
دنیز و ایلسو و آوا نشستن. زینپ بطری رو گرفت و چهار تا لیوان برداشت. چشمکی زد.
زینپ:اولین دور مال منه.
آوا لیوانش رو برداشت و یه جرعه کوچک زد.
آوا:کم کم داره خوشم میاد.
دنیز لبخند زد و جرعهای نوشید. پشت یه میز کوچیک یه مرد با یه لیوان جلوش نشسته بود ولی بهش دست نمیزد. چندتا لیوان بعد صدای خنده دخترا بلندتر شده بود. موسیقی تندتر شد و ایلسو دست آوا رو گرفت.
ایلسو:بیاین برقصیم. دنیز؟
دنیز:من بعدا میام.
زینپ لیوانش رو گذاشت و وسط رفت. دنیز دوباره لیوانش رو برداشت و نگاهش به دخترا بود که چشمهاش بیاختیار سمت اون رفت ولی این بار اون از قبل نگاهش به سمت دنیز بود. دنیز رو برگردوند. لیوانش رو روی میز گذاشت.
دنیز:سیگار داری؟
پسر پشت کانتر زیر میز رو گشت و یه پاکت سیگار نیمهتموم بهش داد. دنیز یکی برداشت و کبریت رو روشن کرد. همون لحظه یه سایه کنارش ایستاد. دستش رو دراز کرد و فندک رو جلوی دنیز گرفت. دنیز چند ثانیه نگاهش کرد بعد سیگار رو روشن کرد. دود رو بیرون داد.
دنیز:مرسی.
مرد روی صندلی کناری نشست.
+:خواهش میکنم.
به بارتندر نگاه کرد.
+:یه لیوان دیگه لطفا.
لیوان جدیدی براش پر شد. لیوان رو بین دستاش جا به جا کرد. نگاهی به دنیز کرد. دنیز صداش رو صاف کرد و سیگار نصفه رو خاموش کرد.
دنیز:به نظر نمیاد از اینجا لذت ببری.
+:نمیدونم. خیلی نظر خاصی ندارم. تکراری شده.
دنیز به سمت دوستاش نگاه کرد که هنوز وسط سالن میرقصیدند بعد دوباره به اون نگاه کرد.
دنیز:پس زیاد میای.
+:میشه گفت ولی اولین باره تو رو میبینم.
دنیز شونه بالا انداخت.
دنیز:چون اولین باره اومدم.
نگاهش به گردنبند دنیز افتاد. لحظهای چهرهاش تغییر کرد. لیوانش رو روی میز گذاشت. سرفهاش گرفت.
+:گردنبندتونو..لطفا..میتونم..ببینم؟
دنیز یه لحظه بهش نگاه کرد بعد دستش رو زیر پلاک گردنبندش برد. مرد روی صندلی جا به جا شد. نگاهش رو به پلاک دوخت.
دنیز:یادگاریه.
+:در واقع D اول اسم خودتونه؟
دنیز سر تکون داد.
+:دریا؟ دفنه؟ دنیز؟ داملا؟
دنیز لحظهای خندهاش گرفت اما بعد بلند شد. مرد هم بلند شد.
اولاش:اولاش.
دنیز برگشت و نگاهش کرد.
دنیز:پس شب بخیر اولاش.
اولاش داد زد.
اولاش:کی دوباره میبینمت D؟
دنیز داشت دور میشد که لبخندی زد.
دنیز:هیچوقت.
—
فردا با صورتی که هنوز خستگی شب توش بود از خواب پرید. ساعت ۹:۲۴ بود. خبرگزاری ۹ شروع میشد. وقتی رسید همه نگاهش کردن.
منشی:خانوم آرکان؟ جلسهی آقای کوروغلو ده دقیقه پیش شروع شده.
دنیز:سردبیر؟ مگه اومد؟
کیفش رو روی میز انداخت و سمت اتاق دوید. در زد و قبل از هرگونه جوابی در رو باز کرد.
دنیز:سلام به همگی. ببخشید. ترافیک..
و یخ کرد.
—اون سر شهر—
مدیرعامل هلدینگ با کت و شلوار چروکیده با سرعت داشت فرار میکرد. یه ماشین با ترمز ناگهانی جلوی کوچه رو بست. بوراک با سرعت پیاده شد. مسیر انتهای کوچه رو بررسی کرد.
بوراک:همین الان وایسا. پلیس.
Kağıt Geceler
#P_a_r_t 1
بارون آرومی میبارید. چراغهای یه ساختمان قدیمی در آخرین طبقه هنوز روشن بود. دستهاش میلرزید.
-تو نمیفهمی داری چه چیزی رو نابود میکنی.
اون روبهروش روی صندلی نشسته بود.
+برعکس. من دقیقا میدونم دارم چی رو نجات میدم.
-نجات؟ اسمش رو گذاشتی نجات؟
از کنار پنجره به سمت میز اون اومد. چند برگه روی میز گذاشت. گزارشها. عکسها.
-این آدمها زندگی دارن. خانواده دارن. تو نمیتونی..
او آروم برگهها رو نگاه کرد.
+فعلا که تونستم.
همونطور که ایستاده بود کیفش رو برداشت.
-من دیگه نیستم. شنیدی؟ تمومه.
—8 سال بعد⌛—
صدای تایپ بین رفت و آمدها گم شده بود.
-بازم آخرین نفری هستی که میری؟
سرش رو بلند کرد. آلپرن با دو لیوان قهوه کنار میز ایستاد. یکی از لیوانها رو سمتش گرفت.
آلپرن:قهوه خوردن میتونه باعث بشه کمتر غر بزنی و زودتر کارات تموم شه و بری؟
دنیز قهوه رو گرفت.
دنیز:من غر نمیزنم.
الپرن:امروز سه بار گفتی این مسخرهاس. دو بار گفتی همه دارن دروغ میگن و یک بار هم گفتی استعفا میدی.
دنیز:شاید یکم غر زده باشم.
آلپرن خندید و به در انتهای سالن که روش اسم مدیریت نوشته شده بود نگاه کرد. چهرهاش جدی شد و صداش رو صاف کرد.
آلپرن:ولی قبول کن برای کسی که فقط یک هفتهست اینجاست خیلی خوب تونستی همه رو دیوونه کنی.
دنیز ابرو بالا انداخت.
دنیز:من؟
آلپرن:آره والا. هنوز کوروغلو ندیدتت ولی مطمئنم اگه ببینه پنج دقیقه بعد شروع میکنه بد و بیراه گفتن به زمین و زمان.
دنیز:این یارو..
آلپرن:حقیقتا رفیق قدیمی منه. لطفا قبل از اینکه نابودش کنی حداقل اجازه بده من حضور داشته باشم.
دنیز:نگران نباش.
آلپرن:دقیقا همین جملهست که باعث میشه فکر کنم یه روزی به خاطر دردسرهایی که درست میکنی موهاش سفید بشه.
لیوان قهوهاش را بالا آورد.
آلپرن:به اولین هفتهات تو خبرگزاری.
دنیز لیوانش رو به آرومی به لیوان اون زد.
آلپرن:خب بهتره بری. فردا دوباره باید زود بیای. احتمالا جلسه داریم.
دنیز سر تکون داد.
دنیز:مرسی. شب بخیر.
آلپرن:شب بخیر.
—
دنیز کلید رو داخل در چرخوند که همون لحظه گوشیاش زنگ خورد.
Ilsu دنیز. بیا بیرون. امشب یه مهمونی هست که نباید ازش بگذریم.
Deniz ایلسو. من خستم.
Ilsu میدونم به خاطر همینه که باید بیای. یه شب خوب، یه کم مستی، یه کم رقص؟
Deniz آوا بازم نمیاد؟
Ilsu آوا رو راضی کردم. بعد تو میخوای نیای؟
دنیز آهی کشید و داخل اتاقش رفت.
Deniz نیمساعت دیگه میآم.
دنیز از اتاق داد زد.
دنیز:مامان من دارم با آوا و ایلسو میرم بیرون.
دریا:باشه مراقب باشید.
به کمدش نگاه کرد. چیزی که اگه مجبور شد نیمهشب پیاده برگردن خونه راحت باشه؟ تاپ مشکی ساده، دامن مشکی میدی و بوت چرم و کت چرمش که تا کمرش میرسید. گردنبند نقرهای نازکش رو مرتب کرد. موهاش رو شونه زد و کیف و موبایلش رو برداشت و به آشپزخونه رفت و لپ مامانش رو بوس کرد.
دنیز:کاری نداری؟
مادرش هم در جواب سرش رو بوسید.
دریا:برو دخترم.
—
جلوی خونهی آکینجی دنیز از تاکسی پیاده شد. بارون تازه بند اومده بود. سنگفرش هنوز خیس بود. ایلسو و آوا رو دم در دید. آوا وقتی دنیز رو دید لبخند زد.
آوا:سلام خوشگله.
دنیز:سلام عشقای من.
هر سه هم رو بغل کردن.
ایلسو:چقدر شیک شدی.
دنیز:به مناسبت اینکه آوا بالاخره افتخار داد بیاد.
آوا آهی کشید.
آوا:امشب هم کار داشتم. حتی تا یه ربع پیش توی دفتر بودم چون فردا دادگاه دارم ولی ایلسو ول کن نبود.
ایلسو خندید.
ایلسو:آره من ولکن نیستم چون باید یه ذره از اون پرونده ها بیای بیرون. بیاین دیگه. سوار شید.
ماشین راه افتاد. ایلسو نگاهی به دنیز کرد.
ایلسو:راستی خبرگزاری چطوره؟نگفتی.
دنیز شونه بالا انداخت.
دنیز:هنوز نظر خاصی ندارم ولی خبرای خوبی رو پوشش میدیم.
ایلسو دست زد.
ایلسو: وای چه باحال. من که هنوز درگیر دانشگاهم ولی تو بالاخره داری توی دنیای خبرنگاری رویاییت غرق میشی.
دنیز خندید.
دنیز:تو هم نزدیکی خانوم دکتر.
تاکسی طبق لوکیشنی که ایلسو بهش داد از خیابون های اصلی خارج شد. آوا به بیرون نگاه کرد.
آوا:کجا داریم میریم؟
ایلسو:یه جای جدید.
تاکسی جلوی یه ساختمون قدیمی با یه در بزرگ ایستاد. ایلسو پول رو به راننده داد.
ایلسو:بیاین پایین.
ایلسو سمت در رفت. زنگ زد. در باز شد. سمت چپ دیوار یه سری پلهی باریک بود که به زیرزمین میرفت. آوا و دنیز نگاهی به اطراف کردن. پلهها خیس و قدیمی بودن. ایلسو از پایین داد زد.
ایلسو:بیاین دیگه.
از پلهها پایین رفتن. تهش یه در دیگه بود که صدای ضعیف موسیقی از پشتش میاومد و یهو از بالای پله ها صدای تند تند پایین اومدن نظرشون رو جلب کرد.
Kağıt Geceler | شب های کاغذی
#P_a_r_t 0
برای پیدا کردن هر پارت میتونین شماره اون رو به انگلیسی سرچ کنید.
— مقدمه —
بارون که میباره استانبول ساکت میشه. خیابونها خیسن و چراغهای نئون توی گودالهای آب میلرزن. هر قدم صدایی داره. انگار شهر هنوز چیزی برای گفتن داره.
کسی توی تاریکی ایستاده.
نفسهاش رو میشناسی؟ نه.
چشمهاش رو؟ نه.
اما میدونی که داره نگاهت میکنه.
کنجکاوی مثل خاری توی گلوت گیر کرده و داری به سمتی میری که نباید بری. یک جایی، یک نفر، یک چیزی تو رو صدا میزنه.
و بعد..
جیغ.
نه برای مدت طولانی. فقط به اندازهای که بفهمی این شب، شب تو نیست. شب کاغذهاییه که هیچکس جرئت نکرده بخونتشون.
9. ایلسو آکینجی - 25 ساله
دانشجوی پزشکی
خواهر آوا
رفیق صمیمی دنیز
دوست زینپ
10. آلپرن تونا - 28 ساله
برنامه نویس و مهندس کامپیوتر و ای تی
برادر پینار
رفیق صمیمی اولاش
7. پینار تونا - 26 ساله
کارشناس رسمی اسناد و مدارک و بایگانی دادگستری
خواهر الپرن
دوست اولاش و آوا
8. کان سزگین - 30 ساله
دادستان
رفیق صمیمی بوراک
5. زینپ هاناوغلو - 25 ساله
دانشجوی پزشکی و باریستای کافه
رفیق ایلسو
6. اردم سونر - 27 ساله
فروشنده جواهرات
برادر بوراک
3. آوا آکینجی - 23 ساله
وکیل
خواهر ایلسو
رفیق صمیمی دنیز
دوست پینار
4. بوراک سونر - 27 ساله
مامور پلیس
برادر اردم
رفیق صمیمی کان
